کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

بلغارستان و بازی های sandbox

يكشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۱۵ ب.ظ

جالبه ! افراد میان به این وبلاگ و مدت طولانی هم میمونن ( که شاید به معنی اینه که در حال خواندن مطالب هستن ) ولی هیچ نظری از خودشون به جا نمیذارن . 

یک نکته جالب اینکه از میان بازدید هایی که از این وبلاگ میشه درصد بالاییشون از بلغارستانه ، بیشتر از ایرانی ها ... مگه بلغاری ها فارسی بلدن ؟ خب شاید بینشون ایرانی هم باشه ! ولی از بیناینها مگه چقدرشون با یه وبلاگ ناشناخته آشنایی دارن ؟ من فکر میکنم یه خواننده ثابت از بلغارستان مدام میاد به این وبلاگ . به هرحال میخوام بدونم کیه و اگه خودشو معرفی کنه شاید جالب باشه .

راستی یک سری بازی های آنلاین هستن تحت عنوان sandox که یه جورایی از بقیه بازی ها متفاوت ترن. اینم لینک بازی ها

بازی های مدیریتی که هدف خاصی نداره و صرفا لذت بخشه. مثلن بازی Symmepaint
که در اون طرح های قرینه ی زیبایی رو میتونید خلق کنید . کافیه یک خط خطی الکی کنید تا یه طرح زیبا بدست بیاد.

یک بازی جالب دیگه که به درد علاقه مندان آمار میخوره : bacteria-simulator

در این بازی یک زمین سبز (گیاه) داریم که میتونیم با کلیک بر روی زمین ، جانور دلخواه گیاهخوار یا گوشت خوار رو ایجاد کنیم . به این ترتیب میتونیم سرعت رشد گیاه رو هم تنظیم کنیم . بخش آماری و جالب توجه بازی یک نموداره که توش میشه تغییرات تعداد عناصر موجود در صفحه رو دید . یک نقطه ی قابل توجه آماری هم اینه که شاهد تشکیل نمودار زنگی (یک نمودار مشهور در آمار ) هستیم که نشون دهنده ی اینه که بسیاری از پدیدهای افزایشی ، پس از رسیدن به نقطه ی مشخصی ( قله ) با همان شیبی که صعود کرده اند نزول می یابند و پس از اینکه نمودار به شکل زنگ در آمد دوباره رو به افزایش میرود و همینطور الی آخر ( در واقع اگر مثلثات بلد باشید همون نمودار سینوسیه ولی با ارتفاع قله ی بیشتر )

یک بازی دیگه هم برای علاقه مندان به ژنتیک Seed
بازی به این صورته که میتونید گل هایی رو پرورش دهید و با متصل ساختن آنها به هم ، یک گل جدید و ترکیبی بسازید که شباهت های هر دو گل انتخاب شده را دارد . 
مثلن یک گل سفید معمولی با یک گل آفتاب گردان را متصل کنید ، به یک گل سفید کمرنگ که شباهت هایی از هردو گل دارد دست میابید. 

بازی های جالب دیگری هم در همون اولین لینک هست که میتونید کشفشون کنید فقط بدونید این بازی ها چون هدف ندارن پس نباید منتظر باشید که بازی تموم بشه و خودتون باید از یه جایی تصمیم بگیرید تمومش کنید و در آخر : 

The Sandbox is a perfect game for idler.
  • sina S.M

مصدّق

شنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۳، ۰۲:۳۱ ق.ظ


مصدق جالب است ! حرف هایش ، رفتارش ، عقایدش ...  عقایدش را نمیتوان نادیده گرفت . 


کتاب زیاد میخواند ، خیلی به آگاتا کریستی علاقه مند است ، اخیرن لیستی را از معلم ادبیات گرفته بود که شامل

  • sina S.M

بیگانه اثر آلبر کامو

يكشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۳۲ ق.ظ

این کتابو امروز از دوستم گرفتم ، همین امروزم تا آخر خوندمش. یادمه اولین باری که اسمشو شنیدم ، اول راهنمایی بودم ، معلم ادبیاتمون یک بار اسمشو گفت و منم فکر کردم باید خیلی کتاب سنگینی باشه . دومین بار که با اون مواجه شدم توی نمایشگاه کتاب همون سال بود و وقتی دیدم چه کتاب نحیفی یه فهمیدم حتمن یه چیز خاصی داره ! اهمیت ندادم چون معلوم بود کتاب برای بزرگساله و منم محلی بهش نذاشتم . 

جالبه که پارسال برای سومین بار اسم بیگانه رو شنیدم ، از زبون آقای جمالی ، یکی از معلم های کم و بیش پوچ گرا ! ( این پوچ گرایی لامصب تو زندگی من میلوله و میدونم تا منو کافر نکنه دست از سرم برنمیداره ) آقای جمالی داشت یک مبحث زبان فارسی یا ادبیات داستانی رو توضیح میداد که به عنوان مثال گفت : " بیگانه " روایات یک مرد اهل الجزایره از روزی که میفهمه مادرش در خانه سالمندان مرده تا روزی که متهم به قتل میشه و توی یک سلول، منتظر اعدام با گیوتینه. 

اون موقع کمی بیگانه نظرم رو جلب کرد ، تا اینکه نمایشگاه کتاب امسال به معنای واقعی باهاش مواجه شدم ، خواستم بخرمش که دوستم پیشنهاد احمقانه ای داد اون هم اینکه اون پول کتابو بده ولی بعدن برام بیارش . 

امروز بیگانه به دستم رسید . خارق العاده بود ! مترجم توصیف جالبی از "بیگانه " که همان شخصیت اصلی داستان و نماد انسان اگزیستانسیالیسم از نوع آلبر کامویی است میگوید » بیگانه کسی است که با هستی بیهوده کنار می آید، ریا نمیکند ، ب خود و دیگران دروغ نمیگوید و هر چیز را آنگونه که هست میپذیرد. او بر ویرانه های جهانی عاری از معنا، رو در رو با مرگ ، قد بر می افرازد تا عشق به زندگی را فریاد کند . 



اوایل کتاب تا حدی خشک پیش میرود ولی کتاب جدا از مفهوم کلی اش ، دارای نکات و نوشته های ریز جالبی است که نمیتوان از دوبار خواندنشان صرف نظر کرد . به جز قسمت های آخر بقیه قسمت ها روان و ساده نوشته شده و هر کسی از خوندنش بر میاد با اینحال بیگانه شاید زبان ساده ای داشته باشه ولی باید تحلیل هایی هم کرد و صرفن نمیشه با دید یک " قصه " یا ماجرا بهش نگاه کرد ، در اون صورت باید بگم بیگانه "قصه ی " مرد بی بند و باری است که مرتکب قتل شده و سرانجام در یک دادگاه عادلانه محکوم به اعدام میشود . 


  • sina S.M

قتل لویی کوچولو

پنجشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۲۹ ب.ظ


خفه شد . به همین سادگی مرتکب قتل شده بود . یک زمانی فکر میکرد قتل عملی نایاب است که تنها در روزنامه ها و پاسگاه های پلیس میشود نشانی از آن یافت. کاری بس دشوار ، مثل ساخت یک پل ! تو نمیتوانی بدون اطلاع از وضعیت خاک و توان تحمل چوب در شرایط مختلف ، تاثیر جاذبه و اینها شروع به ساخت پل کنی . حتی اگر تمام اینها را هم بلد باشی ، با دست خالی که نمیشود ، شاید لازم باشد از گروهی کمک بگیری ، یک گروه کارکشته ! ...

ساعت را نگاه کرد . 5 ساعتی بود که لویی کوچولو را کشته بود . باورش نمیشد که در این مدت داشته به مقایسه ی پل سازی و قتل فکر میکرده

.

یک نکته دیگر به ذهنش آمد ، آن را در گوشه ی ذهنش یاد داشت کرد

:"

قتل باعث اتلاف وقت میشود "

به سراغ تخت لویی کوچولو رفت . مقتول مثل 5 ساعت پیشش ناز نبود . لپ هایش که امروز صبح صورتی بود حالا خاکستری شده بود ، رگ های بنفش به طریقی ترسناک گونه های لویی کوچولو را خط خطی کرده بودند

.

چشم هایش را با نوار چسب بسته بود ، قبل از اینکه لویی بفهمد پرستار میخواهد او را بکشد ، چشم هایش را با نوار چسب بسته بود ، نه برای اینکه لویی کوچولو مرگش را نبیند علتش این بود که همیشه از چشم های مقتول ها میترسید ، در فیلم های ترسناکی که شب و روز میدید هروقت دوربین به چشم های مقتول میرسید. میترسید . بدنش یخ میکرد و بالشتی را که موقع دیدن فیلم های ترسناک همراه داشت گاز میگرفت

.

کمی لویی را تکان داد. یک لاشه

.

یک قاب عکس روی تخت لویی بود ، پدر و مادر لویی بودند که برای یک هفته رفته بودند به ... . نمیدانست . فقط میدانست یک هفته آنجا کار دارد و بعدش حتمن می آیند . با خود فکر کرد :" اگر حتی بعد از یک ماه هم نیامدند چی ؟ "

او آدم خوشبینی بود ، هرگز تصورش را هم نمیکرد که مادر و پدر لویی همین الان در خانه را باز کنند و پله ها را چهار تا یکی بیایند بالا که مثلن یک مدرک مهم را جا گذاشته اند و بعد با پرستار بهت زده و لویی بنفش مواجه میشوند .

آن موقع هرگز رخ نمیداد ، حتی اگر هم می آمدند دیگر پرستار بیش از 20 سال زندانی نمیشد. تازه بعد از آزادی اش نصف عمرش مانده . معروف میشد و میتوانست هر جا که رفت خاطره ی قتل لویی را با آب و تاب تعریف کند. همیشه چند نفر نچ نچ میکنند و سرتکان میدهند . چه کسی به آنها اهمیت میدهد ؟ میتوانست یک کتاب درباره اش چاپ کند و یک روز در اوج شهرت در تخت خوابش میمرد.

با این فکر ها میخندید ، از ته دل. خنده ای که پایانش چند قطره اشک بود. به خود گفت : "چه ساده حق لویی پایمال میشود ." کتابی را که الگوی زندگی اش بود در دست گرفته بود .

" جهان با تمام زشتی هایش ، آنقدر ارزش دارد که به خاطر رهایی ، درد خودکشی را تحمل کنیم "

این تنها جمله ای بود که در این کتاب باهاش مشکل داشت. شجاعتش را نداشت.

دوباره نگاهی به لویی کوچولو انداخت. دستان بچه را صاف کرد و چانه اش را بالا داد.فقط یک کت و شلوار مخصوص دفن کم داشت. زیر لب میگفت :" لویی عزیز ، خیلی خوشبختی. کاشکی یکی بود که با من از این لطف ها میکرد."

حس کرد بچه لبخند کمرنگی بر لب دارد. دوست داشت واقعن لویی در هرجا که هست همین احساس را داشته باشد. خوشحال ، از اینکه نتوانسته وارد جهان شود ، طوری که لذت هایش را بچشد و سیاهی هایش را ببیند و بدون اینکه عاشق شود یا کسی عاشقش شود ، بدون اینکه مجبور باشد برای حیاتش جان موجودات دیگری را بگیرد.

پرستار فریاد زد :" تو خوشبختی !! تو مرگ را رد کردی ... ، تو خیلی خیلی .."

ناگهان مردی از طبقه پایین فریاد زد :" خفه خون بگیر"

یکهو گلویش خشک شد، سرش گیج رفت. صدایی می آمد . یک نفر داشت پله ها را دو تا یکی بالا می آمد . از اتاق لویی پرید بیرون ، درش را نبست، میترسید اگر در را ببندد شخصی که داشت می آمد طبقه دوم به او شک کند . چرا باید در اتاق را ببندد در حالی که باز یا بسته اش با هم فرقی ندارند ، چه بسا اگر بسته باشد ، چه فکر هایی که شخص غریبه راجع به آن اتاق در بسته نمیکند.

با اینحال یک اتاق کودک با وسایل بازی گران قیمت زیاد هم عادی نیست اگر طرف خیلی سمج باشد و به بهانه ی دیدن عروسک موجود فضایی پشمالو بخواهد داخل اتاق را نگاهی بی اندازد باز هم اشکالی نداشت، ولی اگر می آمد سر تخت لویی ، و آنقدر به او نزدیک میشد که او را ببیند مسلما برای پرستار خوب نبود، البته قبلا هم درباره اش فکر کرده بود ، حداکثر 20 سال زندان .

پرستار آمد بیرون در چند متری اش مردی با کت و شلوار رسمی ایستاده بود ،کمی که دقت کرد ، دید لباس های مرد زیادی رسمی است. " چگونه توانسته پله ها را دو تا یکی بیاید بالا و .. "

اهمیتی نداد ، همه چیز مشخص میشد . مرد لبخند میزد ولی پرستار در رفتار با او احتیاط کرد ، چون این همان مردی بود که بهش گفته بود خفه خون بگیرد .

" میتونم کمکتون کنم ؟ من پرستار بچه هستم ، بهتر بود زنگ ... "

مرد پوزش را کج کرد و خیلی خشن پرید وسط حرف پرستار " اون صداها رو تو در آوردی ؟ "

پرستار دو دل ماند ،این مرد کدام صدا ها را میگفت ؟ صدای جیغ های لویی به هنگام مرگ ؟ یا همان صدایی که به خاطرش فحش شنید ؟ ابلهانه بود ، لویی 5 ساعت پیش مرده بود ولی این مرد انگار الان وارد خانه شده . اولین علائم روانی پس از قتل داشتند روی مغزش تاثیر میگذاشتند ، همان علائمی که سرانجام روزی قاتل را لو میدهد ...

گفت :" داشتم برای نمایشنامه تمرین میکردم ! "

مرد طوری که دیوانه ها را نگاه میکنند ، پرستار را بر انداز کرد و گفت " باشه ، ولی چرا اینقدر فکر کردید تا این را بگویید ؟ "

عجب افتضاحی بود ... " قتل باعث اتلاف وقت میشود" . پرستار گفت :" میشود خودتان را معرفی کنید ؟ امروز هیچ قرار ملاقاتی تنظیم ... "

مرد دوباره وحشیانه پرید وسط حرفش : " من از بنگاه معاملاتی ام ، خانه را برای فروش گذاشته بودند ".

پرستار گفت :" یعنی آنها کلید خانه را به هرکسی که بخواهد خانه را بخرد میدهند ؟ "

- شما در حدی نیستید که از من ازین سوال ها بپرسید.

پرستار نمیفهمید. سرش را پایین گرفت و پیشانی از را با دست مالید، میخواست با زبان بی زبانی به مرد بفهماند دارد پرت و پلا میگوید. مرد انگار نه انگار که حرف عجیبی زده باشد ، ادامه داد : " برای بررسی خانه باید خالی باشد ، یک ساعت دیگر بیایید "

پرستار نفهمید ، فکر کرد قتل لویی کوچولو زیادی بر مغزش تاثیر گذاشته . ناشیانه به زمین اشاره کرد و گفت :" آقای محترم ، شما بودید که وارد خانه شدید بعد به من میگویید یک ساعت دیگر بیایم ؟ نکند میخواهید خانه را چپاول کنید ؟ باید با خانواده ای که صاحب این خانه اند تماس بگیرید . من از کجا بدانم ... "

آتشوار نطق میکرد ، اینبار مرد بود که پیشانی اش را گرفته بود. وقتی پرستار حرف هایش را خیلی قاطعانه تمام کرد مرد گفت :" عرایضتان تمام شد مادمازل ؟ " همان لحظه کتش را کنار زد. پرستار اسلحه ی صداخفه کنی را دید. همان وقت به سمت راهپله دوید. تعجب کرد که مرد مانعش نشد . در میانه ی راهپله که بود مرد داد زد : " وقتی داری گورت رو گم میکنی یه نگاهی هم به پلاک ماشین بنداز ".

وقتی به طبقه پایین رسید چند مرد مشابه با کت و شلوار رسمی دیگر دید که خیلی ریلکس داشتند تلویزیون میدیدند.

پرستار به سمت در دوید. مقصدش پاسگاه پلیس بود. حتمن پلیسها به خانه می آمدند و لویی را پیدا میکردند. میتوانست بگوید که آن مرد های عجیب ترتیب بچه را داده اند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام میشد ! لویی بیچاره ، هیچوقت قاتل واقعی اش پیدا نمیشد.

ولی اصلن آنطور که خواست نشد. از خانه که خارج شد یک ماشین سیاه خیلی بزرگ دید. چند مرد اطراف آن نگهبانی میدادند. پرستار را دیدند ولی چیزی نگفتند ، دیگر داشت شک میکرد که بتواند به پاسگاه پلیس برود. تا اینکه با دیدن پلاک ماشین دیگر مطمئن شد که نباید به پاسگاه برود. . .

روی پلاک خیلی ریز نوشته شده بود »

" سیاسی "

پرستار رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد ، لعنتی، این دیگر چه خاطره ای بود ؟ نه میتوانست برای کسی تعریف کند نه میتوانست فراموش کند . هر روز انتظار دریافت نامه ای داشت . یک نامه در پاکت سبز با مهر های دولتی ترسناک. که بزرگترینشان بود " محرمانه ".

تویش چه بود؟ شاید حکم اعدام ، شاید یک قرار ملاقات ، شاید یک نامه تشکر آمیز یا شاید یک ماموریت برای کشتن بچه هایی مثل لویی ...

همیشه فکرش را میکرد که وقتی آن مرد به بالای تخت لویی رسید چه عکس العملی نشان میداد ، در حالی که اسلحه صدا خفه کنش را آماده کرده بود تا یک گلوله در جمجمه ی نحیف لوئی کوچولو خالی کند .

چقدر جا خورده ! وقتی لویی را دیده در حالی که چشمانش با نوار چسب بسته شده و لپ هایش با رگ های بنفش خط خطی شده.

  • sina S.M

معرفی کتاب " منگی "

دوشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۳۰ ب.ظ

یکی از خواننده ها گفته بود عنوان وبلاگ خیلی ربطی به توش نداره . 

منم تصمیم گرفتم یه کتابو اینجا معرفی کنم :



(نشر افق)

کتاب بر روال روایت های یک کارگر کشتارگاه در یک شهرک صنعتی کثیف جلو میره.

توصیف شهر و مشکلات بهداشتی و خیلی از مشکلات غیر عادی دیگر موضوعیه که نویسنده هرگز دست از سرش بر نمیداره . 

فرودگاه بزرگ شهر باعث نیمه کر شدن همه افراد شده. هوای خفه و آسمانی خاکستری ، نویسنده در توصیف یکی از صبح های بهاری میگه : " هوای قشنگ یک شب قطبی رو تصور کنید . روز های قشنگ ما شبیه همونه "

فضای آلوده و حال به هم زن کشتارگاه که گاه به گاه توسط نویسنده توصیف میشه باعث میشه که " منگی " تبدیل به یک کتاب خاص بشه که هر کسی تحمل خوندنش رو نداره و  به نظرم به جز توصیفات حال به هم زن و فضای خاکستری و پردود داستان ، چیزی که منگی رو خیلی خاص میکنه عدم افراط در بیان عقایده و بیشتر کتاب به توصیف میپردازه تا خواننده خودش بتونه نظر عقیدتی نویسنده رو با این توصیفات درک کنه .


بخش هایی از متن کتاب رو که شاید بهترین بخش ها هم نباشند در اینجا قرار میدم ، فقط برای اینکه با حال و حوای کتاب آشنا بشین ، در مورد لوث شدن و اینها هم نگران نباشید چون منگی مثل رمان های آگاتا کریستی نیست که با خوندن یک جمله کوتاه ، تمام ماجرا لو برود و اینکه فصل های کتاب روایت های کوتاهی هستند که کم و بیش به هم مرتبط اند و روند داستانی خاصی دنبال نمیشود که با خواندن بخشی از این کتاب چیزی را لو بدهد ، بنابراین نگران لوث شدن نباشید : 


1 »

 تو آشپزخونه ، مادربزرگ منتظرمه و آمادست بگه باز تو جاده ول میگشتم. ترجیح میدم سکوت کنم. خودم رو نگه میدارم. دست میکنم تو شلوارم و محموله رو میندازم رو مشمع . " بیا ، تیموس گوسالست ، هنوز گرمه . " 

اینو میگم تا دهنش رو ببندم. ولی گاهی وقت ها ، باز یه راهی پیدا میکنه واسه بدخلقی ، مثلن بهم میگه اینکه چیز خوبی نیست، یه بویی میده ، دیشب هم که همین رو خوردیم یا باز هم جیگرو ترجیح میده. 

ازم میپرسه :" نمیتونی یه شب گوشت راسته با خودت بیاری ؟ واسه یکم تنوع . "

جواب میدم : " معلومه که میتونم. فیله دوست داری یا با استخوون؟"

بی اینکه درست بدونه جدی میگم یا سربه سرش میذارم، نگام میکنه. یه لایه دیگه اضافه میکنم :" میگم دلت روسبیف یا یه برش خوشگل جیگر گوساله نمیخواد ؟ جیگر گوساله هم بد نیست ... رودربایستی نکن ها. کافیه لب تر کنی. "


2 » 

کافیه یه نخ ماهیگیری رو بندازی تو آب ، بعد چند ثانیه ، چوب پنبه ی قلاب حتمن میره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن ، موضوع این نیست ، تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی. 

بیرون آب ، یکهو بهتر نفس میکشن ، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص میشن ، واسه همینه که راضی ان. بعدش میتونی هرکاری دلت خواست باهاشون بکنی ، ولشون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیکن یا خوشگل نیستن ، تنها چیزی که میخوان همینه. توقع زیادی ندارن. 

گاهی وقت ها، رد که میشم ، وا می ایستم با ماهیگیر ها گپ بزنم. واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم ، ازشون میپرسم :" وضع صید چطوره ؟ "

بهم جواب میدن " شکایتی نداریم. "

با یه نگاه به ته سطل هاشون ، همه چی رو میشه دید، شگفت آوره. خیلی از بیماری های پوستی ، لکه های قرمز، التهاب. بعضی هاشون یه چیزی مثل کچلی دارن و با لکه های بزرگی فلس هاشونو از دست دادن . تاول چرکی ، و چشم های همشون قرمز و خون گرفته. اشتها آور نیستن ، همین رو باید گفت ، ولی این کسی رو دلسرد نمیکنه ، هرجور فکر کنی ، صید فوق العاده ایه و هیشکی سخت نمیگیره. 



این کتاب در سال 2005 جایزه لیورانتر را دریافت کرده.

  • sina S.M

گرما می و ...

يكشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۳، ۰۵:۴۴ ب.ظ

بیاموزمت کیمیای سعادت 

              ز هم صحبت بد جدایی جدایی


کلن خیلی اهل شعر و شاعری نیستم ولی این رو هنگام مطالعه ادبیات برای امتحان خوندم و خوشم اومد. 

درس شانزدهم ادبیات دوم دبیرستان شروع جالبی دارد ، نویسنده از یکی از همکلاسی های دوران ابتدایی اش میگوید که هرگز کتاب و مداد با خودش نمی آورده چون میتوانست تمام مطالب را حفظ کند و استعداد های فراوانی داشت مثل خواندن انشای ارتجالی ( از روی ورق سفید و بدون فکر ، یک جورهایی فی البداهه ) یا مثلن نقاشی خیلی خوب ، یا آواز خوانی و مهارت در کشتی . 

اما افسوس که این هم کلاسی در ریاضی دچار مشکلات عدیده بود (!) و شاید همین درک کمرنگ او از منطق باعث سیاه بختی اش در آینده شد.

از آنجایی که خیلی آواز را خوب میخواند معلم قرآن همیشه به او میگفته سر زنگ قرائت قرآن برای کلاس آواز بخواند ، یک بار که مدیر از آن حوالی رد میشده می آید و به میرزا عباس ، همان معلم قرآن ، میگوید » این تلاوت قرآن نیست آواز خوانی است 

خسرو ، که نام همان پسر با استعداد بود شعری را خطاب به مدیر میگوید که معنی اش میشود : " شتر هم از شعر عرب لذت میبره تو دیگر چه حیوانی هستی که از آواز لذت نمیبری "

لابد کنجکاوید بدانید خود شعر چی بوده که معنی اش دو جمله فحش و بد و بیراه است ، شعر اصلی این بود » 

اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب

                            گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری


خسرو به علت ضعف شدید ریاضی نتوانست از کلاس ششم دبستان بیشتر درس بخواند .

عاقبت این میشه که آقا خسروی قصه بعد ها تریاکی میشه و همین آقای نویسنده یه روز اونو تو حالت خماری در حالی که مثل گدا ها بوده میبینه ، خسرو که هنوز طبع شاعریشو حفظ کرده بوده میگه : 

کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید

                         قضا همی بردش تا به سوی دانه و دام 


به نظرم عاقبت به خیری خیلی مهمه ، یعنی به جز پول زیاد ، شغل خوب و اینا باید از خدا عاقبت به خیری رو هم بخوایم ، هیچ کسی دوست نداره جای اون تاجر ابریشمی باشید که اعضای بدنش رو تکه تکه توی یک ساک پیدا کردن ! یا جای خسروی با استعداد که در آخر در پلاسی مندرس دار فانی را وداع گفت . 

تقدیر همون چیزیه که با خیلی از رفتار های نامربوط رقم میخوره ، شاید اگه خسرو اون روز توی کلاس قرائت قرآن شعر " اشتر به شعر عرب ... " نمیخوند و میگفت چشم و از اون به بعد قرآن قرائت میکرد ، نمیگم حتمن ولی به احتمال نزدیک به یقین عاقبتش به می و معشوقه و تریاک نمیکشید ، چون از همون بدو تولد میفهمید که وقتی بحث از قرآن و حرف خدا میشه دیگه نمیشه در اون موقع باز هم چهچهه بزنی . اگه میفهمید که یک مرزی میان عمل صالح و مطربی و به به گفتن بقیه وجود داره دیگه تریاکی نمیشد و میفهمید که مرزی میان لذت و سلامتی وجود داره و نمیشه همه چیزو با هم جمع بست ...


به هر حال نمیفهمم چرا آموزش و پرورش ناظرانی رو جهت اصلاح برخی متون درسی قرار نمیده ، اگر هم قرار میده فقط حواسشون هست یه وقت شخصیت دختر با شخصیت پسر یه جوری حرف نزنن که خودمونی باشه .

حواسشون نیست که نباید فضای مدارس شاهنشاهی رو اینقدر گل و بلبل و دارای کلاس قرائت قرآن نشون بدن . نمیفهمم چطور ممکنه یک مدرسه در اون سال ها کلاس قرآن داشته باشه در حالی که وقتی پدر من درباره ی روایت اصحاب کهف از معلمشون سوال میکنه اون بهش میگه خفه شو یا اجازه نمیدن دخترا با روسری وارد کلاس بشن .   

البته که مکاتبی برای قرائت قرآن بوده ولی مدرسه زمان شاهنشاهی و قرآن ؟ خیال نکنم .


  • sina S.M

داستان نویسی

شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۵۶ ب.ظ

در پایین سه متن را میبینید که از وبلاگ مینوکا انتخاب کردم و خوندنشون خالی از لطف نیست :

1 :

دوست داری داستان بنویسی و همه صدات بزنند آقا یا خانم داستان نویس؟ خیلی عالیه. تا به حال به ورزشکارها با دقت نگاه کردی؟ به نقاش ها چطور؟ به عکاس ها؟ به نوازندگان آلات موسیقی چی؟ بنظرت چی باعث میشه ما این افراد رو از هم تفکیک کنیم؟ بله درسته. رفتار و لوازمی که با خودشون حمل می کنند. اگر می خوای داستان نویس موفقی باشی، باید رفتارها و لوازم های خاصی داشته باشی. در رابطه با رفتار و عادت ها میشه به داشتن ساعتی مشخص برای تمرین اشاره کرد. پیشنهاد می کنم این زمان، دو بار در روز باشه. مثلا، 45 دقیقه بعد از اذان صبح و 30 دقیقه قبل از خواب. در مورد لوازم، باید این موارد رعایت بشه تا حس نویسنده بودن به شما دست بده. داشتن این حس برای ادامه راه خیلی مهمه. یک دفترچه یادداشت با یک مداد (و یا خودکار) باید بیست و چهار ساعته کنار دستتون باشه. حتی موقع خواب باید این دفترچه رو آماده بذارید بالای سرتون. دوم اینکه یک کیف (و یا یک کلاسور) مخصوص نوشته هاتون داشته باشید و مطلبتون رو اونجا نگاه دارید. رایانه، حس نویسنده بودن به شما نمیده. ازش اجتناب کنید و سعی کنید تا مرحله پایانی نوشتن داستانتون، ازش استفاده نکنید.

این مطلب متعلق به minooka.ir است. لطفا آن را بدون اجازه منتشر نکنید. (:


2 :

کسی که می خواد یک داستان نویس موفق بشه، باید به "گفتگو " خیلی اهمیت بده. بنظر شما من موقعی می تونم داستان نویس خوبی باشم که توی اتاقم میشینم و هر چی به ذهنم میاد می نویسم و یا موقعی که با مردم هستم و باهاشون گفت و گو می کنم؟ بدون شک، دومی خیلی گزینه بهتری هستش. حتی برای نوشتن داستان های تخیلی هم، باید از دنیای واقعی کمک بگیریم. پس، بخوای نخوای باید اهل حرف و بحث باشی. پیشنهاد من این هستش که خودمون رو عادت به گفت و گوهای کوتاه (پنج تا پانزده دقیقه ای) بدیم تا بتونیم با افراد بیشتری در ارتباط باشیم.

این مطلب متعلق به minooka.ir است. لطفا آن را بدون اجازه منتشر نکنید.

من خودم  با متن دوم خیلی هم عقیده نیستم ، گفتگو میتونه به هزارو یک راه بره ، یکی از بدی های گفتگو اینه که هر یک از طرفین وقت کافی برای فکر کردن روی حرفش نداره ، من خودم بار ها بعد از یک گفت و گو ، متوجه شدم چه حرف های پر بار تری میتونستم به شخص بگم ولی چون در اون لحظه باید جوابی میدادم که با تفکرات خودم هماهنگ باشه میبایست چیز دیگری که سریع به ذهنم میومد میگفتم . 

در ضمن سطح سواد افراد خیلی ملاک مهمی برای گفت گوست ، در کل  نمیشه همه جوره روی پر بار بودن یه گفتگو حساب کرد . البته شناخت شخصیت انسان ها و سر در اوردن از زندگی خصوصی شان حتمن میتونه کلی ایده داستان نویسی بده ولی خب باز هم هرکسی حاضر نیست از زندگی شخصیش بگه .

به نظرم مطالعه خیلی بیشتر از گفتگو موثره چون میدونیم کسی که این حرف ها رو میگه حتمن از منطق خوبی برخورداره که مطلبش چاپ شده و همینطور میشه تا حدی به زندگی شخصی نویسنده پی برد.

3 :

منظورم از داستان نویس حرفه ای کسی هستش که داستان می نویسه تا بفروشتش و پول در بیاره. داستان نویس غیر حرفه ای هم بنده هستم که فقط برای دل لامصب خودم می نویسم :)) واقعیتش اینه که اگر یکم دقیق بشیم، متوجه میشیم که در نفس کار هیچ فرقی نیست و هم داستان نویس حرفه ای و هم داستان نویس غیر حرفه ای باید تمام تلاش خودشون رو به کار بگیرند تا هر روز بهتر از دیروز بشند و از تمام امکاناتشون استفاده کنند. داستان نویس حرفه ای باید مسئولیت پذیر باشه و در قبال پولی که دریافت می کنه، اثر خوبی از خودش ارائه بده و داستان نویس غیر حرفه ای (همچون من) هم باید انقدر شعور داشته باشه که برای وقت نازنین خودش ارزش قائل باشه. خلاصه اینکه، من معتقد هستم تمام ایرانی ها و فارسی زبان ها باید دست به قلم باشند و مهارت داستان نویسی و نوشتاری خودشون رو ارتقا بدند. یادمون نره "ملت دست به اسلحه رو میشه از پا در آورد، اما ملت دست به قلم را خیر". 

این مطلب متعلق به minooka.ir است. لطفا آن را بدون اجازه منتشر نکنید.


فکر نکنم کسی بتونه از نویسندگی پول در بیاره و زندگیشو بگذرونه ، نمیگم چنین کسانی نیستند ولی انگشت شمارند ، مثل جی کی رولینگ نویسنده مجموعه مزخرف هری پاتر ولی خب مطمئن هستم اون هم کتابشو با هدف فروختن ننوشته . نویسنده اول باید عشق به نوشتن داشته باشه بعد توقع پول ! به هیچ وجه کسی نمیتونه به خاطر پول نویسنده بشه چون راه های بی نهایت راحت تری برای پول در آوردن هست که بازدهی بیشتری دارند


  • sina S.M

اشتباه

شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۰۷ ق.ظ
سبیل های درشتی داشت ، آقای جمالی را میگویم ، خیلی تو فاز ادبیات و شعر و اینا بود . 
ولی با تمام احترامی که نسبت بهش قائل بودم ، باید میگفتم هیچی از داستان نویسی حالیش نبود.
معلم زبان فارسی آدم روشن فکر از نوع منفی باف و یک جور هایی پوچ گرا بود . همیشه پس از زنگ بچه ها دورش حلقه میزدند تا افکار ممنوع و خطرناکش را بشنوند . 
اول فکر میکردی بچه ها خیلی مشتاق حرف هایش اند ، این برایم ترسناک بود. یک مشت بچه با تفکر صادق هدایت ! میتوانست چند برابر یک بمب اتمی خطرناک باشد .
اما واکنش ها بعد از رفتن آقای جمالی تازه شروع میشد .
» اه ، این چقدر با همه چی مخالفه !
» همه دنیا بگن ماست سفیده این میگه سیاهه !
» کمونیسته 
» پوچگرا 
» لائیک 

خوشم می آمد که دیگر صدای امثال آقای جمالی به گوش نمیرسد. آنها دیگر در چشم ما رنگ باخته اند.
یکبار متنی را بهش دادم ، گفتم نظرش را بگوید . نظرش این بود : " عالی بود ! فقط نمیشه شخصیت اول شخص بمیره و همچنان در حال روایت ماجرا باشه " 
بهش حق دادم ، نمیخواستم بگویم دنیای داستان نویسی به آن محدودی هم که فکر میکند نیست ، ولی خب فهمیدم وقتی اینرا گفته یعنی نظر بهتری نداشته.
حرفش را تایید کردم و رفتم ... 
یک سال گذشت ، او همچنان معلممان بود ، با آنکه گفته بود دیگر پایش را در هیچ دبیرستانی نمیگذارد . آن موقع دیگر فهمیدم حرف هایش فقط حرف است ، در دنیای واقعی انعکاس ندارند . درستش همین است ، شما تا وقتی چند بار تا مرز خفگی نروی نمیتوانی شنا یاد بگیری حال بیا هی تز بده که بله شنا کردن باید با اعتماد به نفس همراه باشد . 
آدم را یاد اینهایی می اندازد که توی کت و شلوار جیر ، پشت یک میز نشسته اند که رویش چند لیوان آب پرتقال است و دارند درباره ی تاکتیک های خوب فوتبال حرف میزنند ، در حالی که اگر زبانشان را بلد نباشی فکر میکنی دارند تبلیغ یک حزب را میکنند یا شاید نقشه ی طرح برداشتن تحریم ! 
این آدم ها خونشان با سیاست آمیخته شده ، باید سیاسی حرف بزنند باید شق و رق و از دید عالم کل حرف بزنند در حالی که در عمل طور دیگری میشود .... اینها نمیدانم چه میخواهند ، شاید عقده ی حرف زدن در جمع را دارند . 
وقتی یکسال گذشت من رفتم و گفتم میخواهم یکی از متن هایم را برایش ایمیل کنم تا نظرش را بگوید . ایمیلش را داد . دو هفته طول کشید . وقتی دیدمش گفتم پس چی شد ؟ 
محکم زد به پیشانی اش که " ای وای یادم رفت " 
شماره موبایلش را داد حفظ کنم تا پیغام بدهم تا یادش بیاورم که برود ایمیلش را چک کند .
مکافاتی بود ها . . . 
چند وقت که گذشت دیدم باز هم خبری نشد . دیگر بیخیال ماجرا شدم ، تا اینکه یکبار در راهرو مرا صدا زد . نفهمیدم کیست ، از کنارش رد شدم ، بعد دیدم همه دارند مرا صدا میکنند . عجب آبرویش را ریخته بودم . گفت : کلن هرکی صدات زد اینجوری در میری ؟

گفت : چرا پیغام ندادی ؟ 
گفتم یکبار دیگه شمارتون رو بدید ، شاید اشتباه حفظ کردم 
که دیدم گفت : نع !
خیلی تیز در رفت ... دیگر کاری به هم نداشتیم . عجب استعداد میسوزاند این که دائم گله میکرد از وضع مطالعه @
  • sina S.M

امکانات مفت

جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۱۸ ب.ظ

آقای عزیز پور خاص ترین پرسنل بود ، بقیه پرسنل لحجه ای غیر قابل فهم داشتند ، آنهایی که از دو کیلومتری معلوم است از طبقات اجتماعی دیگری هستند. ولی آقای عزیز پور اعجوبه بود . قیافه اش همانی بود که من همیشه از رستم در ذهن داشتم ، ریش های مرتب و پر پشت ، موهای بلند و صاف ، چشمانی بس ایرانی و لحجه ای شهرستانی و دیکته وار. 


معلوم است زندگی سختی داشته و دارد و خواست خودش نبود که بیاید در بخش آبدارخانه مدرسه . 

امروز داشتم توی حیاط پلی کپی ای را الکی میخواندم که دیدم دارد می آید .

 از کنارم که گذشت گفت : درس میخوانی ؟ نه ؟ آفرین ، تو این هوای آزاد باید درس خوند . من خودم میرفتم تو جنگل و تو سکوت درس میخوندم ...


اولین چیزی که آمد توی ذهنم این بود : مگر تو هم درس میخواندی ؟ 

ولی چیزی که پرسیدم این بود : تو جنگل حیوون نبود ؟ 

- چرا روباه بود ولی با من که کاری نداشتن . 

گفتم : چند سالتون بود ؟ 

- واسه دیپلم میخوندم سال 71 .

گفت : صبح زود بعد از نماز خیلی برای درس خوبه .

به یک بخش از پلی کپی اشاره کرد و گفت :

-این جمله سریع میره تو ذهنت.


شوک وجودم را فرا گرفته بود ، چرا چنین مرد آرامی ... ؟

رفت به سمت دستشویی ها تا طی را خیس کند .


امکانات مفت و مجانی که برای من و امثال من فراهم شده چقدر میتونه برای بقیه مثل یک رویای دست نیافتنی باشه. چرا باید در این وضعیت باشم ؟ چرا در یک خانواده ی روستایی به دنیا نیامدم ؟ چرا باید از همان ابتدا در ناز و نعمت باشم ؟ همه اش خواست خدا بود ولی یکم نامردیه اگه از این امکانات برای هدف والایی تلاش نکنم ... هدفی که نتیجه خوبی برای همه داشته باشه نه فقط برای خودم.

  • sina S.M

جراحی

چهارشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۳، ۱۰:۰۱ ب.ظ

دکتر یا شاید بهتر است بگویم جلاد داشت با خشونت تمام دفترچه اش را ورق میزد . 

زن چاق ، غبغبش را خاراند ، او خیلی چاق بود ، و بی پول » نمیدانم چرا این کار رو میکنید ولی فکر نکنم ... 

نگاهی به اطرافش انداخت ، کله ی یک " موس " بر روی دیوار بود ، زبانش به طرز چندش آوری بیرون بود .

 حرفش را ادامه داد » به خاطر پول باشه.

دکتر پوزخندی زد و گفت » این کلینیک برای علم ساخته شده.

گفت » میخواهید داستانش را بدانید ؟ 

زن چاق گفت » چه داستانی ؟ این کله فقط یک تاکسی درمیه و نه چیز دیگه !

دکتر به دماغش چین انداخت و گفت » تاکسی درمی ؟ نه هرگز ! من مخالف شدید تاکسی درمی هستم .

- اوه ، خوشحالم که شما از طرفداران محیط زیست هستید . ولی این مجسمه خیلی واقعی است ، زبانش خیلی ...

دکتر قهقهه ی ترسناکی سر داد . چاقی اش او را ترسناک تر کرده بود ، در آن اتاق نیمه تاریک ، هیکل بزرگش بر روی صندلی چرخ دار زهوار در رفته اش تکان میخورد و صدای جیر جیر رعب آوری ایجاد میکرد . 

زن فهمید که چقدر اشتباه میکرده ، این موجود چگونه میتواند از طرفداران محیط زیست باشد ، در حالی که او یک دکتر جراحی بدون بیهوشی بود . 

وقتی خنده های وحشیانه دکتر تمام شد ، متوجه شد مریضش دارد سعی میکند خودش را از مبل راحتی جدا کند . 

- خواهش میکنم صبر کنید خانم داوسون . از شما معذرت میخوام ، خیلی وقت بود که نخندیده بودم .

خانم داوسون هیکل سنگینش را دوباره روی مبل رها کرد ، موجود مهربان و ساده ای بود ، با یک معذرت خواهی آرام میگرفت .

خانم داوسون گفت » خب نگفتید چرا خندیدید ...

- از اینکه فکر میکنید من حامی حیوانات ام و این کله ی " موس " مجسمه است ! قضیه 180 درجه فرق دارد خانم . 

خانم داوسون با ترس گفت » منظورتان چیست ؟ مجسمه نیست ؟ تاکسی درمی هم نیست ؟

- در واقع نیمه گندیده است خانم داوسون . یک هفته ای است که شکار شده ... 

دکتر وقتی دید خانم داوسون حالش بد نشد ، با اشتیاق ادامه داد » هنوز خون در رگ هایش هست ، او را به روش F0 فریز کرده ایم .


خانم داوسون نتوانست جلوی خودش را بگیرد و دست های گوشتالویش را محکم به هم کوبید ، مدتی طول کشید که دکتر بفهمد عملی که خانم داوسون انجام میدهد همان دست زدن است ! 

آنها مانند دو دوست قدیمی بودند ، با وجه اشتراک های زیاد ، مثل چاقی ، ترد شدن از جامعه ولی به دلایل کاملن مختلف ، خانم داوسون ده ها سال پیش یک مدل لباس بوده ، از ابتدا پولی را پس انداز کرده و به مرخصی بلند مدتی میرود ،وقتی باز میگردد به علت افزایش وزن کارش را از دست میدهد ، افسرده میشود ، میخورد ، میخورد و میخورد 


آقای دکتر ولی دانشجوی زیرکی بود ، او به علت روش های پزشکی ترسناکی که داشت از جامعه ترد شد . . . 

هر دو آنها اکنون در اتاق نیمه تاریک ، در حالی که سایه ی کله ی یخ زده ی یک " موس " بر آنها افتاده بود ، گرم مشغول گفتگو بودند. سرانجام خانم داوسون گفت » خب دکتر نمیخواهید درمان را آغاز کنید ؟ ؟ ؟ 


دکتر میخواست جراحی بدون بیهوشی را بر رویش انجام دهد ، اتفاقی که می افتاد این بود که پس از جراحی بخشی از حافظه ی خانم داوسون که در حین عمل ، درد ها را ضبط میکرد را از بین میبرد ...


آنها وقتی به سمت اتاق عمل میرفتند ، دکتر کیف سیاه رنگ که در آن انواع ابزار آلات مخوف بود با خود برداشت ، در میان راهرو دکتر ناگهان ایستاد ...

- مطمئن هستید ؟ هیچ میدانید چقدر زجر میکشید ؟ 

- بله آقای دکتر ، من پول کافی برای جراحی پیشرفته را ندارم ، در ضمن مگر نگفتید که به زودی از ذهنم پاک میشود ؟ انگار که یک کابوس بوده . 


دکتر ابروانش را بالا انداخت و گفت » بسیار خب ، شما تا نیم ساعت دیگر در اتاق خواب خودتان بیدار میشوید بدون آنکه حتی بیاد داشته باشید که آن کله ی موس را دیده باشید .


هر دو آنها نگاهشان به هم دوخته شد . دکتر فکر کرد " احمق ! تو دیگر مرا نخواهی دید "

  • sina S.M