یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

اینجوریاست

طفلی به نام شادی

دیری است گم شده است

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند  به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما:

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

 


#شفیعی_کدکنی


پست قبلی "فرشته مرگ"

sina S.M
۳ نظر

فرشته مرگ

نمیدانم کی به سراغت می‌آید . مرگ ، منتظرت هست . و من هم منتظرم ، یک روز در خانه ات را میزند . در را باز نمیکنی . پدر سالخورده ات این کار را میکند . 


مرگ فریاد میکشد ولی فریادش برایت ترسناک نیست . تو خود ترسی ، تو در رگ های من میپیچی وقتی فیلم های وحشتناک میبینم . و همینطور در صورت بازیگر ، در صورت افسرده مرده ای هستی که در تابوت و در عمق ۳ متری خاک ، زنده میشود . تو در تابوتی ..


همیشه تاریکی ات را با خود میبری . بهت وصل است . مثل یک کوله پشتی که به پوست تنت دوخته شده باشد. 


بوی گند ترس و ناامیدی ات از فرسنگ ها دور تر شنیده میشود ، هواپیما هایی که از بالای سرت میگذرند در تونل هوایی می افتند و هزار مصیبت دیگر بر اطرافیانت نازل میکنی . 


احمقی چون فکر میکنی احمق نیستی ، پوچی ، چون فکر میکنی پوچ نیستی ، فکر میکنی هنوز هم در سایت های نجوم رد کوکی ات باقی مانده و تو آنی .

آن نیستی . 


تو هیچ نیستی ، هیچ وقت نخواسته ای چیزی باشی . همه میگویند چیزی هستی چون همه باید بگویند مگرنه انسان نیستند ولی من یک بار میگویم تو هیچ نیستی چون باید ها قوانین و قواعد از من رد میشوند . من بدون رعایت سن بدون رعایت انسانیت بدون رعایت حیوانیت و بدون رعایت هیچ «یت» ای شفاف میگویم که هیچ نیستی . من برایم مهم نیست فقط میخواهم آینه ای باشم که تو را نشان میدهد . تویی که هیچ نیستی باید چیزی وجود داشته باشد که نشانت دهد . و آن چیز این سطر هایند  . 


مرگ وقتی به سراغت می آید ، پدرت در را برایش باز میکند پدرت به مرگ میگوید : او را از من نگیر. 


مرگ به او می گوید : تو او را از من نگیر . چه کسی بهتر از او میتواند با من دوستی کند ؟ چه کسی قواعد و قانون های مرگ را بیشتر از او میداند . من به ناامیدی او نیاز دارم . تا بتوانم جان انسان های مهربانی را که روی تخت بیمارستان جان میدهند را بگیرم . جان حیوان هایی که در قفس های نمور زخمشان چرک میکند . تا همین الانش هم به سختی جان اینها را گرفته ام ، او اگر باشد تمام اینها راحت میشود ، تاریکی اش آنقدر غلیظ و مرغوب است که به راحتی میتوانم جان کل جهان در یک چشم بهم زدن بگیرم. 


پیر مرد چیزی نمیگوید و از سر راه مرگ کنار میرود. چون اگر کوچکترین تماسی با او داشته باشد خودش هم میمیرد. ، 


مرگ از پله ها بالا میرود. وارد اتاق میشود. 


تو نشسته ای . آنجا ، مرگ را هنوز ندیده ای . داری هیچ کاری میکنی . به دیوار زل زده ای . حتی نه به فرش . فرش پر پیچ و خم تر و هیجان انگیز تر از آن است که بتوانی نگاهش کنی . تو از هیچ تغذیه میکنی پس به گچ دیوار نگاه میکنی که درست است که «هیچ» نیست ولی حداقل شبیهش است . تاحالا هیچ را ندیده ای ولی فکر میکنی باید شبیه گچ دیوار باشد . 


مرگ از لاابالی گری و هیچیت تو انگشت به دهان می ماند . مو های قهوه ای ات روی شانه هایت ریخته مثل آبشاری گل آلود و نیمه خروشان . از فرق سرت میریزد. لب های خشکت که تابحال هر چه گفته اند از جهت اجبار بوده انگار که اشتباهی از عالم مرگ ، به جهان زنده ها پرت شده باشی ... 



مرگ را نگاه میکنی . آیا آماده ای  ؟ 


(ادامه دارد ...)



sina S.M
۰ نظر

مشاور

مشاور کنکور مدرسه مان . بهش میگفتند حاجی ‌. بعضی ها هم بهش میگفتند خرس مهربون ... قالبا لباس قهوه ای میپوشید و ریشی هم به هم زده بود و لبخند نرم و ظریف و نگاه مهربان و زیرکی که پشت عینک مربعی کوچک شیکی که دودی کمرنگ بود . شاید از همان عینک هایی بود که ف میزد . ف مدیر بود . 

بعد از اینکه المپیاد دست از پا دراز تر راهی چهارم دبیرستان شدم اولین جایی که سر ازش در اوردم دفتر حاجی بود . اوایل ازش خجالت میکشیدم . یعنی آن موقع از هرکسی که مجبور بودم در فاصله دومتری بهش زل بزنم و به حرف هایش گوش کنم خجالت میکشیدم . 

حدود دو سال یا شاید با تقریب خوبی بشود گفت سه سال از ان روز گذشته که حاج به من گفت : خیلی خوب روحیتو حفظ کردی . معمولا کسایی که المپیاد مقام نمیارن افسردگی میگیرند . 


یک مثالش **** بود . کسی که سال قبلش بدجوری افسردگی گرفت ... 


من اما نمیدانستم چه اتفاقی افتاده . یک جور هایی از اول هم مبدانستم مقام نمی‌اورم و خب حالا کنکورم در معرض خطر نبود چون یکسال وقت داشتم. بله فقط یکسال. ما مثل دختر ها نیستیم که عادت داشته باشیم دو سه سال پشت کنکور بمانیم . به خاطر سربازی و این حرف ها . 


اصلا چرا اومدم درباره کنکور حرف زدم . میخواستم درباره حاجی حرف بزنم ! 


حاجی شخصیت جالبی داشت ، کمی از او میترسیدم . چون هر وقت میدیدمش یاد شیمی های پشت گوش انداخته و کپ زدن تست ادبیات از آخر کتاب می افتادم . یاد تمام fail ها و اشتباهات کنکوری . 


بچه ها اکثرا هر روز میرفتند دفترش ، ولی من باید برایم دعوتنامه میفرستاد و از چند زنگ قبل میگفت . حتی یکبار مرا از سر کلاس بلند کرد که بروم توی دفترص و گزارش بدهم اوضاع و احوال درسی ام چطور است . 


من کماکان بهش بی محلی میکردم . از جلوی دفترش که رد میشدم دست تکان میدادم و فرار میکردم . یکبار سر کلاس گفت : بعضی از شما میانترن رو که دادید فکر کردین فارغ التحصیل شدین ! محل گربه به ما نمیذارن بعضیا ! میان دست تکون میدن و میرن . 


وقتی سر کلاس این را گفت متوجه نشدم من را گفته ولی بعد تر وسط درس خواندنم بود که یکهو متوجه شدم محل گربه نذاشتن را با من بوده :/ 




دریافت

sina S.M
۶ نظر

یک امار گیری سریع و رندوم از اوضاع و احوال جوانان مملکت


sina S.M
۳ نظر

اسم وبلاگ من چیه همه چسبیدن بهش

رو پیشونیم بنویسم کتاب نامناسب بخونیم ! ببینم اینا ول میکنن یا نه ! 😊


والا میترسم ارشاد بیاد بگه این چه اسمیه رو وبت گذاشتی مگرنه صد بار تاحالا اسمشو گذاشته بود "تو رو جون عمتون کتاب نامناسب بخونید " 


تا دچار سوزش ۷۵ درصد بشین و هیچ بیمارستانی ام قبولتون نکنه ! 🙂


#پستک 


پ ن بعد از دیدن خبر زلزله همین چن دقه پیش: والا زمینم از شما به لرزه در اومد انقد گیر دادید به اسم وبلاگ من ! 

sina S.M
۷ نظر

اسب حیوان نجیبی است

اصلا باید آب دستتون هست بذارید زمین و این فیلمو ببینید . 


با بازی فوق استثنایی رضا عطاران ! با کلی ماجرا و داستان ، نحوه روایت خاص و منحصر به فرد ، باید یه برنامه بذارم و تمام فیلم های عبدالرضا کاهانی رو ببینم ! 
همینطور فیلم پر از بازیگر های مطرحه و در کنارش از افراد نه چندان معروف هم توی نقش های اصلی استفاده شده و کلا فیلم خیلی خاصیه از این لحاظ ! 

این فیلم رو خیلی وقت پیش دربارش خونده بودم ، و اینکه مهران احمدی توش نقش یه ترنس رو بازی میکنه همیشه گوشه ذهنم بود ، تا اینکه اخر سر بنا به دلایلی موقعیتش پیش اومد فیلم رو با خانواده ببینم و بسیار مورد پسند واقع شد :/ 


البته من هنوز نرفتم نقد هاشو بخونم چون میخوام اول نظر اصلی و واقعی خودمو بنویسم و بعد برم سراغ نقدش . 

چیزی که توی فیلم خیلی جذاب بود نحوه روایتش بود ، خیلی شبیه خوندن یه کتاب منحصر بفرد بود . ماجرایی که توی یه شب اتفاق میفته ، نه فلش بک داریم نه تغییر سکانس نه چندان خاص ، همه فیلم توی کوچه ها (دقت کنید کوچه ، نه خیابون ) و بن بست های تاریک تهران میگذره . یه شب طولانی و هفت هشت تا آدم که دور هم جمع شدن و سر گردونن . هرچند این سرگردونی بیش از حد طنز و فکاهی هست و خب اینو میشه بعنوان یه نقد به فیلم در نظر گرفت . مثلا این قبیل گفت و گو ها رو توی فیلم کم نمیبینیم : 

- خب چرا نمیرید خونه هاتون . دنبال من راه افتادین که چی ؟ 
- حالا هستیم دور هم !


این یکم غیر منطقیه چون فیلم فضای نسبتا دارکی داره و خب اینکه انقدر طنز و الکی میگن « هستیم دور هم » یه خورده مسخرست ولی خب بازم به تصمیم کارگردان احترام میذارم به نظرم میشه از این ایراد چشم پوشی کرد. 


اینکه داستان از بعد خطی چی هست برا خود منم سواله ولی اونچیزی که خود کارگردان براش مهمه اون روال خطی نیست بلکه داستانهای پشتشه و اون روال خطی حکم اسکلت داستانو داره . (‌یه سری ادم مجبورن کل شب کنار هم باشن و توی کوچه ها تهران بگردن ، و حالا اینکه چه دیالوگایی به هم میگن و رابطشون با هم چطوره یه جورایی اصل داستانه ) 

نکته های ریز به قدری توی داستان فراوونه که میخوام بار ها و بار ها ببینمش . 

مثلا توی ثانیه های اول فیلم (بعد از تیتراژ ابلهانه و ساده البته !) میبینیم که یه نفر با تسبیح از پیاده رو داره رد میشه و به رضا عطاران سلام میکنه . و بعد از ۵ دقیقه میبینیم که همون فرد با یه تفنگ بادی از در یه خونه خارج میشه و رضا عطاران بهش میگه : بادیه ؟ 
و اون فرد سر تکون میده . 

اون فرد یه بازیگر سیاه لشکر بود ولی میدونم این نقشی که بر عهده گرفت توی ذهن کارگردان حتما یه منظوری توش بوده و صرفا به قصد پر کردن فاصله و خلا بین دو تا سکانس نبوده . 

یا مثلا سکانسی که پارسا پیروز فر و مهتاب کرامتی توی ماشین بودن و پارسا داشت سعی میکرد سی دی رو داخل ضبط بندازه و از دیالوگ ها معلوم شد این ها قبلا با هم سر و سری داشتن و خودش یه نکته گنگ بود ... مثل حرفی که پیروزفر میخواست به کرامتی بزنه ( احتمالا میخواست بگه حالا که از پیمان طلاق گرفتی بیا دوباره ادامه بدیم رابطه رو ، ) ولی از گفتن حرفش پشیمون میشه و کرامتی توی کف میمونه که اون چی میخواست بگه . 

یا اینکه باران کوثری برای عطاران داشت تعریف میکرد که مادر و پدرش طلاق گرفتن ولی پیمان وقتی داشت ماجرا رو به پیروز فر میگفت یه داستان خیلی متفاوت تری از پدر و مادر باران گفت . حالا من نمیگم چی گفت ! ( اگر میخواین مسخره کنید خب کنید به اسفل السافلین !) 

یا اینکه با وجود اینکه اون کچله (حبیب رضایی) لنگ دو میلیون بود برای اجاره خونش ، ولی خب کدوم صاحب خونه ای نصفه شب پی گیر پولشه و مامان حدس زد این پول رو برای چیز دیگه ای میخواد . (واقعا اون صحنه ای که حبیب رضایی پای تلفن به طلبکارش میگه : بیشتر پولو جور کردیم یکم دیگه بقیشم جور میکنیم . ( در حالی که هیچی جور نکرده بودن ) . و بعد جلو دهنشو محکم میگیره و گریه میکنه و وقتی طلبکار ازش میپرسه گریه میکنی ؟ اون جواب میده : نه سرده  . 

اون صحنه واقعا جیگر آدمو کباب میکرد ! :////


فیلم پر این نکات ظریف بود واقعا فیلم نبود یه کتاب بود . به مسائل مهمی هم پرداخت ، طلاق ، اعتیاد ، مشروبات الکی ، رشوه گرفتن ، ازدواج سفید ،‌ مساله ترنس ها توی ایران ، مشکلات مالی و فقر . همه اینها توی یک و نیم ساعت با چاشنی و نمک طنز نشون داد (جاهاییش بود که بعد از ۳۰ ثانیه تازه میفهمیدی چی شده و خندت میگرفت یعنی از کلک های خیلی زیر پوستی برای خندوندن استفاده میشد گاهی ! ! ! ) 

 ، رضا عطاران نشون میده که یه کمدین واقعیه به نظر من توی ورود آقایان ممنوع یا رد کارپت یا گینس و طبقه حساس نتونست اونقدری از پتانسیل واقعی خودش استفاده کنه که توی این فیلم استفاده کرد !! 

(این آدم هنرش توی سکوت کردن و نگاه های معنا دارشه و زمزمه های زیر لبی هنرمندانه که فضا و اتمسفر فیلم رو یک تنه به سطح افراد کوچه و خیابون میاره ، توی این فیلم کاراکتر عطاران یه کاراکتر آروم و کم حرفه که پیش زمینه ی خیابونی بودن داره و خب توی بقیه فیلماش که ادم وراجیه نمیتونه واقعا اون طنزی رو که هنرش رو داره به عرضه بگذاره ، این نظر من بود ! شاید لزوما درست نباشه ) 


بخش های بی مزه هم کم نداشت مثلا باران کوثری در کنار بازی خیلی خوبش ولی واقعا دیالوگ طنز بهش نمیومد . (کلا اینو کم نشنیدم که میگن زنا نمیتونن طنز باشن !) 

فیلم تامل بر انگیزی بود ، فکر میکردم پنج عصر اولین طنز تلخ یا کمدی دارک سینمای ایران باشه ولی حس میکنم «اسب حیوان نجیبی است» که شش سال پیش ساخته شده ، قبل تر این گوی رو از آن خودش کرده بود ! 

خوشحالم که فیلم رو توی چنین سنی دیدم ، شاید اگر حتی دو سال پیش میدیدم نمیتونستم اونقدر ارزشش رو بفهمم که الان ! 


اونایی که فیلم رو دیدن و فکر نمیکنن که اینقدری که من تعریف کردم خاص بود لطفا ضد حال نزنن (پیشگیری بهتر از درمان :)))) ) 
sina S.M
۵ نظر

نوبتی ام باشه نوبت یکم خندست !

اصولا کم پیش میاد بابت خوندن چیزی بخندم ! ولی وقتی چیزی منو به خنده بندازه در حدی که بلند بلند بخندم و مامانم از توی هال بپرسه "چی شده ؟؟" 

اونوقت باید اون چیزو یه جا ثبتش کنم ! هر روز برم ملاقاتش و پیشونیشو ببوسم که منو خندوند !   🤣




sina S.M
۷ نظر

نوشتن علی رغم نخواستن

جایی خوانده بودم هنر نویسنده اینه که وقتی که حرفی برای گفتن نداره بنویسه . . . 


مینویسم. برای خودم . میشد توی ورد بنویسم. ولی خب گفتم اینجا بنویسم. نه اینکه یکی از شما ها بخونه . بلکه فقط میخوام تعادل و تناسب رعایت شه . 

معمولا پست هایی که توی ورد مینویسم خیلی خیلی اطلاعات شخصی ای توش هست و خب توی کامپیوتر هم ذخیره میشه و ممکنه یکی از اعضای خانواده بهشون دست پیدا کنه . 


ولی پست های اینجا با وجود اینکه ده برابر پست های ورد توشون خود سانسوری هست ، ولی لاقل توی کامپیوتر ثبت نمیشه . . . نمیدونم ، یه وجه دیگه از شخصیت من هست که دلش نمیخواد همه چیزو تو یه جا متمرکز کنه . 


مثلا اگه سه تا قفسه کتاب داشته باشم نمیام اولی رو پر کنم بعد برم سراغ دومی ، بلکه میام هر سه تاشونو به یه اندازه پر میکنم . اینا بهرحال الگو های مسخره ذهنی هستن خب ! نمیدونم والا ! 


الان ساعت ۱۰ و ۵۴ شبه ، نمیدونم توی اون تهران خراب شده ساعت چنده ولی خب نمیتونمم ندونم چون دو ساعت و نیم شیک جلوتره پس در واقع اونجا یک و نیمه . 


تهران داشت خراب میشد ! تهران عوضی ! مردمت رو نمیگم . خودت رو میگم ! توی الاغ که اون کچل قاتل روانی آغا ممد خان قاجار انتخابت کرد ، کی میمیری ... کی ؟ 


چقدر دلم میخواست له میشد . دلم میخواست با تمام وجود میرفت توی عمق زمین ، پیش دیو ۵ سری که اعماق زمین نشسته و خوراکش تظاهر ، دروغ ، حماقت و دو دره بازیه . چه شام مفصلی میخورد اگر تهران به شکم اون دیو ۵ سر سقوط میکرد. 


ولی خب نمیتونم همچین چیزیو بخوام ! ( آره توی قرن ۲۱ هم حتی نمیتونی چیزیو بخوای !) چرا ؟ چون فامیلامون اونجان . دوستای دانشگاهم . دوستای کلاس داستان نویسی . آره ، فکر کنم سر جمع صد نفری توی تهران باشن که به خاطر نمردنشون حاضر باشم این خواسته امو پس بگیرم. تهران خراب نشو . به خاطر اون صد نفر . 


بقیه شونو نمیشناسم. نمیخوامم هم بشناسم. شناختن باعث میشه فقط الکی ترحم به خرج بدم. پس تهرانو کی اونجوری کرد ؟ کسی به جز مردمش ؟ چرا باید هفت خوان رستم رو پشت سر بگذارم تا بیام اینجا قاطی اروپایی ها زندگی کنم ؟ دلیلی داره به جز اینکه تهران جای زندگی نیس‌؟ لاقل برای من ؟ برای من که از رفتن به پاساژ لذت نمیبرم ! کشیدن قلیون و مدل و مو داشتن و ماشین زیر پا انداختن ، رفتن به کافه ! که توی دود و پود یه قهوه بدی بالا و به عکس سیاه و سفید آل پاچینو نگاه کنی ... توی تلگرام عکس طبیعت لایک کنی و با فیلترشکن از یوتیوب تریلر فیلم ببینی . . . 


من توی ۱۹ سالی که توی تهران بودم یه کتابخونه درست و حسابی نشد برم یبار ! هرچی کتابخونه رفتم یا با مامانم رفته بودم یا مثلا رفته بودم دم درش بسته بود ! یا کتابخونه دانشگاه بود ( که خب دانشگاه دولتی بود و اونو به خاطر خرخونی بدست اورده بودم مگرنه همونم نمیدادن بمون )‌


بعد اینجا جمعیت کل کشور ۵ میلیون و خورده ایه ، همچین هر ۱۰۰ متر یه کتابخونه علم کردن که بیا و ببین. نه کارت میخواد نه عکس سه در چهار با کپی رنگی شناسنامه بقال سر کوچه . 

میری اونجا هر دو سه متر یه گونی نرم (ازین لوکسا که نمیدونم اسمش چیه) انداختن و هیییییشکی هم نیست و میتونی روشون ولو شی و فقط در و دیوار کتابخونه رو ببینی و یه ساعت وقت بگذرونی . 


بخش فیلم ها . بخش موسیقی . بخش بازی های ایکس باکس . یه تلویزیون کوچیک که کنارش چند تا هدفون وصله و همینطوری برای خودش داره از یوتیوب آهنگ پخش میکنه و هر وقت بخوای میری اون هدفونا رو میذاری روی گوشت و اهنگ گوش میدی . 

زمین بازی مخصوص بچه ها . اینایی که میگم برای یه کتابخونه توی حومه پایتخته . نه خود پایتخت !

 حومه تهران رو شما ملاحظه دارین ؟ اسلامشهر و اینا . 



بعد بیان تز بدن : چرا مردم ما کتاب نمیخونن ! :/ 


سوال اصلی اینجاست ! : اصلا چرا مردم باید کتاب بخونن ؟ با اون امکانات بی نظیری که فراهم کردید براشون ؟؟؟ 

آخه اون کتابخون هاشونم تو از راه بدر کردی دیگه چه انتظاری داری به کتاب نخونهاش ؟؟؟ 



امروز توی ایستگاه مترو یه بیلبورد تبلیغاتی بود ، اول تبلیغ سری جدید نوکیا بود . بعد تبلیغ یه هدفون . بعد تبلیغ فیلم جدید جومانجی ، بعد یه تبلیغ اومد ( کتاب های پر فروش این هفته !) همچین عکس جلد کتابا رو با کیفیت فول اچ دی نشون میداد آدم آب از لب و لوچش راه می افتاد . 


بگذریم . اصلا نمیخواستم این ها رو بگم ولی خوب شد که اومدم تایپ کردم به هر ضرب و زوری که شده . بهرحال اینا گوشه مغز ادم میمونه و اگه یادداشت نکنه فراموششون میکنه . 


من از زل زدن به چشم مردم خوشم نمیاد و توی ایرانم تا کسی باهام چشم تو چشم میشد من یه طرف دیگه رو نگاه میکردم و حالا از معضلاتم اینه که تا نگاهم با یکی تلاقی میشه ، طرف یه لبخند به پنهای یه قاچ خربزه تحویل آدم میده و منم بنا به عادت ۱۹ ساله ام ، نگاهم رو پرت میکنم یه سمت دیگه یعنی اصلا این تلاقی نگاه یه حادثه بیشتر نبود ! بعد متوجه شدم چقدر حرکت خزیه که یه نفر بهت لبخند بزنه و تو نگاهتو پرت کنی یه سمت دیگه . 


دارم تمرین میکنم وقتی باهاشون چشم تو چشم شدم قبل اینکه نگاهمو پرت کنم یه سمت دیگه ، یکم فشار بیارم به خودم و دو ثانیه به طرف خیره شم و منم جواب لبخندشو بدم !!! 


امروز رفتیم رستوران ایرانی ! کلا پایتخت ۳ تا رستوران ایرانی بیشتر نداره . حس میکنم به اندازه یک ماه خوردم ! کباب برگ با ماست و خیار و کشک بادمجون و پیاز و دوغ و نوشابه !!! 


فکر نمیکردم انقدر وابسته باشم به غذای ایرانی ... :!  


توی راه برگشت توی مترو مامان گفت : اون خانمه داره برای خودش گریه میکنه . 


نمیدونم دلیل گریش چی بود ولی مامان گفت : منم هوس کردم گریه کنم . . .


حق هم داشت ، امروز یکی از دوستای قدیمیش توی بیمارستان بستری شده به خاطر مشکلات ریوی . 


با دوچرخه برگشتیم خونه . قرار بود عقب تر از من بیاد و توی راه گریه کنه . 


وقتی رسیدیم گفتم : گریه کردی ؟ 


گفت : نه ! تو این هوای خوب و دوچرخه ؟ 


میشد بیشتر هم بنویسم. درباره اینکه چقدر سکه هاشون برام دردسر سازه و بلد نیستم ازشون استفاده کنم و همش اسکناس میدم و سکه تحویل میگیرم . (فکر کنم الان چیزی معادل ۶۰ هزار تومن سکه توی کیفم باشه . اینا درشت ترین سکشون معادل ۱۲ هزار تومنه که اندازش از سکه دویست تومنی ایران هم کوچیک تره ، برای همین عادت ندارم با سکه پرداخت کنم ) 


یا میشد درباره دیروز بنویسم که با داداشم رفتیم موزه و کلی نقاشی و آثار مصر باستان رو دیدیم . البته کلی هم مجسمه لخت و پتی هم بود از یونان باستان و این حرف ها .


یا میشد درباره ی ؟! نه چیزی یادم نمیاد . . . فعلا :) 


----


 


خانم خیلی نگاه میکرد ! (یا شاید من فکر میکردم نگاه میکرد ، ولی خب طبیعی بود ، زیاد به ما زل میزنن به خاطر متفاوت بودنمون ،بهرحال ما نه شیر برنجیم نه مو طلایی :))‌) ) 


منم عکس گرفتن از مامان رو بهونه کردم تا از قیافه خانم بعکسم . ولی متاسفانه تار افتاد . راستی با مامان هماهنگ کرده بودم ها فکر نکنید دروغ گفتم بهش. :دی 


sina S.M
۶ نظر

یک سال پیش تقریبا همین روز

این پست 


sina S.M
۳ نظر

داستان جدید . - شرط بندی پوکر-

مرد پنگوئنی نگاهی به جعبه دستمال کاغذی انداخت . 

یک لکه خون . تمام چیزی که میدانست این بود که کسی را کشته . 

تلفن زنگ زد ، قاضی بود . دیشب بازی پوکر را از مرد پنگوئنی برده بود و میخواست شرطی را که برده بود پیگیری کند. چون مرد پنگوئنی انقدر مست بود که بعد از بازی نمیشد با او حرف زد . 

مرد پنگوئنی گوشی را برداشت . پرسید کی هستی . 

صدا امد . - قاضی . 

فهمید که فهمیده اند که یک نفر را کشته . حتما اعدام خواهد شد . نه نه . حبس ابد . اصلا قوانین این کشور چه بود ؟ 

sina S.M
۶ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان