کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوشتن» ثبت شده است

پست کوتاه

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ

آیا میشود درباره ننوشتن هم نوشت ؟ 


همیشه مصائبی در زندگی ام بوده اند ‌. مثل تنهایی یا خستگی ناشی از درس زیاد یا نارضایتی از جامعه و هر چیز دیگر . همین غم های کوچیک موضوعات خوبی برای نوشتن پست بودند . 


در یک بازه زمانی اما مصیبتی که بهم وارد شد این بود که نمیتوانستم بنویسم . و معلوم هم نبود چرا ... حسی عجیب و بد که در اثر خوابیدن های نامنظم بوجود آمده بود . 


همیشه میگن درباره مصیبت هایتان بنویسید که آرام شوید . اما اگر آن مصیبت ، این باشد که دیگر نمیتوانید بنویسید ، آنوقت چگونه باید باهاش برخورد کرد ؟ 



  • sina S.M
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۸
  • sina S.M

هیچ وقت عذر خواهی نکرد

دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۵۰ ق.ظ

مایک هیچ وقت عذر خواهی نکرد.

نه به خاطر خراب کردن مراسم خاک سپاری پدر . که به بهانه افسردگی رفته بود توی اتاقش و باصدای بلند هوی متال گوش میداد. به خیال خودش هدفون را زده بود ولی صدایش تا مغز استخوان همه مهمان های طبقات اول تا همکف نفوذ میکرد. دیگر کم مانده بود جسد پدر پاشد آنجا برقصد. 


نه به خاطر دختری که ازش بچه اورد. موقع صرف شام ٬ مادر داشت بروکلی ها را در دهان خواهر کوچکم میگذاشت و نیم نگاهی به دختری انداخته بود که مایک بی هوا به دعوتش کرده بود ٬ بعد به مایک گفت : معرفیش نمیکنی ؟ 

و مایک گفت : مادر بچه ای که در راهه.

بعد مادر بروکلی ها را ریخت کف زمین و با اخم گفت : خب چه ارتباطی با تو داره ؟ 

بعد مایک گفت : بچه ی منه .

و مادرم تا دو هفته در شوک بود. 

و مارتا ٬ خواهر کوچکم اینکه مادرم از این شوک نمرده بود  را یک لطف الهی تلقی میکرد و حتی این نکته را به دعای سر میز شام اضافه کرد. 


مایک حتی به خودش جرئت داد کتانی های مرا که دست نخورده بودند به یکی از دوستانش که تازه از کالج فارغ التحصیل شده بود هدیه بدهد. 

وقتی به او گفتم آن کتانی هایم را چکار کردی اول گفت : عه ؟ مگر برای تو بودند؟ 

بعد که برایش کلی دلیل و مدرک آوردم که پدر آن ها را یک هفته قبل از مرگ بعنوان یادگاری برایم با دست خودش از فروشگاه دوبنهام انتخاب کرده  بود ٬ بالاخره تسلیم شد و نشست کنارم. روی دسته کاناپه . و در آن وضعیت مضحک دستش را گذاشت روی شانه ام. 

و گفت : میخواستم منو به مهمونی فارغ التحصیلیش دعوت کنه . 

گفتم دفعه بعدی که میخواد به پارتی های بچه پولداری دعوت شود از یادگاری هایی یک مرده برای کسی ٬‌استفاده نکند چون اینطوری خیلی ضایع است.


مایک حتی یک عذر خواهی ساده بخاطر آن مساله نکرد.

همیشه حس میکرد من باید از اینکه او برادرم است از خدا سپاسگذار باشم.

همانطور که مارتا از خدا به خاطر زنده بودن مامان بعد از شوک حامله شدن دوست دختر مایک ٬ سپاسگذار بود. اما خب من مارتا نبودم. و به این جور راضی بودن ها ٬ راضی نبودم . 


شاید آنقدر احمق بودم و هستم که فکر میکنم اگر مایک یک روز دستش را بگذارد روی شانه ام و از من رسمن عذر خواهی کند ٬ آنوقت میشود او را بخشید. در حالی که حتی اگر این کار را هم میکرد ٬ او یک کثافت بود. اگر اینکار را میکرد نه تنها نمیبخشیدمش بلکه میرفتم پیگیر قضیه میشدم که چه کسی یک میلیون دلار به او پول داده که بیاید و از برادر کوچکترش عذر خواهی کند. چون او مال این کار ها ساخته نشده بود. 


آنشب که من و مایک با مارتا به یک مسافرت سه نفره ی خواهر و برادری در غرب کشور رفته بودیم ٬ من مایک را مدام زیر نظر داشتم. ممکن بود هر لحظه دست از پا خطا کنم و ببینم که با یک دختر در حمام هتل قرار ملاقات گذاشته. بعد وقتی از او شاکی شوم ٬بگوید : چیه ؟ زندگی خودمه .


برای همین هرجا که میرفت همراهش میرفتم. نیمه شب داشت در لابی هتل یک کتاب از ارنست همینگوی را میخواند. نویسنده ای مثل خود مایک٬ که باید همه به خاطر وجودش از خدا سپاسگذار باشند و عمرن از کسی عذر خواهی کند. 

به مایک پیشنهاد دادم که برویم بخوابیم. و چند دلیل هم آوردم. به نظر نمی آمد گوش میکند ولی خب من دلیل هایم را برایش شمردم . یکی اش این بود که اگر زود نخوابیم فردا صبحانه هتل را از دست میدهیم . بعدی اش این بود که مارتا در اتاقش تنهاست و بهرحال ممکن است بترسد. و بهتر است یکی از ما پیشش برود.


مایک گفت میخواهد آن رمان را در لابی تمام کند و اگر من مشکلی دارم میتوانم بروم پیش مارتا و کسی جلویم را نگرفته . 

این بخش از حرفش که میخواهد یک رمان ۵۰۰ صفحه ای را در لابی هتل بخواند آنقدر غیر منطقی بود که جمله دومش را اصلا نفهمیدم. همان که میگفت اگر من مشکلی دارم میتوانم بروم پیش مارتا و کسی جلویم را نگرفته.

شاید اگر متوجه این جمله میشدم دقیقن همانکار را میکردم یعنی مایک را تنها میگذاشتم و میرفتم سر وقت مارتا . ولی عوضش بحث جدیدی را با مایک آغاز کردم. آن هم اینکه غیر ممکن است بتواند یک رمان ۵۰۰ صفحه ای را یک شبه در لابی هتل تمام کند.


بعد مایک ناگهان حرف عجیبی زد : اگر من این کتابو تموم نکردم یک معذرت خواهی بهت میکنم ...


دیگر حرفی نزدم. چون ممکن بود هر لحظه پشیمان شود. سریع گفتم :‌باشه .. پس بخون. 

بعد او را زیر نظر گرفتم. 


نیم ساعت او را میپاییدم و البته گاهی سقلمه ای به یکی از مجلات روی میز جلویم میزدم. 

مایک در نیم ساعت اول بسیار با تمانینه میخواند. و موقع ورق زدن انگشتش را با زبان خیس میکرد. اما وارد دقیقه ۴۵ ام که شدیم . دیدم دارد خط ها را جا می اندازد . 


قباحت امیز تر از این وجود نداشت. یعنی عذر خواهی از من اینقدر ماموریت سنگینی بوده که او واقعن حاضر است به جای این کار٬ یک رمان ۵۰۰ صفحه ای را در عرض یک شب بخواند ؟ آن هم در لابی هتل ؟ 


مجله های روی میز موضوعات جذابی داشتند. آن بخش از کشور که به آن مسافرت کرده بودیم قوانین متمایزی داشت . اگر همین مجلاتی که روی میز روبرویم چیده شده بود را با خود به ایالت زادگاهمان میبردم٬ جریمه ی سنگینی در پی داشت. موضوع مجلات ابتذالات اخلاقی عجیب و غریب بود. اما نه در حیطه روانشناسی ٬ بلکه در حیطه ی عکس های با کیفیت بالا جهت مصرف افراد مریض . حقیقت این بود که کم کم داشت باورم میشد که مایک آنجا نیامده بود که کتاب ارنست همینگوی را بخواند. بلکه میخواست آن مجله ها را در لابی هتل ورق بزند. و احتمالن من مزاحم کارش شده بودم.


بعد از ۱ ساعت مایک تقریبن هر صفحه را در ۱۰ ثانیه میخواند. میدانستم دارد تقلب میکند . ولی خب اگر اینقدر از عذر خواهی از من میترسید چرا باید اصلا با او حرف میزدم ؟ چرا واقعن با مایک به این سفر آمده بودم ؟ چرا فکر کرده بودم وقتی با هم به سفر میرویم ٬ به همدیگر خوش میگذرد ؟ شاید باید هرکدام راهی جدا میرفتیم . 


در ذهنم چیدم که فردا با مارتا به خانه برگردم و مایک را تنها بگذارم تا بتواند هرچقدر دلش میخواهد مجلات عجیب و غریب توی لابی هتل را ورق بزند.


مایک هیچ وقت بعد ها از من عذر خواهی نکرد. حتی بعد از اینکه نتوانست کتاب را به پایان برساند. 

هیچ وقت بابت آن رفتار زشتش در لابی هتل از من عذر خواهی نکرد. 



شاید باید کمی آدم ها را به چپم بگیرم. حتی اگر برادرم باشند. 



  • sina S.M

ولع نوشتن نمیدانم چیست. هرچه هست... با مذاج افراد خوش نمی آید. چون افراد دوست دارند نوشتن رو یه کار لوکس بدونن. 

ولع و لوکس با هم جور در نمیان ... مثلن نمیشه یه غذای لوکس رو با ولع خورد. چون غذا های لوکس تو جاهای لوکس سرو میشه و تو جاهای لوکس آدم های لوکس تری وجود دارند و تو نمیتوانی یک تیکه استیک را با ولع جلوی یه مشت آدم لوکس بخوری چون از لب و لوچه ات آب سرازیر میشود و آدم های لوکس اگر تو را در آن وضعیت ببینند طوری نگاهت میکنند که معده ات دیگر مجوز ورود استیک را به درونش صادر نکند. آن وقت ولعت تبدیل میشود به تهوع و باید بروی سارتر بخوانی تا بفهمی تهوع چیست بعد به خودت اجازه دهی آن را داشته باشی . 



مثلن تو ممالک خارجه بخوان بگن طرف خیلی آدمه و مثلن کاره ای چیزی هست . میگن طرف کلومره ... (کلومن یا هر کوفت دیگه ای به انگلیسی یعنی ستون) کلومر (یا نمیدونم کلومتریست یا یه چیز دیگه ) به کسی میگن که ستون داره. نه اینکه ستون فقرات (اونو همه دارن٬ به جز مرد ژله ای که تو شیراز دستگیر شد و اهم )‌ ستون دار یعنی کسی که توی یه روزنامه کوفتی مثل تایمز یا گاردین یا مثل گه دین (gohdian) یک ستون بهش میدن برای یه سال ...


بعد این ستون دادن توی روزنامه های معروف ممالک خارجه برای نویسنده حکم همون تیتاپ به خر دادن داره. یعنی من موندم اینایی که تو روزنامه های لندن ستون دارن چرا از خوشی نمیرن خودکشی کنن و اینا (: 


اخیرن یه فیلمی دیدم به اسم burnt . توش مثلن یارو منتقد یه مجله هست .. همینکه میاد توی رستوران صاحب رستوران کم مونده خودشو خیس کنه از ترس. مثلن خیر سرش میگه : این زنه میتونه با نقد هایی که توی مجله اش مینویسه ٬ رستوران مارو داغون کنه . (موش سرآشپزو که همه دیدین) 


یه جوری میگه داغون .. انگار قراره با بولدوزر بیاد رستورانو با خاک یکسان کنه. اگر قرار باشه با یه نقد توی یه مجله طرف رستوران یکی دیگه رو به لجن بکشه ... چه معنی ای میتونه داشته باشه ؟ به جز اینکه اونجا نوشتن یه چیز لوکسه ... چیزیه که براش اهمیت قائل میشن . چیزیه که خونده میشه .. و تعداد خواننده ها اونقدر زیاده که میتونه یه رستوران رو به ورشکستگی برسونه.


یعنی در این حد کثافت بازاره اونور آب. آدم اوقش میگیره وقتی این همه ولع رو برای خوب بودن میبینه (لاقل تو فیلماشون که اینطور نشون میده. مثلن یارو به خودش فحش خواهر مادر میده که چرا مثلن فلان کارو در سطح پرفکت انجام نداد.)


بعد با خودم میگم اصلن میخوای بین اینهمه رقابت وحشیانه برای خوب بودن. بری و اونجا چیکار کنی ؟ طی بکشی ؟ یه دستی هم بکشن سرت و بگن : یادت نره که ما تو رو به این کشور راه دادیم ... 


نمخوام. خخخخخخخخ


توی کلاس زبان گرامی دوستان بی لطفی خودشون رو اظهار کردندی و مجبور کردن منو تا درباره ی طولانی ترین قهری که تابحال داشتم حرف بزنم. عقلانی تر بود تا به جای گفتن قضیه مصدق ٬ یه دروغ سر هم کنم. ولی خب معلممون خوشگل تر از اون بود که آدم دلش بیاد بهش دروغ بگه :دی 


بعد در ادامه کلاس بحث خارجی هایی شد که میومدن ایران .. و یه نکته تاسف آور رو فهمیدم : دختر های ایرانی به خوشگل بودنشون معروفند بین خارجی ها ...


یعنی بیا اینهمه زور بزن تا بری خارج .. بعد تو کلاس زبان بهت بگن : راستی میدونستی ما بهترین دختر های دنیا رو داریم ؟! ( یاد اون قسمت از رمان کیمیاگر افتادم که یارو میگفت: ما تو دهاتمون زن های زیبا داریم و اینا ) 


قیافه ها اینجوری صورتا کج دماغا اونجوری ... (; 

  • sina S.M

داستان نویسی

شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۵۶ ب.ظ

در پایین سه متن را میبینید که از وبلاگ مینوکا انتخاب کردم و خوندنشون خالی از لطف نیست :

1 :

دوست داری داستان بنویسی و همه صدات بزنند آقا یا خانم داستان نویس؟ خیلی عالیه. تا به حال به ورزشکارها با دقت نگاه کردی؟ به نقاش ها چطور؟ به عکاس ها؟ به نوازندگان آلات موسیقی چی؟ بنظرت چی باعث میشه ما این افراد رو از هم تفکیک کنیم؟ بله درسته. رفتار و لوازمی که با خودشون حمل می کنند. اگر می خوای داستان نویس موفقی باشی، باید رفتارها و لوازم های خاصی داشته باشی. در رابطه با رفتار و عادت ها میشه به داشتن ساعتی مشخص برای تمرین اشاره کرد. پیشنهاد می کنم این زمان، دو بار در روز باشه. مثلا، 45 دقیقه بعد از اذان صبح و 30 دقیقه قبل از خواب. در مورد لوازم، باید این موارد رعایت بشه تا حس نویسنده بودن به شما دست بده. داشتن این حس برای ادامه راه خیلی مهمه. یک دفترچه یادداشت با یک مداد (و یا خودکار) باید بیست و چهار ساعته کنار دستتون باشه. حتی موقع خواب باید این دفترچه رو آماده بذارید بالای سرتون. دوم اینکه یک کیف (و یا یک کلاسور) مخصوص نوشته هاتون داشته باشید و مطلبتون رو اونجا نگاه دارید. رایانه، حس نویسنده بودن به شما نمیده. ازش اجتناب کنید و سعی کنید تا مرحله پایانی نوشتن داستانتون، ازش استفاده نکنید.

این مطلب متعلق به minooka.ir است. لطفا آن را بدون اجازه منتشر نکنید. (:


2 :

کسی که می خواد یک داستان نویس موفق بشه، باید به "گفتگو " خیلی اهمیت بده. بنظر شما من موقعی می تونم داستان نویس خوبی باشم که توی اتاقم میشینم و هر چی به ذهنم میاد می نویسم و یا موقعی که با مردم هستم و باهاشون گفت و گو می کنم؟ بدون شک، دومی خیلی گزینه بهتری هستش. حتی برای نوشتن داستان های تخیلی هم، باید از دنیای واقعی کمک بگیریم. پس، بخوای نخوای باید اهل حرف و بحث باشی. پیشنهاد من این هستش که خودمون رو عادت به گفت و گوهای کوتاه (پنج تا پانزده دقیقه ای) بدیم تا بتونیم با افراد بیشتری در ارتباط باشیم.

این مطلب متعلق به minooka.ir است. لطفا آن را بدون اجازه منتشر نکنید.

من خودم  با متن دوم خیلی هم عقیده نیستم ، گفتگو میتونه به هزارو یک راه بره ، یکی از بدی های گفتگو اینه که هر یک از طرفین وقت کافی برای فکر کردن روی حرفش نداره ، من خودم بار ها بعد از یک گفت و گو ، متوجه شدم چه حرف های پر بار تری میتونستم به شخص بگم ولی چون در اون لحظه باید جوابی میدادم که با تفکرات خودم هماهنگ باشه میبایست چیز دیگری که سریع به ذهنم میومد میگفتم . 

در ضمن سطح سواد افراد خیلی ملاک مهمی برای گفت گوست ، در کل  نمیشه همه جوره روی پر بار بودن یه گفتگو حساب کرد . البته شناخت شخصیت انسان ها و سر در اوردن از زندگی خصوصی شان حتمن میتونه کلی ایده داستان نویسی بده ولی خب باز هم هرکسی حاضر نیست از زندگی شخصیش بگه .

به نظرم مطالعه خیلی بیشتر از گفتگو موثره چون میدونیم کسی که این حرف ها رو میگه حتمن از منطق خوبی برخورداره که مطلبش چاپ شده و همینطور میشه تا حدی به زندگی شخصی نویسنده پی برد.

3 :

منظورم از داستان نویس حرفه ای کسی هستش که داستان می نویسه تا بفروشتش و پول در بیاره. داستان نویس غیر حرفه ای هم بنده هستم که فقط برای دل لامصب خودم می نویسم :)) واقعیتش اینه که اگر یکم دقیق بشیم، متوجه میشیم که در نفس کار هیچ فرقی نیست و هم داستان نویس حرفه ای و هم داستان نویس غیر حرفه ای باید تمام تلاش خودشون رو به کار بگیرند تا هر روز بهتر از دیروز بشند و از تمام امکاناتشون استفاده کنند. داستان نویس حرفه ای باید مسئولیت پذیر باشه و در قبال پولی که دریافت می کنه، اثر خوبی از خودش ارائه بده و داستان نویس غیر حرفه ای (همچون من) هم باید انقدر شعور داشته باشه که برای وقت نازنین خودش ارزش قائل باشه. خلاصه اینکه، من معتقد هستم تمام ایرانی ها و فارسی زبان ها باید دست به قلم باشند و مهارت داستان نویسی و نوشتاری خودشون رو ارتقا بدند. یادمون نره "ملت دست به اسلحه رو میشه از پا در آورد، اما ملت دست به قلم را خیر". 

این مطلب متعلق به minooka.ir است. لطفا آن را بدون اجازه منتشر نکنید.


فکر نکنم کسی بتونه از نویسندگی پول در بیاره و زندگیشو بگذرونه ، نمیگم چنین کسانی نیستند ولی انگشت شمارند ، مثل جی کی رولینگ نویسنده مجموعه مزخرف هری پاتر ولی خب مطمئن هستم اون هم کتابشو با هدف فروختن ننوشته . نویسنده اول باید عشق به نوشتن داشته باشه بعد توقع پول ! به هیچ وجه کسی نمیتونه به خاطر پول نویسنده بشه چون راه های بی نهایت راحت تری برای پول در آوردن هست که بازدهی بیشتری دارند


  • sina S.M

حج

سه شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۰۸ ب.ظ

متنی که در پایین آمده نوشته ی حبیبه جعفریانه تحت عنوان فاش که در مجله داستان چاپ شده 

درباره ی نوشتن از خوده . اینکه به افشاگری خودت بپردازی جوری که خواننده بفهمه وارد زندگی شخصی نویسنده شده ، مطالب راز گونه ای که در واقعیت وجود داشته اند . من وقتی این متن رو خوندم از بس خوشم اومد دو ماه آواره شدم تا بتونم با این نویسنده حرف بزنم ، ازش بخوام متن هامو بخونه و راجع بهشون نظر بده ... ولی در نهایت سنگدلی رد کرد ، چون عین همین اتفاق برای خودش هم افتاده بود و داشت روی من تلافی میکرد :دی 


به هر حال متن پایین ( که بخش اعظمیش توی ادامه مطلب آمده ) ارزش خوندن رو داره >>

رئیسم صدایم می‌کند توی اتاق. مطلب را می‌گذارد جلوم و می‌گوید: «این را نمی‌شود چاپ کرد.» سال ۸۴ است، سرِ اکران فیلم «چهارشنبه‌سوری». یک یادداشت فسقلی ‌چهارصدکلمه‌ای نوشته‌ام. می‌گویم: «چرا؟ مشکلش را بگویید. درستش می‌کنم.» بدون این‌که سرش را بلند کند می‌گوید: «درست‌شدنی نیست.» می‌گویم: «مطمئن‌اید؟ من همیشه حواسم هست‌ها!» رئیسم به درِ اتاق نگاه می‌کند که باز است. تحریریه پر است. روز خروجی است. به‌ام اشاره می‌کند که بنشینم. می‌گوید: «عرض شود خدمت شما که…» و با انگشت شست و سبابه،‌ استخوان بینی‌اش را که جای عینک رویش مانده، فشار می‌دهد. گوشی دستم می‌آید که می‌خواهد حرف مهمی بزند. چندین‌وچندسال است همدیگر را می‌شناسیم. می‌گوید: «من برای خودت می‌گویم. برای خودت خوب نیست که این چاپ شود.» بُهتم را که می‌بیند در قالب سوال ‌کمی هم توضیح می‌دهد: «آخه تو چرا این‌طوری می‌نویسی؟ چرا این‌قدر می‌آیی وسط؟ چرا این‌قدر خودت را… » می‌آیم وسط: «افشا می‌کنم؟»

 

 این جمله را آخرین‌بار چه‌کسی، کی و کجا به‌ام گفته بود؟ آیا ممکن است هیچ‌وقت از یادم برود؟ من ‌هجده‌سالم بود. تازه دانشگاه قبول شده بودم و آمده بودم تهران. ترم یک بودم. او مشهد بود، برادرم. محمدحسین. افتاده بود روی تختی در گوشه‌ی اتاقی با منظره‌ای دل‌گیر. درحالی‌که پا، لگن و کمرش در افغانستان درب‌وداغان شده بود. من برایش نامه فرستاده بودم. روی یک برگ کلاسور که برای جزوه‌نویسی خریده بودم. الان واقعا یادم نیست که چی نوشته بودم ولی می‌دانم که خیلی‌اش درباره‌ی خودم بود و خیلی‌اش البته درباره‌ی برادرم و این‌که چقدر تحسینش می‌کنم و جهان چقدر به این‌جور آدم‌ها احتیاج دارد و این‌که من برای چه آمدم تهران و چطور می‌خواهم دنیا را عوض کنم و… چه می‌دانم… این‌ها را با لحنی نوشته بودم که یک جوان خام هجده‌ساله‌ی کرم‌کتاب که به‌اش گفته‌اند سیمین دانشور می‌شوی یا باید بشوی یا ممکن است بشوی، ممکن است بنویسد دیگر. نامه‌ا‌ی که برادرم در جواب نوشت با این جمله شروع می‌شد: «نامه‌ی لوسَت صبحانه‌ی سطل آشغال شد.» دقیقا همین. یعنی حتی سلام هم نداشت. بعد هم چیزهایی در هجو خودش و آدم‌هایی که من گفته بودم جهان چقدر به‌شان احتیاج دارد نوشته بود و بعد هم تقریبا مرا گذاشته بود سینه‌ی دیوار و فرمان آتش داده بود: «تو عادتی داری که خودت را مقابل آدم‌ها افشا می‌کنی و انگار از این کار حظ می‌بری. آدم‌ها در مقابل چنین چیزی یا جا می‌خورند یا تحت تاثیر قرار می‌گیرند که هرکدام یک‌جور خوشایند است. اما بدان که هرگاوی سر راهت سبز شد، استحقاق این‌که مشتی علف برایش بریزی ندارد.» این تیرباران که درواقع اولین روان‌کاوی زندگی‌ام بود، مرا در روابط اجتماعی و انسانی‌ محتاط‌تر و درون‌گراتر کرد اما در نوشتن‌هایم نه. وقتی تو مرضی را داری، داری. کاری‌اش نمی‌شود کرد. یک جا که جلویش را می‌گیری از جای دیگر می‌آید بیرون. مثلا از یادداشتی چهارصدکلمه‌ای درباره‌ی «چهارشنبه‌‌سوری».

  • sina S.M

مطالعه

يكشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۰۵ ق.ظ

امروز رفتم پارک ، یک دفتر برداشتم و شروع کردم به نوشتن : 

در پارک نشسته ام ، منتظر هیچی نیستم ، در واقع برای همین آمدم پارک. یک آقایی در حال حرف زدن با موبایل از کنارم رد شد داشت میگفت » همینجوری که نمیشه

قبلش هم دو تا خانم رد شدند و آن یکی که جوان بود به مسنه میگفت  » خواهر شوهرم اینا اومدن منم هندونه و زرد آلو آوردم بعد رفتیم هفت حوض ، شوهرم بستنی خرید . ( چقدر ساده و زیبا از زندگی لذت میبرد و با غرور از آن یاد میکند ! )

همه چیز در اینجا " آرام " است. با اینکه صداهای جور واجور می آیند ولی بسیار آرامش حکم فرماست. گلهای صورتی نمایان اند . من الان در نیمکت چهارم ضلع غربی پارک نشسته ام . ( اگر از منظور از شمال ، خط عمود بر خیابان .... باشد )

چند نفر با وسیله ورزشی بازی میکنند. .. .


حدود 3 صفحه نوشتم ، ( نیم ساعت شد ) چیزی که متوجه شدم اینه که محیط خیلی بر نوشته تاثیر داره ، یعنی موضوع نوشتن رو محیط تعیین میکنه ، حالا فرض کنید بخوایم توی اتاق با دمای معتدل پشت میز بنشینیم و انتظار داشته باشیم شاهکار هنری خلق کنیم ، کاملا نادرسته ، باید خیلی تجربه داشت ، پس بهتره توی محیطی قرار بگیریم که بشه موضوع نوشته رو ازش بیرون کشید ، مثلا من در همین نشستن در پارک ، کلی موضوع خوب در مورد نوشتن پیدا کردم .

مثلا یاد گفتگویی با دوستم افتادم که به این بحث اخیر که چند تا جوون رو به خاطر ویدئویی که منتشر کرده بودند دستگیر کردند مربوط میشد ، آره درباره ی همین کلی میشه نوشت ! 

به هرحال تکلیف معلوم نیست ، حالا بنویسیم که چی بشه ؟ نمیدونم ... اصلن دارم چرت و پرت میگم تا این وبلاگ پوسیده نشه ...

به هرحال در ایام امتحانات ایم ، فرصت های بسیار خوبی برای استراحت هست در حالی که این فرصت ها رو گذاشتن تا درس بخونیم ... نمیدونم ، آخه درس بخونیم که چی بشه ؟ راننده تاکسی بشیم یا پیشخدمت هتل هرمز ( این مورد دومی رو به واقع به چشم خودم دیدم ، طرف لیسانس داشت !)

اگر قرار باشه با درس به جایی برسیم باید ممتاز در حد جهانی باشیم ! دلم میسوزه برای بعضی دوستام که خودشونو در راه درس هلاک میکنن ، اصلا بلد نیستن راجع به موضوع دیگه ای حرف بزنن . یکی از دوستام هم هست که خیلی کتاب میخونه ولی نمره ادبیاتش رو شده بود 4 از بیست ! حالا یعنی اونی که 20 شده از ادبیات بیشتر از این حالیشه ؟ 

یکی از بچه ها میگه : تو تفریحت چیه ؟ درس ؟ 

چرا این بشر نمیفهمه مطالعه هم تفریحه ؟ 

  • sina S.M