کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلم» ثبت شده است

نمیدونم قراره درباره چی حرف بزنم ٬ فقط میدونم این پست پست خوبی از آب در نمیاد چون با نیت قبلی نوشته شده. پست باید خودش بیاید نه اینکه به زور بیاورندش . مثل تفاوت بچه ای است که به زور از ماتحت مادرش بیرون میکشند با بچه ای که خودش بیرون می آید. 


امروز فیلم دختری در قطار را دیدم ... کیفیت اش پرده ای بود. یعنی یارو رفته بود سالن سینما و دوربین را گذاشته بود روی شکمش و فیلم ساخت ۲۰۱۶ را ضبط کرده بود. 


فیلم بر اساس یک کتاب بود. کتابی پر فروش یا همان bestseller خارجی ها ! 


نمیخوام لوث اش کنم. ولی فقط بگویم بازیگر های زن همگی صورت هایی محشر داشتند ! در همین حد کافی است !

 

.... 


طی آخرین اخبار دو نفر از بهترین خواننده هایم را از دست داده ام. این نهایت گه بازار است. امیدوارم یکی شان برگردد . چون به آن یکی واقعن امیدی نیست. (چون کنکوری است ٬ و کنکوری ای که اعصابش به هم بریزد واقعن امیدی به بازگشتش نیست) اما این یکی که دوست دارم برگردد خیلی هم خوب است. فقط سر عادت مسخره اش که یک کامنت را میدید و جواب نمیداد باهاش دعوا کردم . 


آخر آدم اینقدر اسهول که یک چیزی را سین کند و جواب ندهد ؟! 


....

....

اینها را که تایپ میکنم یک دختر خوووووووووووووووب دارد پیش خودش فکر میکند که یعنی سینا دارد چی درباره ی من مینویسد ؟! 


نمیشد نگویم ! یعنی خودش گفت بگویم. نه ٬ یعنی دلش خواست و وقتی دلش میخواهد منم باید یه واکنشی نشان بدم دیگه !

این دوست جدیدمان صبح تا شب با هم اس رد و بدل میکنیم . قبضش که اومده بود بالغ بر ۱۲ هزار تومان پول اس اش شده بود . در حالی که ۵ تومان پول مکالمه . 


دختر بی نظیری است ٬ برخلاف خیلی از دوستان که تا بهشان میگویی عشقم ٬ یکهو آتیششان گر میگیرد و میخواهند به عقدت در آیند یا تا بهشان میگویی خل ٬ یه دفعه دست به بلاک میشوند و تا دو هفته بق کرده اند... این دختر محشر است

فقط میترسم از دستش بدهم یا مثلا پسر همسایه شان آرنولد از آب در بیاید و اینها :)‌ 


بهم برنامه درسی هم داده. خیر سرش کنکوری است دیگر ! هومممم دیگر چه میخواستم بگویم ؟! آهان ٬ اینکه شما هم این دختر را میشناسید. البته بعضی هایتان. بعدا شاید بهتان گفتم کیست. ولی اگر بخوایید حدس بزنید با نانچیکو می آیم توی صورتتان . . . 


(شما هم از آن دسته افرادی هستید که اس اس رو به خاطر هارلی کویین دیدن ؟! :دی ) 



نکته ای که مرا ناراحت کرده نزول از ۷۳ به ۶۷ است. (تعداد دنبال کنندگان) این نشان میدهد دوستان خیلی لطف دارند و اینها خخخ 

در واقع یکی از بهترین خواننده هایم که همیشه میگفت خواننده برایت مهم نباشد الان جزو این نامرد هایی هست که آنفالو کرده اند (خداییش اسم آنفالو نیس اسمش هست قطع دنبال کنندگان که البته نوشتن این عبارت از زایمان خر با یک دست سخت تر است !)

این آنفالو کننده محترم روحش همواره بر من زندست. چون میگفت : خواننده برات مهم نباشه. 

حال خودش دیگر وبلاگ مرا نمیخواند ٬ طبق حرف خودش ٬ رفتن او نباید برای من مهم باشد. و این یکم بهم حس آرامش میده. زندگی ام به جایی رسیده که یک شخص که تابحال از ۴۰ متری هم ندیدمش و نمیدانم نگاهش از آن نوع نگاه هایی هست که من میفهمم نباید با طرف حرف زد٬ از طریق لبتابش دارد بر احساسات من تاثیر میگذارد.


توی مترو که با دوستان گرام میرویم ٬ این دختر ما هی اس میداد. بعد ماهی ٬ فهمید که من زاویه موبایل را طوری گرفته ام که کسی نتواند اس ها را بخواند. گفت : سینا قشنگ معلومه داری با دختر لاس میزنی . 


یا ماهی معنای لاس را نمیداند. یا دارد دست پیش میگیرد که پس نیفتد. آخه من نمیدونم این بشر رفته توی پارتی بچه های شریف زید پیدا کرده بعد به من که دارم چارتا اس ام اس درسی / فرهنگی رد و بدل میکنم میگه لاس میزنی . 



این زید ایشان البته آنقدر ها هم قضیه اش جدی نیست. طرف یه بار شیکم ماهی رو لمس کرده و وقتی با حجم عظیم چربی مواجه شده گفته : عجب سیکس پکی . 

بعد دوست ما هم به فال نیک گرفته و این خزئبلات. 

...



(عکس برگرفته از کمیک استریپ کثیف و محشر i hate fairyland)

زشت لقب دختری است که الان شده قبله عالم کلاس. قیافه اش به وزغ میگوید بسم الله. حالا نمیدانم حکمتش چه بوده که اینطوری است. البته نباید معجزه لاک فیروزه ای رنگ ٬ موی دم اسبی که از پشت مقنعه زده بیرون و صورت پنکیک زده و بوی کرم با طعم میوه های هاوایی را نادیده گرفت. 

با علی و علیرضا داشتیم سیب زمینی اشتراکی که با روغن تراکتور سرخ شده بود را مزه مزه میکردیم که زشت و دار و دسته اش را از پنجره کانکس بوفه دیدم. به علیرضا گفتم : بفرما زشتم پیداش شد.

علیرضا گفت : نگو بابا میفهمه .

گفتم اگر قرار بود بفهمه که براش لقب نمیساختیم !


ملت بفهمی نفهمی رد داده اند ها .


بعد علیرضا به علی گفت : آدرس اینستاتو بده .

گفتم : خر نشی بدی ها . اگر فالوت کنه ٬ وصل میشی به بچه های دانشگاه و اونموقعست که باید خودسانسوری کنی .

علی چنگال را پرت کرد روی میز و باهام چشم تو چشم شد : خود سانسوری ... یعنی عاشق این حرف زدنتم. 


مرا میگویی سرخ و سفید شدم . البته چون پوستم سبزه است در نهایت هیچ گهی نشدم


بامداد امروز ٬‌ یا همان دو نصفه شب خودمان بالاخره تونستم این دختره رو که هی ویدئوشو همه جا میدیدم و دربه در دنبالش بودمو پیدا کنم. و توی پیج اینستاش بالغ بر ۵۰ ویدئوشو دیدم. 


در باره ی پدیده ای تحت عنوان ندا یاسی حرف میزنم. من هیچ چیز نگویم بهتر است. چون از قدیم گفتن : دوست رو باید توی نظراتش درباره ی ندا یاسی شناخت . 


یعنی من اگر یه جمله در توصیف این انسان بکار ببرم میتواند از روی آن جمله به عقاید من درباره : زنان ٬ ازدواج ٬ اخلاق ٬ دین ٬ خدا و ... پی ببرید. 


تا حدودی اما من جزو کسانی نیستم که به ندا یاسی فحش بدهم (چون خودش کلی فحش گذاشته روی کسانی که بهش فحش بدهند) البته همینجوریش هم کلی فحش از طرف ندا نصیبمان شده چون همش به ایرانی ها و من جمله به مرد ها فحش میدهد. خودش افغانی است. توی استوری اش داشت همینجوری الا بختکی زر میزد و حواسش نبود که داره لهجشو لو میده :دی 


خلاصه اینکه کانکولوژنی که من گرفتم از ندا یاسی اینه که پامو توی شهر ونکوور نذارم تا این تمساح منو نبلعه ! 


بابا از زازو یه بسته شکلات معرکه و خاص برایم اورده ...آنقدر با لب و دندان آدم بازی میکرد که امروز ظهر فقط دو سه تایش را باقی گذاشته بودم.

 بعد روی جعبه اش را خواندم. 

همه محتویات شکلات را در حد یک کلمه اورده بود. اما در نهایت فقط برای یک مورد ٬ به کلمه اکتفا نکرده و جمله به کار برده بود : 


the product contains alcohol. 


بابای آدم که شماره چشمش از تعداد انگشتان دست بیشتر باشد همین میشود. 

  • sina S.M

داستان زانو - قسمت ۱ از ۲

يكشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۰۳ ب.ظ

ترشحات زانویم دارند از زیر پوست هویدا میشوند. دکتر امروز زنگ زد و همانی را گفتم که ماه پیش گفتم . اول هر برج یک تماس با من میگیرد و این سوال ها را میپرسد.

 

: ترشحاتت زیاد شده ؟

: آیا دلت میخواد نظمش رو تغییر بدی ؟

 

طوری میپیچانمش که نفهمد این هفتمین روزی است که دیگر ترشحاتم را بیرون نمیکشم.
گور پدر نداشته اش. دکتر بهش می آید حرام زاده باشد. ولی خب ٬ فقط بهش می آید. اون برعکس آقای کاظمی رئیس آژانس است. کاظمی را تاحالا ندیده ام ولی از صدایش پشت تلفن معلوم است یک حرام زاده تمام عیار است.

دکتر را صد بار دیده ام ... ولی نمیگویم صد در صد حرام زاده است. خیلی لبخندش پلاستیکی است. این نشانه ای از حرام زاده بودن است. ولی کاظمی هیچ وقت لبخند نمیزند. حتی پلاستیکی اش را ... این ٬ خود حرامزادگیست ... نه نشانه اش.

سوفی رفته توی بالکن لخت شده. بهش میگویم بیاد اینطرف ... ولی گوش نمیکنه . البته کسی او را نمیبینه ... حتی اگر یه آدم واقعی بود هم کسی نمیدیدش چه برسه به سوفی که یه آدم واقعی نیست. اما خب خوبیت ندارد یک آدم توی جای نامناسب لخت شود. حتی اگر آن آدم واقعی نباشد.

 

  • sina S.M

shit 


لاقل بیایید عکس هاشو ببینید ... 


باید چند تا آهنگ گوش کنم تا افسردگی ناشی از این فاجعه از بین بره .... تا فردا فعلن خدافظ ... فقط بهتان بگویم پستی که قرار بود منتشر شود به حدی محشر و ناب بود که :( 


(در حین لود شدن یکی از اسکرین شات های فیلم tess در فضای جناب بیان ... جناب مرورگر کروم هنگ کرد) 







در اسکرین شات بالا میبینید که تس که سوار بر یک گاری است حاضر نیست به زندگی اشرافی روی آورد ... من دلیلش را میدانم ... علتش افسردگی ناشی از این است که یکی از پست هایش پخ شده ... 


حالا فاتحه ای میخوانیم برای تس ... و پست ... 



:: اگر اینجا تلگرام بود الان آن گیفه را میگذاشتم که شهاب حسینی دارد خودزنی میکند. :/


+ همراز اگر نمیخونی بگو تا من یکم راحت تر پست بذارم ... 

...

++ مامان داد زد : 

ای بابا ما باید کل روز درگیر تربیت این و اون باشیم ... 



 ۴ بچه دارد ... بابا هم جزوشان است !

  • sina S.M

یک عدد جوگیر که Taxi Driver را دیده :)

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۲۶ ب.ظ

عاخه خیلی بد است آدم یک فیلم را دانلود کند که تویش صحنه های خونبارش سانسور شده :/ 

عاخه خیلی بد است آدم یک فیلم را دانلود کند بعد در ازای ضربه ای که به حجم اینترنتش خورده بیاید و هیچی نگوید درباره ی فیلم :/

عاخه خیلی بد است که ... امممم آهان .. خیلی بد است کلن آدم یک فیلم را برود دانلود کند :! کلن در دید من دانلود فیلم همانقدر ضربه به روحیه میزند که موتور دیزل کامیون به محیط زیست :/ اصلن آدم دودکش کامیون را که میبیند با خودش میگوید : بیا .. بعد میگن چرا لایه اوزون سوراخ شده ... اصلن اگر بشر در کل دوران حکومتش یک کامیون بیشتر نمیساخت ... همان یه دانه کافی بود برای سوراخ کردن لایه اوزون ... بعضی وقتا که توی جاده کامیون از کنارمان رد میشود و دودش از لای درز شیشه ماشین می آید و حس تریاک کشیدن بهم دست میدهد... آن موقع است که با خودم میگویم ... چرا بشر تا الان تونسته دوام بیاورد ؟؟ چرا این دود سمی که هر روز میلیون ها تن از آن وارد هوا میشود ٬ تابحال کلکمان را نکنده ؟؟ چرا دود کامیون کره زمین را از حیات خالی نمیکند واقعن ؟؟؟ 


خب انگار از موضوع اصلی منحرف شدیم :/ قرار شد یه پست بدون متن باشد .. چه وضعشه ؟ جلوی خودتو بگیر باو (خنده الکی !) 

با توجه به گند و کثافت کاری هایی که اخیرن در وبلاگ پیش آمده ... با یک پست سمعی بصری آمدیم خدمتتان که خلاصه بشوره ببره (!!)


واقعن اگر تاکسی درایور را مثل من خز بازی در اورده اید و ندیده اید پیشنهاد میکنم با اولین اینترنتی که آمد دستتان دانلودش کنید. یعنی با دیتای موبایل شده حتی ! 


چه معنی دارد آدم برای سخنرانی کسی که قرار است ترورش کند دست بزند ؟! اونم توی شرایطی که هیشکی به آدم نگاه نمیکنه و دست نزدن موجب جلب توجه نیست ! خب این نشانه ی روانی بودن ایشان نیست ؟ روانی ... یا دیوانه .. یا هرچی ... 


سعی کردم تو اسکرین شات هام زیر نویس معلوم نباشه ... ۷۰ درصد ایرانی ها فیلم را با زیر نویس فارسی میبینند ... اما باز هم خجالت داره به نظرم :/ 

ولی سه تا عکس بعدی اتفاقن برعکس ٬ میخواستم زیر نویسش بیفته :)


مراجعه شود به ادامه مطلب ... چون خیلی screen shot ها زیاد و خز است و اینها :|


  • sina S.M

نقطه ضعف هایی که از فرط بزرگی دیگر نقطه نیستند

چهارشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۷ ب.ظ

یه عاقایی فیلم های رومن پولانسکی رو بهم معرفی کرد. آخرم مجبور شدم یکیشو دانلود کنم. تو این دنیا نمیشه به مردم اعتماد کرد و ازشون دستی فیلم خواست. مثلن برم همونجا که قبلن ازش فیلم میگرفتم بهش بگم از پولانسکی برام فیلم بریز. ممکنه که یارو فکر کنه من ماموری چیزی هستم و ردم کنه دنبال نخود سیا. 

میتونمم از دشمنم بگیرم. دشمن جان خیلی تنبل تشریف دارند. و فقط یه فیلم از پولانسکی داشت. حاضر نشد برای فردا قرار بذاریم. چون اصولن محل قرار خیلی از خونش (شهرک غرب) دور بود. و اگر میخواستم قبول کنم همونجایی برم که ایشون میخواست.. باید میرفتیم یه جا که کلی آدم توی هم لولیدن به بهونه ی مثلن دیدن گالری هنرمندان یا مثلن خرید از پاساژ ... و کلن از این محیط ها خوشم نمیاد و هی سعی میکنم زودتر از اونجا بیام بیرون که در اون صورت دشمنم خیلی ناراحت میشه و منم نمیتونم بعدن از کلکسیون فیلمش استفاده کنم :(

دشمن گرامی باید یه سال پشت کنکور بمونه و وقتی براش از خاطراتی که توی سه روز دانشگاه رفتن نصیبم شده بود تعریف میکردم کلی نگاه از بالا به پایین داشتم بهش :) بیچاره  (اونقدری بدشانس هستم که بعدن همین کلمه ی بیچاره عین بومرنگ برگرده بخوره توی پیشونیم) 


منو باش فکر کرده بودم توی روز اول دانشگاه کلی دوست پیدا کردم. اما همونا پیوستن به یک گروه بزرگتر از بچه ها و منم به ناچار باید به اون گروه میپیوستم. یه اکیپ تشکیل دادن که هی درباره ی دخترای دانشگاه هر و کر راه میندازن ... یه پسره هست عرفان ... امیدوارم اسمشو کمتر بعدن به کار ببرم. ازش بیذارم !


از منطقه ۳ پاشده اومده ... با رتبه ی زیر هشتصد (آدم باید خیلی حروم زاده باشه اگر بخواد بره تمام عرفانایی که رتبه های زیر هشتصد منطقه ۳ دارن رو چک کنه و از من حق السکوت بخواد) 


پسره داهاتیه ولی تیپ میزنه ... ابروهاشو کوتاه کرده و مدل داده ... میشه گفت تازه به دوران رسیده. کسی که اونقدر از اینکه شهرستانی بودنش لو بره میترسه که حتی بله و خیر هم نمیگه ... هی با تکون دادن اون سر دوزاری لامصبش جواب میده. خیلی از خودم بدم اومد که روز اول مکالمه رو باش شروع کردم و از اون گرداب گیجی و خاک بر سری ای که توش افتاده بود نجاتش دادم و بهش گفتم مثلن باید این کارو انجام بده و فلان کلاس اینجاسو و اینا. کاش میتونستم از روی قیافه ی تیغ انداختش بفهمم که تازه به دوران رسیدس و نباید بهش کمک کرد. 


خدایی یکی دوبار نزدیک بود تو صورتش این جمله رو تف کنم که : با من مشکلی داری ؟! 

چون هربار منو با دوستم میبینه خیلی گرم میگیره با دوستم و بهش دست میده و انگار من نامرئی ام .. منم مثلن بعدش باید از یه سوراخ موش بیام بیرون و بزنم رو شونش و بگم : راستی منم هستم ها ... سلام .


کلن این جور اتفاقا برام خیلی مهمه . فکر کنم دارم میفتم توی چاه افسردگی ! وقتی نیم ساعت توی بوفه بوگندوی دانشگاه نشسته بودیم و بقیه داشتند از این انتظار لذت میبردند و من داشتم اوق میزدم و گهگاهی موبایلم رو چک میکردم. با خودم گفتم : شاید من مریضم ... من بلد نیستم توی این شرایط استرس زا زنده بمونم. 

انشالا که درست میشم :دی اما اگر این درست شدن به معنی این باشه که دیگه نتونم بنویسم چی ؟! اگر بتونم به شرایط ٬ جوری نگاه کنم که نتونن منو آزار بدن ... اون وقت درباره ی چی بنویسم. اونوقت ایده هامو از کجا بیارم. البته یه حسی درونم میگه : گور بابای نوشتن. مثل آدم زندگی کن و دوزار هم ننویس. ولی خب ... این تغییر اونقدر برام هولناک مینمایه (!) که ترجیح میدم این بهونه همیشه توی جیبم باشه ... یعنی بهونه ی عوض نشدنم این باشه که دید و منطق نویسندگی رو از دست بدم. 


(میدونم نتیجه ی این درد و دل خودش یه درد دیگه ایجاد میکنه (رجوع شود به پست قبل) ... ولی خب باید درد کشید تا آدم شد :( پس هر قضاوتی که دوست دارید بکنید .. والا


فکر کنم این موج افسردگی که این روزا منو گرفته بیشتر به خاطر محیطی باشه که ازش برای رفتن به دانشگاه استفاده میکنم. مترو . یه جورهایی به طور ناخودآگاه انرژی منفی اونجا رو جذب میکنم. غم های الکی سر مسائل الکی میاد سراغم. یه روز در میون فاز شاد و ناراحت دارم. ولی توی روز های شاد هم آخرش فاز ناراحت بر میدارم ... گه توش) 

  • sina S.M

طرح مگی برای بچه دار شدن

شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۵۴ ق.ظ

این متن پیش نویس است .. الان در ساعت یک و چلوپنج نوشته میشه 


فیلم طرح مگی maggie's plan را دیدم .. فیلم کمدی-رمانتیک آمریکایی درباره قشر تحصیل کرده و نه البته مرفه آمریکاست ... تضاد شدید فرهنگی رو در فیلم شاهد هستیم ... شاید برای کسانی که میخوان مهاجرت کنن یک آلت خوبی برای تمرین های سخت باشد.  و برای کسانی که میخواهند به غرب بتوپند ٬ دستاویزی برای متوصل شدن ... این است که میگویم برای همه جور سلیقه ای خوب است چه از نوع مخالفش چه از نوع موافقش 



اینکه میبینیم یک مرد خیلی راحت یکی در میان با دو زن در ارتباط است و ۳ بچه هم این وسط ولو هستند. البته فیلم درواقع نمیخواد بگه این در فرهنگ آمریکا پذیرفته شده است. بلکه میخواد تضاد ها و اتفاقات احمقانه ای که در پس این اتفاق نادر رخ میدهد را نشان دهد. 


نقد فیلم را خواندم ولی چیزی نفهمیدم ... بهترین قسمت فیلم یک جور هایی با بدترین قسمتش رابطه تنگاتنگی داشت. بدترین و چندش آور ترین قسمت فیلم بخشی بود که مگی از دوست دوران کالجش میخواد ژن هاشو در اختیارش بذاره تا بتونه با کمک اون و به روش مصنوعی بچه دار بشه ...


و دوست دوران کالجش صاحب یک کارخونه خونگی ساخت خیارشوره ... این مرد به چندش ترین حالت ممکن به تصویر کشیده شده . ریش بلند زرد .. خیارشور و اینها ...


اما در بخش آخر فیلم (بهترین بخش ... به نظر بنده ی حقیر !) میبینیم همین دوست خیارشوری که ژن هاشو در اختیار مگی قرار داده بود داره از افق میاد به سمت جلو و مگی با نگاه خاصی داره بهش خیره میشه و فیلم در این نگاه تقریبن عاشقانه تمام میشه ... 


این یعنی این وضعیت مرد دو زنه قرار نیست تا ابد برقرار بمونه و مگی قراره بره و با این خیارشوریه ازدواج کنه !


خیلی فیلم خوبی بود کلن ... ولی بهرحال باید سی دیشو قایم کنم .. چون هیچ بلایی بدتر از این نیست که خانواده این فیلم سرتاسر جنسی رو ببینن ... 

  • sina S.M

کرایه ها آماده .

دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۳۶ ب.ظ

کرایه ها آماده اسم فیلم کوتاهی بود که امروز توی شبکه افق دیدم. 

اثر حسین دارابی و با بازی بی نظیر امیر کربلایی زاده... 


داستان روال خطی داشت. در اوایل داستان معلم سر به زیر مدرسه (امیر کربلایی زاده) که با یکی از شاگردانش سوار تاکسی و عازم مدرسه هستند. 

قبل از رسیدن به مقصد راننده ماشین که مردی شبیه شعبان بی مخ (نسبتا هیکلی ٬ مو های فرفری اخم خشن و سیبل تا بنا گوش) به مسافران میگوید که کرایه خود را بپردازند تا بعد معطل نشوند... شاگرد میخواهد کرایه را از پیش پرداخت کند ولی چون اسکناسش خورد نیست٬ معلم پیش قدم میشود و میگوید کرایه جفتشان را میپردازد. 

با وجود اصرار شاگرد مبنی بر اینکه خودش کرایه را بپردازد معلم قبول نمیکند و میگوید خودش کرایه را میپردازد. بعد دست میبرد در جیب کت ... جیب سمت راست . جیب های شلوار ... کیف چرمی اش را زیر و رو میکند و میفهمد که از کرایه خبری نیست. 


حال فیلم در فاز بعدی وارد تخیلات معلم میشود که وقایع احتمالی را پیش خود مجسم میکند. در یکی از آنها وقتی راننده میفهمد او کرایه ندارد یقه اش را میگیرد و از پنجره ماشین میکشد بیرون و نکته اینجاست که شاگرد بیکار نمینشیند و سریع موبایلش را در می آورد تا از جریان یقه گیری راننده از معلم ٬ فیلم بگیرد . شاگردی که چندی پیش اصرار میکرد که خودش کرایه را بپردازد و حال دارد این چنین رفتار بی رحمانه ای از خود بروز میدهد ... این شاید مطابق با واقعیات نباشد.


و بعد نشان داده میشود که آن فیلم بین بچه های مدرسه از طریق بولوتوث رد و بدل میشود... این جریان استرس وار و به نظرم جریان کافکایی به خوبی تا دقایق آخر حفظ شد. حتی وقتی دیگر آن مرد دست از خیال پردازی برداشت و خودرو به مقصد (مدرسه) رسید  معلم از ماشین پیاده شد و رفت عقب تاکسی ایستاد.. بعد فیلم به فاز سوم وارد شد که کلن سکه را برگرداند... البته چیزی شبیه پایان باز به نظر میرسد و کارگردان از آنجا به بعد اثر خود را تمام شده تلقی میکرد ولی برای آنکه بتواند در شبکه افق پخش شود باید داستان به سمت و سوی دیگری تغییر میافت .


آنچه مرا در فیلم مجذوب کرد ٬ ساختار استرس و اضطرابی اش بود. فیلم ساعت ۵ عصر مهران مدیری (همانی که توی نشست خبری اش تریاک میکشید :دی )  هم همچین ساختاری دارد و کلن دارد استرس داشتن رو به خورد مخاطب میدهد. 

با این جور آدم ها خیلی بیشتر از دیگران شاید همزاد پنداری کنم. خودم هم زمانی که عقل درست و حسابی نداشتم مدام درگیر استرس های الکی و بیهوده بودم ...


معلم این فیلم هم عقل درست و حسابی نداشت .. مثلن میتوانست خیلی راحت وقتی متوجه شد کیف پولش را نیاورده از شاگردش بخواهد پول را بپردازد. اما حاضر به این کار نبود... این است که میگویم استرس الکی ... استرس الکی ساختن قفسی نامرئی برای خودمان است. خودمان را در یک سلول انفرادی می اندازیم و با ذهنمان دیوار ها را به هم نزدیک تر میکنم تا اینکه مارا له و پورده (!) کند.


الان دعوای مسخره ای را با مادر گذراندم .. سر فریم عینک .. دسته عینک شکست چند روز پیش و مجبور شدیم فریم عوض کنیم. فریم را در مغازه تست کردم ولی الان که فریم آماده شد فهمیدم حدود نیم سانت ارتفاع شیشه عینکش کوچک تر است. عینک داشتن به خودی خود یعنی نتوانی خارج از آن مستطیل حرام زاده را ببینی ... ولی وقتی آن مستطیل حرام زاده بخواهد نیم سانت کوتاه تر شود واقعن گند میزند به جهان بینی آدم. 

بعد مادر هم تصدیق کرد که اتفاقن منم فهمیدم شیشه عینک خیلی ظریف تر از اونیه که تست کردیم .. حالا حدس بزنید برای چه دعوا شد اصلن :دی


یادم است یک بار که هفت هشت سال پیش لیلا چیزی را ندیده بود و به خاطرش من مجبور شدم یک کار را دوبار انجام بدهم آنقدر از دستش عصبی شدم که همچین چیزی گفتم : برو بابا چار چشمی ...

آخر او عینکی بود.


بعد گفت : به زودی خودت هم چار چشمی میشی ... 
پرت و پلا هم نمیگفت. اشاره کرد به خانواده پدری که همه ماشالا همه چی داشتند به جز چشم ... 

آن جمله آنقدر مرا به فکر فرو برد که اصلن تعجب نکردم وقتی همان سال به جمع چهار چشمی ها پیوستم. الان خانواده ما کسی را ندارد که عینکی نباشد این موضوع مدام توسط فامیل های دیگر به سخره گرفته میشود. ما را توی مهمانی های خودمانی شان راه نمیدهند ٬ همش از خرخوان بودنمان مینالند و کلن سعی نمیکنند با ما حرفی بزنند. چون میدانند هر حرفی که بخواهند بزنند ما قبلن چهار تا کتاب درباره اش خوانده ایم. این است که عینکی بودن و کتاب خوان بودن ٬ خود به خود منزوی ات میکند :دی 


آدم ها اگر ببینید چیزی ندارند که به طرف مقابل اهدا کنند. اصلن باهاش حرف نمیزنند. 


کلاس زبان تمام شد ... ترم بعد اگر هم بروم دیگر با این جمع نیستیم. شاید دو سه تایشان باشند ولی نه ... نیستند. 

وقتی بار اول و در جلسه اول کلاس آن جمع را دیدم مثل همیشه که یک آدم جدید میبینم ٬ وحشت وجودم را فرا گرفت... آنها همه هم را میشناختند... توی گروه تلگرامشان کلی با منت راهم دادند و توی زنگ تفریح ها میرفتند توی اتاقی که من نباشم و وقتی از کنار اتاق رد میشدم یکیشان بد جوری نگاهم میکرد. 


امروز جلسه آخر ... فهمیدم که این آدم ها همان ها بودند که من ازشان میترسیدم. ولی الان دلم برای تک تکشان تنگ میشود .. 

عطا ٬ با آن فحش های پسرانه ی ناجوری که میدهد ... 

شیطان با آن آرایش ژاپنی ترسناک ولی ذات شکننده اش .. 

سای با لب های گوشتالویش که دائم در آینده و گذشته سر میبرد ... 

مه (پسر) با آن خنده ها و متلک های رک ولی روحی پاک و خاکی ... 

میم مادری که اصلن درس نمیخواند و همش دستش زیر چانه اش است و غبغش هم می افتد زیر گلویش...


و خیلی های دیگر که توی کلاس بودند و حال ندارم ازشان بنویسم. 

آدم های مهربان .. کسانی که در موقعی که وقتش بوده ٬ زبان نخوانده اند و حالا میخواهند به امید زندگی در یک کشور دیگر زبان بخوانند. به گفته خودشان هم که اصلن درس را ول کرده اند به امان خدا و میگویند :: چرا ما این ترم اینجوری شدیم ؟! ؛؛ 

از این ها میترسیدم ... مطمئنم آنها همان آدم های جلسه اول هستند. چون هر کدام لاقل ۴ سال از من بزرگ تر بودند ... و به یک موقعیت استیبل (stable) از شخصیت خود رسیده اند.

من آن آدم جلسه اول نیستم چون خیلی راحت توی چشمشان نگاه میکنم و میدانم تویش چه خبر است ... ولی وقتی کسی را نشناسی .. وقتی توی چشمش نگاه میکنم. چیزی جز اهریمن نمیبینم. گند بزنند به آدم شناسی ام. 



  • sina S.M

ولع نوشتن نمیدانم چیست. هرچه هست... با مذاج افراد خوش نمی آید. چون افراد دوست دارند نوشتن رو یه کار لوکس بدونن. 

ولع و لوکس با هم جور در نمیان ... مثلن نمیشه یه غذای لوکس رو با ولع خورد. چون غذا های لوکس تو جاهای لوکس سرو میشه و تو جاهای لوکس آدم های لوکس تری وجود دارند و تو نمیتوانی یک تیکه استیک را با ولع جلوی یه مشت آدم لوکس بخوری چون از لب و لوچه ات آب سرازیر میشود و آدم های لوکس اگر تو را در آن وضعیت ببینند طوری نگاهت میکنند که معده ات دیگر مجوز ورود استیک را به درونش صادر نکند. آن وقت ولعت تبدیل میشود به تهوع و باید بروی سارتر بخوانی تا بفهمی تهوع چیست بعد به خودت اجازه دهی آن را داشته باشی . 



مثلن تو ممالک خارجه بخوان بگن طرف خیلی آدمه و مثلن کاره ای چیزی هست . میگن طرف کلومره ... (کلومن یا هر کوفت دیگه ای به انگلیسی یعنی ستون) کلومر (یا نمیدونم کلومتریست یا یه چیز دیگه ) به کسی میگن که ستون داره. نه اینکه ستون فقرات (اونو همه دارن٬ به جز مرد ژله ای که تو شیراز دستگیر شد و اهم )‌ ستون دار یعنی کسی که توی یه روزنامه کوفتی مثل تایمز یا گاردین یا مثل گه دین (gohdian) یک ستون بهش میدن برای یه سال ...


بعد این ستون دادن توی روزنامه های معروف ممالک خارجه برای نویسنده حکم همون تیتاپ به خر دادن داره. یعنی من موندم اینایی که تو روزنامه های لندن ستون دارن چرا از خوشی نمیرن خودکشی کنن و اینا (: 


اخیرن یه فیلمی دیدم به اسم burnt . توش مثلن یارو منتقد یه مجله هست .. همینکه میاد توی رستوران صاحب رستوران کم مونده خودشو خیس کنه از ترس. مثلن خیر سرش میگه : این زنه میتونه با نقد هایی که توی مجله اش مینویسه ٬ رستوران مارو داغون کنه . (موش سرآشپزو که همه دیدین) 


یه جوری میگه داغون .. انگار قراره با بولدوزر بیاد رستورانو با خاک یکسان کنه. اگر قرار باشه با یه نقد توی یه مجله طرف رستوران یکی دیگه رو به لجن بکشه ... چه معنی ای میتونه داشته باشه ؟ به جز اینکه اونجا نوشتن یه چیز لوکسه ... چیزیه که براش اهمیت قائل میشن . چیزیه که خونده میشه .. و تعداد خواننده ها اونقدر زیاده که میتونه یه رستوران رو به ورشکستگی برسونه.


یعنی در این حد کثافت بازاره اونور آب. آدم اوقش میگیره وقتی این همه ولع رو برای خوب بودن میبینه (لاقل تو فیلماشون که اینطور نشون میده. مثلن یارو به خودش فحش خواهر مادر میده که چرا مثلن فلان کارو در سطح پرفکت انجام نداد.)


بعد با خودم میگم اصلن میخوای بین اینهمه رقابت وحشیانه برای خوب بودن. بری و اونجا چیکار کنی ؟ طی بکشی ؟ یه دستی هم بکشن سرت و بگن : یادت نره که ما تو رو به این کشور راه دادیم ... 


نمخوام. خخخخخخخخ


توی کلاس زبان گرامی دوستان بی لطفی خودشون رو اظهار کردندی و مجبور کردن منو تا درباره ی طولانی ترین قهری که تابحال داشتم حرف بزنم. عقلانی تر بود تا به جای گفتن قضیه مصدق ٬ یه دروغ سر هم کنم. ولی خب معلممون خوشگل تر از اون بود که آدم دلش بیاد بهش دروغ بگه :دی 


بعد در ادامه کلاس بحث خارجی هایی شد که میومدن ایران .. و یه نکته تاسف آور رو فهمیدم : دختر های ایرانی به خوشگل بودنشون معروفند بین خارجی ها ...


یعنی بیا اینهمه زور بزن تا بری خارج .. بعد تو کلاس زبان بهت بگن : راستی میدونستی ما بهترین دختر های دنیا رو داریم ؟! ( یاد اون قسمت از رمان کیمیاگر افتادم که یارو میگفت: ما تو دهاتمون زن های زیبا داریم و اینا ) 


قیافه ها اینجوری صورتا کج دماغا اونجوری ... (; 

  • sina S.M

گفت و گوی جو و سالی

پنجشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۰۶ ب.ظ

من همیشه برایم مهم بوده که پست هایم گاها همراه با عکسی چیزی باشند تا از خشکی در بیاید آن پست. 

اما همیشه اگر نیم ساعت برای نوشتن پستی وقت صرف میکنم. یک و نیم ساعتش را برای پیدا کردن یک عکس لامصب وقت میگذارم و آخرش هم کلن بیخیال قضیه میشوم و این وسط اعصاب آدم خورد میشود.



از آنجایی که من دنبال عکس های رنگارنگ هستم برای زیبا سازی پست ... خب این عکس را پسندیدم. 

از طرفی هم که عکس باید با پست ربط داشته باشد منم خیلی الکی الان می خواهم کمی درباره عکس چیز میز بنویسم /

این تصویر از فیلم pk موفق ترین فیلم بالیووده (یکی اینو بم گفته حالا مطمعن نیستم) ... بحث های فلسفی و اینهای فیلم را میشود 

/// همین الان وسط پست : الان خندیدم چون شنیدم یکی از اعضای خانواده دارد میگوید : چهار صبح بیدار شیم بریم ویلا ؟ من چهار صبح میخوابم/// 

داشتم میگفتم .. بحث های فلسفی فیلم را میشود در ویکی پدیا خواند. چیزی که درباره این فیلم منو جذب کرده بازیگر زنه هست. همین دختره. که اسمش توی فیلم هم الان یادم نیست چه برسه به اسم واقعیش. (ولی مرده امیر خانه)

اول بگم که دختره تو کل فیلم انگار نه انگار که داره فیلم بازی میکنه. همش یه همچین پوزخندی زده ... و انگار داره میگه : عجب فیلمی ساختین ها ... منتظرم کات بشه برم یه چایی بخورم. 

اون دائم فکرش سراغ کار و کاسبیشه و به تمام پدیده ها به چشم یه مساله شغلی نگاه میکنه. اصلن انگار همه خبرنگار ها همینطورن مثل توی نشست مهران مدیری که سیگار رو روشن کرد و هرکی شروع کرد به خودشیرینی .. بدون اینکه شخصیت خودش رو مهم بدونه... 

٬نقش دختر هم یه جورهایی خبرنگاریه... کسی که عاشق کارشه چون هیجان انگیزه و از طرفی هم کیس کاریش (پی کی = امیر خان) رو داخل خونه و اتاق خودش نگه میداره و یه جوری باهاش رفیقه. ولی هیچ وقت سعی نمیکنه گذری به زندگی شخصیش داشته باشه. پدرش به خاطرش کارش ترکش میکنه و اون فقط میشینه و کمی گریه میکنه ... و پنج دقیقه بعدش قاه قاه میخنده و غرق موضوع کاریش میشه. انگار که زندگی اش یک چیز جزئی باشد در کارش. نه اینکه کارش یک چیزی باشد در زندگی اش. . . 


اینطوری خیلی بده. کسی که نتونه چیزی برای خودش داشته باشه و اینها. کسی که دائم سرگرم کارشه ... حتی اگرم بهش عشق بورزه .. به خودی خود زندگی خودش رو یادش میره.


دختر در آخرین سکانس. لحظه ای به خودش میاد و میفهمه پی کی عاشقش بوده و اونم خر بوده و نمیفهمیده. شاید این فکر نکردن به مسائل شخصی به همین دلیل بوده. هدف کارگردان منظورمه.

عجب چرت و پرتایی نوشتم ولی لاقل میدونم بعدن که بخونم به خودم بخندم !


در ادامه مطلب عکس پایین را داستان میسازم ازش :




  • sina S.M

آهنگو فیلم ...

سه شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۰۸ ب.ظ

این روز ها تنها کاری که نمیکنم... کتاب خواندن است. 

کتاب کافه پیانو را باز کرده ام ولی نمیتوانم بخوانم... کتاب کلمات رکیک زیاد دارد٬ البته با این موضوع مشکلی ندارم ... ولی گویا نویسنده فکر میکند من به خاطر این کلمات باید مجذوب و کشته مرده کتاب شوم... در حالی که نمیشوم...

شاید در دو سه تا فحش اول... کتاب برایم جذاب جلوه کند. ولی وقتی میبینی از دختر ۱۳ ساله تا پیرمرد ۸۰ ساله در آن کتاب نافش به فحش بسته شده... خب .. داستان برایت کمی آبکی میشود.

 هر فصلش یک خرده ماجرا دارد. اصلن نمیدانی داری یک داستان کوتاه ۳۰۰ صفحه ای میخوانی ... یعنی چیزی ندارد که بخواهد تو را باخود بکشاند. کتاب ::کافه پیانو:: را یک دوست بهم معرفی کرد. که زویا پیرزاد و میم مودب پور میخواند... یعنی آدم دو تا ازین دوستا دوروبرش داشته باشه دیگه دشمن نیاز نداره ... والا :دی 

 

 

بعد از کنکور نیاز به تمرکز فکری ندارم پس با موسیقی و فیلم خو گرفتم ... 

حالا نتایج دانشگاه ها هم قرار است ۳۱ شهریور بیاید و من نمیدانم سیستمش چطوری است ... 

 

fade into u ...گروه mazzy star با این آهنگ به شهرت رسیده (دروغ چرا ویکی پدیا گفته :دی) لینک ویکی پدیا :محو شدن در تو (فید اینو یو fade into you)

 

به این موسیقی معرکه از گوش کنید و از نقاشی این دختره که اخیرن کشیده ام لذت ببرید !


 

 

پ ن : البته من اصلن تو ایشون محو نشدم. چون وقتی نقاشی رو بهش نشون دادم فقط گفت : تنک یو :دی حتی لایک هم نکرد لاکردار...

پ ن ۲: امیدوارم این وبلاگ پا بگیره .. لاقل پا نگرفت دست بگیره.. دست نگرفت بقیه اعضای بدنش ... (خخخخ خندیدیم الکی)

پ ن ۳: من که دیگر کنکور داده ام و قرار نیست بروم مدرسه (عوضش از جای بدتری به اسم دانشگاه سر در می آورم خخخخ)‌ تنها راهی که برای رفع استرس اول مهر وجود دارد این است ... 

 

...

...

...

...

...

...

 

بروید بمیرید ... خخخخ 

البته اگر مثل من خوش شانس باشید و در طول تابستان کلاس های مثلن تابستانی مدرسه را رفته باشید. اول مهر برایتان زجر آور نیست ... 

  • sina S.M