یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

قدرت غم

 


 

 

غم چیست ؟ شاید یک واکنش دفاعی که در انسان تکامل یافت تا بتونه زنده بمونه . 
شب هایی که اجدادمون توی غار های تاریک و سرد گوشت خام یا نیمه پخته و بدمزه رو سق میزدن ، و صدای ناله ی خرس های اولیه شنیده میشد. و ما از زندگی ترسناکی که داشتیم خسته شده بودیم. و غمگین شدیم. 


با اشک ریختن ، با نگاه کردن به مهتاب و گوش دادن به صدای جیرجیرک ها ، با نگاهی تسلیم ، لبخند تلخ محو ، با غمگین بودن .. میتونستیم زنده بمونیم. 
ما از اولم توی جهان تنها بودیم. تنهای تنها . خودمونو از جنگل ها کشوندیم به بیابان ها ، راست قامت شدیم ، شهر سازی رو یاد گرفتیم ، کشور سازی ، جنگ ها ، رنسانس ، قرن بیستم. 


پس کی صلح و آرامش داشتیم . فکر کردیم بعد از جنگ جهانی جهان یه نفس تازه میکشه . همه جا سرسبزه ، دیگه جنگی نیست. ولی هنوزم باغ وحش های انسانی توی بلژیک و فرانسه برگذار میشن . 
سیاه پوست ها توی آمریکا حق برابر ندارن. 


و حالا قرن بیست و یک . تروریسم . خون . گریه . 
در برابر این همه درد و رنجی که بشر متحمل میشه من چه چیزی روی دوشمه ؟ تحمل کوچک ترین غمی رو ندارم. تحمل ندارم که مرد آلمانی توی کلاس زبان باهام رفتار نژاد پرستانه داره . تحمل ندارم که با آدمایی روبرو میشم که به خاطر تفاوت فرهنگی منو نمیپذیرن و راه نمیدن . 

تحمل تنهایی رو ندارم. نمیدونم اگر ایران بودم بازم تنها بودم یا نه . اونجا لاقل علی بود . گاهی میرفتیم سینما . ولی باز هم فرقی نداشت . اونجا به نظرم تنها تر بود. با این تفکراتم که تقریبا به هیچ کدوم از ایرانیا شبیه نیست. 


میدونم این وضعیت موندگار نیست. همین فردا که صبح از خواب پاشم همه چیز یادم رفته . ولی دلم میخواست ثبتش کنم. دلم میخواد غمی که با گوش دادن به missing someone i've never seen درونم تشدید میشه ثبت بشه . دستمال کاغذی زبری که به چشم هام میمالم و ترس از اینکه مامان الان در اتاقو باز کنه . 
قردا راهی نروژ هستیم. اسلو رو تابحال ندیدم. میدونم سفر فردا فراموش نشدنی میشه. اصلا نمیدونم قضیه اسلو به غم امشبم چه ربطی داره . ولی حس میکنم بهش یه حس و حال خاصی میده. به اینکه من با وجود اینکه میدونم فردا قراره همچین سفری برم و برم جایی که همیشه دلم میخواست ببینم ، با این وجود بازم دارم اشکم رو میریزم. 


اشک مقدس ... نیست. ازین واژه خوشم نمیاد. ولی چیز خوبیه . غم به طور کلی خیلی خوبه. اینو مهران مدیری هم یبار گفته بود.
الان کتاب سکوت رو میخوندم . تازه بخش مقدمش رو تموم کردم. به توصیه دوست خوبم. خیلی وقته که میخواستم بخرمش. اخرم عمه برام خرید و از ایران برام فرستاد . 
حس میکنم چقدر خوبه که دوست خوبی دارم. درسته که باهاشون چت میکنم . ولی همونم میتونست نباشه. 
دوست خوبم در جریان این ناراحتیم هست. هر چند میدونم خیلی دلیلشو نمیدونه. شاید خودمم خیلی دلیلشو نمیدونم. 
فقط متوجه شدم که من آدم حساسی ام. اونم به لعنتی ترین شکل ممکن. حتی اگر از قبلش به خودم بگم « همشو یه شوخی بگیر و ناراحت نشو» ولی بازم میشه. نمیشه ذات خودمو تغییر بدم. کتاب سکوت هم همینو میگفت . میگفت بعضی از ادما ذاتا حساسند. و ۷۰ درصدشون هم درونگران. 
با این وضعیتم بهتره برای اینکه به خودم اسیب نزنم مراقب رفتار هام با بقیه باشم و با هرکسی سریع خودمونی نشم که به خودش اجازه بده روحیه حساسمو بهم بزنه. 


همیشه فکر میکردم یه آدم بزرگ شدم . ولی هنوز بچم. هنوز متوجه نشدم که مهارت های فکری فقط بخشی از بزرگ بودنه. بخش اصلی دیگش ، حساس نبودنه . چیزی که برای بدست آوردنش کتاب خوندن و فیلم دیدن و حرف زدن با ادم های پخته کمکی نمیکنه . و باید واقعا سال های زیادی زندگی کرد. اونم یه زندگی معمولی . نه یه زندگی که توش پرهیز بشه از هر جور رنجوندن خاطر ها . 
این آهنگو برای بار صدم فکر کنم اینجا میذارم. (یدونه هم گذشتم ابتدای پست) 

 

 

 

 

 

sina S.M
۵ نظر

ما روی مین و توی جین و پشت هفت سین

:))
sina S.M
۲ نظر

ری‌پست _ ۱۶ تیر امسال

این پست جمعه ۱۶ تیر ۹۶ از وبلاگ خودم (همینجا) رو دوباره دارم پخش میکنم . به نظرم قشنگه . شاید بعدا هم اینکارو کنم ! خیلی وقتا یه موزیکو برا بار دوم میذارم تو وبم و بعضیا میگن اولین بارشون بوده گوش دادن . خب حالا همینکارو با پست ها میکنم ! 


اینم پست : 


در تمام عمرم از هیچ چیزی به اندازه مناسبت های اینجوری متنفر نبودم ... 

چون حس میکنم اینجوری تقویمه که برای احساسات من در اون روز تصمیم میگیره . کلا بدم میاد یکی دیگه برام تصمیم بگیره ... تازه فرض کن اون چیز بخواد تقویم باشه !!! 😒 ینی عنتر تر از تقویم نداشتیم ؟ لاقل کاسه توالت که به یه دردی میخوره میبود . یا استخوان لگن یک گاو ! که زمانی نقشی حیاتی در حیات یک حیوان بدرد بخور ایفا میکرده ... نه تقویم مادر مرده !!! 😒


همیشه از چک کردن تقویم بیزار بودم چون فقط وقتی در شرایط استرس زا قرار  داشتم مجبور به اینکار میبودم . باورتون میشه تا دو هفته قبل کنکور اصلا نمیدونستم روز کنکور کجای تقویم قرار گرفته ؟ 

بهترین روز های زندگیم اون روز هایی بود که فرق شنبه و سه شنبه و جمعه رو نمیدونستم و فقط میدونستم امروز توی یکی از روزای خدام . حتی گاهی اوقات از دستم در میرفت که تو کدوم ماهیم . اگه تاحالا ازین لحطات نداشتین دعا میکنم یکیش نصیبتون بشه ! اونوقت میبینید شادی واقعی اینه . نه اینکه از خواب پاشی و بگی : آآآه خدای من امروز روز قلمه . باید یه چیزی بنویسم ! آه مای گاد امروز ایز د دی آف کیس ! باید برم والدین خود را ببوسم ) :/

بله اینه که من از مناسب کلا بدم میاد . و اگر ناراحت نمیشین تقریبا به همون اندازه از کسایی که این مناسبت ها براشون مهمه هم بدم میاد 🙂🔪🙂😐

مثلا واقعا تولد به چه دردی میخوره ؟؟ 🔪🙂


چرا به یه درد میخوره 


اونم اینکه دشمن فرضی رو در روز تولدش بکشیم تا همانا دردش بیشتر باشه 😳😅😅😅😅😘🤣😑😁🔪😈😖


چیه خب . سنش هم اینجوری رند از آب در میاد . 


.. پست قبلی رو از دست ندین .. من و عشقم توی کلاس زبان 😍😌▶🔪


کامنت های تشکر و لایک و اینها را تایید نمیکنم . قربونتون برم ولی دوست دارم وقتی چراغ کامنت روشن میشه و هیجان زده میشم یه چیز پرمحتوا ببینم نه :لایک و این خزئبلات . ^_^ 


لایک شما را همینجا دریافت نمودیم دیگر نیازی به ذکر دوباره نیست دوستان . 

sina S.M
۴ نظر

خودتو معرفی کن



میخواسته با کپی کردن ها بهم یه حرفی رو بزنه . هر چند حرفاش رو متوجه نشدم ولی این کارش محدود به این سه چارتا نیست و دو تا صفحه دیگه هم در ادامه اش از پست های مختلف کپی کرده . 


خودت بیا بگو ببینم کی ای ‌:/ لطفا خودتون اگه اهل بایگانی اطلاعات اطرافید و این مشخصات با یکی از افرادی که میشناسید مطابقت داشت لطفا بهم بگین کی هست این ^_^ 


با تشکر ، مدیریت "کتاب مناسب بخوانیم"



sina S.M
۰ نظر

افشاگری های آب پرتقالی قسمت هزارم

این یک پست حال بهم زن است . دختر هایی که النگو هاشون مقاومت کافی را ندارد نخوانند :)

[و اینگونه شد که هیچ کس در بیان پست او را نخواند . ]  

امروز داشتم محتویات گوشیمو خالی میکردم توی کامپیوتر چون حجم کم اورده بود . 

به یه وویس دوازده مگابایتی برخوردم ! یه وویس ۵۰ دقیقه ای بود از پند و اندرز هایی که مامان پرتقال داشت بهش میکرد . ( پند و اندرز کردنیه ؟ واقعا فارسی یادم رفته ! مسخره نکنید وقتی میگم فارسیم ضعیف شده اصلا قصد پز دادن ندارم ! واقعا بعد ۴ ماه محدود بودن زبان و تمرکز روی دو تا زبون غربی ، معلومه که فارسی یادم میره . اکشولی ایت ایز ایزی عر فور می تو اسپیک اینگلیش و این حرفا ولی خب ! )‌ 


توی اون وویس پنجاه دقیقه ای مادرش فقط حرف میزنه و پرتقال فقط فین فین میکنه (این تنها صداییه که ازش در میاد) علتش البته این نیست که حرفی نداشته ، خودش بهم گفت که نمیخواستم صدامو بشنوی (چون قرار بوده اون وویسو برای من بفرسته ) و خب هنوز از صداش رونمایی نکرده بود برام ! و قرار بود صداش برای من یه راز حل ناشدنی بمونه 

پرتقال ازون آدمایی بود که صداشو خیلی دیر تر از عکسش برام فرستاد. 
اکثر دخترا اول صداشونو میفرستن و بعد چند  ماه عکس میدن ولی ایشون برعکس بود. 



خب ! 

خاطرات رو نباید دور ریخت ، من از اون آدمایی نیستم که دفترچه هامو آتیش بزنم یا این حرفا . تا جایی که ممکن باشه سعی میکنم خاطراتم ثبت شده باشه . 

-----


سه شنبه میرم خونه یه نفر که یه سگ گنده داره ، خیلی دوست دارم ببینم سگه رو . امیدوارم نزنه تیکه پارم کنه . چون از قرار معلوم سگ هاشون خیلی نژاد پرستن. تو یه نگاه میفهمن که من از یه نژاد غیر اروپایی هستم و چند باری شده که سگ ها توی کوچه و خیابون فیگور حمله گرفته باشن یا بد نگاه میکنن و اینا. 

ولی خیلی دلم میخواد این سگ سه شنبه رو ببینم . تنها سگی که تاحالا از نزدیک دیدم یکی بود توی شهرستان که تقریبا نیمه رام بود ولی خب ولگرد بود و با اینکه خواهر بردارم بهش نزدیک میشدن من سعی میکردم فاصلمو حفظ کنم . نه صرفا چون خطرناکه ، چون که اصلا معلوم نیست چقدر کثیف و تمیز باشه . ولی این سگ سه شنبه لاقل تو خونه ی یه اروپایی زندگی میکنه و درضمن ولگرد هم نیست و اینا. 

همیشه دلم میخواست یه حیوون خونگی واقعی داشته باشم . با اینکه تو این مدتی که با خانواده زندگی کردیم اینا رو داشتیم : « خرگوش ، جوجه ، مرغ مینا ، طوطی ، آکواریوم ٬ لاک پشت ٬ حلزون خونگی » 

حتما یه ده تایی رو جا انداختم !!‌تازه ، کبوتر زخمی ای که چند روز مهمونمون بود و بچه گربه ی دم مرگی که چند روز آخر عمرشو ازش نگه داری کردیمو اصلا توی لیست بالا نگفتم . 

ولی با این وجود هیچ کدومشون یه حیوون خونگی واقعی نبودن ! شاید اون خرگوش بنده خدا رو میشد یه جور حیوون خونگی واقعی حساب کرد ولی خب اینجور نبود که بشه راحت گرفتش توی دست خیلی هم بی احساس و ترسو و شاشو بود. باز مثلا فکر میکنم همستر بهتر میبود ، چیزی که من آرزوی داشتنشو به گور بردم ! قشنگ یادمه اون هفته ای رو که مامان قرار بود برام همستر بخره که رفتیم دندون پزشکی که دوست خانوادگیمون بود و اون مرتیکه حروم زاده گفت : اه موش میخوای بخری ؟ میدونی مدفوعش چقد چندشه ؟؟

همون حرفش چنان رفت توی ناخودآگاه مادرم که اصلا در کل منکر حیوان خانگی شد و فکر کنم به جاش برام پی اس پی خرید که خرم کنه . 
اون دندون پزشک شیاد چند سال بعدش با خانوادش جمع کردن و رفتن کانادا (حدود ۱۰ سال پیش) همیشه پیش خودم خطاب به اون دندون پزشک میگفتم « خودت که رفتی و یه زندگی راحت برای خانوادت فراهم کردی ، اونی که موند تو ایران من بودم میتونستم با یه همستر یه زندگی شادتر داشته باشم اگه من بچت بودم و منم با خودت میبردی اونور آب حق داشتی درباره ی همستر داشتن من نظر بدی ولی تو که شرایط زندگی منو نمیدونستی ولی اعمال سلیقه کردی تو زندگیم ... ببخشید ولی خیلی گه خوردی اینکارو کردی .» 

نمیدونم چند نفر متوجه رابطه بین همستر و کانادا میشن ، شاید رابطشون زیادی پیچیده باشه طوری که حالا که توی قالب کلمه اورده شده کسی نفهمه . کسی هم نفهمه هم مهم نیست چندان. 



یادمه اولین باری که جوجه خریدیم خیلی ذوق کردم . درسته که سگ و گربه (حیوان خانگی واقعی !) خیلی آرامش بخش تر از یه جوجه ان که بعد چند ماه تبدیل به یه مرغ گردن کلفت میشه و تازه ریدمانشم دست خودش نیست و ممکنه وقتی داری نازش میکنی تو پرو بالت برینه . کاری که سگ و گربه خانگی اصلا انجام نمیدن و میدونن باید تو جای مشخصی دستشویی کنن . ( زبان فارسی چقدر مزخرفه ها ! «دستشویی کنن» ؟؟  یعنی دست شستن رو اومدیم ربط دادیم به گه و عن و شاش ؟‌» )


ولی بازم جوجه یه خوبی هایی داشت . وقتی میگرفتیش تو دستت دلت میخواست همچین فشارش بدی که له بشه ! (اووق) 

ولی جوجه ها خیلی راحت میمیرن. یکی از جوجه هامو خودم کشتم . هیچ وقت وجدانم قبول نکرد که من اینو کشتم ولی در واقع با اینکه تقصیر برادرم بود که خیلی وقت بود بهش آب نداده بود ، من نباید ظرفش رو پر آب میکردم. باید کم آب میریختم. انقدر تشنه بود که هرچی آب توی ظرف بود رو خورد و مرد. 

حالا که بهش فکر میکنم جوجه داشتن واقعا جیگر میخواد . اگه جوجه رو برای حیوان خانگی انتخاب میکنید یعنی بهش حس دارید . و وقتی این حس رو دارید ، در صورت مرگ زودهنگامش ممکنه خیلی ضربه بخورید. نه فقط ضربه روحی . بلکه واقعا ضربه بخورید. 

وقتی میبینید بدن کوچیک و بی جونش به شنیع ترین شکل ممکن کف قفس ولو شده . چشماش نیمه باز مونده ، و حتی اگه بدشانس باشید ، ببینید که کامل نمرده و پاهاش خیلی میلیمتری داره میلرزه و تکون میخوره ، اون موقعه که وحشت میکنید. وحشت شاید کلمه مناسبی براش نباشه . ولی میدونم ضربه ای که از اون حادثه میخورید فقط یه ضربه روحی نیست . شاید هر روز همچین صحنه ای رو تو خیابون ببینیم و خیلی هم وجدان درد نگیریم. ولی وقتی میدونیم اون جوجه یه زمانی توی دست هامون نفس میکشیده ، قضیه رو پیچیده تر میکنه . 







sina S.M
۴ نظر

Anyone is intersted in my new product ?


Hi ! I hope English speaking post does not seem bizarre but what I am telling you now , can be even more strange . 

By the way ! 
Who is intersted in 30 minutes voice from me ? Ofcourse it is spoken in Persian but with a little English part . 

If you are agree . Send your email And I will share this new product to you . ^_^

Have fun ! 

This post comments are blocked because of more formal view of this post ! By the way you can use other posts for commenting or send your email to my other acounts on instagram or telegram (if you have). 

But what is essential is that if you don't request, I do not upset ! I know 30 min is too much and not every one has such time :) 

:: please don't request I don't know who you are and also people in black list are not welcomed . 
(Which they already know themselves if they are or not)

Every body else , is free to request.

:) 


sina S.M

قیکه

قیکه خیلی خوبه ^^ 

sina S.M

خسته . از شارژر سامسونگ تا زرافه مفلوک

سر شلوغ بودن چقد خوبه ! 😐😐😐😐 مدت ها بود تجربش نکرده بودم ! از زمان کنکور فکر کنم ! 


سر شلوغ بودن باعث میشه کسایی که همیشه ارزو داشتی اول بهت پیام بدن و اخرم نمیدادن ، بیان و بگن : چخبر ؟ ساکتی ! 


سر شلوغ بودن باعث میشه فرق دو هفته پیش و ۴ هفته پیشو یادت بره ! 😊


یکی از خوبی های خارج بودن اینه که میتونی بلند بلند داد بزنی : اه ! این چه کشوریه ! 


و کسی هم نفهمه داری چی میگی ! 



امروز به زمین و زمان رو اوردم که یه شارژر سامسونگ پیدا کنم ! هممممممه آیفونی بودن ! از رسپشن بگیر تا کارمندا و دانش اموزا و معلما . اخرم مجبور شدم یه دستگاهی رو ناقص کنم که تهش مینی یو اس بی داشت و به یه کامپیوتر وصل بود . بعد یه نفر اومد تو اتاق گفت چیکار میکنی . گفتم ببخشید گوشیم شارژ نداشته باشه نمیتونم از نقشه استفاده کنم برم خونمون ‌ . بعد اوکی اوکی کنان از کلاس رفت بیرون :/ 



دیگه چه چیز جالبی رخ داد امروز ؟ 🤔🤔🤔 خب یه خانم چهل ساله که هم قواره ی یه بچه ۱۲ ساله بود و کوتوله نبود و کاملا نرمال بود و اینجور بنظر نمیومد که بیماری داشته باشه ولی واقعا یادمه اخرین باری که من این قدی بودم فرق زن و مردو نمیدونستم ..


امروز درو برای یه نفر باز نگه داشتم که بتونه رد بشه . وقتی به زبون اینجا تشکر کرد من هنگ بودم که چه کوفتی الان بگم . فقط یه لبخند ملیح زدم . الان با خودش فکر میکنه " این دیگه از چه خراب شده ای اومده " 😅

 اگه زبونش انگلیسی بود منیج کردن موقعیت راحت تر میبود و یه یور ولکام میگفتم ‌ ولی اصطلاح "خواهش میکنم" تو این زبون هنوز برام روون نشده . هرچند بلدمش ولی خب وقتی موقع عمل میرسه اصلا نمیتونم سریع ازین زبون استفاده کنم . :/ البته راه حلش اینع که برم تو خیابونا بگردم و موقعیتهایی پیش بیارم که مردم از من تشکر میکنن و من هم بابت هر "خواهش میکنم" ای که گفتم به خودم یه جایزه بدم . چه جایزه ای بدم اونوقت :/ 

همش در حال جایزه دادن به خودمم 😂 اهان میتونم خودمو مجبور کنم تو این سرما برم باغ وحش . 


راستی اینا چند سال پیش یه زرافه رو بیخودی کشتن و گوشتو دادن به شیر ها . فکر میکنید چرا ؟ چون مریض بود ؟ نه ! چون ژن هاش زیادی شبیه ژن های بقیه زرافه ها بود و لذا نمیتونست با هیچ زرافه ای توی برنامه تولید مثل باغ وحش هماهنگ بشه و باعث تولید یه نسل ناقض و اینا میشد و دقت کنید که این جمله دلیل اصلیش بود "نمیتونست توی برنامه ی تولید مثل که از پیش تعیین میشه ، جایی داشته باشه " 

حتی یه باغ وحش توی لندن هم پیشنهاد داده که این زرافه رو بخره ولی مسئولین محترم باغ وحش ترجیح دادن یه گلوله تو کله زرافه بیچاره بندازن ! 😐 


خیلی مسخرست . خداروشکر که زرافه که نمیدونست برا چی کشته میشه . اخه دلیل مسخره تر از این ؟؟ البته خب یه جورایی بمب متحرک هم بود این زرافه . ولی خدایی کشتن آخرین گزینست ! گناه داره ://// 


مقاله اش خیلی طولانی و تخصصی بود دیگه من همه زورمو زدم که سر در بیارم از ماجرای این زرافه مفلوک . شاید چیزی از قلم افتاده ولی کلیت ماجرا همون بود ! 😐😂






sina S.M
۶ نظر

تو گویی انگار بر تهران گرد مرده پاشیده اند

این چندمین باری است که میخواستم تهران باشم . چه کسی فکرش را میکرد انقدر سریع بخواهم تهران را ببینم . یک بار دیگر . 


این اولین بار نیست . برای اینکه این اولین بار نیست که دوستان و آشنایان در تهران به ما میگویند :"تهران فرق کرده" . 


من عاشق جو سازی ام . درست است. برای همین اگر فکر میکنید در تهران گرد مرده نپاشیده اند لطفا فکر کنید این پست یک داستان تخیلی است و ربطی به واقعیت ندارد . 

تصویر : اعدام ماری ، فیل دردسر ساز  ، امریکا


گاهی اوقات مرز بین واقعیت و تخیل مبهم است . مانند وقتی که توی نقاشی دیجیتال (یا فوتوشاپ ) از ابزار محو کن استفاده میکنیم . واقعیت را با صفحه پس زمینه سفید ، جوری پیوند میدهیم که سرمان گیج میگیرد . داستان نویسی و هنر و موسیقی ، نت های ظریفی که در لابلای یک اهنگ نه چندان معروف پنهان شده اند ، اینها قطعاتی هستند که به شکلی محو آلود دنیای خیال را با واقعیت من مرتبط میسازند . گاهی اعمال و رفتار یک شخصیت خیالی توی یکی از داستان هایم ، برایم واقعی تر از دغدغه های خواهر و برادر واقعی و فیزیکی خودم است . همین حس عجیب که شاید بهش بشود گفت هنر ، مرا زنده نگه میدارد . بهم کمک میکند خیال ها را واقعی کنم و واقعی ها را خیال . 


و وقتی خاله ام امروز از تهران با مادرم حرف میزد ، چیزی به جز غمی خشک و ترک برداشته از او ساطع نمیشد . 


"من فکر میکنم تهران خیلی عوض شده ..." 


این جمله را میگوید . من با مادرم علت ها را بررسی میکنیم ... 

یاد حرف های ماه پیش بابا می افتیم ... 


"رفتم مرکز خرید ، مردم نگاهشون مثل قبل نبود ، همه جور بی تفاوتی بودند ، انگار گرد مرده پاشیده باشن ... " 


تهران ... 


انتخاب آغا محمد خان .. 


کاش میشد ببینمت . نه مثل همیشه که با تو بد برخورد میکردم . از پیاده رو هایت به درون خیابان میرفتم تا بفهمانم که تو جای زندگی نیستی . از کنار سطل زباله که رد میشدم با پارچه جلوی بینی ام را میگرفتم و امیدوار بودم بقیه مردم هم مرا در آن حالت ببیند . تهران من با تو بد برخورد کردم . که البته حقت بود ! 


اما حالا میخواهم بیایم و ببینمت . مثل کودک بیش فعال خلافکاری هستی که حالا در بستر بیماری افتاده ، همیشه سرت داد میکشیدم . میخواهم به عیادتت بیایم . 


نمیدانم چرا از وقتی من رفته ام روایت هاز عجیبی درباره تو میشنوم . امیدوارم روایت های درستی نباشد . نمیخواهم از تهران به من بگویند : شبیه شهر مرده ها شده . 


نمیخواهم . لعنتی تو هیولای لعنتی . باید خشن باشی . باید دوباره شیشه های مردم را بشکنی . ولی از توی تخت خواب دراز کشیدن بدتر نیست . 


دلم میخواهد وقتی می آیم تهران صدای داد و بیداد راننده تاکسی ها و دعوایشان سر یک مسافر را بشنوم . تا اینکه بیایم و هیچ تاکسی ای آنجا نباشد... ! 





sina S.M
۵ نظر

نوستالژی شهرستانی اروپایی


توی توییتر حس میکنم بیشتر خوانده میشم تا اینجا . اینجا زیادی یه جوری شده . وبلاگ را عرض میکنم . (راستی چرا میگن عرض میکنم ؟ چرا نمیگن طول میکنم ؟) 


فکر کنم حسابی سرش رو در اوردم با سوال هام امروز هیچی از دایرکت شو سین نکرد در حالی که پست گذاشت . 


اما چی باعث شد بیام اینجا . 


نمیدونم چرا حس میکنم یه چیزی هست که نمیتونم بگمش . فقط میشه حسش کرد . مثلا یه چیزی مثل حس نوستالژی را میشود حس کرد و هم روی کاغذ اورد . ولی این حس من رو نمیشه رو کاغذ اورد . 


همیشه همراهم بوده . و از وقتی به اروپا اومدم در من تجدید میشه . 


تقریبا مثل همون نوستالژیه . ولی تو محیطی که هرگز توش نبودی . 

تاحالا شده به خونه مادربزرگتون توی روستا فکر کنید ؟ یاد اون دیوارای کاهگلی بیفتی. یاد خاک ها . یاد بوی گاو و گوسفند که بینی ادمی میزد . یه سری محیط ها هستند که یاداور گذشتع های دورن ... 


در اروپا اما . گذشته های دور من کجاست ؟ شاید توی فیلم های خارجی ای که تو کودکیم میدیدم . مثل ساعت برنارد . بچه های کوچیک با موهای زرد . کوله پشتی های کوچیک آبی . با کتابای بچگونه که حروف انگلیسی روشون نوشته شده . نمیدونم چجوری بگم ولی این حس "اروپای قدیمی و دست نخورده ی دهه ی ۱۹۸۰ ای " خیلی خیلی خیلی زیاد اینجا وجود داره برای من . وقتی با دوچرخه از محله های قدیمی و سنگفرش شده عبور میکنم . بهرحال این شهر یه شهر شلوغ پلوغ مثل بقیه کلان شهر های غربی و یا غرب نما نیست . مثلا من شانگهای و پکن بودم یا لاقل اون دو تا عکس و فیلمی که لندن و پاریس و نیویورک دیدم به هیچ وجه شبیه جایی که من هستم نیست . این بخش اروم و کوچک اروپا . دقیقا همون حسی رو میده که من باهاش ارتباط نوستالژی واری برقرار میکنم . یه بافت شهرستانی_اروپایی . کتابخونه های خاک گرفته و خلوت ، ماشین های قهوه ساز ، کتاب ها ، پارک های بزرگ و سرسبز ولی خلوت . بچه هایی که به مدرسه میروند . :/ بعله دیگه تمام تلاشمو کردم که اونچه که تو ذهنم حس میکنمو روی کلمات پیاده کنم .


 نایس ترای ! :/ 


این حس نوستالژی شهرستانی_اروپایی با دیدن یه موزیک ویدئو تشدید شد که من رفتم یکم تحقیق کردم دیدم این گروه اصلا سبکش اینه که اهنگای به حال و هوای دهه ۱۹۷۰ رو بسازه . متاسفانه موزیک ویدئو زیادی غیر قابل پخش بود و اسمش برده نمیشه . =) 

sina S.M
۶ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان