یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

پست جدید



اگر خیلی خوش شانس باشم ماهی یکبار یه ترک پیدا میکنم که تاثیر باور نکردنی ای روم میذاره. همون موقعست که میگم باید احساسمو در مورد اون لعنتی بنویسم. 


از ساوند کلاود این تیکه رو پیدا کردم. احتمالا خیلی معمولیه. معمولی تر از اونی که آدم بخواد جدی جدی بهش گوش بده و متوجه رمز و راز هاش بشه. . . 


 همینجور توی لیست آهنگایی بود که لایک کرده بودم. بعد موقع نقاشی بود و این داشت پخش میشد. که یه لحظه یقمه ام رو گرفت. اونجایی که صدای انسان وار پخش میشه. ریتمش شبیه به ریتم نفس های آخر یه ماهیه که از آب بیرون افتاده و با همون ریتم داره هوا رو میبلعه. در کنار بیت های عجیب و غریب کنارش یه ترکیب خیلی وحشتناک رو بوجود اورده. منظورم از وحشتناک به معنی غیر قابل تحمل نیست. بلکه وحشتناک از جنبه ی اینکه نمیتونی هیچ احساس دقیقی رو براش پیدا کنی که بشه بهش مرتبط کرد. برام مثل معجونی از شادی و خوشحالی ناشی از بیخیالیه. ولی این بیخیالی ریشه در افسردگی و پوچی میتونه داشته باشه و این معجون غم و شادیه که منو میلرزونه. رعشه ی شعف و ناامیدی و وحشت و لذت . یه چیز آخر الزمانی ... 


نمیدونم چه چیزی منو به این آهنگ ربط داده. چه حس یا تجربه ای باعث میشه که از این آهنگ خوشم بیاد. به هیچ وجه شبیه آهنگ هایی که به طور معمول گوش میدم نداره. من اصلا خودمم نمیدونم به طور معمول چی گوش میدم. انقدر از همه چی بدم میاد که کمتر آهنگی رو واقعا میتونم تحمل کنم. .. این آهنگ رو هم مطمئنم بعد از چهارصد یا پانصد بار گوش دادن به زباله دانی پلی لیستم بندازم ... ولی میخوام تا میشه ازش لذت ببرم. ... استفاده بهینه ! 

شاید تجاربی که توی این یک سال داشتم. شاید نقاشی ای که اون موقع میکشیدم. شاید حس عجیب و غریب سه زبانه بودن. شاید هیچ کدوم اینها نیست ... شاید ذهن من دنبال یه تکیه گاه بود و حالا این آهنگو تکیه گاه خودش قرار داده و هرچه بیشتر میگذره به بت بودن این آهنگ اضافه میکنه . 




Samuel Truth - Mercury 

https://soundcloud.com/ksed-1/samuel-truth-rise-04-mercury


sina S.M
۰ نظر

اینبار به فارسی مینویسم

انقدر به فارسی کم نوشته ام که خواستم پیش پایتان یک داستان رو ویرایش کنم واقعا دیدم نمیتونم ! مجبور شدم همون لابلای جمله ها کلمه بچپونم ولی مثلا میخواستم جمله جدید بنویسم قشنگ یه حسی بهم میگفت این جمله ای که نوشتی به درد نمیخوره !



حالا اونو ولش کن. اومدم بنویسم چون فقط فکر میکنم نوشتن حالمو خوب میکنه. خوب که کلمه کلی گرایانه ایه . در واقع الان بد نیستم ولی همون حس مسخره ای رو دارم که هر وقت به یه نفر علاقه مند میشم درونم بوجود میاد. یه جور جوش و خروش و وسواس الکی و سوالای بچگانه ای که از خودم میپرسم : 


 چرا بیشتر باهاش حرف نزدی  ؟ چرا بیشتر پیشش نموندی ؟ چرا عین احمقا رفتار کردی ؟ چرا گذاشتی یه نفر سوم بیاد و گند بزنه به مکالمه پر آب و تابتون ؟ چرا انقدر صبر نداری ؟ چرا هنوز دلت براش تنگ شده ؟ 

آره این سوال آخری کاملا آدمو میبره به این سمت که نکنه عاشق شدی یا هرچی . در واقع باید بگم عشق نیست ولی یه حس : "خاک تو سرت که نمیتونی به این آدم همون قدر که میخواد نزدیک بشی." عه. 


متاسفانه به قدری به دنیای مجازی و عادت کردم که الان واقعا زجر میکشم با این آدم که هیچی از قواعد دنیای مجازی با خبر نیست در ارتباطم. نه منظورم این نیست که سین کنه و جواب نده. منظورم اینه که " دکمه ایگنور مسنجر فیس بوک رو بزنه " و در عین حال رو در رو بهم بگه که براش چیزی رو ارسال کنم . 


بیخیال ! خرفام خیلی مسخره تر از اونه که بشه ادامش رو هم زد. :) 

(پولیتیکال کورکت کی بودی !!) 



sina S.M
۲ نظر

نخوانید. :)

بعد از مدتی ، نمیخواستم بنویسم. هیچ وقت دلم نمیخواست بنویسم، منظورم در این وبلاگ . یک جورهایی آلوده است. آلوده به تصورات منفی. آلوده به کامنت های خصوصی دوستان نزدیکم که میگویند : بس است بس است ! عین بقیه باش. 

آلوده به آدم هایی که بدون اینکه کاری باهاشان داشته باشم آمدند به زندگی ام. سرک کشیدند و دیدند این پسرک عجیب که این پست های عجیب را مینویسد کیست و بعد دمشان را گذاشتند روی کولشان و رفتند. 

و وقتی در مورد آنها در پست هایم حرف زدند شاکی شدند و فکر کردند جرم کرده ام. در حالی که من همیشه اطرافیانم را توصیف کرده ام. به هر شیوه ای که دلم میخواست. اگر نمیخواهید در پست ها باشید. فاصله تان را حفظ کنید. آشغال ها ! همین :) 


فکر میکنم اعتماد به نفسم اندکی برگشت. میخواستم کمی بیشتر در وبلاگ بنویسم. ولی هربار آمدم بنویسم. در مورد خود وبلاگ و ساختارش شد. این وبلاگ را به قدری باد کرده ام که حالا نمیتوانم یک پست خشک و خالی و بی غرض در مورد زندگی ام بنویسم ، بدون آنکه خود وبلاگ را مورد اشاره قرار دهم.


میخواهم درباره این یکسال بگویم. یکسال خاک اروپا را خوردن یک سال هوای اسکاندیناوی را استشمام کردن. یک سال بودن در محیطی که همه در ایران میگویند : " حالا اونجا هم پخی نیست " یک سال در آرزو هایم زندگی کردن .... یکسال نبودن در تهران خراب شده .  

و پست هایی که نوشته نشد. در مورد حرف هایی که به جای اینکه به ذهن کثیف مخاطب های زورگو و احمقی که در ایران فراوانند ریخته شوند ، در دلم ریخته شد. حرف هایی که در چت های تلگرام گم شد. برون ریزی هایی که بر کف جاده ریخته شد. به جای اینکه نوشته شوند در گوش خارجی ها بلغور شد. آن هم نه به زبان فارسی. بلکه به زبان انگلیسی یا زبان همین کشور. 

طولی نکشید ، منظورم در دو سه ماه اول اقامتم در اسکاندیناوی است. طولی نکشید که فهمیدم چقدر این آدم ها بهتر از مایند. چقدر آزادی شان غیر قابل تصور هست . چقدر دموکرات ترند . چقدر سرشان توی کون همدیگر نیست. چقدر کم قضاوت میکنند و چقدر دیر بهشان برمیخورد. 

چقدر به بچه هایشان اجازه میدهند در کف جاده خودشان را بمالند، چیزی که تو ایران اگر شاهدش بودم حتما یک توسری به سر آن بچه همراهش بود. آنقدر به اختلاف ها عادت کرده ام که گاهی به خودم می آیم و به اولین چیزی که نگاه میکنم نشانی از تمدن و پیشرفت را میبینم. چیزی که در اینجا هست و در ایران نیست. بروشور هایی در مترو که خبر از کتاب های رایگان در یک اپلیکیشن محبوب را میدهند. روزنامه های رایگان که هر روز صبح در قطار ها پخش میشود. انواع و اقسام میتینگ ها و برنامه های فرهنگی در کتابخانه های سرتاسر کشور 

 جلسه ی تاریخ خوانی رایگان در کتابخانه. همه آدم های سن بالایند. مردی که حرف میزند درباره ی تاریخ سیاسی آلمان پس از جنگ جهانی اول حرف میزند. ولی وسط حرفهایش اسم هیتلر را می آورد همه آه میکشند ، انگار که اسمی نفرین شده آمده. انگار که نباید آنجا باشد. نمیدانم چرا هر وقت این جلسه تاریخ خوانی به ورژن ایرانی اش را تصور میکنم خنده ام میگیرد. 

یعنی میدانم چرا. ولی نمیدانم چرا را برای این گفتم که ساختار زبان فارسی انقدر پیچیده و بی در و پیکر هست که گاهی مجبوری برای اینکه روی چیزی تاکید کنی بگویی : نمیدانم چرا .. 
مثل وقتی که میخواهی خیلی چیز های دیگر را بگویی ولی جمله ای که از دهانت می آید تقریبا مخالف چیزی هست که در ذهنت داری . 
" نه ! لازم نیست " (در حالی که لازم بوده ولی فقط یک تعارف زده ای که مثل زالو از کودکی به خوره ی رفتار و کردارت افتاده)
 " خواهش میکنم ". (در حالی که منظورت فقط این بود که تشکرش را بی جواب نگذاری)
 " قربانت بشوم " (در حالی که فقط میخواهی بگویی که دشمنش نیستی ! نه اینکه حاضری بخاطر او خودت را قربانی کنی ) و
 " شما " . ( در حالی که آدمی که باهاش حرف میزنی یک نفر بیشتر نیست . )


داشتم میگفتم. ورژن ایرانی این جلسه تاریخ خوانی. 
اولا که ترکیب " کتابخانه ساعت 8 شب " در ایران چیزی جز یک جوک افسرده کننده نیست. بگوییم : آپارتمان تنگ و تاریکی در گوشه ای در شمال تهران نزدیک جایی که پولدار ها بستنی های خفن میخورند ... از پله های تنگ بالا میروی و میرسی به اتاقی . اکثر افراد داخل اتاق خانم های 30 الی 40 سال هستند . نه یک پیرمرد نه یک پیرزن. چند تایی جوان هم بینشان هست که تیپ زده اند و میدانی برای هرکاری به اینجا آمده اند به جز گوش دادن به تاریخ. 

تا همین جایش هم خیلی چیز خوبی هست. لاقل یک وجه تشابه ای که با مدل اروپایی دارد این است که رایگان است و نیاز به پرداخت بلیط ندارد. و خب همین قضیه به این منجر میشود که اصلا تاریخ دان به جلسه نیاید چون فکر میکرده قرار است پول خوبی به جیب بزند . مگرنه برای چه باید محض رضای خدا از آن سر تهران توی این ترافیک بکوبد و بیاید تاریخ خوانی کند ؟ 



sina S.M
۳ نظر

دیس شت ایز دوپ

رپ فرانسوی ای که از دیروز کل ذهنم را به خودش مشغول کرده. میروم توی کامنت های یوتیوب همه اش فرانسوی است و اون دو سه تایی که انگلیسی هستند میگویند با اینکه هیچی اش را نفهمیدند ولی به شدت تحت تاثیر قرار گرفتند ! 


خیلی مدت هست که می خواهم چیزی بنویسم . شده اینجا یا توی دفتر خاطرات خودم . ولی ... هیچ وقت فرصت نمیشود. 

دیروز اعصابم خراب بود. به دختری که چند وقتی بود میشناختم پیام داده بودم و جوابی نگرفته بودم . امروز وسط آهنگ فرانسوی بودم که جواب داد. جواب داد که اونقدری انرژی اضافه ندارد که صرف اینکار ها کند و اکانتش را برای این داده بود که و اگر سوال داشتم بپرسم نه اینکه راه و روش دوستی پیش بگیرم. 
با احترام جوابش را دادم جوری که از خودم تعجب کردم ! 
معمولش این بود که یک تیکه ای بهش بندازم و بگویم گمشو بابا. ولی خب آن بخش از ذهنم بهم میگفت : همینکه با احترام جواب داده یعنی تو ام باید با احترام جواب بدی. 

از همه مهمتر اینکه طرف را گاهی یکبار میبینم توی محیط فیزیکی و خوب سری بعدی که چشم تو چشم میشویم ممکنه خیلی زجر آور از آب در بیاد اگه دلچرکی مجازی از هم داشته باشیم. 


بهش میگویم که همه چیز اوکی هست و ببخشید اگه مزاحمت پیش اوردم. 

و بعد روز میگذرد و شب میشود. آهنگ فرانسوی توی گوشم هست. کسایی که اینستا را دارند میدانند که پست آخرم درباره یک دختر فرانسوی هست. و این آهنگ رو به واسطه اون دختر پیدا کردم. دختر ادعا میکرد که توسط یک گروه رپر مورد تهدید و ازار قرار داره. ازش خواستم اسم رپر رو بگه . و وقتی اسمش رو سرچ کردم و دیدم در سطح و جایگاه خودش معروفه . و اینکه عاشق یکی از اهنگ هاش شدم . 

آهنگ BRULE  خیلی خوب بود ولی به خوبیه این یکی نبود . دومی خیلی دوپ هم هست لامصب. دوپ در اینجا یعنی خفن و بیشتر برای مواد مخدر به کار میره ولی خب برای رپ ها هم زیاد میگن . 


فکر کردم پست طولانی ای میشه. الان مثل خودنویسی هستم که مدت هاست ننوشته و جوهرش خشک شده و باید یکم موتورش راه بیفته تا بنویسه. 

الان آدامس مزخرفی توی دهنمه . امروز 4 نوامبره. و دقیقا یک سال و دو سه روزه که در خاک اروپا بسر میبرم. دارم حس میکنم شخص مهمی هستم که قراره بعدا دربارش توی کتاب دبستان بچه ها بنویسنن . مثلا شیخ سینای فلانی . در سفری که به اروپا داشت دنیا رو از زاویه دیگه ای دید و اینها . (واقعا مگه تو کتابامون نمینوشتن مولوی مثلا یه ماه رفت ترکیه بعد کلی به تجربیاتش اضافه شد . خخخخخخخخخخ) 


دروغگوی سال : ف ع . 

بهش گفتم : بلاکت میکنم ولی موقت ! آزمایشیه . لطفا ناراحت نشو / 

ف ع جواب داد : اوکی حله. ناراحت نمیشوم.

بعد بلاکش میکنم. 

پنج دقیقه بعد : ف ع بلاک میکند. 

دو روز میگذرد. بهش از طریق وبلاگ میگویم که دستش درد نکند.

جواب نمیدهد. چون میداند که جوابی ندارد . و خودش ناراحت میشود بدون اینکه خودش بداند. 



این آهنگ دوپ خیلی اونجاش که ولد (با عینک آفتابی) میاد وسط عالیه. اون تیکه های اولش داره یه همچین چیزی میگه که یعنی اره توی پارتی یه همبرگر بالا اوردم و اینا 

بعد برگر رو به فرانسوی یه جوری میگه انگار ما به فارسی میگیم "باقلوا !" یعنی همچین روون از زبونش سر میخوره . 

برگر به فرانسوی میشه " بقگق " من دو بار سعی کردم به همون روونی بگم که خواننده میگه ، حس لال ها بهم دست داد و حس کردم گلوم تومور در اورده . 

 
قشنگ الان اگه یه آدمی که فرانسوی باشه منو ببینه میگه : داداش داری اشتباه میزنی . این بخش رپ رو بهش توجه میکنی چون تنها قسمتیشه که میفهمی ! 


آره آقا من داغون ! تو خوب ! بشین تو اون لونت . فرانسه که فعلا بهش ریده شده با اون حجم مهاجرایی که از آفریقا اومدن و کارتون خواب وار کل پاریس رو به چنگ خودشون گرفتن . البته خب تقصیر خود فرانسه بود که رفت آفریقا رو تصرف کرد و الان بیشتر کشورای آفریقایی فرانسوی زبانن و خب وقتی میفهمن یه کشور اروپایی هست که زبون اونا رو صحبت میکنه چرا نرن ؟! :))))))))






همه دارن هاوس اف کارت رو فصل جدیدشو میبینن من تازه فصل دومم. خب بگذریم که کلا تا همینجاشم خیلی جاهاشو نفهمیدم (نه تنها باید کلی از ساز و کارهای سیاسی آمریکا سر در بیاری بلکه باید کلی هم لغت حروم زاده بلد باشی که البته خب خیلی به درد من میخوره حالا شاید به درد شما نخوره خخخخخخ ) مثلا اینجوره که وسطش هی استوپ میکنم برم لغتو تو دیکشنری ببینم ! با اینکه بعضی جاها هم سریع حرف میزنن و مجبورم به زیرنویس انگلیسی نگاه کنم (تقریبا همه جاش) بازم فکر میکنم لهجه آمریکایی خیلی بهتر از انگلستانه که کافیه یک کیلومتر توش جابجا بشی و لهجه اون ناحیه به قدری تغییر میکنه که خود مردم کشور هم نمیفهمن چی میگن چه برسه به خارجی ها . 


البته خوشبختانه فصل جدید کوین اسپیسی رو نداره و فقط اون زنه که شبیه زامبی هاست بازی میکنه پس عملا چیزی رو از دست ندادم چون کل سریال به کوین اسپیسیه . حیف که متجاوز از آب در اومد مگر نه میخواستم الگوی زندگیم قرارش بدم ( این را میگوید و زیر زیرکی طرف را الگوی زندگی اش قرار میدهد ! مثل همان کاری که با لوئیس سی کی کرد !) 

کی اینجا رو میخونه ؟ ف ع اگه میخونی بگم که ببخشید اسمت رو توی پست اوردم هرچند میدونم قوه ناراحتیتو چند مدتیه از دست دادی !! 
به جز ف ع و پرهام و لابد به جز چارتا آدم متوهم که مثل زامبی ها میان اینجا و هیچ کامنتی نمیذارن کس دیگه ای هم هست مگه ؟ من که اونا رو آدم حساب نمیکنم. شما هم نکنید. 



sina S.M
۴ نظر

سانسور در مرام ما نیست

برا بهار پاتریکیان عزیز که این اواخر پست خدافظیشونو خونده بودیم یه کامنت گذاشتم برا این پستش


ازونجا که تایید نکرد و منم ازونجایی که کار دیگه ای ندارم اون کامنتو اینجا میذارم ! 😐 امیدوارم ایده بدی نباشه ^^ 

:


خدافظیت انقد ابکی بود که الان پشیمون شدم اون پست رو زدم ! اینستاتو دوباره بساز باو :! تو ادم رفتن نیستی 😂:دی



sina S.M
۰ نظر

معلم عزیزم . روحت شاد

استاد عزیزم ... بیش از دو سال از رفتنت میگذرد . سال هاست ندیدمت . ولی یادم نمیرود با من دست دادی . آن موقع که معلم ها با شاگردان دست نمیدادند . یادم نمیرود که خل بازی در میاوردی . انگار میخواستی از اخرین لحظات زندگی ات استفاده کنی . بهت گفته بودند سرطان داری . 


قبل تر درباره ات پستی گذاشته بودم ولی هرچه وب را میگردم پیدا نمیکنم ... با برچسب "مرگ" تو را به یاد می اورم .. 


تو اولین نفری بودی که با مرگش گریه کردم . با اینکه میدانستم دیگر تو را نخواهم دید . نمیدانم برای پدر بزرگم هم همینقدر گریه خواهم کرد یا نه . اما لاقل او بیشتر عمر کرده ... تو جوان تر از این حرف ها بودی لعنتی 


یادم است زیاد حرف میزدی . درس زندگی و این حرف ها ... کاش یکی از حرف های خوبت یادم مانده بود . کاش به جای یادداشت دیفرانسیل ، حرف های غیر درسی ات را یادداشت کرده بودم ... 


میدانستم توی عقاید هیچ دخلی به هم نداریم . حتی توی سیاست . توی اوضاعی که تقریبا همه ، یک نظر داشتند . تو نظرت با همه فرق داشت . حتی مدیر مدرسه ! اما باز هم میشد باهات گپ زد ... 


بس است . خواستم بگم ... احتمالا امشب من تنها شاگردت هستم که هنوز به تو فکر میکنم . فکر کنم گاف بزرگی بود ولی فکر نمیکنم اشتباه باشد . 


به یاد تو بودن من هیچ دردی از تو دوا نمیکند . فقط شاید به من و کسی که این متن را میخواند کمک کند . 


که انسان ها ... انسان ها را باید دید . باید به یادشان سپرد ... چون انها تا همیشه نیستند . باید دانست که زندگی بازی ای نیست که مرحله اخرش بهمان جایزه بدهند .. 


ممنون ازت . ممنون که قدر اخرین روز های زندگی ات را دانستی و یک ادم کسل کننده هم برای خودت و هم برای شاگردانت نبودی و باعث شدی بیشتر از هر کسی ... توی ذهنمان باشی ..





sina S.M
۱ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان