یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

اعلام وجود شماره یک



جالب تر اینکه خود کاریکاتوریست این اثر از همه این افراد بدتره ( چرا ؟؟؟؟؟؟ مختون رو به کار بندازید )

و از اون بدتر منم که دارم توی وبلاگم اینو قرار میدم و راجع بهش بحث میکنم ! 

آره و بد تر از من شمایید که ... ( و این داستان همینطور ادامه دارد :دی )

sina S.M
۰ نظر

جنگی مدد بنگی مدد ، از پوست نارنگی مدد

از پوست نارنگی مدد اسم آلبوم جدید نامجوئه ( اونقدر جدیده که میشه با چند تا کلیک به شکل مجانی گیرش اورد )

راستی یکی از مشکلات عدیده ی زندگی من اینه : 


توضیح متعلق به عکس بالایی عه یا عکس پایینی 

 

البته راه چاره اش اینه که بری به سراغ اولین عکس ... ولی بعضی ها تنبلی شون میگیره - بله نمیگم بعضی ها تنبلن ، کلن آدم توی زمان حال رسمیت داره برای همین میگم بعضیها تنبلی شون میگیره - خب مشکلی که به وجود میاد اینه که برداشت های غلطی صورت میگیره ! 


مثلن الان به تحلیل مورد زیر میپردازیم !


 ( البته قبل از خوندن تحیل ها عکس العمل خودتون چیه ؟ )





حماقت در ابعادی دیگر 




( البته قبل از خوندن تحیل ها عکس العمل خودتون چیه ؟ )



این هم از واکنش های مختلف ملت به همراه تحلیل ها : 


روشنفکر مذهبی : بی غیرت ها ، اصلن چرا باید اسم حماقت نهاد بر ذات هستی ؟ حالا میخواهد موش باشد یا سیاستمدار

( تحلیل : در انتها برایش مهم نیست این جمله مربوط به کدام عکس است و صرفن به نگارنده فحش میدهد که چرا فحش داده ! در حالی که به هیچ چیز نظر خاصی ندارد بی خیال میرود و هرگز جسمش پالوده نمیشود :دی ) 


روشنفکر لائیک : در حالی که به سراغ اولین عکس میرود تا بفهمد توضیح واقعن مربوط به کدام عکس است ، کرواتش را سفت میکند .

( تحلیل : چه میدونم ! من که روشنفکر لائیک نیستم :دی )


خاموش فکر مذهبی » قسمت هایی از متن که با * مشخص شده اند به علت احتمال به وجود آمدن مشکلات غیر قابل پیشبینی مثل افتادن بمب اتمی آمریکایی و اسرائیلی و انگلیسی به جای جای وطن ( حتی تربت جام ! ) حذف شده اند . **************************************** 


خاموش فکر لائیک » مشترک مورد نظر اصلن سراغ این سایت های خز و خیل نمی آید که بخواهد نظر بدهد ...  :دی 


خانم X » من که مخالفم ! ( تحلیل : با چی جانم ؟ )

همسر خانم X » من هم چون عشقم مخالف است ، مخالفم ( تحلیل : کوری مضاعف ) 



--------


خب بگذریم ! دیدن این ویدئو از علیرضا خمسه شدیدن توصیه میشه و امیدوارم از خنده روده بر بشین در غیر اینصورت معلوم میشه بیش از حد آدم دپرسی هستید ! ( این بخشی از برنامه ی اولین دعوت از خمسه در برنامه خندوانه است ، ممکنه دیده باشینش )


http://www.aparat.com/v/fUxWh


راستی دانلودش کاری نداره ، مثل من دان کنید که هر وقت نیاز به خنده داشتید ببینید ! البته امیدوارم خندوانه بازم بتونه از خمسه استفاده کنه ، آخه جدیدن خیلی بیمزه شده ، دیروز که یه دکتر تغذیه اورده بودن ! پریروز هم دوباره یه دکتر (!) آخه مگه مطبه ؟ از خمسه استفاده کنید ! 



sina S.M
۲ نظر

محسن نامجوی الکی و مریم میرزاخانی غول !

باز هم موسیقی و این حرفا . 

چند وقت پیش به طور شانسی آهنگ " الکی " از محسن نامجو رو شنیدم . . . این بشر چی خونده ! نامجو از زمره خوانندگان تابو شکن و خاصه ( خب شاید بشه گفت شبیه شاهین نجفی البته نه به اون جوگیری و حیوان صفتی بلکه تا حدی نرمال و هنرمند تر ) 

البته من همه آهنگای نامجو رو دنبال نمیکنم و اصولن باهاش هم عقیده نیستم . ولی کلن لازم نیست که با نامجو هم عقیده باشی تا از موسیقی تلفیقی سنتی-نامجویی لذت ببری . طرف تو توییتر اسمش بود "j'adore namjoo" ( به فرانسوی یعنی من عاشق نامجو ام ) 

منم به زبون بی زبونی بهش گفتم " آخه لامصب مگه تو معنی شعرایی که میخونه رو میفهمی ؟؟؟؟ " 

آره دیگه ، نامجو از اینجور آدماس ، ازینایی که خیلی معنی آهنگو هم نفهمی مهم نیست ، چون آهنگ زیباست . ( البته این زیبایی خطرناکه و ممکنه باعث بشه به عقیده ی نامجو کشیده شوید ، چیزی که اصطلاح روون ترش "شست شوی مغزی " هست . مثال بارزش خودمم ! یه آهنگ نامجو متنش این بود " شاید این جمعه بیاید ، هررررررررررررر ! " یعنی داشت امام زمان رو مسخره میکرد و منم به عنوان یه مسلمون این آهنگو بعضی وقتا با خودم زمزمه میکنم :دی ( یه همچین مومنی هستیم ما ! ) 


خب حالا داشتم میگفتم این آهنگ الکیش حسابی باحاله ! موسیقی سنتی با شعری ساده و انتهایی جذاب ! آهنگی که من شنیدم در واقع ضبط شده ی یک کنسرت بود ، یه جاش محسن نامجو گفت

" ... برسی به انتها ----- ( بعد صدای زمزمه میاد ... انتهای الکی انتهای ... / یهو نامجو میپره وسط میگه / نه نه انتها نه . انتهای همین کنسرت ... بعد یه مدتی سکوت میکنه و یکی از افراد عام که توی سالن بوده یه چرت و پرتی میگه ( خلاصه از این مزخرفات میخوام نتیجه بگیرم چقدر محسن نامجو آهنگ عجیب و خاصی ساخته و این حرفا )


لینک : همین آهنگه (14 دقیقه) :دی
حجم: 13.1 مگابایت



اه چقدر به موسیقی پرداخته شد در این پست ... خب به احترام مریم میرزاخانی هم یه متنی بنویسم (:



مجله دانستنیها تیتر درشت زده " رازهای زندگی علمی مریم میرزاخانی " اولن بذارین بگم ایشون کیه ... ایشون فرد خاصی نیست ، فقط یکی از دانش آموزای فرزانگانه (بود) که الان آمریکا زندگی میکنه و جدیدن موفق به کسب مدال در ریاضیات و این حرفا شده . منم یه کتاب ازش توی کتابخونم هست (:


حالا متنی که من اختصاصی برای ایشون نوشتم ( البته ایشون که نه ، بیشتر کارکنان مجله دانستنیها ) :


- مهندس اشکی ، یه لحظه بیا ببینم . 

- بله آقای سردبیر. 

آقای سردبیر به مانیتور اشاره میکند : این تیترو دیدی ؟ یعنی چی ؟ " راز های زندگی مریم میرزاخانی " ؟ 

مهندس اشکی پخی زد زیر خنده ، از دست این برو بچز تیتر نویس ! 

- میخوام ببینم کی این تیترو نوشته ؟ 

مهندس اشکی شانه بالا انداخت و گفت " حالا شما هم گیر دادی ها ، ملت که سر در نمیارن از این تیترا " 

- مهندس . من چیکار به ملت دارم ؟ وزارت فرهنگ و ارشاد درمونو تخته میکنه ! 

- وای ... شوخی نکن آقای سردبیر. من دو ماه دیگه پول اجاره خونمونو از کجا بیارم بدم ؟

- حالا توهم جوگیر نشو ... بیا عااااا عاااا .. درست شد ..

مهندس به مانیتور نگاه کرد ، تیتر جدید این بود " راز های زندگی علمی مریم میرزا خانی "



sina S.M
۱۸ نظر

ماموریت کثیف !

بخش های پررنگ متونی هستند که به نحوی با آدمی به اسم X ارتباط دارن مثلن اگر در بخش پررنگ از فردی یاد شده آن فرد همان X عه (!) و یا اگر یه دیالوگ پررنگ میبینید یعنی X اون دیالوگو گفته ، صرفن برای گیج نشدن ! )


- چی میخواید ؟ 

- ببخشید مثل اینکه بد موقع اومدم . 

- نه اتفاقن ... ( دستش را آهسته به کلت روی میز نزدیک میکند همین که دستش به فاصله مورد نیازش میرسد در همان وضعیت میماند )

- سکوت -

- اوه ببخشید یادم رفته بود دفترچه بریلم را همراهم بیاورم . 

شخص کور با عجله از آنجا بیرون رفت . 

( نگاهی به میز انداخت یک دفترچه بریل روی میز بود ! دفترچه ی بریل متعلق به همان شخص کور بود . آن را برداشت و ورق زد . یک سری سوراخ . چشمانش را بست و انگشتانش را بر روی صفحات حرکت داد . " کوفتی ... چطور از این لامصب سر در میارن کاش معلم بریل یا یه همچین خری بودم ، آره همیشه دوست داشتم کسی باشم به غیر از خودم . که به جز کشتن کار دیگه ای بلد نیست " 

دفترچه ی خودش را در آورد . لیست کارهایش بودند . 

نفوذ به محوطه ی آزمایشی ( تیک )

کشتن یکی از افراد و دزدیدن هویت او 

کشتن سردسته 


عجب ماموریت کثافتباری ! باید آدم کوری را بکشی . مثل اینکه داری در خیابان راه میروی و یکهو زمین دهن باز کند و تو را ببلعد .)


شخص کور وارد شد . به همراه یک کلت در دستش . به طوری که خیلی دقیق به او نشانه رفته بود . خیلی دقیق تر از یک آدم بینا .

او یکه خورد ! خیلی نرم و بی صدا به سمت راست حرکت کرد و با ناباوری دید لوله ی کلت با همان نرمی و دقت به سمت راست آمد. 

( آشغال ... این خود سر دستست ، همونی که شایعه شده بود که میبینه )

شخص کور گفت " میشه بگین در محوطه آزمایشی چرا کلت آوردین ؟ " 

او دستانش را بالا آورد و گفت : " هی رفیق این یه آزمایش دیگه از طرف سازمانه ، میخواستن آدمای متقلب رو شناسایی کنن ، یه دقه دیگه یه مشت سرباز میریزن اینجا و تو رو به جرم تقلب میبرن . میبرن بیرون از این محوطه کوفتی .. اونوخ هر روز صبح برات شیر داغ با مارمالاد نمیارن و خبری از جای خواب گرم و نرم نیست . "


( شاید ادامه بدم :دی )


----


sina S.M
۳ نظر

پاریس ...

پاریس ! به نظر اسمت زیادی سانتال پانتاله ! خب برای آدمی مثل من که ، فرهنگ غارنشینان رو داره باید هم اینطور باشه .

نمیدونم درباره ی این شهر چی میشه نگفت ! ؟ 

چند وقتیه که اسمتو شنیدم ، یه بار توی یک داستان ، کارمند روسی تبار که همواره عقده ی خواب داشت ، وقتی برای ماموریت یک روزه به پاریس آمد ، در یک اتاق خیلی شیک و جمع و جور فرانسوی ، کل روز رو خوابید.

به نظر دیوانگی است که شب های پاریس را رها کنی و کلهم بخوابی ، اصلا مگر تو چی هستی ؟ مگر یک شهر نیستی مثل بقیه شهر ها ؟ مگر کرج چه فرقی دارد با اینجا ، یا دهلی ! 

نمیدانم آیا من آن قدر مریض هستم یا حقیقت اینست که در دهلی و کرج همه میخواهند نگاهت کنند ، همه زوم کرده اند روی تو چون هیچ چیز آدم واری توی عمرشان ندیده اند ، اما در پاریس همه بیخیال اند ... آنجا میشود نشست توی یک کافه و به مردم نگاه کرد، بدون اینکه نگران این باشی که کسی تو را تحت نظر دارد ، میتوانی از کتابخواندن لذت ببری ، یا چمیدانم زبان فرانسوی یاد بگیری ... 

به هر صورت ، کاش من یک پاریسی بودم . . . 

کاش کاش کاش ... 

اما خب تقدیر گفته که من باید نقش آدمی دیگر رو بازی کنم ، نقش کسی که در یک صندلی نه چندان راحت دارد به تماشای پاریس مینگرد ، در حالی که جزئی از آن نیست. 

sina S.M
۵ نظر

مرگ و خیلی چیزهای دیگر

این مطلب حدود یک سال پیش نوشته شده ولی به عنوان پیش نویس ... حالا ازش پرده برداری میشه



این روزا یه کتاب گرفتم دستم تحت عنوان " بهترین کاسب قرن ، خاطرات حاج مرشد چلویی " (!) خب کتاب رو نوه ی این مرحوم نوشته . نویسنده ی کتاب در جای جای کتاب وقتی خواسته از کلمه ی " من " استفاده کنه به جاش نوشته " حقیر " (!) 

مثلن بخشی از کتاب که در ذهنم مونده اینه : آن مرحوم زندگی ساده و بی آلایشی داشتند و اگر او را نمیشناختید هرگز فکر نمیکردید یک فرد استثنایی است . بی آلایشی و سادگی در زندگی ایشان موج میزد . سه بار ازدواج کرده بود (سادگی از این بیشتر نوبره والا !) ایشان فلان تا پسر از همسر اول شان داشتند و دو دختر که یکی از آنها ( عمه حقیر) در قید حیات است . 

خب آقای به قول خودت " حقیر " هیچ میدونی با نوشتن این کتاب میخوای چیو ثابت کنی ؟ اینکه پدر بزرگت عارف بزرگی بوده و از این عارفیت اون به تو هم بماسه . والا ملت از چه راه هایی نون در میارن . 

خب چیزی که راجع به این مرحوم وجود داره سیگاری بودن ایشونه . همینطور زن زلیل بودنشون ( زن دومش از خونه انداختش بیرون ! ) 
نمیخوام غیبت بشه ولی به نظرم ایشون با کمک شیشه و تریاک به این درجه از عرفان رسیدن ( من شنیدم که تا چند وقت پیش استفاده از مواد مخدر یکی از روش های ارتباط با خدا حساب میشد ) خب بهتره بیشتر از این غیبت نکنم ! 


sina S.M
۰ نظر

شاملو معتاد

" هر کسی یه پنچری ای داره " 

این جمله رو مصدق میگه ! (مصدق آدمیه که اسمش زیاد تو این وبلاگ هست و این حرفا ، هر بار که نمیتونم توضیح بدم کیه ، از آوردن اسم کوچیکش خودداری میکنم ولی همین بس که این مصدق مورد نظر من اون مصدق نخست وزیر معروف نیست . به قول خودش "مصدق نفت کش !" :دی ) 


جملش وجد آوره . . . داشت شاملو رو تحسین میکرد و منم گفتم " شاملو معتاد بوده ها " ... اونم این جمله رو تحویلم داد . 

نمیدونم این جملات حکیمانشو از کجا در میاره ولی من واقعن برای دادن چنین جوابی باید یه ده دقیقه ای فکر کنم . 

بدی بحث کردن در اینه که آدما فرصت زیادی برای فکر کردن راجع به چیزی که میگن ندارن . باید کلمات مناسب رو در اسرع وقت به کار ببری و یادت باشه چیزی رو از جا نندازی ... چه بسیار مواقعی بودن که متوجه شدم میتونستم جواب دندون شکنی بدهم که طرف مورد بحث کاملن به من تسلیم شه . 


راستی یه آهنگ لامصب پیدا کردم و این حرفا ... خیلی باحاله و این حرفا ... کلن این حرفا . وستش یارو از قصد صداشو شبیه صدای خروس میکنه ( مثل وقتی که حنجرتون میگیره و صدای خروس میده ) بعد اینجاش خیلی فازه و این حرفا ... (:)


یکی از افرادی که نظر داده به این وبلاگ نظر جالبی داد " آهنگای خارجی گوش نمیدنم چون با فرهنگ ما جور نیست "

 ( عینن این نبود . کلیتش این جمله بود . میتونید اصل نظرو از پست قبلی بخونید ) 

خب پاسخ من به ایشون واضحه : "حق با شماست ." خودم هم قبول دارم آهنگای خارجی امروزی درصدی از مستهجنات (!) توی خودشون دارن . مثل I will never let you down ... (: 

ولی راستش ما اینجوری حال میکنیم (this is how we do) و نوجوان ها و افرادی عام این جور موسیقی رو بیشتر میپسندن تا موسیقی سنتی ایران یا خواننده های پاپ ایرانی ... درسته که موسیقی سنتی گاهن مست کننده است (!) و موسیقی پاپ ایرانی هم شاید به مذاق خوش بیاد ولی ما یه چیز شاد (Happy) میخوایم ! پدر و مادرای بخت برگشتمون که با موسیقی جنگ و انقلاب که به معنای واقعی " غم انگیز " هستن بزرگ شدن و الان هم فقط موسیقی رو برای گریه کردن و احساساتی شدن گوش میدن .!!! حقیقت همینه (نیست ؟ مثال نقض ارائه دهید.) 


کاشکی یه روز یه بمب اتمی بیفته روی رشت ... لاقل اینجوری بلاگ یکم خلوت میشه ... والا تو این سه چار ماهی که بلاگ رو میشناسم وبلاگی نبوده که یه جورایی با رشتی ها هماهنگ نباشه . :دی 


sina S.M
۹ نظر

افسردگی - امشب دنبال تو فردا دنبال کوفت (!)

امروز رفتم اردو از طرف مدرسه خیر سرم . عوض اینکه روحیم باز بشه و با دیدن طبیعت و دوستام انرژی بگیرم ، با دیدن آدمای افسرده و آهنگای مغز پاک کن و اینا اونقدر افسردگی گرفتم که الان میخوام بالا بیارم . حالا فهمیدم چرا آدم باید بعضی وقتا حرفای الکی بزنه تا از افسردگی نمیره . 

یه آهنگ گذاشته بود پسره یه قسمتش میگفت : امشب دنبال تو فردا دنبال پول . 

اون موقع من تو جو بودم نفهمیدم چی دارم گوش میدم . ولی الان با گوش دادنش واقعن افسرده میشم . الانم هرچی بیشتر مینویسم اوضاع بدتر میشه . البته یه چیز افسرده کننده دیگه هم اینه که آدم یه دلش تو حال و هوای خارج از کشور باشه . اینطوری میخوای سرتو بکوبی به دیوار و این حرفا ! بدتر از اون اینکه شنیدم وقتی کسی 18 ساله میشه ممنوع الخروج میشه و باید حتمن بره سربازی و شست و شوی مغزی داده بشه و بعد بره هر جا که خواست . 


امشب دنبال تو فردا دنبال پول .... ( ظحر مار ، خیر سرت آهنگت شاده ها )


یارو میری تو وبش میخوای لینک باز کنی پیغام میاد که " راس کلیک نکنید " آخه یارو مگه منشور کوروش یا رمان یا شاهکار ادبی گذاشتی توی وبت که میترسی لو بره . آخه اگر کنترل + A بزنم که کل وبت همراه با تبلیغاتش کپی میشه ... فکر کردی خیلی زرنگی ؟ اگر کسی خواست کپ بزنه میزنه :دی 



وقتی کیتی پری هم یه ربطی به اسلام پیدا میکنه ! خدا خیرش بده که به فکر همه جور آدمی هست ... والا ! 



اینم همون آهنگه ! به خدا آدمو در گیر میکنه .

بیخیال فردا
حجم: 6.83 مگابایت

sina S.M
۴ نظر

سفرنامه دبی ... بدون آب بازی !

سلام 

خب من خودم دوست نداشتم اینجا بیام بگم که آره ما رفتیم دبی و این حرفا . آخه میدونی که دبی برای این غربتی ها مثل شماله . اینایی که تا تعطیلات اعلام میشه میرن شمال که جوجه بخورن و این بحثا که من اصلن خوشم نمیاد .

ولی اصولن وقتی آدم چیزی رو ببینه ذهنیتش کاملن عوض میشه . من خارج ندیده نیستم ولی خب قبل از دبی فقط یه بار برای 3 روز رفتیم استانبول که ای بدک نبود ولی این سفر دبی کاملن بهم چسبید ! البته من به خاطر تجربه های متفاوت و هم صحبتی ها و دیدن چیزای جدیده که خوشم اومد مگر نه من کسی نیستم که از " سفر " لذت ببرم . 


خب بذارین یه سفر نامه چپ اندر چلاقی رو اینجا بنویسم نه برای اینکه بخوام کسی ببینه بیشتر برای خودم و این حرفا چون این وبلاگ رو اصولن برای خودم ساختم نه خواننده های نداشتش ! 


از ساعت 4 صبح بیدار شدیم برای رفتن به فرودگاه . همه چیز به طرز چندش آوری خوب پیش میرفت . میگم چندش آور چون من از اینکه چیزی طبق روال پیش بره بدم میاد ! رسیدیم به فرودگاه و اینا . فرودگاه امام خمینی بود و این حرفا ! توی همین فرودگاه چند تا مورد خنده دار دیدم یکیش موقع رد شدن از گیت و بررسی پاسپورت و اینا بود و صف خیلی شلوغی داشت . صف که چه عرض کنم شبیه تضاهرات لولیده بودیم به هم . یه خانومی که اونجا بود و همش داشت حرص میخورد و میخواست بره فرانکفورت گفت : " آقا الان کی به کیه ؟ چرا کپه ایه ؟ " 

خب خیلی کند پیش میرم انگار . 

میریم جلو تر ... ساعت 11 و رب بود که رسیدیم به فرودگاه دبی . از اونجا هم بعد از کلی دوندگی تونستیم اسپانسر هتلو پیدا کنیم که فارسی رو خیلی بد حرف میزد . اتفاقای جالبی هم اون بین افتاد مثلن یه زوج چشم بادومی مست که چرت و پرت میگفتن لمیده بودن یه گوشه و این حرفا که خیلی ما تعجب کردیم از این کارا ! ( البته ما زبونشونو نمیفهمیدیم ولی میشد حدس زد دارن چرت و پرت میگن . تازه وسط حرفاشونم یه گوشه چشمی هم به ما داشتن هی میگفتن " ایرانی ، ایرانی " )


بعد یه جای دیگه هم یه خونواده که انگار بنگلادشی بودن خیلی جلب توجه کردنو این حرفا . بابائه مثل دائشیا بود و خانومه هم چادری بود ولی یادمه نقاب نداشت . ولی به طور کلی 90 درصد با حجاباشون نقاب داشتن که به قول معلممون برای حرف زدن باهاشون باید تق تق در بزنی تا بیاد درو باز کنه ... البته مارو چه به اونا . به هر حال شیعه ای گفتن و امام علی ای گفتن و این حرفا . 


خب وقتی از فرودگاه زدیم بیرون تا سوار ماشین اسپنسر هتل بشیم با گرمای عجیب و هوای شرجی خفه روبرو شدیم . منم گفتم حیف هوای خوب ایران که بشه اونجوری و حیف امکانات اینجا که گیر همچین هوایی افتاده . راسته ها . خدا به ایران هوای عالی داده (البته به جز اهواز که هواش مزخرفه ) و به این اماراتی ها هوای گند داده عوضش امکانات داده . 


توی ماشین یارو گرفتیم نشستیم تا رسیدیم به هتل و این حرفا . هتلش  jw بود و این حرفا یه جورایی شبیه برجای دوقلو بود و میگفتن بلند ترین هتل جهانه . توی لابی هتل عکس بزرگ سه تا عرب با دشداشه و مخلفات گذاشته بودن که گند زده بود به منظره زیبای اونجا یه بار داشت که البته فقط اسمش بار بود و خبری از مشروب پشروب نبود . البته که توی یه قفسه به ارتفاع 20 متر انواع مشروبهای رنگارنگ بود ولی عملن کسی استفاده نمیکرد و جنبه تزیینی داشت ( حالا خیلی هم جدی نگیرید !)


بعد یه اتفاق جالبی که افتاد این بود که برای گرفتن کارت اتاق و این حرفا خواستن خیلی مارو تحویل بگیرن بردنمون پیش یکی از همکاراشون که فارسی بلد بود ولی طرف فقط دو تا جمله بیشتر نگفت و بقیشو سپردیم به دست اسپانسر که برامون ترجمه کنه اونم به انگلیسی . آره ما یه همچین خانواده خز و خیلی هستیم ! حتی انگلیسی رو هم بلد نیستیم :دی 


اونجا کلن خودشون با هم انگلیسی حرف میزدن و عربی رو فقط مردهای شکم گنده دشداشه پوش با زنای نقاب دارشون حرف میزدن . خب این هم از نتایج اوردن اجنبی ها برای آبادی کشورشونه ولی خودمونیا من حاضرم ایران نصف دبی امکانات داشته باشه و فارسی هم از بین بره ... والا . انگلیسیه که حرف اولو تو دنیا میزنه . خیلی هم باید ممنون بود از اینکه بیان انگلیسی رو زبون روزمرمون کنن.


خب وارد اتاق ها شدیم . اونم طبقه 59 ! ( لامصب نمیشد بری 60 ؟ ) به هر حال ... یکی دو سه ساعت صرف کشف امکانات اتاق ها شد مثلن سشوار یا حوله ( آره اینا رو هر هتل عهد بوقی هم داره :دی ) تازه تلویزیون هم داشت که البته همشون همون کانالای ماهواره خودمون بودن بلکم کانالای فارسی نداشت و تا دلت بخواد هندی و عربی و انگلیسی داشت . 


آخه نمیفهمم ایران چسبیده به دبی ( البته از طریق دریا ) بعد برای چی باید تعامل هند و دبی بیشتر از ایران باشه ؟ والا اونجا نصف جمعیتش هندی بودن . البته بیچاره هندی ها هم که کارخونه تولید آدم دارن . اینو یکی از راننده تاکسی های هندی میگفت ( البته اون گفت too many people یا یه همچین چیزی :دی ولی بیچاره خیلی این جمله رو با اندوه گفت و دلم به حالش سوخت که مجبوره راجع به هموطن های خودش همچین حرفی بزنه )


ببخشید قرار بود من سفر نامه بنویسم ولی دارم تحلیل هامو مینویسم و کلن همین تفکر هام توی سفر لذت بخش بود .

نماز خوندن در مسجد سنی ها جالب ترین بود برام . طرز وضو گرفتن شیعه ها زمین تا آسمون با سنی ها فرق داره و به قول یکی اونا وضو هاشون " پاییه " چون باید کل پارو آب بکشن و این حرفا . چند تا بچه هم توی مسجد بودن که نماز خوندنمون رو مسخره میکردن و این حرفا ولی خیلی جالب بود دیگه ... فقط یه ترسی داشتم اونم اینکه یکی از مردای اونجا یه هیولا (مثلن عضو القائده یا دائش ) از آب در بیاد و بیاد به خاطر شیعه بودن ما غلط اضافی بکنه که خوشبختانه ازین خبرا نبود و به جز بچه ها بقیه ملت سرشون به کار خودشون بود .


کلن بازم چیزای دیگه بود ولی دیگه خسته شدم ... بعدن هم حالشو ندارم بنویسم چون اصولن بیشتر از این نوشتن رو خودنمایی فرض میکنم و این حرفا . با اینحال امیدوارم سفر خارجی رو همه حداقل یه بار تجربه کنند ( خارجی منظورم کشور غرب مانند و سکولار هست )

چون چند وقت پیش توی برنامه خندوانه بخشی که میرن آرزو های ملت رو میپرسن ، یه پیرمردی که به نظر عاقل و فهیم می اومد و انگار آدم باکلاسی برای خودشه میگفت آرزو داره به کشورای اروپایی سفر کنه و من یه حالی شدم و امیدوارم کسی نباشه که این آرزو ها رو دلش بمونه و از دنیا بره ... چون خیلی سخته که بدونی داری توی جایی زندگی میکنی که اون بیرون چقدر متفاوته ولی تو باید اینتو بمونی و جهان کوچک و محبوسی رو که بهت اعمال شده رو با بغض به انتها برسونی .


پ ن : ببخشید ممکنه ایراد نگارشی داشته باشه چون بازخوانی نکردم .

sina S.M
۷ نظر

سکوت ... دلیلی بس ژرف برای تفکر

چند روز پیش یک کاغذ تبلیغاتی به دستم رسید. عجیب بود .تحت عنوان " مسابقه قتل " توضیحاتش از این قبیل بود : " به راحتی خوردن یک آب پرتقال بدمزه ... یک بار امتحانش کنید . شاید به کامتان خوش بود " و زیرش شماره تلفنی نوشته بود . من احمق بودم که آن شماره را گرفتم ، بعد میگم چرا . خانمی جواب تلفن را داد . 
- الو ... بفرمایید . 
دستپاچه شدم ، منو چه به این قرتی بازیا یک راست رفتم سر اصل مطلب . 
- مسابقه قتل چیه ؟ 
- چی ؟ ... 
لحنش اصلن شبیه یک منشی یا مسئول جواب دادن به تلفن نبود. انگار من مسئول بودم به این موجود بفهمونم الان چی کار باید بکنه . 
خواستم قطع کنم که یک دفعه او پیش دستی کرد و قطع کرد. 

واقعن که کلافه شده بودم . به کاغذ تبلیغی نگاه کردم ، چقدر ساده و درب و داغون بود. اصلن گرافیکی توش نبود . البته اگر اون کادر ساده و دکمه پیانویی اش را گرافیک نگیم . عجیب اینکه اصلن دوست نداشتم دست از سر این کاغذ لعنتی بی سر و ته بردارم . هیچ به فکر تحقیقی که باید راجع به "اتوپیای شهری " مینوشتم نبودم . حتی فهرست بندی اش هم تمام نشده بود . یعنی نمیدانستم باید دقیقن چی بنویسم و برای همین کلن این روزا اعصابم خورده . این تحقیقه رو آقا یا خانومی به اسم نامجو بهم محول کرده و اون تبلیغ کوفتی بهترین دل مشغولی بود که میتونستم برای خلاصی از این اعصاب خوردی بهش متوصل بشم .

شاید جالب باشه که چرا مجبورم تحقیقی بنویسم که حتی نمیدونم قراره به دست کی برسه و چرا اصلن باید بنویسمش . اصلن این نامجو کی هست و چرا اومد توی دایره افراد شناخته شده من . ماجراش برمیگرده به وقتی که تحقیق راجع به اتوپیای شهری رو آغاز کردم . اولین بار توی یه مقاله راجع به یه بازی ویدئویی اسمش به گوشم خورده بود و فهمیدم معادل فارسیش همون آرمان شهره . ولی به نظرم اتوپیا باکلاس تره . مسلمه که اولین مرجع تحقیقاتی ام اینترنت بود . فکر کنم دومی و سومی اش به ترتیب کتابخونه و آدم ها باشن ولی دیگه کی توی قرن بیست و یک اونقدر بیکاره که اینترنت به اون گستردگی رو رها کنه و بره سراغ کتابخونه ای که برای پیدا کردن کتاب یا هرچی باید فقط کلی از وقتتو صرف ورق زدن بکنی ، ( کاری به بقیه مسائل مثل رفتن به محل کتابخونه و کل کل با کتابدار و جا افتادن روی صندلی کتابخونه و نگران بودن از ناراحت بودن جا و غیژ غیژ صندلی و تر تر میز و تق تق لامپ مهتابی و ضرر داشتن نور غیر مهتابی برای چشم و غوز کردن روی کتاب و سنگین بودن کتابو سر شدن دست هنگام چرت زدن وسط مطالعه و عدم وجود نیروی جادویی ای در کامپیوتر که باعث بی خوابی میشه و کسالت از فونت کتاب و نداشتن موس و موشواره و ایناش ندارم )

برای همین منابع دوم و سوم تحقیقاتم هم جای خودشون رو به اینترنت دادن . اینترنتی که کنترلش توی ایران مثل کنترل سگ لاغر مردنی و چرک و کثیفیه که توی 7 تا در غل و زنجیر شده و برای هدایتش باید تمام انرژی و کار و وقتتو بذاری تا این سگه دو متر تکون بخوره . جهت تحقیق خیلی برام مهم نبود . اصلن نمیدونستم وقتی این تحقیق کامل بشه و بفهمم اتوپیا یا همون آرمان شهر چیه به چی میرسم . معلومه به خیلی چیزا میرسم ، شاید برسم به اینکه کلی از وقتم بره و من فرصت خیلی کار های خوب و بد دیگه ای رو که توی زمان مطالعه میشد انجام بدم رو از دست بدم و بعد ها افسوس بخورم یا حیرت کنم. اما واقعن این تغییرات هدف نیستند چون من نمیخواستم به اونا برسم . آره اگر من یه معلم اخلاق بودم که عادت داره بعضی وقتا مطالعات پراکنده داشته باشه این مطالعه خودش یه هدفه چون میتونم توی درس های اخلاقم ازش استفاده کنم . ولی یه نوجوون تینیجر قرن بیست و یکمی که نمیتونه معلم اخلاق باشه . حرف هاش و گفته هاش نه شنیده میشه و نه گفته میشه چون قبل از اونکه سخن مورد نظرش از فکرش به حنجره و از حنجره به زبون و دنیای بیرونش برسه هزار بار زیر و رو میشه . ( چرا گلوم گرفته ؟ بهتره اینو نگم و یه کلمه ی خوشگل تر به کار ببرم تا با آهنگ فضا جور در بیاد ، اصلن چرا خودمو خسته کنم ، ولومشو میارم پایین ، اینجوری هم که خیلی عادیه ، بذار یه پوزخندم قاطیش کنم تا یه خری گوش کنه لاقل . در آخرم نتیجه میگیریم که ای بابا این چه حرف دهن پر کن و گند دماغیه که من با این وضعم میخوام بگم ؟ منو چه به این ... خوردنا ، بذار راجه به شراب و دختر و کوفت و لباس و سریال و آهنگ و شاهین نجفی و گوشی املت و فبلتو انگری بردزو اروپائو اون جزیره هه که همشون زننو اون جزیره هه که همشون مردنو اون جزیره هه که همشون اهم انو اون خاکبرسری و اون تیکه هه که میگن بالا خره پایین گاوه ئو اون کلیپه که دو تا زنه داره و اون کلیپه که چار تا مرد داره ئو اون یاروئه که سیبیل داره و اون زنه که ریش داره و اون مسابقه هه که گاومیش داره حرف بزنم . )

نتایج من از تحقیقم راجع به اتوپیا اگر افسوس خوردن به مملکت و گیر دادن به مسئولای بیچاره نبود . حداقلش ناراحتی از وضع خودم بود که بعضی وقتا اونقدر بیکار میشم که میرم و میشم یکی از این آدما که سیگار دود میکنن و راجع به " هیچی " حرف میزنن . ولی من واقعن دوست دارم که روزی برسه که من در جایی باشم که برای خلاصی از بیکاری نرم و راجع به " هیچی " صحبت کنم . همینطورم نخوام راجع به " همه چی " صحبت کنم چون میدونم اونقدر موضوع پراکنده هست که تهش میرسم به " هیچی " . نتیجه میگیرم که بعضی وقتا راجع به هیچی صحبت نکنم و چند لحظه جلوی دهنمو بگیرم و خیره بشم . به قیافه ها یا هر کوفتی . فقط دهنمو باز نکنم چون از اونجا به بعدش این گفته ی منه که منو اداره میکنه نه خودم .
sina S.M
۴ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان