کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

سکوت ... دلیلی بس ژرف برای تفکر

دوشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۰۹ ب.ظ
چند روز پیش یک کاغذ تبلیغاتی به دستم رسید. عجیب بود .تحت عنوان " مسابقه قتل " توضیحاتش از این قبیل بود : " به راحتی خوردن یک آب پرتقال بدمزه ... یک بار امتحانش کنید . شاید به کامتان خوش بود " و زیرش شماره تلفنی نوشته بود . من احمق بودم که آن شماره را گرفتم ، بعد میگم چرا . خانمی جواب تلفن را داد . 
- الو ... بفرمایید . 
دستپاچه شدم ، منو چه به این قرتی بازیا یک راست رفتم سر اصل مطلب . 
- مسابقه قتل چیه ؟ 
- چی ؟ ... 
لحنش اصلن شبیه یک منشی یا مسئول جواب دادن به تلفن نبود. انگار من مسئول بودم به این موجود بفهمونم الان چی کار باید بکنه . 
خواستم قطع کنم که یک دفعه او پیش دستی کرد و قطع کرد. 

واقعن که کلافه شده بودم . به کاغذ تبلیغی نگاه کردم ، چقدر ساده و درب و داغون بود. اصلن گرافیکی توش نبود . البته اگر اون کادر ساده و دکمه پیانویی اش را گرافیک نگیم . عجیب اینکه اصلن دوست نداشتم دست از سر این کاغذ لعنتی بی سر و ته بردارم . هیچ به فکر تحقیقی که باید راجع به "اتوپیای شهری " مینوشتم نبودم . حتی فهرست بندی اش هم تمام نشده بود . یعنی نمیدانستم باید دقیقن چی بنویسم و برای همین کلن این روزا اعصابم خورده . این تحقیقه رو آقا یا خانومی به اسم نامجو بهم محول کرده و اون تبلیغ کوفتی بهترین دل مشغولی بود که میتونستم برای خلاصی از این اعصاب خوردی بهش متوصل بشم .

شاید جالب باشه که چرا مجبورم تحقیقی بنویسم که حتی نمیدونم قراره به دست کی برسه و چرا اصلن باید بنویسمش . اصلن این نامجو کی هست و چرا اومد توی دایره افراد شناخته شده من . ماجراش برمیگرده به وقتی که تحقیق راجع به اتوپیای شهری رو آغاز کردم . اولین بار توی یه مقاله راجع به یه بازی ویدئویی اسمش به گوشم خورده بود و فهمیدم معادل فارسیش همون آرمان شهره . ولی به نظرم اتوپیا باکلاس تره . مسلمه که اولین مرجع تحقیقاتی ام اینترنت بود . فکر کنم دومی و سومی اش به ترتیب کتابخونه و آدم ها باشن ولی دیگه کی توی قرن بیست و یک اونقدر بیکاره که اینترنت به اون گستردگی رو رها کنه و بره سراغ کتابخونه ای که برای پیدا کردن کتاب یا هرچی باید فقط کلی از وقتتو صرف ورق زدن بکنی ، ( کاری به بقیه مسائل مثل رفتن به محل کتابخونه و کل کل با کتابدار و جا افتادن روی صندلی کتابخونه و نگران بودن از ناراحت بودن جا و غیژ غیژ صندلی و تر تر میز و تق تق لامپ مهتابی و ضرر داشتن نور غیر مهتابی برای چشم و غوز کردن روی کتاب و سنگین بودن کتابو سر شدن دست هنگام چرت زدن وسط مطالعه و عدم وجود نیروی جادویی ای در کامپیوتر که باعث بی خوابی میشه و کسالت از فونت کتاب و نداشتن موس و موشواره و ایناش ندارم )

برای همین منابع دوم و سوم تحقیقاتم هم جای خودشون رو به اینترنت دادن . اینترنتی که کنترلش توی ایران مثل کنترل سگ لاغر مردنی و چرک و کثیفیه که توی 7 تا در غل و زنجیر شده و برای هدایتش باید تمام انرژی و کار و وقتتو بذاری تا این سگه دو متر تکون بخوره . جهت تحقیق خیلی برام مهم نبود . اصلن نمیدونستم وقتی این تحقیق کامل بشه و بفهمم اتوپیا یا همون آرمان شهر چیه به چی میرسم . معلومه به خیلی چیزا میرسم ، شاید برسم به اینکه کلی از وقتم بره و من فرصت خیلی کار های خوب و بد دیگه ای رو که توی زمان مطالعه میشد انجام بدم رو از دست بدم و بعد ها افسوس بخورم یا حیرت کنم. اما واقعن این تغییرات هدف نیستند چون من نمیخواستم به اونا برسم . آره اگر من یه معلم اخلاق بودم که عادت داره بعضی وقتا مطالعات پراکنده داشته باشه این مطالعه خودش یه هدفه چون میتونم توی درس های اخلاقم ازش استفاده کنم . ولی یه نوجوون تینیجر قرن بیست و یکمی که نمیتونه معلم اخلاق باشه . حرف هاش و گفته هاش نه شنیده میشه و نه گفته میشه چون قبل از اونکه سخن مورد نظرش از فکرش به حنجره و از حنجره به زبون و دنیای بیرونش برسه هزار بار زیر و رو میشه . ( چرا گلوم گرفته ؟ بهتره اینو نگم و یه کلمه ی خوشگل تر به کار ببرم تا با آهنگ فضا جور در بیاد ، اصلن چرا خودمو خسته کنم ، ولومشو میارم پایین ، اینجوری هم که خیلی عادیه ، بذار یه پوزخندم قاطیش کنم تا یه خری گوش کنه لاقل . در آخرم نتیجه میگیریم که ای بابا این چه حرف دهن پر کن و گند دماغیه که من با این وضعم میخوام بگم ؟ منو چه به این ... خوردنا ، بذار راجه به شراب و دختر و کوفت و لباس و سریال و آهنگ و شاهین نجفی و گوشی املت و فبلتو انگری بردزو اروپائو اون جزیره هه که همشون زننو اون جزیره هه که همشون مردنو اون جزیره هه که همشون اهم انو اون خاکبرسری و اون تیکه هه که میگن بالا خره پایین گاوه ئو اون کلیپه که دو تا زنه داره و اون کلیپه که چار تا مرد داره ئو اون یاروئه که سیبیل داره و اون زنه که ریش داره و اون مسابقه هه که گاومیش داره حرف بزنم . )

نتایج من از تحقیقم راجع به اتوپیا اگر افسوس خوردن به مملکت و گیر دادن به مسئولای بیچاره نبود . حداقلش ناراحتی از وضع خودم بود که بعضی وقتا اونقدر بیکار میشم که میرم و میشم یکی از این آدما که سیگار دود میکنن و راجع به " هیچی " حرف میزنن . ولی من واقعن دوست دارم که روزی برسه که من در جایی باشم که برای خلاصی از بیکاری نرم و راجع به " هیچی " صحبت کنم . همینطورم نخوام راجع به " همه چی " صحبت کنم چون میدونم اونقدر موضوع پراکنده هست که تهش میرسم به " هیچی " . نتیجه میگیرم که بعضی وقتا راجع به هیچی صحبت نکنم و چند لحظه جلوی دهنمو بگیرم و خیره بشم . به قیافه ها یا هر کوفتی . فقط دهنمو باز نکنم چون از اونجا به بعدش این گفته ی منه که منو اداره میکنه نه خودم .
  • sina S.M

فرزند سالاری

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ۰۲:۵۳ ب.ظ

فرزند سالاری کلمه ی غریبی نیست . مخصوصن در عصر حاضر که پدر و مادر ها مدام از این کلمه استفاده میکنند . جالب اینجاست که فرزند سالاری از جانب فرزند خیلی عادیه چون فرزند ها معمولن بچه های کم سن و سالن و مسلمه که دوست دارن هرچی میخوان براشون فراهم باشه . این پدر و مادر ها هستن که به دلایلی نوعی خدمتکار فرزندشون میشن . 

مشکل اینجاست که پدر و مادر ها به خاطر نحوه ی تربیت نادرستشون بچه هایی رو تربیت میکنن که قبل از اینکه برای جامعه مشکل ساز بشن ، برای پدر و مادرشون مشکل سازن ... 


اصولن کلمه ی فرزند سالاری به معنی چیه ؟ مفهوم اون اینه که باید پدر و مادر سالاری بر قرار باشه ...

خب ، من نمیخوام راجع به پسر 6 ساله ای حرف بزنم که دوست داره یه ماشین کنترلی گرون بخره . میخوام درباره ی خودم و خیلی های دیگه ای حرف بزنم که حقشون داره به معنای واقعی ضایع میشه . کسایی که موظفن به پدر و مادرشون احترام بذارن ولی پدر و مادر موظف به انجام این کار نیستن . بچه هایی که دائمن توسط پدر و مادر نصیحت میشن که " فحش نده " ، " جواب فحششو نده " ، " تحمل کن " و بعد خودشون هم فحش میدن هم جواب فحشو میدن و هم تحمل نمیکنن . پدر و مادر هایی که فکر میکنن چون پدر و مادرن میتونن هر کاری دلشون خواست با این موش های آزمایشگاهی انجام بدن و هر وقت لازم بود ، برای حفظ شخصیت خودشون بچه رو به کار های نادرست وادارن ... 


بعدن بیشتر میگم !

  • sina S.M

ناتور دشت ( کتچر این د ری ) یک شاهکار ادبی رکیک

دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۳۷ ب.ظ

همیشه دارم به یکی میگم از ملاقاتت خوشحال شدم در صورتی که هیچم از ملاقاتش خوشحال نشدم. گرچه فکر میکنم اگه آدم میخواد زنده بمونه باید از این حرفام بزنه 


" ناتور دشت "



نمیفهمم این بشر چطور به خودش جرئت داده همچین شاهکاری رو خلق کنه !  چنان بی پروایی و آزاد منشی در تک تک جملات این کتاب دیده میشه که حظ میبری از اینکه هنوز هم آدمایی هستن که حرفاشونو نمیخورن . 

کتاب ناتور دشتو میگم ، از جی دی سلینجر . قبلن بارها دربارش شنیده بودم . اولین بار توی مجله ی دانستنیها توی بخش معرفی کتابش این کتاب معرفی شده بود ! معرفی که چه عرض کنم . . . فرض کن خوکو یه جوری معرفی کنن که تو ذهنت کرکودیل رسم بشه .

دفعات بعدی هم اسمش رو زیاد شنیدم ، از همون معلم روشنفکر زبان فارسی . بعد ها وقتی برای اولین بار اسمشو به زبون اوردم دیدم واقعن کتابیه که نباید از وجودش خبر داشته باشم . . . هر ابلهی میدونه که ناتور دشت خوراک یه نوجوونه . شاید خیلی مستهجن یا پر از فحش باشه یا شاید پر از تحقیر آدمای خوب باشه اما هرچی باشه ، حرف دل یه آدم مظلومه . آدمی که دائمن توسط بزرگترا سرکوفت میخوره و به خاطر رفتار هاش سرزنش و نصیحت میشه در حالی که وانمود میکنه به اون نصیحت ها گوش مید ه ولی فکرش جای دیگست .



اصلن بذارین همین الان قضیه رو براتون روشن کنم . ناتور دشت روایات یک پسر نوجوون بد دهن و درس نخونه که از مدرسه اخراج شده ولی زود تر از موعد مقرری که برای خروجش از مدرسه تنظیم شده ، فرار میکنه و میره تا چند شب رو توی نیویورک آزاد بگذرونه .

کتاب پر از فلش بک های خواندنیه ... البته قبل از اینکه اقدام به خوندن کتاب کنید بدونید که این کتاب پر از فحش های رکیک و یه سری چیز های دیگست . 

کتابی که به فارسی ترجمه شده و پس از بازبینی و سانسور به این شکل در آمده حتمن به زبان اصلی دنیایی بوده برای خودش ... به هر حال چیزی که ناتور دشت رو از نظر من زیبا و خوندنی کرده متن روان و آمیانه ، فحش های به جا (!) که باعث میشه بعضی جاها واقعن خندتون بگیره در حالی که میدونید از اون خنده هایی که از هزار تا اشک غم انگیز تره ... چیز دیگه ای رو توی ناتور دشت ندیدم . نویسنده عین واقعیت رو بیان کرده ، به همون هرزگی و به همون متعادلی . 


پ ن : کتاب رو همین امروز شروع کردم و تا نصفش خوندم . دلم نیومد این پستو بعدن که کتابو تموم کردم بنویسم . 

در آخر اونکه جلوی آدمای فضول و بادمجون دور قابچین ( که معمولن خانواده در ابتدای لیست چنین افرادی قرار میگیرند )  اسم این کتابو نیارین .


در ضمن شنیده بودم که سلینجر با کسی مصاحبه نمیکنه ،

 یعنی یه جوری که هاینریش بل که نویسنده ی استخونداریه میگفت " ملاقات با سلینجر کار حضرت فیله " ، با خوندن این کتاب فهمیدم که عجب آدم خفنیه ! یعنی با مصاحبه نکردنش یه جوری ارزش تک تک کلمه های کتابشو دو برابر کرده ... یه آدم مرموز که مصاحبه نمیکنه از حقایقی خبر میده که اکثر مردم دوست دارن از روشون سر سری رد بشن . کلن باید کتابو بخونین مگر نه نصف عمرتون بر فناست :) 



  • sina S.M

بهترین آرزوی هر مامانی ، یک بچه راضی

شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۳۰ ب.ظ
توی مجله داستان این ماه یه روایت جالب بود که خوندنش به نظرم از خوندن 100 تا داستان الکی و عاشقونه و گوش دادن 2000 تا آهنگ فلسفی و فسقلی بهتر بود. 

بخش کوچکی از خاطرات یک زن آزاده . آزاده به کسی میگن که زمان جنگ اسیر بوده ( خوب متوجه پارادوکس مغزی کسی که این اسمو روی اسیر جنگی گذاشته شدید ؟ ) به هر حال ... ماجراهایی که تعریف میکرد جالب بود . اینکه از طریق ضربه به دیوار سلول ، با زندانی سلول کناری حرف میزدن . مثلن الف » یک ضربه ... ب » دو ضربه ............ فکر کن میخواستن بهم بگن سلام ، 5 دقیقه طول میکشیده . 
بعد اگه فکرت جا داره بازم فکر کن اگه ترتیب الفبا رو یکیشون بلد نبود ... خب این اتفاق هم افتاده بود . و اونا با چنگ و دندون هم که شده این مشکلو حل کردن .

ولی چیزی که خیلی بیرحمانه بود ، است و خواهد بود . رفتار غیر انسانی ای به اسم اسارت جنگیه . بعد حالا صلیب سرخم ماهی یه بار بهشون سر میزده ! مثلن میخواستن با اینکار بگن که کل جهان از این جنگ غمزده ان . آخه مردیکه اگه غمزده بودی که میرفتی عراقو با یکی از اون 2000 تا بمب اتمیت نابود میکردی . آخه نمیفهمم مگه کشور متجاوز عراق نبود ؟ خب حقشه که با خاک یکسان میشد . 

(; 

نوجوونی هم عجب دوره ی گند و کثافتیه ها ... نمیفهمم الان این منم که قات زدم یا خونواده جدیدن وحشی شده ! آخه آدم توی خونه ای که 10 نفر توش زندگی میکنن میگه تلویزیون خاموش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کلن این بشر اگه تفو توی گلوی کسی تلخ نکنه و نفس کشیدنو برای دورو بریاش ذهر مار نکنه نمیتونه عاروم بگیره . یعنی منتظر یه فرصته که ببینه یه نفر داره میخنده ، همچین اخم و تخم میکنه که انگار داری از خماری بعد از کشیدن قلیون با الکل میخندی . 

خدا شاهده دیروز داشتیم هفت سنگو میدیدیم ( قابل توجه افراد ... » آره پریروز قسمت آخرش بود ، داشتیم تکرارشو از تماشا میدیدیم ، اینم باید توضیح بدم که چرا تکرارشو میدیدیم ؟  ) خب داشتم میگفتم ، خدا شاهده داشتیم هفت سنگو میدیدیم ، هنوز یه رب از فیلم مونده ، میگه » خب تموم شد برین بخوابین . 
یه چند بار گفت کسی محل نذاشت ، برای دفعه ی سوم که گفت ، منم در اومدم که : هنوز تموم نشده ها ! 
بعدش هم داشت هی زمزمه میکرد که دیگه از جانب مامان امداد غیبی رسید ! (;

راستش الان که دارم اینا رو مینویسم یکم زیادی میترسم ... معمولن از خانواده ام بد مینویسم ولی این اولین باره که توی وبلاگ همچین کاری میکنم ! کارم بس خطر ناکه ... ولی میدونی ؟ کار من دیگه از این حرفا گذشته ، اگه قرار باشه تا آخر عمر هی زور بزنم که نیمچه آبرویی برام بمونه همون بهتر که نمونه ( جمله رو کیف کردی ؟ )

آخه میدونی ؟ دیروز پریروز بود که توی جست و جو های وبلاگیم متوجه نکته ظریف و اندوه باری شدم ... همون دو تا خوننده ی این وبلاگ هم یه سری وبلاگ رو میشناسن که اون وبلاگا همون وبلاگا رو میشناسن که من ازشون میترسم ! ( مگه وبلاگ ترس داره ؟ پست دو تای قبلی رو بخونین تا متوجه بشین چرا از یه سری وبلاگ میترسم :دی ) 

یه دیالوگ باحال از اون عموی عادل توی فیلم کلانشینک : " این سگایی که من دیدم تا جرواجرت نکنن ولت نمیکنن ، دنیا کوچیک تر از این حرفاس که تو فکرشو میکنی "  

گفتم فیلم کلاشینکف ! این بود دلیل اینکه مجبور بودیم تکرار هف سنگو ببینیم . 

به هر حال ... گفتم یه سری به این وبلاگ بزنم تا از خماری ای که توشه دربیاد ، بعدن که اینا رو خوندم خودمو باهاش مقایسه میکنم و یکی از این جملات رو میگم : 

چقدر اونموقع بی ادب بودم
چقدر اونموقع قدر خونواده رو نمیدونستم
چقدر اونموقع بی / با آبرو بودم 
چقدر اونموقع میتونستم چه چیزای خفنی رو بگم که نگفتم
چقدر اونموقع میتونستم چیزایی رو نگم که الان به نکبت نیفتم .
...
پ ن » توی وبلاگ http://never-land.blog.ir یه آهنگ گذاشته بود واسه دانلود به اسمbelle - Notre Dame De paris 
گوشش که دادم دیدم چقدر خفنه ! میدونستم که مربوط به گوژپشت نتردامه چون توش هی میگه اسمیرالدا . 
متنش هم فرانسویه . بعد رفتم ترجمه اینگلیسیشو خوندم دیدم چقدر مستهجنه ! ترجیح میدم معنیشو ندونم و گوش بدم چون خیلی زیبا خونده . ( قابل توجه بعضی ها که موسیقی رو میپرستن ) 




  • sina S.M