کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

باز هم شرلی جکسُن !

دوشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۲۵ ق.ظ

دو سوم رمان شرلی جکسون را خواندم ... این کتاب پر از نفرت است .

تقریبا میتوانم ببینم تمام پتانسیل هایم برای ضد اجتماعی بودن که تا پیش از کنکور بر من حاکم بودند و با تلاش بسیار از من دور شده بودند حال با خواندن این اثر شگفت انگیز دارند قدم به قدم در من احیا میشوند و جان میگیرند . 


ترس از غریبه ها ، سنگینی نگاه ، مهمان ناخوانده ، آرزوی مرگ برای افراد ، عدم تحمل تغییر شرایط ، توصل به خرافات ذهنی برای رهایی از درد ناشی از تغییر عادت و سرک کشیدن غریبه به زندگی .. 

محدود کردن روابط اجتماعی به نزدیک ترین افراد خانواده، نداشتن دوست ... 


شرلی جکسون خارق العاده است ... 

در مقدمه کتاب آمده ، او در ماه های اخر عمرش چنان به اگورافوبیا یا ترس از مکان های باز و اجتماع دچار شده بود که حتا نمیتوانست از اتاق خواب شلخته و در هم ریخته اش بیرون بیاید. بنا به توصیه ای که خود او کرده بود، هیچ مراسم تشییع جنازه یا ختمی برایش برگذار نشد ...

  • ۶ نظر
  • ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۲۵
  • sina S.M

اصلا عاشق رادش ام :))))

دوشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۳۱ ق.ظ

ایول بهش ^^

  • ۰ نظر
  • ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۱
  • sina S.M

شرلی جکسون ، بانوی شهیر ادبیات آمریکا

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۱۴ ب.ظ

با بچه های داستان نویسی قرار گذاشتیم حالا که استاد نیست باز هم همدیگر را ببینیم و داستان بخوانیم ^^ 


چهارشنبه رفتیم جشن امضایی که اخیرن برگذار شده بود بدیش این بود تنها نویسنده ای که من میشناختم "مرعشی" آن روز نبود .‌ البته صادق بیگی را دیدم. نمیدانستم او هم آنجاست . جوانی با عینک گرد و قد بلند که میگفت کتاب منو نمیخرید؟ 



نگاهی به کتابش انداختم و وقتی صادق بیگی را رویش دیدم کلی ذوق کردم و بهش گفتم چقدر اسمتون برام آشناست ! بعد گفت که توی مجله داستان هست و منم یادم امد که چندین داستان ازش خواندم ولی یک دانه اش هم یادم نبود :/ 


فرصت را غنیمت شمردم و هرچی بد و بیراه بود نثار مجله کردم ^^

 عقده ی ۳ سال پیشم را خالی کردم که داستانی برایشان فرستادم و تنها ایرادی که ازش گرفتند بومی نبودنش بود .

بهش گفتم بدی مجله اینه که ۷۰ درصدش ایرانیه ! اونم گفت نه بابا فکر نکنم در این حدم باشه ! 


بعد گفتم که ارشیو داستان را دارم و اون هم خیلی از مجله تعریف کرد :/ 

گفت و گویمان ادامه نیافت چون پسر کنکوری همراهمون میخواست عکس بگیره :/ قشنگ کل کتابفروشی فقط زل زده بودن به ما که داشتیم عکس یادگاری ۷ نفره می انداختیم و اصلا معلوم نبود نویسنده کداممان است ! 


... 


توی کافی شاپ جمع شدیم که چای بخوریم و داستان بخوانیم .. مجبور شدم یکی از داستان های وبلاگ را بخوانم ... داستانی که بلافاصله بعد از خداحافظی از وبلاگ برش داشتم . تا نتوانند با سرچ پیدایش کنند. البته همان پسر کنکوری فضووول متوجه شد که دارم از وبلاگ میخوانم ولی من واکنش بچگانه ای نشان دادم که بفهمد هیچ حرفی نمیخواهم درباره اش بزنم ... 

پسر جالبی بود :) در واقع حضورش در آن جمع ۶ نفره مایه ی تسلی من بود :) چون به جز اون ، بقیه افراد جمع خانم بودند و خب اگر این پسر نمیومد من عمرا با ۴ تا خانم که متاهل هم تشریف دارن نمیرم بیرونگردی :/ 


حتی با وجود پسر کنکوری باز هم اوایل برام مشکل بود تحمل اون جمع .‌.. تصور کنید ، یک پسر بین آن هنه بحث های خاله زنکی که خانم ها با هم دارند چه جایی میتواند داشته باشد ؟ 

بعد جالبه که خانم مریم میگفت سینا تو همیشه اینقدر ساکتی ؟؟؟

البته بعدا که رفتیم کتابفروشی یخمان ریخت و تونستم باهاشون راحت تر حرف بزنم و چند تایی هم تیکه بندازم ! 


..

یکی از فایده هایی که آنروز داشت خریدن رمانی از شرلی جکسون بود .

قبلتر داستان کوتاه جنجالیشو خونده بودم و حالا رمان آخرش رو شروع کردم ، با همون فضای سنگین و روستایی داستان کوتاهش . محشره .. دقیق به همون سبکیه که من میخوام. یک سبک موراکامی وار باحال که میتوانی بدون اینکه چیزی از داستان بفهمی باز هم از کلمه کلمه اش لذت ببری . 

 شرلی جکسون همونطور که خوش میگفت ، به ۵۰ سالگی نرسید.

اواخر عمرش به فوبیای اجتماع و فضای باز دچار شده بود و پاشو از اتاقش بیرون نمیگذاشت ... 


تکه ای از این رمان جکسون که دارم میخوانم "ما همیشه قلعه نشینان" :


هلن کلارک گفت " اون آدم حساس ... غیر متعارفیه" و طوری به کانستنس لبخند زد که انگار این مساله تابحال یک راز بوده. فکر میکردم اگر غیر متعارف همان معنی را میدهد که فرهنگ لغت میگوید، یعنی ؛ "خارج از هنجار" ، این خود هلن کلارک است که خیلی از عموجولیان غیر متعارف تر است ، با آن حرکات ناشیانه و سوال های غیر منتظره و با آوردن غریبه ها برای صرف چای. عموجولیان ساکت و ارام و طبق برنامه ی مشخص و منظم خودش زندگی میکرد؛ صاف و ساده، یادم آمد که قرار بود با عمو جولیان مهربانتر باشم و پیش خودم فکر کردم که هلن کلارک نباید اسم روی آدم ها بگذارد.



  • ۶ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۴
  • sina S.M

Echo

جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۱۴ ب.ظ


دریافت


  • ۳ نظر
  • ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۴
  • sina S.M

امروز روزی عالی داشتم !

دوشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۱۴ ب.ظ

نمیدونم چرا . شاید چون شبشو با کاپشن خوابیدم ‌و روم لحاف کرسی انداختم . ازین لحافا که وزن یه سوسمار اوگاندایی دارن! 


شاید چون دستکش پوشیدم و تو مترو یخ نکردم . شاید چون اتللو رو سرانجام تمومش کردم بعد چهار روز . شاید چون موزیک جدیدم رو امروز فهمیدم چقدر دوستش دارم با اینکه معنیشو نمیفهمم . 


شاید چون سر کلاس قسر در رفتم و برخلاف سه جلسه قبلی دکمه پروجکتورو نزدم و یکی دیگه بجام زد ! 


شاید چون ماهی نبود . شاید چون آقای "کامنت" بهم دست داد اونم دوبار . شاید شاید شاید ... 


شاید چون مریم فمنیست رو امروز تو کلاس محل نذاشتیم بهش شاید چون علیرضا زد رو شونم و بهم گفت : ردیف اولو نگاه ... برای هر کدوم یه لقب ساختیم ‌.. 


گفتم لقب مریم چیه ؟ 


گفت بُته اَن ! 

.... 


رفتیم سلف . غذا گرچه خوب نبود و نارنج من خشک و بی آب بود و کره یادم رفته بود بردارم . ولی اون پسره که اسمشو نمیدونم کره خودشو پرت کرد برام ! 


رفتم دو ساعت کتابخونه و حسابی درس خوندم ... به کشتی (نفر اول کلاس بعد از "کامنت" دیوونه البته !) گفتم اون مدت رو چیکار کردی ؟ گفت با بوشهری مینروب بازی کردم ! ^^ 


خوشم اومد که وقتمو مفید تر گذروندم از کشتی و بوشهری که رفته بودن سایت . ولی من رفتم کتابخونه ! اونجا به طرز عجیبی همه چیز خوب پیش رفت . خوابم نمیومد . درس خوندم . 

دو ساعت و نیم بعد رفتم کلاس فیزیک . نمیدونم چرا از خواب بیهوش نشدم . همیشه این ساعت چاقو میزدی شیکمم خونم در نمیومد از بس خشک و خسته و چوب بودم . ولی رفتم فیزیک . کلاس ۱۲ نفره مان با ۶ نفر تشکیل شد . تنها کلاس فیزیکی در عمرم بود که از اول بسم الله تا آخرشو خوووب گوش دادم . حتی کلاس خصوصی هایی که برای کنکور رقتم این جوری نبودم . 


استاد مرد با سوادی هست . میگن بد نمره میده ... برای همین فقط ۱۲ نفر باش برداشتن . اما هر سوالی داشتم پرسیدم . درباره زندگی نامه دانشمندا ... و فیزیک فلسفه و این چرت و پرتا ... 


قشنگ معلوم بود دکترای فیزیک داره طرف . کمتر استادی رو دیده بودم که اینقدر رسمی باشه . خیلی صمیمی و حتی کمی شوخ طبع ولی رسمی رسمی رسمی . 


بعد با کشتی برگشتم .. تو راه کلی حرف زدیم . همیشه کشتی رو تحمل میکردم ولی اینبار اونقدر حرف زدم باش که تمومی نداشت .


زن و شوهری اومدن کنارمون نشستن (توی وسیله نقلیه ای که توش بودیم) و یه جورایی داشتن رابطه های عشقولانه برقرار میکردن . مرده دستای زنه رو یه طرز چندشی گرفته بود دستش . از چند زاویه مختلف به خانومه نگاه کردم . با توجه به اینکه اول من و کشتی اونجا نشسته بودیم . حق اینکارو داشتم یه جورایی . حتی از شیشه هم به قیافش نگاه کردم ! ^^ خداروشکر اون زنی نبود که باید باشه ! درسته ارایش دلفریبی داشت اما صورتی عجیب شبیه ماهی و چشمان وزغی داشت . البته هیچ بد نیست ... ولی مسلمن به مردی که دست هایش را چسبیده بود حسودی ام نمیشد ‌. حتی سعی کردم زن را دوست بدارم . 

وجودشان به صحبت های منو کشتی اندکی لطمه وارد نساخت . حتی شور و شوقش را برد بالا . خاطره آن حرامزاده ای را برای کشتی گفتم که در راه مدرسه به خانه یک کتابچه دعا را تحت عنوان نذری به من تعارف کرد و منم برداشتم و وقتی تقاضای پول کرد و من کتابچه را خیلی با احترام گوشه پیاده رو گذاشتم مرا چند فحش داد و من با نفرت بعد از آن روز فرمان زندگی ام را چرخواندم ... 

 


(تکه ای از نمایشنامه اتللو)


کشتی خاطرات مشابه و خنده دار دیگری گفت . از نیازمندانی که کشتی ازشان ترسیده و فرار کرده یا هرچه پول داشته کف دستشان گذاشته . 


کلا امروز روز خوبی بود . اگر میخواهید روزتان خوب باشد . با کاپشن بخوابید دستکش بدست کنید اتللو را در صبح همان روز تمام کنید و برای یکی از همکلاسی های دانشگاهتان که بعلت فمنیست بودن خیلی راحت با شما قطع رابطه کرده لقب "بته گه" را نسبت بدهید . در ضمن از کلاس فیزیک لذت ببرید و در کلاس های دیگر هم هر سوال خنده داری داشتید بپرسید ! زیرکانه ترین سوال هایم همان هایی بودن که بچه ها بیشتر بهشون خندیدن ... 

بچه هایی نادان ! ^^ 


+ آهنگی که گفتم بعلت حجم زیاد فقط اسمشو میذارم . هرکی خواست بره دانلود کنه . 

Beyond you - 40 Watt Sun

  • sina S.M

داستانی کلاسیک در راه است

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۱۴ ب.ظ

داستانی متفاوت . و نه چندان بلند . به سبک کلاسیک با فضایی از ژاپن باستان .

برای درک داستان باید بدانیم ژاپن در روزگاران قدیم به صورت کشوری متحد  نبوده و خاندان های مختلف بر بخش های مختلفی از آن حکم میراندند. حتی با وجود امپراطوری واحد ، این حکمرانان محلی بودند که قدرت را در حوزه خویش در دست داشتند .


خودم رو موظف دونستم خبرش رو قبل تر اعلام کنم . و اگر میشه بگین ترجیح میدین داستان دو تکه و در دو روز مجزا انتشار بیابه یا اینکه کلش رو با هم میخواین ؟ 


ببخشید این متن کمی حالت نامظم دارد علتش اینه که دارم با یک انگشت تایپ میکنم . باقی انگشت ها مزین به سس و تردیلا هستند ! 


+ محض اطلاع : داستان پس از جوگیری ناشی از خواندن نمایش نامه اتللو اثر شکسپیر نوشته شده . 


تکه ای کوتاه از داستان : 



تانچی بادبزن تشویش را میبندد . با فریاد ندیمه اش ، گورا  را صدا میزند : گورا ، لباس ملاقات با مرد عصبانی را بیاور .

هاشی تعجب میکند . از اینکه ملکه برای هر مناسبتی لباس خاص خود را دارد . از جایش بلند میشود .

تانچی : های سردار . مگر من اجازه برخواستن به تو دادم .

هاشی اضطراب گرفت . اولین کاری که کرد تعظیم سریع و خاشعانه ای بود . که ناگهان تانچی خندید و گفت :
با این شوخی میشود چهارمین بار . برو . از اتاق برو تا گورا نیامده و این وضع مضحک را ندیده .

هاشی : رفتار جالبی نبود ملکه . آن هم در این موقعیت حساس. شما را بعد از عصرانه در سرسرا ملاقات میکنم‌. 

  • sina S.M