یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

موج عظیم کاناگاوا

همیشه دلم میخواست زندگی ام چیز دیگری باشد . 


هیچ وقت نتوانستم پدر با فرهنگی را تجربه کنم که آزاد اندیش و دموکرات است . از آن پدر های غربی که چای مینوشند و حتی سیگار میکشند . اما خوش اخلاقند . با زنشان مهربان اند و روزنامه میخوانند و کتاب های غیر درسی مطالعه میکنند . از فلسفه حالیشان است و کلا نمونه انسان کامل اند . 


اما پدر من همچین آدمی نیست . جایگاهش در خیلی از موارد از آن پدر ایده آل بالاتر است . ولی واقعا آن شخص باشعوری نیست که من از یک پدر ایده آل انتظار دارم . سیگار نمیکشد ولی دیالکتیک نیست . سوادش بالاست ولی مطالعه ندارد . بخشنده است ولی با زنش خوب رفتار نمیکند . 


اما از مقوله پدر هم بیرون بیاییم . خانواده ما آن چیزی نیست که در رویاهایم از یک خانواده خوب تصور میکنم . 


همیشه دلم میخواست شب ها که همه بیداریم . یک نفر قهوه بار بگذارد . بعد همه در سکوت مطالعه کنیم . 


عاقبت اما چیزی متفاوت از آب در می آید . شب ها ساعت ۱ ، پدر اخبار سیاسی را بلند بلند میخواند . مادر این طرف و آنطرف میرود و در نصفه شب لباس های لباس شویی را جمع و جور میکند . خواهر در موبایلش یواشکی با غریبه ها چت میکند و برادر ۱۲ ساله ام پای تلفن داد و بیداد میکند و با یک مشتری سر فروش اسباب بازی چک و چانه میزند . 


و من هم به قفسه کتاب هایم که سالهاست نو مانده اند نگاه میکنم و در بهترین حالت توی اینستاگرام هر ۵ دقیقه چک میکنم که چند نفر عکس قالی ام را لایک کرده اند . و بینشان دختر خوشگل هم هست یا نه . 


زندگی فلاکت بار شده . خیلی وقت است که نمیدانیم زندگی با سرعتی باور نکردنی به شکلی فلاکت بار در آمده . 


دیروز به رستوران رفتیم . سر چند کاسه سوپ دعوا میشود . برادرم قهر کرده و سوپش را نمیخورد. بابا میگوید تقصیر مادرتان است که کم سوپ سفارش داد . مامان آتشی میشود و میگوید از این به بعد خودتان سفارش غذایتان را بدهید . 

خواهرم میگوید عرضه ندارید یک بار به رستوران بیایید و دعوایتان نشود . راست میگوید . حرف های آزادی طلبانه ی خواهرم زیر متلک ها و حرص خوردن های پدر و مادرم جایشان را به بغض میدهند. بغض هایی که فقط گاهی در خلوت ازشان حرف میزند . کافی است در وسط یک دعوا خواهرم از خود دعوا انتقاد کند . در آن صورت پدر و مادر لحظه ای آتش بس کرده و هر دو علیه خواهر ، متحد میشوند .  از هویت دعوایشان دفاع میکنند . و یک جور هایی میگویند : خفه شو و بذار دعوایمان را بکنیم . 



و من در حالی که هدفون گوشم است به زینب در آبادان پیام میدهم : " ببخشید توی رستورانم نمیتونم زود جواب بدهم " و زینب میگوید نوش جان . و آن استیکر مسخره را میفرستد. 

متوجه میشوم بابا بد نگاه میکند . گوشی را کناری میگذارم و سوپ را میخورم .

حس میکنم زندگی ام همچون فرد معلولی در سایه خانواده کمر خم کرده . و هنوز میدانم اگر این سایه برداشته شود زندگی در برابر پرتوی خورشید پودر میشود . با خودم فکر میکنم این عدم هماهنگی و فلاکت در اروپا چه شکلی به خودش میگیرد ؟ 


از هر زاویه ای به خانواده نگاه میکنم میبینم یک جای کار میلنگد . تمام لحظات خوشی ما زمانی است که کنار هم نیستیم . همیشه از تعطیلات و اخر هفته ها بدم می آید . این یعنی قرار است بیشتر پیش هم باشیم و بیشتر دعوا کنیم . دعوا ... ما با دعوا زنده ایم . درس میدهیم و درس میگیریم . 

sina S.M

داااااستان

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
sina S.M

داستان جدید

داستانی که میخوام بذارم در پست رمز دار میاد . 

علت های متعددی داره اینکار ولی اصلیش اینه که میخوام داستانو در محافل عمومی هم بخونم و خب نمیخوام کسی با سرچ جملات داستان به این وبلاگ برسه . 


از طرفی هم نمیخوام افراد ناشناس و کپر به داستانم دست رسی داشته باشند.


داستان درباره بحران گرمای خوزستانه .

و اینکه محتوای خون آلود و چندش نداره ^_^ برای همه سنین و همه جنسیت ها مجاز و حلاله :) شاید از موضوعش و بومی بودنش فکر کنید داستان کسالت اوریه ولی شرط میبندم اینطور نیست. البته هر داستانی ضعف هایی داره .


امیدوارم بخونید و نظر بدین . 


برو بچزی که میخوان داستانو بخونن لطفا برای این پست کامنت بذارند . 


کامنت های این پست عمومی نمیشوند . 



sina S.M
۱ نظر

خدافظ پریساتیس :/

چرا اینقد یهویی ؟

امروز سر کلاس زبان خسته بودم چون ۶ صبح خوابیده بودم و ۱۱ پاشده بودم 

سر کلاس استاد گفت سینا واتز رانگ ویث یو

برام عجیبه ! یعنی من به حدی از اجتماعی بودن رسیده ام که وقتی کم حرف میزنم بقیه متوجه میشن ؟؟ این یه پوئن مثبته 😉 

کلاس آنطور که فکر میکردم عذاب اور پیش نرفت . ادرس اینستامو قرار شد بگم بهشون . و اینکه تونستم با پسره که همسن منه ولی ترم چهاره هم گروه بشم . پسر خوبیه . خیلی خوشم میاد ازش . میدونی چرا ؟ چون کم حرفه . همیشه هر کلاسی میرفتم من کم حرف ترین ادم بودم ولی اینجا یک پسر به طور کامل کم حرف کم حرفه ! 😂 این چنان به من قوت قلب میده که اصلا فکر میکنم پادشاه کلاس منم . 

میمون طبق معمول رفت رو اعصابم . مثلا قرار شد هرکی بگه شغل مورد علاقش چیه . هرکی یه چیزی گفت . یکی گفت روانشناس یکی گفت فضانورد .. 

ولی میمون میدونی چی گفت ؟ گفت شغل رویایی من چرت زدنه ! 

بعد تیچر گفت : خب پول از کجا میاری ؟ 

گفت : اول از خانواده . بعدم شوهر .. 

یعنی اگر کسی اونجا نبود از پنجره پرتش میکردم بیرون . بعد دستامو به هم میزدم که و ژست میگرفتم و میگفتم : بحران ۲۰۱۷ رو حل کردم .. 



sina S.M
۰ نظر

بیشعور نباشیم ۲


تصویر اولی مربوط به دیشبه و دومی مربوط به همین امروز . 

این اخرین پستی هست که درباره این موضوعه . و واقعا قرار نیست ادامه بدم 

برخلاف قضیه پرتقال که هیچ وقت تموم نشد . 😂 البته خب ابعاد فاجعه یکم فرق داره منطقیه !


خب میدونم خیلی از شما ها هستید که ازین پست من بدتون میاد . به خاطر اینه که درکی از این جور موقعیت ها ندارید . اکثرا هم دخترید . 


خب معلومه منم دختر بودم تو هر وبی وارد‌ میشدم تاجی از گل بر سرم میذاشتن و یه چقدر جالب پای پستا مینوشتم و طرف کلی قربون صدقم میرفت و میگفت : عسیسم ممنون که اومدی ! 


خب اره ! برای همین برای خودتون پیش نیومده این مسائل و درکی ندارین ازینکه به یه وبلاگ داستان نویسی میری و یه کامنت طولانی میدی و کامنتتو میخورن و یه آبم روش . بله خب وقتی درک از موقعیت ندارید لطفا اظهار تنفر نکنید ازین کار من . گناه من این بود که فقط آنچه بر سرم اومد رو ذکر کردم چون موضوعات دیگه به ذهنم نرسید که پست کنم و اکثرا موضوعات شخصی اند . این موضوعم به نوعی شخصیه . ولی از اون نوع که من دلم خواسته تو وبلاگم نشر بدم ... 


خب دیگه روضه خونی بسته 😁


وبلاگ این شخص خبیث رو هم میذارم اینجا که برید اگر خواسایت متنهای زیباشو ببینید و این تناقضی که با اخلاق گند و قرون وسطاییش داره رو به عینه شاهد باشید ... 


همانا که مسافری بر ماشین زمانی و از قلب قرون وسطی به تهران آمده ای ... امیدوارم به زودی به دیار خودت بازگردی و ریختت را نبینیم 😂 


delamah.blog.ir










sina S.M
۸ نظر

شعورم خوب چیزیه !

به طرف یه کامنت دادم پستتون جالب بود ... 


بعد ۶ تا نظر قبل من و ۶ تا نظر بعدیشو جواب داده فقط نظر منو بی جواب گذاشته ! حالا اینو گفتم رو حساب اینکه من دفعه اولمه و اینا 

من خودم اگه یکی بار اولش باشه اومده باشه وبم یه خوشامد بهش میگم . حالا بگذریم نمیخوام مقایسه کنم . حرکت های بعدیش بود که زشت بود

ازونطرف به یه پست دیگش هم یه کامنت طولانی فرستادم و کلی بهش توصیه کردم که آره تابستون که شروع شد برو فلان کلاسو این حرفا 


بعد این کامنتم بالکل پاک کرده . 


ازش پرسیدم مشکل اون کامنت چی بود ؟ آیا حرف بدی زدم توش ؟؟ 

اونو جواب نداده هیچ یه پستم بعدش گذاشته . 

آخه نفهم تر از اینم مگه داریم ؟؟ 

اگر جوابی دریافت نکردم حتما حتما آدرس وبشو به همراه اسکرین شاتی اط کامنت آخری که براش فرستادم میذارم اینجا تا اگر خواننده اش هستید لاقل بدونید با چه ادمی طرفید . اگرم دشمن منید خب یه دوست پیدا میکنید و میتونید برید تو پرو پاچش ..


sina S.M
۹ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان