کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

وبلاگ تعطیل میشود تا یک سال

دوشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۳، ۰۶:۰۲ ب.ظ

الان به سختی در حال تایپ هستم ، دستانم یخ کرده ، 10 دقیقه نشده که آمده ام خانه ، سرمای بیرون شدیده و وقتی شدید تر میشه که ...


داشتم از مدرسه میومدم خونه ، داشتم فکر میکردم این حرف که میگن دنیای مجازی آدماش مجازی اند و خود واقعیشون نیستند چقدر مزخرفه . حداقل برای من که اینطور نبوده . من واقعی در وبلاگم است . حرفهایی که در دل دارم و هیچ وقت نمیگم ، حرف هایی که خیلی دوست دارم توی صورت آدمهای مربوط به آن حرف ها بزنم . همینطور رفتار های خودخواهانه ی من در دنیای واقعی در پس نگاه های رودر رو ذوب میشوند . اما در این دنیای مخفی شرارتم حد و مرز ندارد ! کسی من را نمیشناسد پس میتوانم به هر چیزی انتقاد کنم . در حالی که انتقاد متنی حتی عذاب آور تر از انتقاد کلامی است .


با همه ی اینها من دیشب تصمیم گرفتم وبلاگ رو تعطیل اعلام کنم . تعطیل تا یکسال . وقتی که دیگر نه مصدق همانی است که بوده ، نه سینا !

گرچه دوست داشتم دلیل این تعطیلی رو واقعه ای بدونم که همین نیم ساعت پیش رخ داد ( نیم ساعت پیش از الان که ساعت هست 6 شب) واقعه ای بس افسرده کننده . واقعه ای که مثل گرفتن سرطان است . تو شاید سالم ترین غذا ها را بخوری و سالم ترین زندگی را داشته باشی ولی یک روز بگویند سرطان داری . . .

خدا رو صد هزار مرتبه شکر این واقعه ی نیم ساعت پیش به آن رنجناکی سرطان نبود ولی ... بهتر هم نبود . نه حداقل برای من . با قلبی حساس که از دیدن کودکی که با گریه مادرش را صدا میکند هم دلم به رعشه در می آید و بغض میکنم !

در راه ، رفتم یک ساندویچ مثلثی ، از اینها که هیچ مزه ای ندارند ، خریدم ، با یک عدد هایپ خوب هم میدانم چرا هایپ ، چون ناخودآگاه ذهنم به وبلاگم فکر میکرد و یکی از دوستان وبلاگی ام که سالی یک ثانیه به وبلاگش سر میزند (به اسم سروش) هم هایپ خیلی دوست دارد و مدام توی مطالبش از هایپ نقل قول میکرد .

بعد که سعی داشتم روکش پلاستیکی خیلی سفت ساندوچ رو باز کنم ، یک دفعه دیدم یک پسری هم قد و قواره ی خودم دارد با صدای مظلومانه ای مرا میخواند . الان قادر به شرح جزئیات نیستم چرا که همین الانشم از یاد آوریش اعصابم خورد شده . پسره کلی شرح داد که مظلومه و بد بخته و گفت باید سه تا جوراب ازش بخرم ، اونم 10 هزار تومن . لاکردار از کجا فکر کرد من اینقدر پول همرامه ؟ آخه منم ماهی یک بار میشه که پول نقد داشته باشم . 

منو میگی هنگ ! تابحال نشده بود به طور مستقیم کسی از من گدایی کنه ، اگرم شده بود همیشه یه نفر همراهم بوده که من گدای بیچاره رو لینک میدادم به اون شخص . حالا اون شخص اگر خیر بود ، گدا خوش شانس ، اگر از اون ضد گداهای دو آتیشه بود ، خب ، گدا بد شانس .

من پول زیاد داشتم ، اتفاقن جوراب نیاز هم بودم ، ولی نه سه تا ! تازه اونم 10 تومن .

القصه من گفتم دو تا میخرم 5 تومن ! ( تجارتو حال کن ، نصف پول دادم ، دو سوم جنس گرفتم ) اونم که انگار زیادشم باشه قبول کرد . منم کیف پولمو در آوردم تا اینکه یه پسر دیگه شبیه همون اومد . گند شون بزنن . التماسا شروع شد . منم گفتم این 5 تومنو با هم نصف کنید .

اونام مسخره کردن که 5 تومنو که نمیشه نصف کرد .

آقا سرتونو درد نیارم ، اونی که پولو بهش دادم ، رفت ولی اونیکی موند وبال گردن ما ، " داداش بیا جنسای منم ببین ... آخه داداش  "

بعد به خودم اومد دیدم دارم میدوئم و اون پسره هم شونه ی منو گرفته و داره باهام میاد .

خدایا این چه وضعیتیه ؟ من اومدم برای آروم شدن دل خودم 5 تومن مفت دادم رفت بعد تو یه نیازمند دیگه هم انداختی تو تور ما ؟ 

طرف بدجور التماس میکرد ، گفتم : " میخوای باج گیری کنی ؟ بیا این کیف پول ... بردار ببر. "

گفت :" استغفرالله ! داداش ، توبه "

گفتم :" پس گوش کن ببین چی میگم !  الان 4 تا جوراب ببرم خونه مامانم گیر میده "

رفت . بی هیچ حرفی ، بی هیچ نگاهی ، فقط رفت ...

نمیدونم باید از دست کی ناراحت باشم یا سر کی غر بزنم . فقط میدونم خیلی افسردم . خیلی ناراحتم . خیلی نالارژم.

ولی میدونم اگر قرار باشه این وسط کسی دچار ناراحتی بشه کسی نیست جز خودم . شاید این بار افسردگی حقم باشه . حق یک شهروند ساکن در تهران . حق یک انسان مغرور . حق کسی که یک بار سنگدل ترین موجوده و یک بار دل رحم ترین ، حق کسی که نمیدونه تکلیفش چیه . نمیدونه باید چی کار کنه . باید آدم خوبی باشه یا اینکه قبل از مرگ هیچ حسرتی به دلش نمونده باشه . باید روحش رو به چی آغشته کنه و بی چی نکنه . برای چی اومده و برای چی نیومده . 

دیگه نمینویسم ، یک بار فکر میکنم باید از مصدق فاصله بگیرم ، یک بار از وبلاگ نویسی ... و شاید هم یک بار از زندگی .


  • sina S.M

حبیبه جعفریان نوشته بود : یکروز فرصت پیدا میکنم و میرم و اون رمان لعنتی مو مینویسم .

این جمله عاری از غلط است !

آدمهای اطراف من همگی از دسته آدم هایی هستند که " نمی نویسند " .

نمیدانم تعریف دقیق این آدمها چیست . شاید اصلن آدم نیستند یا شاید هم نوشتن برایشان وظیفه است . اما میدانم معدود افرادی هستند که مینویسند . چنین افرادی را در دنیای واقعی خیلی کم دیده ام . خیلی کم میدانی یعنی چند تا ؟

دو تا ! باور بفرمائید از 1000 کیلومتری هم میشود تشخیص داد فلان شخص اهل نوشتن است یا خیر . نوشتن که میگویم منظورم متن های نزدیک به داستان است ، نه شعر های دو خطی یا چرت و پرتهای دیالوگ واری که در یکی از وبلاگهایی که یک زمانی خواننده اش اینجا سر میزد ، اینها هدفی به جز نوشتن دارند معمولن برای خودشیرینی است یا غیره ، اما من منظورم آن نوشتنی است که همراه با احساس باشد ، آن نوشتنی که تک تک کلماتش را بخواهی تنظیم کنی تا منظورت آن طور که خودت میخواهی برسد ، متن هایی که اگر توی یک کتاب ببینی با نویسنده های واقعی و ابر نویسنده ها اشتباهش بگیری ... :دی

داشتم میگفتم من تنها دو نفر را در دنیای واقعی دیده ام که مینویسند و از مشغله های زندگی کمی فاصله میگیرند و میروند سراغ مداد و کاغذ ، نه برای اینکه لیستی را پر کنند یا یک وظیفه ای را به انجام برسانند. بلکه میخواهند به نوعی تفریح کنند ! آره نوشتن یک تفریح است .

یکی اش یک آقایی بود که متن های خوبی مینوشت و یک مدتی داستانهایم را میخواند و با هم مینشستیم به بحث و گفتگو . البته من آن زمان خیلی بچه بودم و اصلن فرصت نشد متن های ایشان را بخوانم ولی میدانم خوب مینویسند چون یک بار به وبلاگش سر زدم .

یکی دیگرش هم همین حبیبه جعفریان که اسمش اول این متن آمده . البته من سعادت دیدارش را نداشتم ولی تلفنی با هم نیم ساعتی حرف زدیم . یکی از متنهایش در این وبلاگ هست ... خیلی خفن مینویسه . اصلن من همان اول که متنش را توی همشهری داستان خواندم ، پاپی اش شدم تا بالاخره توانستم صداشو از پشت تلفن بشنوم و بفهمم که این آدم حتی از عکسش هم ترسناک تره و بعد ها در این رابطه با خونسردی تمام نوشت زمانی هم که خودش بچه بوده برای شاعر مورد علاقش شعری نوشته و اون شاعر هم به قول خودش با تانک از روی شعره رد شده .

این دختر بچه ی حساس هم که حسابی توی ذوقش خورده بود تبدیل شد به کاسه ی داغ تر از آش با خودش گفته اگر قرار است با هر متن نوپایی اینقدر خشن رفتار شود خب من هم خشن میشوم تا بتوانم متن های محشری بیافرینم . که البته متن هایش محشرند . البته نه آن ستون های مزخرفی که توی همشهری جوان و هر هفته هولهولکی مینویسد (گرچه خودش میگوید خیلی از ستون هایش خوشش می آید) بلکه متن هایی که حرفی برای گفتن دارند و توی همشهری داستان چاپ میشوند ، یک ستون سرتاسر اندازه ی یک صفحه است و مسلمن حرفی برای گفتن تویش نیست به جز یک سری نوشته وبلاگوارانه .


اما داشتم میگفتم ، آن هایی که " مینویسند "  به احتمال غریب به یقین همیشه عقده ای دارند که یک داستان رو شروع و تمام کنند . بار ها یک متنی را شروع کرده و بعد از چند صفحه یا حتی چند خط بیخیالش میشوند . مشکل اینجاست که ایده های نوشتن بسیارند ولی بهانه های نوشتن ... اصلن زیاد نیستند . بهانه اسمی است که من روی پیرنگ داستان میگذارم . یعنی گره ، مشکل ، یک عقده که قابل گشایش باشد .

شما اگر بهانه ای برای نوشتن نداشته باشید فوقش میتوانید یک اتاق را توصیف کنید یا چمیدانم ، علت مرگ یک نفر را به صورت ماجرایی بیان کنید . اما مشکلش اینجاست که مثلن مرگ یک انسان موضوعی نیست که بتوانید راجع بهش داستان بنویسید . حتی اگر هزاران شاخ و برگ بهش بیاویزید. فوقش شاید یک داستانک بی سر و ته بشود که نه نزولی دارد و نه صعودی .


مثلن من الان یک متن راجع به مرگ مینویسم + کلی شاخ و برگ که باعث جذابیتش میشه . اما میبینید که ماجرایی در کار نیست و زمان در داستان ایستاده :


-کصافت !

این را برادرم گفت ، وقتی محو تماشای نقاشی هایی از میکل آنژ بر سقف آسانسور بود . انگار که کلیسا بود ، یک سقف گنبدی با نقاشی های بهشتی . یک پدر روحانی کم داشت .

انگار که آسانسور چی ذهنم را خوانده باشد ، گفت : کلیسا طبقه ی 17 امه ، میخوایین؟

که با فریاد مخالفت های من ، برادرم و پیرزن مشرقی مواجه شد. یارو انگار این مخالفت ها برایش عادی بود ، مراجعین این هتل همه شان یک مشت خوش گذران لائیک بودند .

آخر هتل گران قیمتی بود . از دیوار های صورتی اش که مخلوط گچ و صدف بودند بگیر تا نظافت چی کروات دار که فرانسوی را بهتر از توریست های فرانسه صحبت میکند .من و برادرم انتخاب بهتری نداشتیم ، چون هتل های ارزان همه پر بودند . اینجا را هم به لطف یک پیر مرد استخوانی خل و چل توانستیم رزرو کنیم . مرد عجیبی بود زیرپوش لیمویی رنگ پوشیده بود و شلوارک چروک خورده و جوراب های سیاه کم و بیش می لنگید و بیشتر انگار پرواز میکرد تا لنگیدن و اما کلاه حصیری ماهیگیری داشت . با این حساب وجودش در چنان هتلی معما بود.

همین که دیدیم هتل پر است و خواستیم برویم بیرون ، او یک مرتبه جلو رویمان سبز شد .

من فکر کردم آمده برای گدایی و محلش نگذاشتم . اما برادرم ماند و مدتی بعد من را که داشتم بیرون هتل سیگار میکشیدم کشید داخل .

خواستم فحشش دهم که دیدم کارت اتاق را جلوی صورتم بالا و پایین میبرد. انگار که خیلی حرکت جالبی بوده و من قرار است سورپرایز شوم . عوضش یقه اش را گرفتم و گفتم " اینهارا از کدام بدبختی کش رفتی ؟ "

آخر میدانی ، اولین بارش نبود که . بعد به پیرمرد گدا نما اشاره کرد . رفتم سراغ پیرمرد و بعد فهمیدم برای خیرخواهی این کار را کرده ، البته سعی کردم خیلی پیشش نمانم تا مبادا کسی نگاهمان کند و فکر کند یکی از قوم و خویش های من است ... آره خیر سرش ، با اون راه رفتنش .

وقتی کارت را گرفتم توی دستم کم مانده بود بالا بیارم ، آخر شماره اش 666 بود .


اما صبح علی اطلوع که داشتم روی ایوان به برج عظیم روبریمان نگاه میکردم متوجه شدم کسی از دور دست دارد داد میکشد . کمی سرم را خم کردم ، صدا بیشتر و بیشتر میشد. داشتم شک میکردم که صدا از داخل اتاق است یا نه تا اینکه یک دفعه دیدم مرد نحیفی در حالی که خودش را مثل جنین جمع کرده از روبریم گذشت . کمی بعد از آن کلاه حصیری با سرعتی کم تر از روبرویم رد شد . همان مردک دیشبی بود .

میدانستم با آن شماره اتاقی که ما داشتیم حداقل 2 دقیقه دیگر طول میکشد تا مرد مثل مربا له شود ولی حتی همین 2 دقیقه برای اینکه به خودم بیایم کم بود. آنقدر شوک زده بودم که برای مدت طولانی ای به آن مرد که در حال سقوط بود نگاه کردم ، محل پرتابش مسخره بود . مرکز استخر . یادم نیست چقدر ولی یادم است وقتی برادرم به شانه ام زد و مرا به حال خودم آورد ، هرگونه نشانه ای از سقوط مرد از میان رفته بود . شاید تنها نشانه ای که باقی مانده بود این بود که دیگر هیچ کسی در استخر نبود . انگار مردم میترسیدند یک نفر دیگر هوس کند از طبقه ی هشتادم به استخر بپرد.


-پیرمرد بیچاره .

گفتم : کجاش بیچاره بود ؟ روانی بود ، ندیدی دیشب با چه وضعی اومده بود توی هتل به این گرونی ؟ الانم این سقوط مسخرش.

- هی از کجا میدونی خودش پریده ؟

- انتخاب نوع لباسش که زوری نبوده .

- شاید هم  ... 

بعد از گفتن حرفش منصرف شد.

فهمیدم دارد چیزی را از من مخفی میکند .

اما چه چیزی ؟ او بود که کارت اتاق رو از پیرمرد گرفت . چرا من نگرفتم ؟ چرا وقتی داشت با آن پیرمرد حرف میزد مرا صدا نکرد ؟ چرا صحبتشان به اندازه ای طول کشید که من حوصله ام سر برود و سیگار روشن کنم و نیمی از سیگار هم بسوزد ...

گفتم : هی وقتی داشت می افتاد تو کجا بودی ؟

- صبحانه دیگه .مگه نفهمیدی ؟

- آره ، اما صبحانه کجا بود ؟

کمی این پا و آن پا شد ، پرسیدم : پشت بوم ؟

-اوهوم

با خودم گفتم کصافت !


متن جالبی بود ! با فحشی از دهان برادر شروع و با همان فحش در ذهن راوی تمام شد .

در کل سه شخصیت اصلی و نیز دو شخصیت فرعی که حضورشان در متن جهت تنوع بوده و بس:

راوی » طبق معمول راوی ها موجوداتی منطقی اند ، چرا که بلدند روایت کنند یا به عبارتی بلدند بنویسند . در اینجا هم با یک انسان منطقی و صد البته بی احساس روبروییم


برادر راوی » نقطه ی مقابل راوی ، با احساس و اما کمی غیر منطقی و شاید هم کمی گیج با سابقه ی دزدی که درجه ی حماقتش را تا حدی بالاتر میبرد.


پیرمرد » شخصی مجهول الحال که میتواند مجنون باشد یا نه . او یک گره در داستان است و برملا شدن شخصیت اصلی او برملا شدن راز داستان است .


محیط ها هم محدود به یک محیط کلی به نام هتل هستند و زیر محیط ها و نیز محیط های ذکر شده یا ذکر نشده :


زیر محیط ها »

آسانسور : محل شروع متن ، شبیه کلیسا

اتاق 666 : مورد توجه به علت شماره اش ، دارای ایوان

لابی هتل : محل ملاقات با پیرمرد ( ذکر نشده )

استخر : محل سقوط پیرمرد

پشت بام : محل سرو صبحانه و احتمالن محل پرش پیرمرد ( در این مورد شبهه وجود دارد )

ایوان : بدون شرح

  • sina S.M

پیج اینستاگرام

جمعه, ۷ آذر ۱۳۹۳، ۰۹:۰۳ ب.ظ

هرکی یه متن فلسفی ای ، یک شعری ، یک معرفی نامه ای یا لاقل یک فحشی توی پیج اینستاگرامش مینویسه !(حالا استتوسه کوفته چیه نمیدونم ) حالا ببین مصدق چی نوشته ! : Unfollow = unfollow 

یعنی میدونی میشه به چی تمثیلش کرد ؟ فرض کنید پشت کامیون هرکی یه چیز با حالی نوشته شده باشه ، بعد یکی نوشته باشه "مال خودمه !"

هرکی ببینه میفهمه یارو بچست و تازه کامیون دار شده


  • sina S.M

غریبه های بیشعور

چهارشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۳، ۰۶:۰۵ ب.ظ

تا حالا شده سه تا غریبه بریزن تو خونتون ؟ الان خونه ما همچین وضعیتی داره ... اه .

یکیشون البته بی انصافیه بگم غریبه چون از وقتی من سوم دبستان بودم میومده خونمون برای نظافت و اینا (اسمش هم هست خاله شیرین ! یعنی به این اسم صداش میکنیم) . ولی خب هرچی باشه غریبست دیگه . اون دو تای دیگه هم نصاب کابینت هستن . حالا این خاله شیرین هم با اینا رفیق شده ، هی حرف میزنن هی حرف میزنن . آخه آدم وراج ! 50 سال رو رد کردی تو این 50 سال اینهمه حرف زدی کم نبود ؟ والا ما که 18 ساله ایم بعضی وقتا کم میاریم چی به هم بگیم ! شما که 50 ساله فکت داره میجنبه و تعداد جملاتی که بلغور کردی سر به فلک کشیده ، بازم خسته نشدی ؟ دهـه . . . 


تا بحال دیدید خیلی از مردم چقدر حرص در آرند ؟ فضول اند ؟ حسودند ؟ بیشعورند ؟ همین مردمی که در خیابان رد میشوند ... که شاید شما هم باشی !

  • sina S.M

بلاگفا تو روحت

سه شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۳، ۰۷:۰۷ ب.ظ

ینی چی ؟ میخوای نظر بدی ، آدرس وبت اگر blog باشه میگه : متن تبلیغاتی ممنوع !

کصافتا حتی نذاشتن برگردی تا لااقل نظرت رو ویرایش کنی . کل متن رو حذف میکنن .

ینی تو روح اون سیاستی که دیکتاتوریش حد و مرز نداره و تا اینترنت هم کشیده شده . 


تو روح اون مردیکه ای که میگه : ما منظورمون از آزادی اون آزادی ای نیست که در غرب رواج داره بلکه آزادی معنوی است .


خب معنویت شامل این ها نیست ؟ "بی شعور فرض نکردن ملت"

زنگ زدم به شهرداری میگم این تلفن های عمومی چرا اینقدر بی درو پیکره ؟ کنار اتوبان تلفن عمومی کار گذاشتن ! بهشون گفتم اینا توی یه محفظه باشه بهتر نیست ؟ شبیه خارج ؟

گفت : به ما مربوط نیست به مخابرات زنگ بزنید .

این جمله ی اولشون یعنی یه طرف بقیه ی هاش یه طرف دیگه ! " به ما مربوط نیست ! " آخه 423ur3@#$@#$5435 (در این قسمت بدترین فحشی که میشناسید رو جاسازی کنید ، فقط تاکیدم اینه که این فحش به خود شخص باشه نه فک و فامیلش ، چون خود این شخص از همه ی فک و فامیلش پوفیوز تر بوده ! من چیکار به خاندانش دارم ، خود مرتیکشه که گنده ) 

داشتم میگفتم ، آخه 423ur3@#$@#$5435 مخابرات باید بیاد دور این تلفن عمومی رو گل بگیره ؟ پس کارگرای شما چیکار میکنن ؟ آهان لابد وظیفه ی شهرداری اینه که در و دیوار شهرو با دستمال کاغذی رنگی که توش 10 بار فین کردین تزئین کنن . ( رنگ قرمز : خون دماغ ، رنگ زرد : دماغ سرماخورده ها ، رنگ سبز : دماغ عادی ، رنگ آبی : دماغ موجود فضایی ! )


خب به امید دیدار ! شاید این پست بعد ها حذف بشه چون شان وبلاگ رو میاره پایین 


----

بعد نوشت :

عکس جالبیه مخصوصن در ابعاد بزرگ !

  • sina S.M

صادق هدایت - آنارشیسم - بت

دوشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۳، ۰۸:۱۱ ب.ظ

باز هم این مردک پیداش شد !

آخه آدم قحط بود که رفتی سراغ صادق هدایت ؟ از فلسفه صادق هدایت پیروی میکنی ؟ واسه چی ؟ اون بدبخت اگر چیزیش درست بود به داد خودش میرسید که نتونست توی این دنیا دووم بیاره و رفت خودکشی کرد .


سیاست رو باید به دست مردم سپرد ؟ (آنارشیسم : بی دولتی) خوبه والا ، پس فردا یه راننده تاکسی یا دکتر قلب تصمیم میگیره کشور در چه مسیری چطوری حرکت کنه .


مصدق نفهم ! همین :دی


بت حرف جالبی زد . داشت به افراد اشاره میکرد

" تو مسلمون ، این لائیک این کمونیست . همه باید بتونیم کنار هم باشیم و حرف همو بشنویم و بفهمیم !"

به من اشاره نکرد ... ! 




  • sina S.M

نوشتن یک استراحت روحی است

يكشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۳، ۰۹:۳۰ ب.ظ

نوشتم رهایم میکند /// این جمله به چه دردی میخورد ؟

هیچی ! فردا قرار است برای سومین بار توی یک کلاس نویسندگی شرکت کنم .

اولین بار یادمه توی یک کانون بود . از آن کانون هایی که تویش عدم تبعیض جنسیتی زیادی بالاست ! یعنی عملن نمیشود فهمید پسر کیست دختر کیست ! مرد هم که ندارد ، (البته یکی که راننده ی سرویس بود مرد بود اتفاقن خیلی هم باهاش رفیق بودم به این منظور که هر روز ساندویچ ناهارم را میدادم به ایشان که بگذارند توی یخچال ! بله خیلی عملیات مهمی بود . )


داشتم میگفتم عدم تبعیض جنسیتی در حدی بود که یکبار خواهرم رو به عنوان مهمان افتخاری با خودم بردم کانون تا در کلاس ها شرکت کند . بعد آخرای روز بود که یکی از بچه ها گفت : " چرا داداشت کفش دخترونه پوشیده !" آره دیگه :دی


داشتم راجبه (راجع به ) کلاس های داستان نویسی میگفتم ! سری دوم کلاس ها پیش یک آقایی بود به اسم محمودی . یادمه خیلی ماجرا ها داشتیم ! مثلن اینکه من رو دعوا میکرد چرا توی بحث شرکت نمیکنم یا اینکه یک سری از بخش های چخوف رو سر کلاس میخوند و ما هم به به و چه چه میکردیم و این لاتائلات ...


اون موقع تازه 13 سالم بود و یک بار معلممون پرسید " احیانن خدایی نکرده خوانواده مذهبی که ندارین !" به لحن سوال دقت کردید ؟ از اینهایی که اگر جواب مخالف بدهی یعنی خیلی دور از انتظار بودی ! آخر من هم مجبور شدم بگویم " نه ، اصلن !" مگر نه راستش این بود که من تا الانشم یک آدم بدون روسری ندیده ام ! ( مگر توی فیلم و یا سفر های خارجه !) 

آره این شد که ما از اون مدرسه آمدیم این مدرسه که تویش بت پرستی را یافتم ! بت پرستی البته یک عقیده محسوب میشود نه یک جسم مثل خودکار که آن را بیابیم ، ولی من آن را حقیقتن یافتم !

آره من بت پرستی را مثل خودکار سیاهی که پشت شوفاژ افتاده باشد و برای استخراجش باید تا آرنجتان را بسوزانید که پول مداوایش از پول هزار تا خودکار سیاه بیشتر است ، (بقیه جمله چی بود ؟؟؟؟ هاااان ؟ )

آره بت های مدرسه ما یکیشون بود آقای ... و یکیشون بود آقای ... ! (خب اینها را قرار نیست کسی بداند فقط خواستم همان ها بدانند که اینها آقا هستند ! )

راستی یکباره میبینی یک بت می آید و روز دیگر میرود و تو هم تابه حال با او دو جمله هم حرف نزدی ! میدانی استدلال من بر توجیه این پدیده ی بی عرضگانه چیست ؟ این است : این بت آنقدر بزرگوار بود که من در محضر ایشان وجودی برای عرض عریضه ندارم .


اما این استدلال از آنهاییه که باید بگویی : برو در کوزه آبشو بخور /// اتفاقن داستان یاد گرفتن این ضرب المثل برمیگردد به پنجم دبستان که یک آقایی معلممان بود (گفتم آقا چون مهم است ، چرا که سال های قبلش همش خانوم ها معلممان بودند !) آره این آقاهه وسط های سال مادرش مرد و رفت و یک مردیکه ی هیولا که صد تا آغا ممد خان رو بذاری روی هم اندازه ی این شیطان صفت و بیمار تر نمیشه (بقیه جمله چی شد ؟) آره یکی اومد سر کار که بدجوری تنبیه میکرد ... تنبیه های کلامی . مثلن داد میزد : بی شعور !!!! ( چرا ؟ چون من به اندازه ی بقیه بچه ها بی شعور نبودم و حرف اضافه نمیزدم ! همین !) الان تاثیر اون بی شعووووووور ها این شد که الان دارم بهشون فحش تحویل میدم ! مردک میگفت من قرار بود قناد بشم ولی روزگار مارو معلم کرد ... ای روزگار به کمر روزگار بزنه که باعث شد تو بشی معلم ! آخه تو باید معلم گرگی شیری پلنگی میشدی نه معلم آدمیزاد ... به خدا آدم سادیسمی ای هم بود ... بعدن بیشتر دربارش میگم

یا بگی : برو اینا رو بگو اگه دو من پنیر بهت دادن اونوقت بیا دوباره بگو ///


shoulder pain !!!!!!

  • sina S.M