یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

Anyone is intersted in my new product ?


Hi ! I hope English speaking post does not seem bizarre but what I am telling you now , can be even more strange . 

By the way ! 
Who is intersted in 30 minutes voice from me ? Ofcourse it is spoken in Persian but with a little English part . 

If you are agree . Send your email And I will share this new product to you . ^_^

Have fun ! 

This post comments are blocked because of more formal view of this post ! By the way you can use other posts for commenting or send your email to my other acounts on instagram or telegram (if you have). 

But what is essential is that if you don't request, I do not upset ! I know 30 min is too much and not every one has such time :) 

:: please don't request I don't know who you are and also people in black list are not welcomed . 
(Which they already know themselves if they are or not)

Every body else , is free to request.

:) 


sina S.M

قیکه

قیکه خیلی خوبه ^^ 

sina S.M

خسته . از شارژر سامسونگ تا زرافه مفلوک

سر شلوغ بودن چقد خوبه ! 😐😐😐😐 مدت ها بود تجربش نکرده بودم ! از زمان کنکور فکر کنم ! 


سر شلوغ بودن باعث میشه کسایی که همیشه ارزو داشتی اول بهت پیام بدن و اخرم نمیدادن ، بیان و بگن : چخبر ؟ ساکتی ! 


سر شلوغ بودن باعث میشه فرق دو هفته پیش و ۴ هفته پیشو یادت بره ! 😊


یکی از خوبی های خارج بودن اینه که میتونی بلند بلند داد بزنی : اه ! این چه کشوریه ! 


و کسی هم نفهمه داری چی میگی ! 



امروز به زمین و زمان رو اوردم که یه شارژر سامسونگ پیدا کنم ! هممممممه آیفونی بودن ! از رسپشن بگیر تا کارمندا و دانش اموزا و معلما . اخرم مجبور شدم یه دستگاهی رو ناقص کنم که تهش مینی یو اس بی داشت و به یه کامپیوتر وصل بود . بعد یه نفر اومد تو اتاق گفت چیکار میکنی . گفتم ببخشید گوشیم شارژ نداشته باشه نمیتونم از نقشه استفاده کنم برم خونمون ‌ . بعد اوکی اوکی کنان از کلاس رفت بیرون :/ 



دیگه چه چیز جالبی رخ داد امروز ؟ 🤔🤔🤔 خب یه خانم چهل ساله که هم قواره ی یه بچه ۱۲ ساله بود و کوتوله نبود و کاملا نرمال بود و اینجور بنظر نمیومد که بیماری داشته باشه ولی واقعا یادمه اخرین باری که من این قدی بودم فرق زن و مردو نمیدونستم ..


امروز درو برای یه نفر باز نگه داشتم که بتونه رد بشه . وقتی به زبون اینجا تشکر کرد من هنگ بودم که چه کوفتی الان بگم . فقط یه لبخند ملیح زدم . الان با خودش فکر میکنه " این دیگه از چه خراب شده ای اومده " 😅

 اگه زبونش انگلیسی بود منیج کردن موقعیت راحت تر میبود و یه یور ولکام میگفتم ‌ ولی اصطلاح "خواهش میکنم" تو این زبون هنوز برام روون نشده . هرچند بلدمش ولی خب وقتی موقع عمل میرسه اصلا نمیتونم سریع ازین زبون استفاده کنم . :/ البته راه حلش اینع که برم تو خیابونا بگردم و موقعیتهایی پیش بیارم که مردم از من تشکر میکنن و من هم بابت هر "خواهش میکنم" ای که گفتم به خودم یه جایزه بدم . چه جایزه ای بدم اونوقت :/ 

همش در حال جایزه دادن به خودمم 😂 اهان میتونم خودمو مجبور کنم تو این سرما برم باغ وحش . 


راستی اینا چند سال پیش یه زرافه رو بیخودی کشتن و گوشتو دادن به شیر ها . فکر میکنید چرا ؟ چون مریض بود ؟ نه ! چون ژن هاش زیادی شبیه ژن های بقیه زرافه ها بود و لذا نمیتونست با هیچ زرافه ای توی برنامه تولید مثل باغ وحش هماهنگ بشه و باعث تولید یه نسل ناقض و اینا میشد و دقت کنید که این جمله دلیل اصلیش بود "نمیتونست توی برنامه ی تولید مثل که از پیش تعیین میشه ، جایی داشته باشه " 

حتی یه باغ وحش توی لندن هم پیشنهاد داده که این زرافه رو بخره ولی مسئولین محترم باغ وحش ترجیح دادن یه گلوله تو کله زرافه بیچاره بندازن ! 😐 


خیلی مسخرست . خداروشکر که زرافه که نمیدونست برا چی کشته میشه . اخه دلیل مسخره تر از این ؟؟ البته خب یه جورایی بمب متحرک هم بود این زرافه . ولی خدایی کشتن آخرین گزینست ! گناه داره ://// 


مقاله اش خیلی طولانی و تخصصی بود دیگه من همه زورمو زدم که سر در بیارم از ماجرای این زرافه مفلوک . شاید چیزی از قلم افتاده ولی کلیت ماجرا همون بود ! 😐😂






sina S.M
۶ نظر

تو گویی انگار بر تهران گرد مرده پاشیده اند

این چندمین باری است که میخواستم تهران باشم . چه کسی فکرش را میکرد انقدر سریع بخواهم تهران را ببینم . یک بار دیگر . 


این اولین بار نیست . برای اینکه این اولین بار نیست که دوستان و آشنایان در تهران به ما میگویند :"تهران فرق کرده" . 


من عاشق جو سازی ام . درست است. برای همین اگر فکر میکنید در تهران گرد مرده نپاشیده اند لطفا فکر کنید این پست یک داستان تخیلی است و ربطی به واقعیت ندارد . 

تصویر : اعدام ماری ، فیل دردسر ساز  ، امریکا


گاهی اوقات مرز بین واقعیت و تخیل مبهم است . مانند وقتی که توی نقاشی دیجیتال (یا فوتوشاپ ) از ابزار محو کن استفاده میکنیم . واقعیت را با صفحه پس زمینه سفید ، جوری پیوند میدهیم که سرمان گیج میگیرد . داستان نویسی و هنر و موسیقی ، نت های ظریفی که در لابلای یک اهنگ نه چندان معروف پنهان شده اند ، اینها قطعاتی هستند که به شکلی محو آلود دنیای خیال را با واقعیت من مرتبط میسازند . گاهی اعمال و رفتار یک شخصیت خیالی توی یکی از داستان هایم ، برایم واقعی تر از دغدغه های خواهر و برادر واقعی و فیزیکی خودم است . همین حس عجیب که شاید بهش بشود گفت هنر ، مرا زنده نگه میدارد . بهم کمک میکند خیال ها را واقعی کنم و واقعی ها را خیال . 


و وقتی خاله ام امروز از تهران با مادرم حرف میزد ، چیزی به جز غمی خشک و ترک برداشته از او ساطع نمیشد . 


"من فکر میکنم تهران خیلی عوض شده ..." 


این جمله را میگوید . من با مادرم علت ها را بررسی میکنیم ... 

یاد حرف های ماه پیش بابا می افتیم ... 


"رفتم مرکز خرید ، مردم نگاهشون مثل قبل نبود ، همه جور بی تفاوتی بودند ، انگار گرد مرده پاشیده باشن ... " 


تهران ... 


انتخاب آغا محمد خان .. 


کاش میشد ببینمت . نه مثل همیشه که با تو بد برخورد میکردم . از پیاده رو هایت به درون خیابان میرفتم تا بفهمانم که تو جای زندگی نیستی . از کنار سطل زباله که رد میشدم با پارچه جلوی بینی ام را میگرفتم و امیدوار بودم بقیه مردم هم مرا در آن حالت ببیند . تهران من با تو بد برخورد کردم . که البته حقت بود ! 


اما حالا میخواهم بیایم و ببینمت . مثل کودک بیش فعال خلافکاری هستی که حالا در بستر بیماری افتاده ، همیشه سرت داد میکشیدم . میخواهم به عیادتت بیایم . 


نمیدانم چرا از وقتی من رفته ام روایت هاز عجیبی درباره تو میشنوم . امیدوارم روایت های درستی نباشد . نمیخواهم از تهران به من بگویند : شبیه شهر مرده ها شده . 


نمیخواهم . لعنتی تو هیولای لعنتی . باید خشن باشی . باید دوباره شیشه های مردم را بشکنی . ولی از توی تخت خواب دراز کشیدن بدتر نیست . 


دلم میخواهد وقتی می آیم تهران صدای داد و بیداد راننده تاکسی ها و دعوایشان سر یک مسافر را بشنوم . تا اینکه بیایم و هیچ تاکسی ای آنجا نباشد... ! 





sina S.M
۵ نظر

نوستالژی شهرستانی اروپایی


توی توییتر حس میکنم بیشتر خوانده میشم تا اینجا . اینجا زیادی یه جوری شده . وبلاگ را عرض میکنم . (راستی چرا میگن عرض میکنم ؟ چرا نمیگن طول میکنم ؟) 


فکر کنم حسابی سرش رو در اوردم با سوال هام امروز هیچی از دایرکت شو سین نکرد در حالی که پست گذاشت . 


اما چی باعث شد بیام اینجا . 


نمیدونم چرا حس میکنم یه چیزی هست که نمیتونم بگمش . فقط میشه حسش کرد . مثلا یه چیزی مثل حس نوستالژی را میشود حس کرد و هم روی کاغذ اورد . ولی این حس من رو نمیشه رو کاغذ اورد . 


همیشه همراهم بوده . و از وقتی به اروپا اومدم در من تجدید میشه . 


تقریبا مثل همون نوستالژیه . ولی تو محیطی که هرگز توش نبودی . 

تاحالا شده به خونه مادربزرگتون توی روستا فکر کنید ؟ یاد اون دیوارای کاهگلی بیفتی. یاد خاک ها . یاد بوی گاو و گوسفند که بینی ادمی میزد . یه سری محیط ها هستند که یاداور گذشتع های دورن ... 


در اروپا اما . گذشته های دور من کجاست ؟ شاید توی فیلم های خارجی ای که تو کودکیم میدیدم . مثل ساعت برنارد . بچه های کوچیک با موهای زرد . کوله پشتی های کوچیک آبی . با کتابای بچگونه که حروف انگلیسی روشون نوشته شده . نمیدونم چجوری بگم ولی این حس "اروپای قدیمی و دست نخورده ی دهه ی ۱۹۸۰ ای " خیلی خیلی خیلی زیاد اینجا وجود داره برای من . وقتی با دوچرخه از محله های قدیمی و سنگفرش شده عبور میکنم . بهرحال این شهر یه شهر شلوغ پلوغ مثل بقیه کلان شهر های غربی و یا غرب نما نیست . مثلا من شانگهای و پکن بودم یا لاقل اون دو تا عکس و فیلمی که لندن و پاریس و نیویورک دیدم به هیچ وجه شبیه جایی که من هستم نیست . این بخش اروم و کوچک اروپا . دقیقا همون حسی رو میده که من باهاش ارتباط نوستالژی واری برقرار میکنم . یه بافت شهرستانی_اروپایی . کتابخونه های خاک گرفته و خلوت ، ماشین های قهوه ساز ، کتاب ها ، پارک های بزرگ و سرسبز ولی خلوت . بچه هایی که به مدرسه میروند . :/ بعله دیگه تمام تلاشمو کردم که اونچه که تو ذهنم حس میکنمو روی کلمات پیاده کنم .


 نایس ترای ! :/ 


این حس نوستالژی شهرستانی_اروپایی با دیدن یه موزیک ویدئو تشدید شد که من رفتم یکم تحقیق کردم دیدم این گروه اصلا سبکش اینه که اهنگای به حال و هوای دهه ۱۹۷۰ رو بسازه . متاسفانه موزیک ویدئو زیادی غیر قابل پخش بود و اسمش برده نمیشه . =) 

sina S.M
۶ نظر

من و تانزانیا یه دوست مشترک داریم ^^

تانزانیای خالی !  

مرموز گوشت تلخ ! 


امروز فهمیدم با کسی دوسته که من چند سال پیش شاگردش بودم :)) 


تازه شمارشم دارم . 


همانا دنیا کوچک عسد 😐


تانزانیا شاید خودت جبهه بگیری و با هرکسی به راحتی گرم نگیری ! شاید لبخند های مصنوعی بلد باشی یا مثلا بعضیا رو ادم حساب نکنی ! و خلاصه درونگرا باشی و سنگر بگیری . 


ولی دوستانت عین تو نیستند ! همانا بترس از قدرت "دنیا کوچیکه " . 


اون جناب آشنای مشترک یکی از خونگرم ترین ادماییه که تاحالا دیدم ! ^_^ منتظرم صبح بشه و پیاممو ببینه و بفهمم واقعا چی میگذره تو کله ات ! 😁 


sina S.M
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان