کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

تجزیه

چهارشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۲:۲۲ ب.ظ
آن آقای خشک و رسمی گفت : " کاش میتونستم بهتون کمکی کنم ، ولی متاسفانه دیگر ظرفیت پر شده " 
گفتم : " مگر هنوز آنها رفته اند ؟ آنها هم تا هفته ی بعد در کشور هستند ، مثل ما ، انگار که هیچ بلیتی نخریده اند " 
ابروانش را بالا برد ، غبغبش حالم را به هم زد . 
گفتم : " خواهش میکنم ، یکی از بلیت هایی را که توی کمد است به من بدهید " 
او گفت : " قانون را رعایت کنید ، ما موظفیم تا زمانی که صاحب بلیت زنده است ، از بلیتش مراقبت کنیم "
پیام ترسناکش را فهمیدم . 
از ساختمان فروش بلیت بیرون آمدم ، نظافت چی نگاهم کرد ، یک زن مسن یک جا نشسته بود و با لپتاپش کار میکرد. آیا این آدمها بلیت خریده بودند ؟ ! 

به آپارتمان خودمان رسیدم . کسی نبود ، من زندگی کسالت باری داشتم . همه وسایل را در یک چمدان کوچک چپاندم . تنها وسایل من ، مقدار زیادی پول بود . . . 
به سمت ساختمان اداری حرکت کردم ، ازدحام بود . همه کارمندان میخواستند از حق خروجشان استفاده کنند. شرکت داشت ور شکسته میشد . 
کشور داشت تجزیه میشد. به زودی همسایگانش شروع به حمله میکردند . آن وقت ساکنان کشور ، مجبور بودند جزئی از شهروندان آن همسایه ها باشند. من که خوش نداشتم .
باید هرچه سریع تر میرفتم . با هواپیما یا کشتی. 
سوار آسانسور شدم . میخواستم به سراغ گاوصندوق رئیس بروم ، در آن همیشه یک بلیط خروج برای روز مبادا وجود داشت . کلید کوچک و طلایی را که به گردنم آویخته بودم حس کردم . هیچ کسی به آن گاوصندوق دسترسی نداشت. البته فقط به جز خود رئیس ... که من بودم .
در آسانسور کسی مرا نشناخت چون رویم به سمت درب آسانسور بود. اگر میشناختند لابد شروع میکردند به گلایه از وضع حق خروجشان . من مسئولش بودم .
آسانسور که ایستاد در جا خشکش زد ... دیگر باز نمیشد . عجب دردسری شده بود . 

اطراف را نگاه کردم . . . ده نفری بودیم . یک نفر مرا شناخت ، خواست بیاید سمتم که درب آسانسور باز شد ، اول از همه خارج شدم و سریع به سمت اتاق مخفی رفتم . چند نفر به دنبالم بودند . آنها را پیچاندم . طوری که فکر کنند در چاه توالت ناپدید شده ام.

در اتاق سری به سمت تابلوی مونالیزای تقلبی رفتم . آن را کنار زدم ... 
اما گاوصندوق دیگر آنی نبود که بود . درش شکسته شده بود ، با استرس تمام شروع به گشتن کردم . . . همه چیز بود ، حتی مجموعه ی گرانبهای سکه های باستانی ، تنها چیزی که نبود بلیت بود . به جایش یک نامه به در گاوصندوق چسبانده بودند : "معذرت بابت بلیت".
یک دفعه گیج شدم ، کسی به آن اتاق دسترسی نداشت ، آن اتاق یک درب مخفی در توالت داشت که برای باز کردنش باید دکمه ی سیفون را 19 بار متوالی فشار میدادی ، حتما کسی که این اتاق را کشف کرده شدیدا دچار اسهال بوده یا شاید مریضی روانی یا همچین چیزی داشته . 
به هر حال انتظار بیشتر از این نمیرفت. کشور در حال تجزیه بود ، تمام مردم به همراه دولت و سایر قشر ها ، در حال فرار بودند . حتما جاسوسان حکومتی که میگفتند در هر خانه ای یک دوربین کار گذاشته اند ، عامل این کار بوده اند .

به حرف مرد بلیط فروش فکر کردم : " قانون را رعایت کنید ، ما موظفیم تا زمانی که صاحب بلیت زنده است ، از بلیتش مراقبت کنیم "
خب اگر یکی از آنها را میکشتم و کد رهگیری بلیتش را بر میداشتم ، آنوقت دیگر حل بود ...
شاید کسی که کشتم همان دزد بلیت خودم باشد ... خب در این صورت دیگر عذاب وجدان ندارم . 

  • sina S.M

قم ...

دوشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۹:۲۴ ب.ظ
گرمای کشنده ای بر اتوبوس حکومت میکرد . ظالمانه . گردنم عرق کرده بود و یقه ام شده بود سوهان روحم. چه مکافاتی بود سفر به قم ، بار و بندیلم را چک کردم ، جامدادی پر از خودکار ، دفتر چه یادداشت ، چند تا شکلات که به نظر ذوب شده بودند و دوربین عکاسی و ضبط صوت ، این دو تای آخر باارزش ترین وسایل سفرم بودند ، شاید از خودم هم .
اینها را میخواستم برای تهیه گزارشی تحت عنوان " بازدید از کتابخانه آیت الله مرعشی " . مشتاق بودم ولی ، نه لزوما در تمام ساعات ، مثلا ساعاتی مثل الان که داشتم از گرما هلاک میشدم ؛ گاهی اوقات گرما به مغزم میزد و پشیمان سفر میشدم . اما خب به هرحال که راه را آمده ایم . نمیشود که جت شخصی گرفت و الساعه بازگشت .  
 نمیدانم چرا یکهو ایستاد ، کم و بیش می ایستاد ، برای سوار کردن چند تا بنده خدا یا پلیس راه . آن موقع هم به یک مرضی واساده بود ، کاریم بهش نبود. تا قم راه کمی مانده بود. 
دور و برم رو نگاه کردم ، یک نفر داشت تسبیح می انداخت ، یکی خوابیده بود ، آن یکی هم همینطوری زل زده بود ، مثل کاری که من میکردم . از قیافه هایشان حدس میزدم این آدم ها برای چه به قم میروند، آنی که داشت تسبیح می انداخت که تکلیفش روشن بود. آنی که خوابیده بود و شکمش حکایت از لقمه های چرب میداد و نحوه ی پیراهن روی شلوار انداختنش حکایت از بیخیالی و کم هوشی . شاید مامور اداره ی آمار قم است . خوب معلوم بود اهل قم است ، اصلا قیافه هایش شبیه کسی بود که به مقصد برمیگردد.
آنی را که یکسره بهم زل زده بود را خیلی بهش دقت نکردم ، آخر حواسش به جایی پرت نبود میترسیدم متوجه بشود ، ولی با همان مشاهداتم ، فهمیدم که کمی وضع مالی اش خوب نیست. گرچه هر از خدا بی خبری که توی این گرمای ذوزخ با اتوبوس میره قم خب با عقل جور در نمیاد که پولدار باشه. ولی خب بعضی ها از بقیه پول کمتر دارند ، این را میشود از نگاه های بی توقع و لبخند های " کمشان " دانست ...
از بحث شخصیت شناسی پریدم بیرون . خودم چه آسمون قلنبه ای هستم که ریز شوم توی این و آن . گرما دوباره مرا فرا خواند. چه شکنجه گر صبوری است این گرما . . . آرام آرام زجرت میدهد که خودت هم نفهمی توی چه کوره ای داری پخته میشوی. حکایت همان قورباغه ای که آرام آرام و بدون درد آبپز میشود.   
سعی کردم با پاکتی که شاگرد شوفر داده بود و تویش آذوقه ی راه بود ، یک چیزی شبیه بادبزنی درست کنم ، دیدم چهار تا خرما و یک بیسکوییت مزاحم اند ، باید درشان می اوردم . عجب مکافاتی بودها . خرمای اول را گذاشتم دهانم ،  چنان زبانم از داغی اش سوخت و گلویم از شیرینی اش زق زد که کوفتم شد ، بیخیال بادبزن شدم ، ساعت را نگاه کردم ، نیم ساعتی مانده بود. (این حدس خودم بود )
چرت زدم تا اینکه اتوبوس ایستاد ، ایستگاه استراحت بود ، خدا را صد  هزار مرتبه شکر ، خواستم بپرم از اتوبوس بیرون که یکهو دیدم فقط منم که از جام جهیدم . بقیه مثل ماست منو نگاه میکردن انگار کار عجیب تر از این بلد نبودم . دیدم هیشکی پیاده نشد ، رفتم به خیال خودم که قالشان گذاشته باشم و از نگاه های ماستی شان فرار کنم ، همین که پامو گذاشتم بیرون فهمیدم و جلدی برگشتم تو اتوبوس ، آتیش از آسمون فواره میزد که نگو ، رفتم داخل دیدم چند نفری پوزخند میزنن و منو به هم نشون میدم ، گفتم : خدا خیرتون بده یکی پاشه بره آب خنک از دستشویی بیاره. 
گفتن نمیشه ، اون بیرون جهنمه . 
رفتم پیش راننده ، اون خودش اهل همین اطراف بود و به گرما عادت داشت، داشت چایی میخورد، بهش گفتم بره آب خنک بیاره ، خندید و گفت چرا خودت نمیری ؟ 
گفتم آتیش بارونه 
گفت مگه من ابلیسم که آتیش روم اثر نکنه ؟ برو بنده خدا ، با آتیش جهنم چی کار میخوای بکنی ... 
دیدم تکیه بر دیگران سودی ندارد ، یک تیکه کارتون رو از رو داشبرد اتوبوس برداشتم ، گرفتم روی سرم و رفتم بیرون
وقتی برگشتم خیس خیس بودم ، حسابی با شیر آب خودمو خنک کرده بودم.       
نامرد راننده نذاشت بیام تو اتوبوس ، گفت باید بیرون بمونی تا خشک شی ، دیدم هلاک میشم تا خشک شم ، رفتم توی دستشویی که اقلکن سایه باشه. 
وقتی برگشتم اتوبوس رفته بود ، چمدونم هم روی زمین بود.

  • sina S.M

شلوغی

چهارشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۵:۲۸ ب.ظ

این اواخر کتابی میخوانم به اسم " باران مرگ " ، یک داستان آلمانی برای نوجوانان که ماجرای حادثه در یکی از نیروگاه های اتمی میباشد ، تلاش مردم برای نجات از ذرات اتمی ، شهر های اطراف تخلیه میشوند ، همه میخواهند سوار ایستگاه قطار شوند ، شلوغی وحشتناکی است. 


شلوغی ، ترسناک است ، منظورم از شلوغی آنی است که اگر زمین بخوری مرگت حتمی است ، مردم با فشار در هم میلولند و هر از گاهی صدای جیغی بلند میشود ، انگار یک دشمن نامرئی آمده تا همه را زجر کش کند ، بدی اش آن است که مقصر واقعی ای وجود ندارد ، تضمینی برای زنده ماندن یا گم نکردن یکدیگر وجود ندارد ، این پدیده ی جهنمی را یکبار به هنگام سوار شدن به لنج در قشم تجربه کردم ، علاوه بر زجر و فشار ، ترس بود که بر من قالب شده بود ، نکند همینجا بمانیم ؟ نکند بمانیم تاااااااااااااا ، تایی وجود ندارد ، همینطور بمانیم بمانیم و بمانیم بی آنکه احساس گرسنگی کنیم ! یعنی بی امید آنکه دستکم بمیریم ، چه هولناک بود وقتی مدت طولانی ای را در انتظار و فشار سپری کنی ( فکر کنم سر جمع یک ساعت شد ) 

وقتی لنج رسید همه به آن حمله ور شدند بین اسکله و لنج ، یک پل باریک بیشتر نبود ، زنی جیغ میکشید و فحش میداد که به بچه اش رحم کنند ، من گیج بودم و نمیدانستم که آیا من هم مخاطب فحش هایش بودم ؟ به واقع چه کسی یا کسانی مقصر بودند ، پیرمردی که اشکش در آمده بود باید چه کسی را نفرین میکرد ؟ نقش من چه بود ؟ در آن موقعیت چه کمکی به جز ذکر گفتن میتوانستم بکنم ؟

تا آنکه یک نفر گفت باید محکم خودم را مثل ستون در جمعیت نگه دارم تا جمعیت هل ندهند !

 سر انجام سوار شدیم ، از این وضعیت وحشتناک یکی دو بار دیگر هم برایم پیش آمد ولی نه به این ترسناکی ، یک بارش در مترو برای رفتن به نمایشگاه کتاب ، آن روز با خودم عهد بستم که هرگز آنقدر گدا بازی در نیاورم که با مترو بیایم نمایشگاه ، پیشنهاد بچه ها بود ، آنها فکر میکردند خیلی زرنگند که با 100 تومان نصف تهران را پیموده اند ، وقتی از مترو پیاده شدیم ، بلیط دو سفره ام را که برای برگشت بود هزار تکه کردم و گفتم که من برگشتنی سواری میگیریم هر کی خواست بیاد هر کی هم نخواست بره متره ... 

آن روز نفری پنج تومان دادیم و با تاکسی برگشتیم ، تازه توی همان تاکسی هم فشار کمتر از مترو نبود ، ولی دستکم نشسته بودیم و بوی بدن همه جا نپیچیده بود . 

انسان حاضر است به نوبه ی خود و به دلایل مختلف هر خفت و خاری را تحمل کند ، یکبار برای فرار از ذرات هسته ای ، یکبار برای جلوگیری از اتلاف وقت و یک بار به خاطر پول ! او میخواهد در سخت ترین شرایط زنده بماند در حالی که نمیداند شاید تقدیر است که بمیرد و دست و پای بیهوده زدن فقط غم و غصه اش را زیاد میکند ... کاش مثل ماهی ها نباشیم ! کاش دائم دست و پا نزنیم و از مرگ فرار نکنیم ، شاید واقعا حقمان همان مردن باشد ...

  • sina S.M

دوست

سه شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۲:۳۸ ق.ظ

دوست واقعا چیست ؟ 

چه چیز جالبی است این دوست ! خب خیلی ها می آیند برای دوستی حد و مرز تعیین میکنند ، مثلا کسی را که فقط در زمانی خاص باهاش حرف میزنند را دوست نمیدانند . 


دوستی از نظر بعضی ها یعنی همدم خوشگذرانی ها ! این تعریف از دوست هم خوب است ولی به نظرم دوست واقعی کسی است که در افکار ما همدم باشد نه لزومن در خوشگذرانی ها 


آقای ساترزویت در کتاب " آقای کوئین مرموز " وقتی برای اولین بار در یک مهمانی به طور تصادفی با آقای کوئین آشنا می شود با هم در حد دو جمله صحبت میکنند ، ولی پس از این ماجرا وقتی بعد از مدتی دوباره هم را اتفاقی دیدند همدیگر را دوست خطاب کرده و حسابی صمیمی شدند . 


بله آنها دوستی را به بهانه ی یک رابطه کوچک دو جمله ای " آغاز " کردند !

آغاز دوستی گاها کوچکترین و مزخرف ترین بهانه ها را دارد . مثلا در راه بر گشت از مدرسه یک دوستی دارم که او در یک مدرسه دیگر درس میخواند ولی همزمان تعطیل میشویم ! یکبار یکی از همسایه هایشان را دیدیم و حالا آن دیدار بهانه ای بود برای آنکه یک روز که همینطور داشتم میرفتم طرف خانه ، یک نفر بر و بر بهم نگاه کرد ، بعد دیدم سلام داد و شروع کرد به آغاز دوستی ، منم حرف های بی ربط پیش میکشیدم تا تار های دوستی تنیده شوند ، مثل کرم ابریشم ...


تار های دوستی چیستند ؟ برای آقای ساترزویت و آقای کوئین این تار ها از جنس هم فکری راجع به رمز گشایی یک معمای پلیسی بودند ، منظور یک حرف مشترک است . 


تار های دوستی گاهی نازک شده و از هم میپاشند ، دوستم مدتی بود رفته بود طرف موسیقی های وحشتناک و مزخرفی که خواننده هایش واقعا بیمار های روانی بودند. از آن به بعد هر وقت دوستم  را میدیدم دائم راجع به این گروه های موسیقی حرف میزد و من میفهمیدم که چقدر حرف هایش به حال و هوای من نمی آید ، در قبل حرف های ما از جنس فلسفه و تاریخ بود ازینرو تار های دوستی محکم تر بودند چون طرفین دوستی از این مذاکره لذت میبرند ولی اگر فقط یک نفر اینطور باشد ، تار های دوستی نازک شده و شاید منجر به قطع طولانی مدت دوستی شود . 

وقتی دوستم دید من اصلا نظری راجع به موسیقی دیوانه ها ندارم دیگر طرف های من آفتابی نشد ، من هم همینطور ، تا اینکه باز توانستیم وجه اشتراک دیگری بیابیم و راجع به آن " تار دوستی " بتنیم !

این وجه اشتراک هم کتاب بود ! 

کتاب چه جالب است و پر کاربرد ! کتابی را که تو خوانده ای من هم خوانده ام ! اینجوری است که دریچه ای از دنیای شخص اول ، وارد دنیای شخص دوم میشود . نظرت راجع به این قسمتش چیست ؟ سیبیل های پوآرو را دوست داری ؟ اسم های کتاب سخت بود مگه نه ؟ این کتاب را توصیه شده نخوانم ، چرا ؟ ( و همینطور حرف هایی الی آخر )


با اینحال تمام اینها پوچ است اگر کتاب نخوانیم ! فکر کنید ، هر کتابی کتاب نیست ها . . . کتاب های آشپزی هرگز به اندازه کتاب های رمان احساساتی نیستند و کتاب هایی که لزوما در حال توضیح دادنند و روند مسخره و طوطی واری دارند را هم نمیتوانید با کتاب کیمیاگر مقایسه کنید. به هرحال اگر در کتابخانه تان دو تا کتاب دارید که یکی از آنها آشپزی و دیگری کتابی از صادق هدایت است ، پیشنهاد میکنم بی خیال قصه بشید و به فکر پر کردن شکم باشید مبادا با خواندن کتاب صادق هدایت خطر کرده و اقدام به خالی نمودن مغز خود کنید !

  • sina S.M

مدرسه_1

شنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۸:۱۴ ب.ظ

از در مدرسه وارد شدم مثل همه کسانی که باید وارد مدرسه شوند ، چه معلم باشد چه فراش (!) ، چه دانش آموز باشد چه مدیر چه بد حجاب ، چه چادری ، هرکسی زندگی زمان حال او با مدرسه گره خورده باید از در مدرسه وارد شود ، البته به جز دزد که این طرف ها کم است.


وارد اتاقک نگهبانی شدم ، سلام و علیکی کردم ، امضا و پیش به سوی اتاق خودم . 


در راهرو ، معاون جدید را دیدم ، کوچک و عضلانی ، مثل مرغ پر کنده بود . نمیدانست من کی ام ولی تعجب میکرد چون سلامش دادم و اسمش را هم گفتم . اسمم را نپرسید ، خب ، با خودش میگوید یکی از هزاران معلمی بود که صبح می آیند و ظهر میروند . خب راست تر از این حرفی وجود نداشت. 


برای رسیدن به اتاقم جواب سلام دویست نفر را دادم ، دیگر وقتی با آبدارچی دست میدهی خب بقیه شرمشان میشود بیخ وایستند یه جا انگار وجود نداری. 


با هرکی چاق سلامتی کنم با این دانش آموزا خیلی خوب تا نمیکنم یعنی از نظر خودم اینطوره مگر نه بقیه همکارا میگن تو چرا اینقدر تحویلشون میگیری . روزگاری من بودم که مثل سگ گله دنبال معلما بودم حالا من شدم چوپونو ...


آخر سر به اتاقم رسیدم ، وسایل و کتاب ها رو چیدم ، دفترچه چرک و قدیمی رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم :


 زنگ اول : سوم الف ، درس پنجم 


همین که نشستم تا خستگی راهو از تنم در کنم ، زنگ خورد ، ده دقیقه ای مانده بود ، تا بیان زور چپون بشن تو نیمکت هاشون وقت دارم .

خودم را توی آینه ی قدی مخفی توی گنجه مرتب کردم ، همیشه بچه های مردم دنبال بهونه ای برای اینند که کفر معلمو در بیارن . 

در راه کلاس باید از جلو سه تا دفتر مهم رد میشدم ، معاون ، مشاور جدید و یه دفتر عمومی برای کار های مختلف ، معاون اصلی نبود و معاون جدید جدید را دوباره دیدم ، سخت گرم کاغذ بازی بود. 

وقتی وارد سالن کلاس ها شدم چند تا از بچه های پایه که همیشه در کمینم بودند ریختند سرم ، سلام و احوال پرسی کردند و من هم حسابی گوشمالی شان دادم ، از به صدا در آوردن استخوان گوش بلد بودم تا فندقی پس کله و لگد مال کردن . همه اینها محض خنده و شوخی بود ، اما از آنهایی که امروز آمده بودند یکی شان خیلی اهل خنده نبود ، برای همین اون رو گوشمالی ندادم ، وقتی بقیه را محض خنده کتک میزدم ، او بر و بر مرا نگاه میکرد ، خواستم او را هم با یک فندقی غافلگیر کنم که دیدم نه این برج زهر مار زیادی غٌده ، اصلا اگه بزنمش خودم دیگه روم نمیشه بیام مدرسه ، سن و سالش مث اینا بود ولی وقارش نه . 

وقتی بقیه را دک کردم او هنوز مانده بود ، گفتم چیه ؟ مگه معلم نداری ؟ 

بعد دیدم یه حرفی زد که کلمه اولش " صادق هدایت " بود . 

یکهو سرم گیج رفت ، نفهمیدم روی هوا چی بلغور کرد ، بعد دید من جوابشو ندادم رفت . رفتم سر کلاس ، کلاس را به بدترین شکل دادم ، چند تا از بچه ها داد و قال کردند که یه خاطره ای بگم یه شوخی کنم یا یکیو له و لورده کنم ، اما ...

کلمه صادق هدایت هنوز در ذهنم بود ، خب چیزی که وجود داشت خیلی غیر قابل باور بود. آن نکته را پیش خودم نگه داشتم ، فقط میدانستم باید یک بار دیگر آن پسر را ببینم. 

زنگ که خورد بچه ها رفتند و خیلی ها ماندند که گرم بگیرند ، بهشان مشخصات پسر را گفتم ، آوردندش . بعد گفتم : راجع به اون نویسنده که گفتی متوجه نشدم ، بیا بریم اتاق من. 

دیدم نون پنیر در دستش را هی غیغاژ میدهد جلوی چشمم که یعنی میخواهم برم زنگ تفریح ، ولی خوب فهمیدم ، اینرا که خوب فهمیده بود که من کارم باهاش جدی است ، میخواست ببیند چقدر جدی است و اجازه میدم بره زنگ تفریح یا نه .

گفتم : فکر کنم یکم جدی باشه پسر جون 

این را که گفتم منگ شد و راه افتاد دنبالم . به اتاقم که رسیدیم به نظر خوشش آمد ، نورش زیاد بود و خنک ، خیلی سعی میکرد فضولی نکند ، خوشم آمد 

ساعتش را نگاه کرد ، دو دقیقه مانده بود که زنگ بخورد ، گفتم : این زنگ چی دارین ؟ گفت : خودتون !

گفتم : پس میتونم دیر برم ، حالا بگو ببینم چی گفتی سر صبحی ؟ 

پسرک گفت : میخواستم نظرتون رو راجع به کتابای صادق هدایت بپرسم . 

گفتم : دقیقن جمله ای رو که صبح گفتیو بگو

یک لحظه از جا پرید ، انگار با دیوانه طرف شده بود ، گفتم : تو بگو ، بعد بهت میگم چرا

گفت : راستش گفتم : صادق هدایت رو بیشتر میپسندین یا جلال رو

یکهو بدنم رعشه گرفت ... این جمله را در خواب دیده بودم ، شاید سه چهار ساعت قبل.

گفت : حالتون خوبه ؟ 

گفتم : آره ، تو برو منم میام 

گفت : آقا بالاخره جوابمو ندادین

گفتم : نمیشه مقایسه کرد بستگی به عقاید داره 

سرش را پایین انداخت ، فهمید که فهمیدم میخواهد زیر زبانی عقایدم را بفهمد. 

      

  • sina S.M

کتاب

سه شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۰:۴۷ ب.ظ

سکوت کشدار و بی معنی ای بود. کتاب روبرویم انگار به طرز مزحکی به من میخندید. 

با من سخن میگفت. با صدایی بسیار ترسناک.

_ امثال تو درخت بی آزار را کشتند و مرا پدید آوردند ، حال اسیر من شده ای ، تمام زندگیت را با من میگذرانی و هیچ گاه سراغ آن چه خواستی نرفتی. 

جوابی دادم ، فکر کنم گفتم " خواسته ام تو هستی " یا یک همچین چیزی ! همیشه به دنبال دفاع از حیثیت مزخرفم بودم ، هیچ گاه آن جواب منطقی را که در ورای ذهنم بود ، نمیدادم . چون واقعا آرزوی هیچ عاقلی این نیست که نیمی از عمرش را قوز کرده به مطالعه ی کورکورانه بپردازد که نمیداند کجا به دردش میخورد .

جوابم را به کتاب دادم اما آنقدر سکوت بود که صدایم مقلوب سکوت شد ، در آن غرق شد. کتاب دیگر پوزخند نمیزد ، بلکه دوباره تبدیل به کتاب شده بود ، ورق شده بود. با تمام متون و تصاویرش ، این درسی بود که باید برای " آینده ام " میخواندم.

آینده من وابسته به آن بود. جامعه و خانواده از من این انتظار را داشتند. آن همه امکانات را ، به من داده بودند تا انتظاراتشان را بر آورده کنم . 

حال کتاب داشت گله میکرد او را هم اثیر کرده اند. روح درخت را. صیغلش داده اند. وقتی او را پرت میکنم بند بند کلماتش زجر میکشند و وقتی با خودکارم چیز نامربوطی رویش مینویسم از اعماق وجودش احساس حقارت میکند. اما حالا ، در اتاق ساکت ... جایی که دیگر نمیتوانم آن را مطالعه کنم ، او افسار مرا به دست گرفت ، حال او بود که مرا مطالعه میکرد ، یادداشت برمیداشت ، به من گوشزد میکرد که رفتارم چگونه است ، نقطه ضعف هایم چیست. گاهی اوقات مرا پرت میکرد ، دیگر از من بیزار میشد ، سخت ترین معانی صف میکشیدند ، به معنای واقعی میجنگیدم .

یا من را خط خطی میکرد ، چیز هایی را یادم می آورد که هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارند. احساس حقارت میکردم . بله کتابی که روی میز سفید بود بدجوری افسار زندگی ام را در دستش گرفته بود. چند سال دیگر باید اتاق های ساکت را پیدا کنم ؟ چقدر زمان میبرد تا یکی از ما پیروز شود. . .

کتاب ها ، وسایل مرموز . یک نژاد غریب از اشیا ، آنها را میشود لمس کرد اما به راستی آنها از دنیای اشیا جدایند . هیچ طرز تفکری قادر به توصیف دقیقشان نیست ، آنقدر متنوعند. گوناگونند. طبقه بندی دارند ، اشراف ، متوسط ها ، دیوانه ها ، گدا ها و ...

خب ، تمام این حرف ها هم دیوانه بازی است ، در اینجا منظور از کتاب ، متن است ، متنی که از تفکر و ذهن انسان ساتع شده . 

دیگر نمیتوانم بگویم ، سخت شد !


  • sina S.M

نامه ای به صادق هدایت

دوشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۰:۲۲ ب.ظ

به نام خدا 

راستش من خودم مسلمونم و به خودم جرئت نمیدم متونتون رو مطالعه کنم ولی به طور اتفاقی یک جمله ای از شما دیدم که منو به فکر فرو برد " بهشت بزرگترین فریب برای جهنم کردن دنیاست "

نه این جمله ی درستی نیست آقای هدایت ! 

دنیا به خودی خود جهنم میشود . شما انتظار دارید دنیا بهشت باشد ولی این واقعا نا ممکن است . یعنی شما انتظار داری دنیا گل و بلبل باشد ؟ آیا خشونت ، دزدی و خیلی از اعمال شیطانی دیگر که در دنیا هستند به خاطر اینست که بهشت را باور داریم ؟ یعنی در اتحاد جماهیر شوروی که منشا کفر و کمونیسم بود که پایه و بنای آن باور ننمودن بهشت بود دنیا بهشت بود ؟ یعنی قتل و زشتی و تمام عواملی که شما بر مبنای آن میگویید دنیا جهنم است وجود نداشت ؟ آیا شوروی بهشت ترین کشور دنیا بود ؟ آیا میدانید وقتی شوروی آلمان را گرفت چه بلایی بر سر مردم آن آورد ؟ خب بروید تحقیق کنید ( اگر زنده هستید !)، به خاطر اینکه سربازان در شوروی هیچ باوری به بهشت نداشتند و اعمال حیوانی ای را که در آلمان انجام دادند به هیچ وجه نادرست نمیدانستند . چون به بهشت اعتقاد نداشتند . 

دنیا یعنی " پست تر" و این مکان کوچک هرگز نمیتواند بهشت باشد ، یعنی ظرفیتش را ندارد ... 

به نظرم جمله تان را عوض کنید : " بهشت ، بهترین عقیده برای اینست که دنیا را بهشت نپنداریم ! " 

بله بخش دوم این جمله مثل جمله شما میگوید که دنیا به خودی خود جهنم است ( البته خب به دید بعضی ها ) و بهتر است به جای جهنم بگوییم که دنیا بهشت نیست ! پس باید باور کنیم که بهشت اصلی ای وجود دارد تا هر کاری که میخواهیم در این دنیا انجام ندهیم ...

خب اگر زنده بودید شاید این حرف ها به کارتان می آمد آقای هدایت ، ولی باز هم از این حرف ها باید زده شود . چون خیلی ها هستند که میخواهند پا جای پای شما بگذارند. آنها شما را شخصیت بزرگی میدارند و شما را تکریم میکنند . خب اگر واقعا خیلی شما را دوست دارند نمیدانم چرا نمیروند در ها را قفل کنند ، تلفن را از پنجره پرت نمیکنند و شیر گاز را باز نمیگذارند تا ما هم از شرشان خلاص شویم .

افرادی که ادعای صداقت میکنند و میخواهند ما را هدایت کنند و بعد دم از پوچی میزنند ، کسانی که تمام کتاب های شما را خوانده اند و مثل شما فکر میکنند و تنها دلخوشی شان اینست که خودکشی نکرده اند .

به نظرم دنیا زمانی به بهشت نزدیک میشود که هیچ آدم شیر ناپاک خورده ای نخواهد صادق هدایت بازی در بیاورد.

  • sina S.M

یزدان

شنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۹:۲۶ ب.ظ
یزدان ، دسته کلید شلوغ پلوغش را وارسی میکرد . چه نقشه ای داشت ؟ واقعا همانی بود که در رویا میدیدم ؟ 
او کلید مورد نظرش را پیدا کرد ، از این پهن ها که راحت وارد قفل میشوند . 
تق ! در کتابخانه باز شد . 
عجب حال و هوایی داشتم . 
- این کلید کجاست ؟ 
این را من در حالی که زبانم از خوشحالی بند آمده بود گفتم ... آنقدر گیج و خوشحال بودم که متوجه مزحکی جوابش نشدم 
- کمدم !
آخر کدام کمدی همچین کلیدی دارد ؟ اصلا حواسم نبود ، حتی تا همین پنج دقیقه پیش هم نمیدانستم این جواب را چقدر ساده لوحانه باور کردم ... خب چاره ای هم نداشتم ، چون بخش اعظمی از حرف های یزدان دروغ بود. 
وارد کتابخانه شدیم ... چقدر این اتاق 10 متری از این زاویه ناشناخته و گنگ بود . از زاویه ای که تنها مسئول کتابخانه به آن دسترسی داشت . شبیه وقتی که پشت پیشخوان یک مغازه قرار میگیرید و حیرت میکنید ، از اینکه در زاویه ای به خصوص قرار دارید . 

خب من دزد نیستم و نخواهم بود . ولی خب شیطنت با دزدی فرق دارد . آنجا چند دف و گیتار وجود داشت ، یزدان بی مهابا آن ها را بر میداشت و مینوازید ، نمیدانم چرا وقتی به دف میزدیم ، کف آن اتاق 10 متری پر میشد از حلقه های آویزان به دف . شاید چون خیلی محکم و ناشیانه میزدیم شاید هم آن دف بیچاره زهوار در رفته بود . 

آن لحظات  رویایی را هیچ وقت فراموش نمیکنم ، ما کامپیوتر را روشن کردیم و در آن یک فایل ورد (word) در دسکتاپ ساختیم و در آن از وضعیت معلم ها و رفتار های خنده دار و غیر عادیشان نوشتیم بعد زیرش هم امضا زدیم ( گروه هکر های مدرسه ! )
وقایع تماما داشت همانند خواب ها پیش میرفت ، اصلا تا قبل از آن در چنین موقعیت های " آزادی " قرار نداشتم . 

یزدان بخش اصلی قضیه بود ، او بی مهابا رفتار میکرد و من هم به پیروی از او بی مهابا تر ادامه میدادم ، دلم به این خوش بود که اگر هم بفهمند ، حداقل دوتایی مجازات میشویم ( حتی فکر اخراج از صد کیلومتریمان نمیگذشت )
یزدان میخندید ، صورتش شبیه چینی های ترسناکی بود که با هیکل عضلانی و در کت شلوار رسمی ، به راحتی آدم میکشند ، یعنی بی هیچ احساسی (همیشه چینی ها برایم آدم های بی احساسی بودند ، مخصوصا وقتی بازی cold winter را تا کمتر از مرحله 1 پیش رفتم ) 

یزدان خصوصیت جالبی داشت ، او سریع نسبت به حرف های اطرافیان واکنش نشان میداد ، نه لزوما خشونتی ، بلکه تنها میگفت : " با کی بودی ؟ "
البته گاهی هم خشونت به خرج میداد ولی خب حداقل در مورد من نه ، چون یک جور هایی تنها دوست خوبش بودم و خب نمیخواست دوست خوبی نداشته باشد ، در اینجا منظور از خوب ، صمیمی نیست ، بلکه کسی است که کم حرف میزند ، حرف زشتی نمیزند ، نماز میخواند و خب یک جور هایی هم خون گرم است .

آن ماجرای کتابخانه تقریبا بهترین ماجرای زندگی من بود . در مدرسه بعدی یک بار در انشایم از آن ماجرا استفاده کردم . معلم ادبیات گفت : خب خب ، شما پارسال کدوم مدرسه بودین ؟ 
خب این سوالی است که شاید جواب دادنش حکم مجازات سنگینی داشته باشد و شاید برای یزدان هم خوب تمام نشود. 
بعد ها تجارب این چنینی زیادی داشتم ، رسوخ به مناطق ممنوعه ، واقعا هیجان انگیز است ، البته به شرطی که یک دوست صمیمی همراه آدم باشد ...

  • sina S.M

شروع به کار وبلاگ ، کتابخوانی

پنجشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۲:۴۹ ب.ظ

سلام 

این پست شاید خیلی خواننده نداشته باشه ولی خب من دنبال خواننده نیستم ... فقط فعلن توصیه میکنم کتاب بخوانید و مهم اینکه کتاب خوب بخوانید ! بله کتاب باید جنبه ی آموزشی داشته باشد ، نه اینکه کتاب درسی بخوانید ها (خب اون هم باید بخوانید ولی ...) منظورم از آموزش یعنی اینکه سطح فکری شما بعد از خوندن کتاب با قبلش فرق داشته باشه . 

نه اینکه اعتقاداتتون رو عوض کنید ، بلکه سطح فکری تون رو بالا تر ببرید ، یعنی منطقی به چیزی که کتاب گفته فکر کنید و برای همین میگم کتاب باید خوب باشه ، باید کتابی باشه که شما رو به فکر بی اندازه . 

خب البته کتاب خوندن همه چیز نیست ولی خب ، خیلی چیزهاست . 

خب به نظرم بهتره یکم بیشتر بنویسم :


پدیده ی وبلاگ نویسی جالبه چون همه میتونن ببینن(البته اگه کسی پیدا بشه)

و این خب خودش میتونه انگیزه نوشتن رو زیاد کنه 

به نظرم بهتره بدون منبع چیزی نگم پس بعد از کمی مطالعه در این مورد باز هم دربارش خواهم نوشت

  • sina S.M