یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

آهنگ بیگنینگ گوژپشت نتردام


بعد ده سال . دیشب دیدمش . اینبار بدون سانسور . بدون ترجمه . بدون افکار کودکانه و نادانی های مخصوص ذهنم در آن دوران ! 


رمان گوژپشت رو هیچ وقت نخوندم ولی قضیه کارتونش کاملا جداست . 


اگخ این شاهکار دیزنی رو ندیدین نصف عمرتون برفناست (اینجا بهترین جایی بود که میشد از این جمله کلیشه استفاده کرد واقعا :))) )


اصلا کل این کارتون یه طرف شروع رعد و برق گونه و اساطیریش یه طرف .. 



دریافت


sina S.M
۷ نظر

اسب حیوان نجیبی است

اصلا باید آب دستتون هست بذارید زمین و این فیلمو ببینید . 


با بازی فوق استثنایی رضا عطاران ! با کلی ماجرا و داستان ، نحوه روایت خاص و منحصر به فرد ، باید یه برنامه بذارم و تمام فیلم های عبدالرضا کاهانی رو ببینم ! 
همینطور فیلم پر از بازیگر های مطرحه و در کنارش از افراد نه چندان معروف هم توی نقش های اصلی استفاده شده و کلا فیلم خیلی خاصیه از این لحاظ ! 

این فیلم رو خیلی وقت پیش دربارش خونده بودم ، و اینکه مهران احمدی توش نقش یه ترنس رو بازی میکنه همیشه گوشه ذهنم بود ، تا اینکه اخر سر بنا به دلایلی موقعیتش پیش اومد فیلم رو با خانواده ببینم و بسیار مورد پسند واقع شد :/ 


البته من هنوز نرفتم نقد هاشو بخونم چون میخوام اول نظر اصلی و واقعی خودمو بنویسم و بعد برم سراغ نقدش . 

چیزی که توی فیلم خیلی جذاب بود نحوه روایتش بود ، خیلی شبیه خوندن یه کتاب منحصر بفرد بود . ماجرایی که توی یه شب اتفاق میفته ، نه فلش بک داریم نه تغییر سکانس نه چندان خاص ، همه فیلم توی کوچه ها (دقت کنید کوچه ، نه خیابون ) و بن بست های تاریک تهران میگذره . یه شب طولانی و هفت هشت تا آدم که دور هم جمع شدن و سر گردونن . هرچند این سرگردونی بیش از حد طنز و فکاهی هست و خب اینو میشه بعنوان یه نقد به فیلم در نظر گرفت . مثلا این قبیل گفت و گو ها رو توی فیلم کم نمیبینیم : 

- خب چرا نمیرید خونه هاتون . دنبال من راه افتادین که چی ؟ 
- حالا هستیم دور هم !


این یکم غیر منطقیه چون فیلم فضای نسبتا دارکی داره و خب اینکه انقدر طنز و الکی میگن « هستیم دور هم » یه خورده مسخرست ولی خب بازم به تصمیم کارگردان احترام میذارم به نظرم میشه از این ایراد چشم پوشی کرد. 


اینکه داستان از بعد خطی چی هست برا خود منم سواله ولی اونچیزی که خود کارگردان براش مهمه اون روال خطی نیست بلکه داستانهای پشتشه و اون روال خطی حکم اسکلت داستانو داره . (‌یه سری ادم مجبورن کل شب کنار هم باشن و توی کوچه ها تهران بگردن ، و حالا اینکه چه دیالوگایی به هم میگن و رابطشون با هم چطوره یه جورایی اصل داستانه ) 

نکته های ریز به قدری توی داستان فراوونه که میخوام بار ها و بار ها ببینمش . 

مثلا توی ثانیه های اول فیلم (بعد از تیتراژ ابلهانه و ساده البته !) میبینیم که یه نفر با تسبیح از پیاده رو داره رد میشه و به رضا عطاران سلام میکنه . و بعد از ۵ دقیقه میبینیم که همون فرد با یه تفنگ بادی از در یه خونه خارج میشه و رضا عطاران بهش میگه : بادیه ؟ 
و اون فرد سر تکون میده . 

اون فرد یه بازیگر سیاه لشکر بود ولی میدونم این نقشی که بر عهده گرفت توی ذهن کارگردان حتما یه منظوری توش بوده و صرفا به قصد پر کردن فاصله و خلا بین دو تا سکانس نبوده . 

یا مثلا سکانسی که پارسا پیروز فر و مهتاب کرامتی توی ماشین بودن و پارسا داشت سعی میکرد سی دی رو داخل ضبط بندازه و از دیالوگ ها معلوم شد این ها قبلا با هم سر و سری داشتن و خودش یه نکته گنگ بود ... مثل حرفی که پیروزفر میخواست به کرامتی بزنه ( احتمالا میخواست بگه حالا که از پیمان طلاق گرفتی بیا دوباره ادامه بدیم رابطه رو ، ) ولی از گفتن حرفش پشیمون میشه و کرامتی توی کف میمونه که اون چی میخواست بگه . 

یا اینکه باران کوثری برای عطاران داشت تعریف میکرد که مادر و پدرش طلاق گرفتن ولی پیمان وقتی داشت ماجرا رو به پیروز فر میگفت یه داستان خیلی متفاوت تری از پدر و مادر باران گفت . حالا من نمیگم چی گفت ! ( اگر میخواین مسخره کنید خب کنید به اسفل السافلین !) 

یا اینکه با وجود اینکه اون کچله (حبیب رضایی) لنگ دو میلیون بود برای اجاره خونش ، ولی خب کدوم صاحب خونه ای نصفه شب پی گیر پولشه و مامان حدس زد این پول رو برای چیز دیگه ای میخواد . (واقعا اون صحنه ای که حبیب رضایی پای تلفن به طلبکارش میگه : بیشتر پولو جور کردیم یکم دیگه بقیشم جور میکنیم . ( در حالی که هیچی جور نکرده بودن ) . و بعد جلو دهنشو محکم میگیره و گریه میکنه و وقتی طلبکار ازش میپرسه گریه میکنی ؟ اون جواب میده : نه سرده  . 

اون صحنه واقعا جیگر آدمو کباب میکرد ! :////


فیلم پر این نکات ظریف بود واقعا فیلم نبود یه کتاب بود . به مسائل مهمی هم پرداخت ، طلاق ، اعتیاد ، مشروبات الکی ، رشوه گرفتن ، ازدواج سفید ،‌ مساله ترنس ها توی ایران ، مشکلات مالی و فقر . همه اینها توی یک و نیم ساعت با چاشنی و نمک طنز نشون داد (جاهاییش بود که بعد از ۳۰ ثانیه تازه میفهمیدی چی شده و خندت میگرفت یعنی از کلک های خیلی زیر پوستی برای خندوندن استفاده میشد گاهی ! ! ! ) 

 ، رضا عطاران نشون میده که یه کمدین واقعیه به نظر من توی ورود آقایان ممنوع یا رد کارپت یا گینس و طبقه حساس نتونست اونقدری از پتانسیل واقعی خودش استفاده کنه که توی این فیلم استفاده کرد !! 

(این آدم هنرش توی سکوت کردن و نگاه های معنا دارشه و زمزمه های زیر لبی هنرمندانه که فضا و اتمسفر فیلم رو یک تنه به سطح افراد کوچه و خیابون میاره ، توی این فیلم کاراکتر عطاران یه کاراکتر آروم و کم حرفه که پیش زمینه ی خیابونی بودن داره و خب توی بقیه فیلماش که ادم وراجیه نمیتونه واقعا اون طنزی رو که هنرش رو داره به عرضه بگذاره ، این نظر من بود ! شاید لزوما درست نباشه ) 


بخش های بی مزه هم کم نداشت مثلا باران کوثری در کنار بازی خیلی خوبش ولی واقعا دیالوگ طنز بهش نمیومد . (کلا اینو کم نشنیدم که میگن زنا نمیتونن طنز باشن !) 

فیلم تامل بر انگیزی بود ، فکر میکردم پنج عصر اولین طنز تلخ یا کمدی دارک سینمای ایران باشه ولی حس میکنم «اسب حیوان نجیبی است» که شش سال پیش ساخته شده ، قبل تر این گوی رو از آن خودش کرده بود ! 

خوشحالم که فیلم رو توی چنین سنی دیدم ، شاید اگر حتی دو سال پیش میدیدم نمیتونستم اونقدر ارزشش رو بفهمم که الان ! 


اونایی که فیلم رو دیدن و فکر نمیکنن که اینقدری که من تعریف کردم خاص بود لطفا ضد حال نزنن (پیشگیری بهتر از درمان :)))) ) 
sina S.M
۵ نظر

عکس پرتقال :/

عکسش رو لابلای عکسای قدیمی دیدم ! 


حالا دیگه برام پذیرفته شدست که این ادم تو زندگیم نیست ! امیدوارم تو زندگی کس دیگه ای هم نباشه چون مسلمن گند میزنه بهش :/ 


من داشتم برا خودم زندگیمو میکردم یهو پیداش شد گند زد به همه چی 😐 


حالا ناراحت نیستم فقط فکر کردم بد نیست وقتی من یادش میفتم بقیه هم یادش بیفتن . بقیه که چه عرض کنم ، خواننده های وب یعنی :) 



یه شیخ بزرگی به نام ف ع یکبار گفت تو مشکلت اینجاست که با خواننده هات صمیمی میشی ! 


Damn right ! 


البته من تا اینجاش راضی ام بقیشو ببینیم چی میشه :)) 



.... 


د فالت این عار استارز ( The fault in our stars)رو دیدم چیز جالبی بود و خیلی اموزنده و چند تا نکته ازش اموختم : (این لحن بچه مثبتیم از کجا اومده نمیدونم :/ ) 


۱ - اینکه یه نویسنده اخلاقش مزخرف باشه یه چیز عادیه ! 

۲ - عشق واقعی و پرفکت وجود نداره مگر اینکه قبل از اینکه به مرحله فروپاشی برسه یکی از دو طرف ریق رحمت رو سر بکشه :) به قول استاد لوئیس سی کی :  it gets so shitty man . It does 


یا : love plus time minus distance equals hate 


بهرحال ! چیزی که از این فیلم یادگرفتم اینه که اگه میخوای عاشق باشی بهتره سرطان داشته باشی : ) 


و واقعا هم ون هوتن چقد راست میگفت ، وقتی یه داستان نوشته شد خیلی باید احمق باشی که بخوای بدونی بعدش چه اتفاقی میفته ! داستان صرفا یه تخیله و وجود نداره .. 

و درضمن فهمیدم حس اهنگه که مهمه نه چیزایی که توش بلغور میشه ^^ 


راستی من خودم نمیدونستم اهنگی که توی پست قبلی نه قبلیش بود از دیالوگ این فیلم استفاده کرده بود . 


چیز دیگه ای هم که یادگرفتم از طریق این فیلم ، اشنا شدن با آنه فرانک بود دربارش شنیده بودم خیلی وقت پیش توی کتاب تاریخ ترسناک خونده بودم که یه دختر یهودی خاطراتش رو از هولوکاست مینویسه و به صورت کتاب الان موجوده ! ولی خب نمیدونستم باید چجوری پیداش کنم :/ حالا بعد سالها کشف کردمش €_€ 


البته الان رفتم یه نگاه به کتاب انداختم دیدم واقعا کودکانه نوشته (طرف تو ۱۵ سالگی توی اردوگاه مرگ مرده) و فکر کنم حال نداشته باشم بخونمش ولی خب تلاش میکنم ^^ 

خب در اینجا هم عکس جناب سی کی هست یوقت فک نکنید عکس پرتقاله . (اخه عنوان پست اینه و ممکنه بعضی ها که کلا به جز عنوان و تصاویر بقیه پست رو به سمت چپ حواله میکنن فک کنن این عکس پرتقاله ، البته خودمونیما . کسی که فقط عنوان و عکس رو میخونه مطمئنن اینم نمیخونه و من دارم برای هوا حرف میزنم :| ) 

 البته این موهاش نارنجیه لذا شبیه پرتقالم هس یکم 😐 


چند وقتیه کامنتای مریم پارادوکس رو نمیبینم و ارامش دارم 😐 

خدا کنه این ارامش عمر طولانی پیدا کنه :)) 




sina S.M
۹ نظر

ابر پست ! خداحافظ مریم خداحافظ ف.ع :: سلام عشقم !

نمیدونم قراره درباره چی حرف بزنم ٬ فقط میدونم این پست پست خوبی از آب در نمیاد چون با نیت قبلی نوشته شده. پست باید خودش بیاید نه اینکه به زور بیاورندش . مثل تفاوت بچه ای است که به زور از ماتحت مادرش بیرون میکشند با بچه ای که خودش بیرون می آید. 


امروز فیلم دختری در قطار را دیدم ... کیفیت اش پرده ای بود. یعنی یارو رفته بود سالن سینما و دوربین را گذاشته بود روی شکمش و فیلم ساخت ۲۰۱۶ را ضبط کرده بود. 


فیلم بر اساس یک کتاب بود. کتابی پر فروش یا همان bestseller خارجی ها ! 


نمیخوام لوث اش کنم. ولی فقط بگویم بازیگر های زن همگی صورت هایی محشر داشتند ! در همین حد کافی است !

 

.... 


طی آخرین اخبار دو نفر از بهترین خواننده هایم را از دست داده ام. این نهایت گه بازار است. امیدوارم یکی شان برگردد . چون به آن یکی واقعن امیدی نیست. (چون کنکوری است ٬ و کنکوری ای که اعصابش به هم بریزد واقعن امیدی به بازگشتش نیست) اما این یکی که دوست دارم برگردد خیلی هم خوب است. فقط سر عادت مسخره اش که یک کامنت را میدید و جواب نمیداد باهاش دعوا کردم . 


آخر آدم اینقدر اسهول که یک چیزی را سین کند و جواب ندهد ؟! 


....

....

اینها را که تایپ میکنم یک دختر خوووووووووووووووب دارد پیش خودش فکر میکند که یعنی سینا دارد چی درباره ی من مینویسد ؟! 


نمیشد نگویم ! یعنی خودش گفت بگویم. نه ٬ یعنی دلش خواست و وقتی دلش میخواهد منم باید یه واکنشی نشان بدم دیگه !

این دوست جدیدمان صبح تا شب با هم اس رد و بدل میکنیم . قبضش که اومده بود بالغ بر ۱۲ هزار تومان پول اس اش شده بود . در حالی که ۵ تومان پول مکالمه . 


دختر بی نظیری است ٬ برخلاف خیلی از دوستان که تا بهشان میگویی عشقم ٬ یکهو آتیششان گر میگیرد و میخواهند به عقدت در آیند یا تا بهشان میگویی خل ٬ یه دفعه دست به بلاک میشوند و تا دو هفته بق کرده اند... این دختر محشر است

فقط میترسم از دستش بدهم یا مثلا پسر همسایه شان آرنولد از آب در بیاید و اینها :)‌ 


بهم برنامه درسی هم داده. خیر سرش کنکوری است دیگر ! هومممم دیگر چه میخواستم بگویم ؟! آهان ٬ اینکه شما هم این دختر را میشناسید. البته بعضی هایتان. بعدا شاید بهتان گفتم کیست. ولی اگر بخوایید حدس بزنید با نانچیکو می آیم توی صورتتان . . . 


(شما هم از آن دسته افرادی هستید که اس اس رو به خاطر هارلی کویین دیدن ؟! :دی ) 



نکته ای که مرا ناراحت کرده نزول از ۷۳ به ۶۷ است. (تعداد دنبال کنندگان) این نشان میدهد دوستان خیلی لطف دارند و اینها خخخ 

در واقع یکی از بهترین خواننده هایم که همیشه میگفت خواننده برایت مهم نباشد الان جزو این نامرد هایی هست که آنفالو کرده اند (خداییش اسم آنفالو نیس اسمش هست قطع دنبال کنندگان که البته نوشتن این عبارت از زایمان خر با یک دست سخت تر است !)

این آنفالو کننده محترم روحش همواره بر من زندست. چون میگفت : خواننده برات مهم نباشه. 

حال خودش دیگر وبلاگ مرا نمیخواند ٬ طبق حرف خودش ٬ رفتن او نباید برای من مهم باشد. و این یکم بهم حس آرامش میده. زندگی ام به جایی رسیده که یک شخص که تابحال از ۴۰ متری هم ندیدمش و نمیدانم نگاهش از آن نوع نگاه هایی هست که من میفهمم نباید با طرف حرف زد٬ از طریق لبتابش دارد بر احساسات من تاثیر میگذارد.


توی مترو که با دوستان گرام میرویم ٬ این دختر ما هی اس میداد. بعد ماهی ٬ فهمید که من زاویه موبایل را طوری گرفته ام که کسی نتواند اس ها را بخواند. گفت : سینا قشنگ معلومه داری با دختر لاس میزنی . 


یا ماهی معنای لاس را نمیداند. یا دارد دست پیش میگیرد که پس نیفتد. آخه من نمیدونم این بشر رفته توی پارتی بچه های شریف زید پیدا کرده بعد به من که دارم چارتا اس ام اس درسی / فرهنگی رد و بدل میکنم میگه لاس میزنی . 



این زید ایشان البته آنقدر ها هم قضیه اش جدی نیست. طرف یه بار شیکم ماهی رو لمس کرده و وقتی با حجم عظیم چربی مواجه شده گفته : عجب سیکس پکی . 

بعد دوست ما هم به فال نیک گرفته و این خزئبلات. 

...



(عکس برگرفته از کمیک استریپ کثیف و محشر i hate fairyland)

زشت لقب دختری است که الان شده قبله عالم کلاس. قیافه اش به وزغ میگوید بسم الله. حالا نمیدانم حکمتش چه بوده که اینطوری است. البته نباید معجزه لاک فیروزه ای رنگ ٬ موی دم اسبی که از پشت مقنعه زده بیرون و صورت پنکیک زده و بوی کرم با طعم میوه های هاوایی را نادیده گرفت. 

با علی و علیرضا داشتیم سیب زمینی اشتراکی که با روغن تراکتور سرخ شده بود را مزه مزه میکردیم که زشت و دار و دسته اش را از پنجره کانکس بوفه دیدم. به علیرضا گفتم : بفرما زشتم پیداش شد.

علیرضا گفت : نگو بابا میفهمه .

گفتم اگر قرار بود بفهمه که براش لقب نمیساختیم !


ملت بفهمی نفهمی رد داده اند ها .


بعد علیرضا به علی گفت : آدرس اینستاتو بده .

گفتم : خر نشی بدی ها . اگر فالوت کنه ٬ وصل میشی به بچه های دانشگاه و اونموقعست که باید خودسانسوری کنی .

علی چنگال را پرت کرد روی میز و باهام چشم تو چشم شد : خود سانسوری ... یعنی عاشق این حرف زدنتم. 


مرا میگویی سرخ و سفید شدم . البته چون پوستم سبزه است در نهایت هیچ گهی نشدم


بامداد امروز ٬‌ یا همان دو نصفه شب خودمان بالاخره تونستم این دختره رو که هی ویدئوشو همه جا میدیدم و دربه در دنبالش بودمو پیدا کنم. و توی پیج اینستاش بالغ بر ۵۰ ویدئوشو دیدم. 


در باره ی پدیده ای تحت عنوان ندا یاسی حرف میزنم. من هیچ چیز نگویم بهتر است. چون از قدیم گفتن : دوست رو باید توی نظراتش درباره ی ندا یاسی شناخت . 


یعنی من اگر یه جمله در توصیف این انسان بکار ببرم میتواند از روی آن جمله به عقاید من درباره : زنان ٬ ازدواج ٬ اخلاق ٬ دین ٬ خدا و ... پی ببرید. 


تا حدودی اما من جزو کسانی نیستم که به ندا یاسی فحش بدهم (چون خودش کلی فحش گذاشته روی کسانی که بهش فحش بدهند) البته همینجوریش هم کلی فحش از طرف ندا نصیبمان شده چون همش به ایرانی ها و من جمله به مرد ها فحش میدهد. خودش افغانی است. توی استوری اش داشت همینجوری الا بختکی زر میزد و حواسش نبود که داره لهجشو لو میده :دی 


خلاصه اینکه کانکولوژنی که من گرفتم از ندا یاسی اینه که پامو توی شهر ونکوور نذارم تا این تمساح منو نبلعه ! 


بابا از زازو یه بسته شکلات معرکه و خاص برایم اورده ...آنقدر با لب و دندان آدم بازی میکرد که امروز ظهر فقط دو سه تایش را باقی گذاشته بودم.

 بعد روی جعبه اش را خواندم. 

همه محتویات شکلات را در حد یک کلمه اورده بود. اما در نهایت فقط برای یک مورد ٬ به کلمه اکتفا نکرده و جمله به کار برده بود : 


the product contains alcohol. 


بابای آدم که شماره چشمش از تعداد انگشتان دست بیشتر باشد همین میشود. 

sina S.M
۱۲ نظر

داستان زانو - قسمت ۱ از ۲

ترشحات زانویم دارند از زیر پوست هویدا میشوند. دکتر امروز زنگ زد و همانی را گفتم که ماه پیش گفتم . اول هر برج یک تماس با من میگیرد و این سوال ها را میپرسد.

 

: ترشحاتت زیاد شده ؟

: آیا دلت میخواد نظمش رو تغییر بدی ؟

 

طوری میپیچانمش که نفهمد این هفتمین روزی است که دیگر ترشحاتم را بیرون نمیکشم.
گور پدر نداشته اش. دکتر بهش می آید حرام زاده باشد. ولی خب ٬ فقط بهش می آید. اون برعکس آقای کاظمی رئیس آژانس است. کاظمی را تاحالا ندیده ام ولی از صدایش پشت تلفن معلوم است یک حرام زاده تمام عیار است.

دکتر را صد بار دیده ام ... ولی نمیگویم صد در صد حرام زاده است. خیلی لبخندش پلاستیکی است. این نشانه ای از حرام زاده بودن است. ولی کاظمی هیچ وقت لبخند نمیزند. حتی پلاستیکی اش را ... این ٬ خود حرامزادگیست ... نه نشانه اش.

سوفی رفته توی بالکن لخت شده. بهش میگویم بیاد اینطرف ... ولی گوش نمیکنه . البته کسی او را نمیبینه ... حتی اگر یه آدم واقعی بود هم کسی نمیدیدش چه برسه به سوفی که یه آدم واقعی نیست. اما خب خوبیت ندارد یک آدم توی جای نامناسب لخت شود. حتی اگر آن آدم واقعی نباشد.

 

sina S.M
۲۱ نظر

یک پست بلند و بالا پخ شد ... کابوس به واقعیت پیوست

shit 


لاقل بیایید عکس هاشو ببینید ... 


باید چند تا آهنگ گوش کنم تا افسردگی ناشی از این فاجعه از بین بره .... تا فردا فعلن خدافظ ... فقط بهتان بگویم پستی که قرار بود منتشر شود به حدی محشر و ناب بود که :( 


(در حین لود شدن یکی از اسکرین شات های فیلم tess در فضای جناب بیان ... جناب مرورگر کروم هنگ کرد) 







در اسکرین شات بالا میبینید که تس که سوار بر یک گاری است حاضر نیست به زندگی اشرافی روی آورد ... من دلیلش را میدانم ... علتش افسردگی ناشی از این است که یکی از پست هایش پخ شده ... 


حالا فاتحه ای میخوانیم برای تس ... و پست ... 



:: اگر اینجا تلگرام بود الان آن گیفه را میگذاشتم که شهاب حسینی دارد خودزنی میکند. :/


+ همراز اگر نمیخونی بگو تا من یکم راحت تر پست بذارم ... 

...

++ مامان داد زد : 

ای بابا ما باید کل روز درگیر تربیت این و اون باشیم ... 



 ۴ بچه دارد ... بابا هم جزوشان است !

sina S.M
۱۶ نظر

یک عدد جوگیر که Taxi Driver را دیده :)

عاخه خیلی بد است آدم یک فیلم را دانلود کند که تویش صحنه های خونبارش سانسور شده :/ 

عاخه خیلی بد است آدم یک فیلم را دانلود کند بعد در ازای ضربه ای که به حجم اینترنتش خورده بیاید و هیچی نگوید درباره ی فیلم :/

عاخه خیلی بد است که ... امممم آهان .. خیلی بد است کلن آدم یک فیلم را برود دانلود کند :! کلن در دید من دانلود فیلم همانقدر ضربه به روحیه میزند که موتور دیزل کامیون به محیط زیست :/ اصلن آدم دودکش کامیون را که میبیند با خودش میگوید : بیا .. بعد میگن چرا لایه اوزون سوراخ شده ... اصلن اگر بشر در کل دوران حکومتش یک کامیون بیشتر نمیساخت ... همان یه دانه کافی بود برای سوراخ کردن لایه اوزون ... بعضی وقتا که توی جاده کامیون از کنارمان رد میشود و دودش از لای درز شیشه ماشین می آید و حس تریاک کشیدن بهم دست میدهد... آن موقع است که با خودم میگویم ... چرا بشر تا الان تونسته دوام بیاورد ؟؟ چرا این دود سمی که هر روز میلیون ها تن از آن وارد هوا میشود ٬ تابحال کلکمان را نکنده ؟؟ چرا دود کامیون کره زمین را از حیات خالی نمیکند واقعن ؟؟؟ 


خب انگار از موضوع اصلی منحرف شدیم :/ قرار شد یه پست بدون متن باشد .. چه وضعشه ؟ جلوی خودتو بگیر باو (خنده الکی !) 

با توجه به گند و کثافت کاری هایی که اخیرن در وبلاگ پیش آمده ... با یک پست سمعی بصری آمدیم خدمتتان که خلاصه بشوره ببره (!!)


واقعن اگر تاکسی درایور را مثل من خز بازی در اورده اید و ندیده اید پیشنهاد میکنم با اولین اینترنتی که آمد دستتان دانلودش کنید. یعنی با دیتای موبایل شده حتی ! 


چه معنی دارد آدم برای سخنرانی کسی که قرار است ترورش کند دست بزند ؟! اونم توی شرایطی که هیشکی به آدم نگاه نمیکنه و دست نزدن موجب جلب توجه نیست ! خب این نشانه ی روانی بودن ایشان نیست ؟ روانی ... یا دیوانه .. یا هرچی ... 


سعی کردم تو اسکرین شات هام زیر نویس معلوم نباشه ... ۷۰ درصد ایرانی ها فیلم را با زیر نویس فارسی میبینند ... اما باز هم خجالت داره به نظرم :/ 

ولی سه تا عکس بعدی اتفاقن برعکس ٬ میخواستم زیر نویسش بیفته :)


مراجعه شود به ادامه مطلب ... چون خیلی screen shot ها زیاد و خز است و اینها :|


sina S.M
۱۳ نظر

نقطه ضعف هایی که از فرط بزرگی دیگر نقطه نیستند

یه عاقایی فیلم های رومن پولانسکی رو بهم معرفی کرد. آخرم مجبور شدم یکیشو دانلود کنم. تو این دنیا نمیشه به مردم اعتماد کرد و ازشون دستی فیلم خواست. مثلن برم همونجا که قبلن ازش فیلم میگرفتم بهش بگم از پولانسکی برام فیلم بریز. ممکنه که یارو فکر کنه من ماموری چیزی هستم و ردم کنه دنبال نخود سیا. 

میتونمم از دشمنم بگیرم. دشمن جان خیلی تنبل تشریف دارند. و فقط یه فیلم از پولانسکی داشت. حاضر نشد برای فردا قرار بذاریم. چون اصولن محل قرار خیلی از خونش (شهرک غرب) دور بود. و اگر میخواستم قبول کنم همونجایی برم که ایشون میخواست.. باید میرفتیم یه جا که کلی آدم توی هم لولیدن به بهونه ی مثلن دیدن گالری هنرمندان یا مثلن خرید از پاساژ ... و کلن از این محیط ها خوشم نمیاد و هی سعی میکنم زودتر از اونجا بیام بیرون که در اون صورت دشمنم خیلی ناراحت میشه و منم نمیتونم بعدن از کلکسیون فیلمش استفاده کنم :(

دشمن گرامی باید یه سال پشت کنکور بمونه و وقتی براش از خاطراتی که توی سه روز دانشگاه رفتن نصیبم شده بود تعریف میکردم کلی نگاه از بالا به پایین داشتم بهش :) بیچاره  (اونقدری بدشانس هستم که بعدن همین کلمه ی بیچاره عین بومرنگ برگرده بخوره توی پیشونیم) 


منو باش فکر کرده بودم توی روز اول دانشگاه کلی دوست پیدا کردم. اما همونا پیوستن به یک گروه بزرگتر از بچه ها و منم به ناچار باید به اون گروه میپیوستم. یه اکیپ تشکیل دادن که هی درباره ی دخترای دانشگاه هر و کر راه میندازن ... یه پسره هست عرفان ... امیدوارم اسمشو کمتر بعدن به کار ببرم. ازش بیذارم !


از منطقه ۳ پاشده اومده ... با رتبه ی زیر هشتصد (آدم باید خیلی حروم زاده باشه اگر بخواد بره تمام عرفانایی که رتبه های زیر هشتصد منطقه ۳ دارن رو چک کنه و از من حق السکوت بخواد) 


پسره داهاتیه ولی تیپ میزنه ... ابروهاشو کوتاه کرده و مدل داده ... میشه گفت تازه به دوران رسیده. کسی که اونقدر از اینکه شهرستانی بودنش لو بره میترسه که حتی بله و خیر هم نمیگه ... هی با تکون دادن اون سر دوزاری لامصبش جواب میده. خیلی از خودم بدم اومد که روز اول مکالمه رو باش شروع کردم و از اون گرداب گیجی و خاک بر سری ای که توش افتاده بود نجاتش دادم و بهش گفتم مثلن باید این کارو انجام بده و فلان کلاس اینجاسو و اینا. کاش میتونستم از روی قیافه ی تیغ انداختش بفهمم که تازه به دوران رسیدس و نباید بهش کمک کرد. 


خدایی یکی دوبار نزدیک بود تو صورتش این جمله رو تف کنم که : با من مشکلی داری ؟! 

چون هربار منو با دوستم میبینه خیلی گرم میگیره با دوستم و بهش دست میده و انگار من نامرئی ام .. منم مثلن بعدش باید از یه سوراخ موش بیام بیرون و بزنم رو شونش و بگم : راستی منم هستم ها ... سلام .


کلن این جور اتفاقا برام خیلی مهمه . فکر کنم دارم میفتم توی چاه افسردگی ! وقتی نیم ساعت توی بوفه بوگندوی دانشگاه نشسته بودیم و بقیه داشتند از این انتظار لذت میبردند و من داشتم اوق میزدم و گهگاهی موبایلم رو چک میکردم. با خودم گفتم : شاید من مریضم ... من بلد نیستم توی این شرایط استرس زا زنده بمونم. 

انشالا که درست میشم :دی اما اگر این درست شدن به معنی این باشه که دیگه نتونم بنویسم چی ؟! اگر بتونم به شرایط ٬ جوری نگاه کنم که نتونن منو آزار بدن ... اون وقت درباره ی چی بنویسم. اونوقت ایده هامو از کجا بیارم. البته یه حسی درونم میگه : گور بابای نوشتن. مثل آدم زندگی کن و دوزار هم ننویس. ولی خب ... این تغییر اونقدر برام هولناک مینمایه (!) که ترجیح میدم این بهونه همیشه توی جیبم باشه ... یعنی بهونه ی عوض نشدنم این باشه که دید و منطق نویسندگی رو از دست بدم. 


(میدونم نتیجه ی این درد و دل خودش یه درد دیگه ایجاد میکنه (رجوع شود به پست قبل) ... ولی خب باید درد کشید تا آدم شد :( پس هر قضاوتی که دوست دارید بکنید .. والا


فکر کنم این موج افسردگی که این روزا منو گرفته بیشتر به خاطر محیطی باشه که ازش برای رفتن به دانشگاه استفاده میکنم. مترو . یه جورهایی به طور ناخودآگاه انرژی منفی اونجا رو جذب میکنم. غم های الکی سر مسائل الکی میاد سراغم. یه روز در میون فاز شاد و ناراحت دارم. ولی توی روز های شاد هم آخرش فاز ناراحت بر میدارم ... گه توش) 

sina S.M
۱۴ نظر

طرح مگی برای بچه دار شدن

این متن پیش نویس است .. الان در ساعت یک و چلوپنج نوشته میشه 


فیلم طرح مگی maggie's plan را دیدم .. فیلم کمدی-رمانتیک آمریکایی درباره قشر تحصیل کرده و نه البته مرفه آمریکاست ... تضاد شدید فرهنگی رو در فیلم شاهد هستیم ... شاید برای کسانی که میخوان مهاجرت کنن یک آلت خوبی برای تمرین های سخت باشد.  و برای کسانی که میخواهند به غرب بتوپند ٬ دستاویزی برای متوصل شدن ... این است که میگویم برای همه جور سلیقه ای خوب است چه از نوع مخالفش چه از نوع موافقش 



اینکه میبینیم یک مرد خیلی راحت یکی در میان با دو زن در ارتباط است و ۳ بچه هم این وسط ولو هستند. البته فیلم درواقع نمیخواد بگه این در فرهنگ آمریکا پذیرفته شده است. بلکه میخواد تضاد ها و اتفاقات احمقانه ای که در پس این اتفاق نادر رخ میدهد را نشان دهد. 


نقد فیلم را خواندم ولی چیزی نفهمیدم ... بهترین قسمت فیلم یک جور هایی با بدترین قسمتش رابطه تنگاتنگی داشت. بدترین و چندش آور ترین قسمت فیلم بخشی بود که مگی از دوست دوران کالجش میخواد ژن هاشو در اختیارش بذاره تا بتونه با کمک اون و به روش مصنوعی بچه دار بشه ...


و دوست دوران کالجش صاحب یک کارخونه خونگی ساخت خیارشوره ... این مرد به چندش ترین حالت ممکن به تصویر کشیده شده . ریش بلند زرد .. خیارشور و اینها ...


اما در بخش آخر فیلم (بهترین بخش ... به نظر بنده ی حقیر !) میبینیم همین دوست خیارشوری که ژن هاشو در اختیار مگی قرار داده بود داره از افق میاد به سمت جلو و مگی با نگاه خاصی داره بهش خیره میشه و فیلم در این نگاه تقریبن عاشقانه تمام میشه ... 


این یعنی این وضعیت مرد دو زنه قرار نیست تا ابد برقرار بمونه و مگی قراره بره و با این خیارشوریه ازدواج کنه !


خیلی فیلم خوبی بود کلن ... ولی بهرحال باید سی دیشو قایم کنم .. چون هیچ بلایی بدتر از این نیست که خانواده این فیلم سرتاسر جنسی رو ببینن ... 

sina S.M
۶ نظر

کرایه ها آماده .

کرایه ها آماده اسم فیلم کوتاهی بود که امروز توی شبکه افق دیدم. 

اثر حسین دارابی و با بازی بی نظیر امیر کربلایی زاده... 


داستان روال خطی داشت. در اوایل داستان معلم سر به زیر مدرسه (امیر کربلایی زاده) که با یکی از شاگردانش سوار تاکسی و عازم مدرسه هستند. 

قبل از رسیدن به مقصد راننده ماشین که مردی شبیه شعبان بی مخ (نسبتا هیکلی ٬ مو های فرفری اخم خشن و سیبل تا بنا گوش) به مسافران میگوید که کرایه خود را بپردازند تا بعد معطل نشوند... شاگرد میخواهد کرایه را از پیش پرداخت کند ولی چون اسکناسش خورد نیست٬ معلم پیش قدم میشود و میگوید کرایه جفتشان را میپردازد. 

با وجود اصرار شاگرد مبنی بر اینکه خودش کرایه را بپردازد معلم قبول نمیکند و میگوید خودش کرایه را میپردازد. بعد دست میبرد در جیب کت ... جیب سمت راست . جیب های شلوار ... کیف چرمی اش را زیر و رو میکند و میفهمد که از کرایه خبری نیست. 


حال فیلم در فاز بعدی وارد تخیلات معلم میشود که وقایع احتمالی را پیش خود مجسم میکند. در یکی از آنها وقتی راننده میفهمد او کرایه ندارد یقه اش را میگیرد و از پنجره ماشین میکشد بیرون و نکته اینجاست که شاگرد بیکار نمینشیند و سریع موبایلش را در می آورد تا از جریان یقه گیری راننده از معلم ٬ فیلم بگیرد . شاگردی که چندی پیش اصرار میکرد که خودش کرایه را بپردازد و حال دارد این چنین رفتار بی رحمانه ای از خود بروز میدهد ... این شاید مطابق با واقعیات نباشد.


و بعد نشان داده میشود که آن فیلم بین بچه های مدرسه از طریق بولوتوث رد و بدل میشود... این جریان استرس وار و به نظرم جریان کافکایی به خوبی تا دقایق آخر حفظ شد. حتی وقتی دیگر آن مرد دست از خیال پردازی برداشت و خودرو به مقصد (مدرسه) رسید  معلم از ماشین پیاده شد و رفت عقب تاکسی ایستاد.. بعد فیلم به فاز سوم وارد شد که کلن سکه را برگرداند... البته چیزی شبیه پایان باز به نظر میرسد و کارگردان از آنجا به بعد اثر خود را تمام شده تلقی میکرد ولی برای آنکه بتواند در شبکه افق پخش شود باید داستان به سمت و سوی دیگری تغییر میافت .


آنچه مرا در فیلم مجذوب کرد ٬ ساختار استرس و اضطرابی اش بود. فیلم ساعت ۵ عصر مهران مدیری (همانی که توی نشست خبری اش تریاک میکشید :دی )  هم همچین ساختاری دارد و کلن دارد استرس داشتن رو به خورد مخاطب میدهد. 

با این جور آدم ها خیلی بیشتر از دیگران شاید همزاد پنداری کنم. خودم هم زمانی که عقل درست و حسابی نداشتم مدام درگیر استرس های الکی و بیهوده بودم ...


معلم این فیلم هم عقل درست و حسابی نداشت .. مثلن میتوانست خیلی راحت وقتی متوجه شد کیف پولش را نیاورده از شاگردش بخواهد پول را بپردازد. اما حاضر به این کار نبود... این است که میگویم استرس الکی ... استرس الکی ساختن قفسی نامرئی برای خودمان است. خودمان را در یک سلول انفرادی می اندازیم و با ذهنمان دیوار ها را به هم نزدیک تر میکنم تا اینکه مارا له و پورده (!) کند.


الان دعوای مسخره ای را با مادر گذراندم .. سر فریم عینک .. دسته عینک شکست چند روز پیش و مجبور شدیم فریم عوض کنیم. فریم را در مغازه تست کردم ولی الان که فریم آماده شد فهمیدم حدود نیم سانت ارتفاع شیشه عینکش کوچک تر است. عینک داشتن به خودی خود یعنی نتوانی خارج از آن مستطیل حرام زاده را ببینی ... ولی وقتی آن مستطیل حرام زاده بخواهد نیم سانت کوتاه تر شود واقعن گند میزند به جهان بینی آدم. 

بعد مادر هم تصدیق کرد که اتفاقن منم فهمیدم شیشه عینک خیلی ظریف تر از اونیه که تست کردیم .. حالا حدس بزنید برای چه دعوا شد اصلن :دی


یادم است یک بار که هفت هشت سال پیش لیلا چیزی را ندیده بود و به خاطرش من مجبور شدم یک کار را دوبار انجام بدهم آنقدر از دستش عصبی شدم که همچین چیزی گفتم : برو بابا چار چشمی ...

آخر او عینکی بود.


بعد گفت : به زودی خودت هم چار چشمی میشی ... 
پرت و پلا هم نمیگفت. اشاره کرد به خانواده پدری که همه ماشالا همه چی داشتند به جز چشم ... 

آن جمله آنقدر مرا به فکر فرو برد که اصلن تعجب نکردم وقتی همان سال به جمع چهار چشمی ها پیوستم. الان خانواده ما کسی را ندارد که عینکی نباشد این موضوع مدام توسط فامیل های دیگر به سخره گرفته میشود. ما را توی مهمانی های خودمانی شان راه نمیدهند ٬ همش از خرخوان بودنمان مینالند و کلن سعی نمیکنند با ما حرفی بزنند. چون میدانند هر حرفی که بخواهند بزنند ما قبلن چهار تا کتاب درباره اش خوانده ایم. این است که عینکی بودن و کتاب خوان بودن ٬ خود به خود منزوی ات میکند :دی 


آدم ها اگر ببینید چیزی ندارند که به طرف مقابل اهدا کنند. اصلن باهاش حرف نمیزنند. 


کلاس زبان تمام شد ... ترم بعد اگر هم بروم دیگر با این جمع نیستیم. شاید دو سه تایشان باشند ولی نه ... نیستند. 

وقتی بار اول و در جلسه اول کلاس آن جمع را دیدم مثل همیشه که یک آدم جدید میبینم ٬ وحشت وجودم را فرا گرفت... آنها همه هم را میشناختند... توی گروه تلگرامشان کلی با منت راهم دادند و توی زنگ تفریح ها میرفتند توی اتاقی که من نباشم و وقتی از کنار اتاق رد میشدم یکیشان بد جوری نگاهم میکرد. 


امروز جلسه آخر ... فهمیدم که این آدم ها همان ها بودند که من ازشان میترسیدم. ولی الان دلم برای تک تکشان تنگ میشود .. 

عطا ٬ با آن فحش های پسرانه ی ناجوری که میدهد ... 

شیطان با آن آرایش ژاپنی ترسناک ولی ذات شکننده اش .. 

سای با لب های گوشتالویش که دائم در آینده و گذشته سر میبرد ... 

مه (پسر) با آن خنده ها و متلک های رک ولی روحی پاک و خاکی ... 

میم مادری که اصلن درس نمیخواند و همش دستش زیر چانه اش است و غبغش هم می افتد زیر گلویش...


و خیلی های دیگر که توی کلاس بودند و حال ندارم ازشان بنویسم. 

آدم های مهربان .. کسانی که در موقعی که وقتش بوده ٬ زبان نخوانده اند و حالا میخواهند به امید زندگی در یک کشور دیگر زبان بخوانند. به گفته خودشان هم که اصلن درس را ول کرده اند به امان خدا و میگویند :: چرا ما این ترم اینجوری شدیم ؟! ؛؛ 

از این ها میترسیدم ... مطمئنم آنها همان آدم های جلسه اول هستند. چون هر کدام لاقل ۴ سال از من بزرگ تر بودند ... و به یک موقعیت استیبل (stable) از شخصیت خود رسیده اند.

من آن آدم جلسه اول نیستم چون خیلی راحت توی چشمشان نگاه میکنم و میدانم تویش چه خبر است ... ولی وقتی کسی را نشناسی .. وقتی توی چشمش نگاه میکنم. چیزی جز اهریمن نمیبینم. گند بزنند به آدم شناسی ام. 



sina S.M
۷ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان