یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

یک پست طولانی بعد از مدت ها

به زودی سرم دوباره شلوغ میشه و باید برم کلاس زبان و کار والنتیر و این زهر مار ها :! و خب فرصت خوبیه برای تقویت نویسندگیم که خیلی وقته در معرض خطر جدی قرار داره !‌ البته میدونم نوشتن داستان لزوما ربطی به نوشتن پست های وبلاگی نداره ولی یادمه اون موقع ها که وبلاگ مینوشتم داستان نوشتن برام جالب تر بود. 


یه چیزی توی وبلاگ وجود داره که باعث میشه من اونو متمایز بدونم از نوشتن توی فایل ورد برای خودم. خواننده ای که قراره اینا رو بخونه خیلی میتونه روی انگیزه من توی نوشتن موثر باشه ( که لزوما چیز جالبی نیست چون نویسنده های کله گنده جهان میرفتن توی غار تنهایی خودشون و مینوشتن ! نه کسی قضاوتشون میکرد نه سنگ توی راهش مینداخت ، البته موقع چاپ کتابش که میشد همه این بلاها سرش میومد ولی خب موقع فرایند نوشتن احدی نبود که مزاحمش بشه و اینا !)


حتی با وجود اینکه خیلی از خواننده های قدیمیم وب رو ول کردن (چون میدونید اون زمان که من شروع به وب نویسی کردم تا الان هزار تا موج وبلاگ نویس اومده و رفته . حالا شاید وب هاشون هنوز باشه ولی خودشون خیلی کم پست مینویسن ) بازم من یه خواننده خیالی رو تصور میکنم که این ها رو میخونه و با عقلی که شاید خیلی هم دست خورده نباشه و انباشته از سریال ها و کتاب ها و معاشرت ها با جوجه روشنفکر های ضد غربی که بعد از گوش دادن به چار تا سخنرانی شریعتی توی مترو ، حس میکنند دانای عالم هستی و این خزئبلات هستند :))) 


چند باری این خواننده های خالص که تحت تاثیر جریان مد این روز ها قرار نگرفته اند پاشون به وب باز شد و من باشون بحث های جالبی داشتم. اکثرا افرادی بودند از گوشه و کنار این مملکت ، کسایی که به هر دلیلی توی خونه نشستن و فکر میکنن و خودشون هم نمیدونن اوضاعشون در چه راهه . کسایی که مسیر کسل کننده ی کنکور دانشگاه ازدواج شغل خانواده سفره هفت سین و مرگ رو میبینن و میگن خب که چی ! 

گفتم جریان مد این روز ها . نمیدونم شاید اصلا غلط باشه ولی خب منظورم جریانیه که نه غربیه نه اسلامی نه شرقی نه شمالی و نه جنوبیه و کاملا من در آوردی و «ایرانیه». 



 یه خانمی بود ( که خیلی شانس اورد الان اسمش رو یادم نمیاد) دقیقا بعد از پستی که علیه دختر هایی که به اندازه کورن استار ها آرایش میکنن نوشتم ، انفالو کرد و خب موارد مشابه زیاد بوده مثلا چمدونم یبار به یه قشری ابراز ارادت کردم و اون قشر وب رو ول کردن و رفتن :)))‌ خب جنبه منفی این حرکت رو هممون میدونیم ولی کمتر کسی به جنبه مثبتش فکر میکنه که خب یعنی اینکه « من خودم هستم ! و برای محبوبیت و افزایش خواننده قلمم رو تغییر نمیدم » آره این خود بودن یا لاقل خود را نشان دادن !! چیزیه که اصلا من با تمام وجود دنبالشم و هدف بشر هم از نوشتن کتاب ها همین بوده ! کمتر کتاب هایی به هدف سود و محبوبیت و اینا نوشته میشه ( نمیگم کمن ! ولی خب خارج از اون جریان اصلی کتاب ها هستن و چیزی که ما تحت عنوان کتاب میشناسیم. )‌ 


خیلی پست خسته کننده ای بود . با وجود اینکه خیلی هم ننوشتم :! سعی میکنم تقریبا هر روز بنویسم تا بتونم نویسندگیم رو به قوت قبلی ادامه بدم ! 




برای اطلاعات عمومی : 


دیروز با یه دختر فنلاندی چت میکردم و تا تونستم درباره ی این کشور عجیب پرس و جو کردم ! حالا چرا میگم کشور عجیب ؟ چون جزو معدود کشور های اروپاییه که زبانش کاملا خاص خودشه و ریشه هندواروپایی نداره ( که توی پست سرندیپیتی میتونید بخونید یعنی چی اگه بلد نیستید )‌ 

و این کشور معروفه به داشتن آدم های کم حرف و خجالتی و درونگرا ، یه جوکم که دربارشون هست اینه که 

از کجا بفهمیم یه فنلاندی از کسی خوشش میاد ؟ از اینکه به جای اینکه به کفشای خودش نگاه کنه به کفشای اون نگاه میکنه .

(نسخه بهترشو اگه بلدید نمیخواد جار بزنید خودمم سرسری یادم مونده !!!)  و جدا از اون ، توی کتاب موراکامی «سوکورتازاکی بی رنگ و سال های زیارتش» (مرتیکه این اسمه گذاشتی اخه روی کتاب !؟ هربار باید برم تو گوگل سرچ کنم ببینم اسمش چی بوده دقیقا) شخصیت اصلی از ژاپن به فنلاند سفر میکنه تا دوستش رو ببینه و خب موراکامی هم استاد توصیف یه محیط متفاوته :))‌ 


چیزای عجیب دیگه هم در مورد این کشور وجود داره مثلا اینکه با ۵ میلیون جمعیت حدود ۳ میلیون سونا وجود داره و در واقع هر آپارتمانی یه سونا زیرش هست و اینا . 


ولی چیزی که دیروز از چت فهمیدم اینه که فنلاند دو تا زبان داره !!! سوئدی و فنلاندی ! و وقتی ازش خواستم بیشتر توضیح بده گفت یعنی اگه میرین دکتر یا داروخانه یا مغازه اصلا ! اون شخص حسابدار یا کارمند باید قادر باشه به فنلاندی و سوئدی باهاتون صحبت کنه . 

ولی گفت این فقط انگار روی کاغذ تا حد قابل توجهی . یعنی فقط جنوب فنلاند هست که سوئدی بلدن مردم و اگه به سمت شمال برین کمتر کسی پیدا میشه که بتونه سوئدی حرف بزنه. هرچند توی مدرسه هم تدریس میشه ولی خیلی ها توجهی بهش ندارن.


اگه بخوایم با ایران مقایسش کنیم فکر کنم بشه با ترکی تبریز مقایسش کرد. منظورم به لحاظ پخش شدن گوینده هاست نه به لحاظ زبان دوم کشور بودن. 

و این خیلی برام جالب بود چون فنلاندی و سوئدی خیلی با هم فرق دارن ، سوئدی از زبان های هندواروپایی و به طور دقیق تر زبان نوردیک هست و فنلاندی شاخه مخصوص خودش رو داره. یعنی کمتر کلماتی توشون هست که مشترک باشه دیگه چه برسه به ساختار زبان. 

علتش هم اینه که سوئد مدت زیادی به فنلاند حکومت میکرده (قبل از روسیه) و خانواده های زیادی بک گراند سوئدی دارن و خب توی خونه سوئدی حرف میزنن (مثل آمریکا که خیلی ها توی خونه اسپانیول حرف میزنن) 



sina S.M
۳ نظر

اسب حیوان نجیبی است

اصلا باید آب دستتون هست بذارید زمین و این فیلمو ببینید . 


با بازی فوق استثنایی رضا عطاران ! با کلی ماجرا و داستان ، نحوه روایت خاص و منحصر به فرد ، باید یه برنامه بذارم و تمام فیلم های عبدالرضا کاهانی رو ببینم ! 
همینطور فیلم پر از بازیگر های مطرحه و در کنارش از افراد نه چندان معروف هم توی نقش های اصلی استفاده شده و کلا فیلم خیلی خاصیه از این لحاظ ! 

این فیلم رو خیلی وقت پیش دربارش خونده بودم ، و اینکه مهران احمدی توش نقش یه ترنس رو بازی میکنه همیشه گوشه ذهنم بود ، تا اینکه اخر سر بنا به دلایلی موقعیتش پیش اومد فیلم رو با خانواده ببینم و بسیار مورد پسند واقع شد :/ 


البته من هنوز نرفتم نقد هاشو بخونم چون میخوام اول نظر اصلی و واقعی خودمو بنویسم و بعد برم سراغ نقدش . 

چیزی که توی فیلم خیلی جذاب بود نحوه روایتش بود ، خیلی شبیه خوندن یه کتاب منحصر بفرد بود . ماجرایی که توی یه شب اتفاق میفته ، نه فلش بک داریم نه تغییر سکانس نه چندان خاص ، همه فیلم توی کوچه ها (دقت کنید کوچه ، نه خیابون ) و بن بست های تاریک تهران میگذره . یه شب طولانی و هفت هشت تا آدم که دور هم جمع شدن و سر گردونن . هرچند این سرگردونی بیش از حد طنز و فکاهی هست و خب اینو میشه بعنوان یه نقد به فیلم در نظر گرفت . مثلا این قبیل گفت و گو ها رو توی فیلم کم نمیبینیم : 

- خب چرا نمیرید خونه هاتون . دنبال من راه افتادین که چی ؟ 
- حالا هستیم دور هم !


این یکم غیر منطقیه چون فیلم فضای نسبتا دارکی داره و خب اینکه انقدر طنز و الکی میگن « هستیم دور هم » یه خورده مسخرست ولی خب بازم به تصمیم کارگردان احترام میذارم به نظرم میشه از این ایراد چشم پوشی کرد. 


اینکه داستان از بعد خطی چی هست برا خود منم سواله ولی اونچیزی که خود کارگردان براش مهمه اون روال خطی نیست بلکه داستانهای پشتشه و اون روال خطی حکم اسکلت داستانو داره . (‌یه سری ادم مجبورن کل شب کنار هم باشن و توی کوچه ها تهران بگردن ، و حالا اینکه چه دیالوگایی به هم میگن و رابطشون با هم چطوره یه جورایی اصل داستانه ) 

نکته های ریز به قدری توی داستان فراوونه که میخوام بار ها و بار ها ببینمش . 

مثلا توی ثانیه های اول فیلم (بعد از تیتراژ ابلهانه و ساده البته !) میبینیم که یه نفر با تسبیح از پیاده رو داره رد میشه و به رضا عطاران سلام میکنه . و بعد از ۵ دقیقه میبینیم که همون فرد با یه تفنگ بادی از در یه خونه خارج میشه و رضا عطاران بهش میگه : بادیه ؟ 
و اون فرد سر تکون میده . 

اون فرد یه بازیگر سیاه لشکر بود ولی میدونم این نقشی که بر عهده گرفت توی ذهن کارگردان حتما یه منظوری توش بوده و صرفا به قصد پر کردن فاصله و خلا بین دو تا سکانس نبوده . 

یا مثلا سکانسی که پارسا پیروز فر و مهتاب کرامتی توی ماشین بودن و پارسا داشت سعی میکرد سی دی رو داخل ضبط بندازه و از دیالوگ ها معلوم شد این ها قبلا با هم سر و سری داشتن و خودش یه نکته گنگ بود ... مثل حرفی که پیروزفر میخواست به کرامتی بزنه ( احتمالا میخواست بگه حالا که از پیمان طلاق گرفتی بیا دوباره ادامه بدیم رابطه رو ، ) ولی از گفتن حرفش پشیمون میشه و کرامتی توی کف میمونه که اون چی میخواست بگه . 

یا اینکه باران کوثری برای عطاران داشت تعریف میکرد که مادر و پدرش طلاق گرفتن ولی پیمان وقتی داشت ماجرا رو به پیروز فر میگفت یه داستان خیلی متفاوت تری از پدر و مادر باران گفت . حالا من نمیگم چی گفت ! ( اگر میخواین مسخره کنید خب کنید به اسفل السافلین !) 

یا اینکه با وجود اینکه اون کچله (حبیب رضایی) لنگ دو میلیون بود برای اجاره خونش ، ولی خب کدوم صاحب خونه ای نصفه شب پی گیر پولشه و مامان حدس زد این پول رو برای چیز دیگه ای میخواد . (واقعا اون صحنه ای که حبیب رضایی پای تلفن به طلبکارش میگه : بیشتر پولو جور کردیم یکم دیگه بقیشم جور میکنیم . ( در حالی که هیچی جور نکرده بودن ) . و بعد جلو دهنشو محکم میگیره و گریه میکنه و وقتی طلبکار ازش میپرسه گریه میکنی ؟ اون جواب میده : نه سرده  . 

اون صحنه واقعا جیگر آدمو کباب میکرد ! :////


فیلم پر این نکات ظریف بود واقعا فیلم نبود یه کتاب بود . به مسائل مهمی هم پرداخت ، طلاق ، اعتیاد ، مشروبات الکی ، رشوه گرفتن ، ازدواج سفید ،‌ مساله ترنس ها توی ایران ، مشکلات مالی و فقر . همه اینها توی یک و نیم ساعت با چاشنی و نمک طنز نشون داد (جاهاییش بود که بعد از ۳۰ ثانیه تازه میفهمیدی چی شده و خندت میگرفت یعنی از کلک های خیلی زیر پوستی برای خندوندن استفاده میشد گاهی ! ! ! ) 

 ، رضا عطاران نشون میده که یه کمدین واقعیه به نظر من توی ورود آقایان ممنوع یا رد کارپت یا گینس و طبقه حساس نتونست اونقدری از پتانسیل واقعی خودش استفاده کنه که توی این فیلم استفاده کرد !! 

(این آدم هنرش توی سکوت کردن و نگاه های معنا دارشه و زمزمه های زیر لبی هنرمندانه که فضا و اتمسفر فیلم رو یک تنه به سطح افراد کوچه و خیابون میاره ، توی این فیلم کاراکتر عطاران یه کاراکتر آروم و کم حرفه که پیش زمینه ی خیابونی بودن داره و خب توی بقیه فیلماش که ادم وراجیه نمیتونه واقعا اون طنزی رو که هنرش رو داره به عرضه بگذاره ، این نظر من بود ! شاید لزوما درست نباشه ) 


بخش های بی مزه هم کم نداشت مثلا باران کوثری در کنار بازی خیلی خوبش ولی واقعا دیالوگ طنز بهش نمیومد . (کلا اینو کم نشنیدم که میگن زنا نمیتونن طنز باشن !) 

فیلم تامل بر انگیزی بود ، فکر میکردم پنج عصر اولین طنز تلخ یا کمدی دارک سینمای ایران باشه ولی حس میکنم «اسب حیوان نجیبی است» که شش سال پیش ساخته شده ، قبل تر این گوی رو از آن خودش کرده بود ! 

خوشحالم که فیلم رو توی چنین سنی دیدم ، شاید اگر حتی دو سال پیش میدیدم نمیتونستم اونقدر ارزشش رو بفهمم که الان ! 


اونایی که فیلم رو دیدن و فکر نمیکنن که اینقدری که من تعریف کردم خاص بود لطفا ضد حال نزنن (پیشگیری بهتر از درمان :)))) ) 
sina S.M
۵ نظر

داستان جدید . - شرط بندی پوکر-

مرد پنگوئنی نگاهی به جعبه دستمال کاغذی انداخت . 

یک لکه خون . تمام چیزی که میدانست این بود که کسی را کشته . 

تلفن زنگ زد ، قاضی بود . دیشب بازی پوکر را از مرد پنگوئنی برده بود و میخواست شرطی را که برده بود پیگیری کند. چون مرد پنگوئنی انقدر مست بود که بعد از بازی نمیشد با او حرف زد . 

مرد پنگوئنی گوشی را برداشت . پرسید کی هستی . 

صدا امد . - قاضی . 

فهمید که فهمیده اند که یک نفر را کشته . حتما اعدام خواهد شد . نه نه . حبس ابد . اصلا قوانین این کشور چه بود ؟ 

sina S.M
۶ نظر

داستان

دیشب نوشتم . (دیصبح بگیم بهتره) میخواستم ویرایشش نکنم از قصد .

 لطفا نظر بدین !



سردبیر در اتاقش بود ، مسئول بخش فنی گفت برای ناهار هم بیرون نیامده . آقای کاظمی ریش سفید اداره که خواست ناهارش را ببرد دفترش با داد و بیداد مواجه شد ، پیر مرد نزدیک بود سکته کند . اما خوشبختانه سینی غذا ولو نشد.

 

sina S.M
۴ نظر

لانوزی

عنوان : La Nausée 


نام اصلی اثر سارتر ، تهوع ! خیلی خوشم میاد از اسمش . خب دیگه وقتشه که بخونمش. ( یه چیز جالبی در باره کتاب خونی وجود داره اینه که یادت میره تو الان برای خوندن متن های سنگین بزرگ شدی ! و دیگه خوابت نمیبره وسطش. )


مثلا یادمه چند سال پیش سعی کردم رمان ابله رو بخونم ولی توی صفحه ۳۰ سرم داشت گیج میرفت انقدر اسما قاطی پاتی شد. الان ولی اگه برم سراغش سر بلند بیرون خواهم آمد !



-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


یه داستان دارم مینویسم. ( یکی که سهله تو این هفته ۴ تا داستان بلند مشتی رو به سر انجام رسوندم ) ولی خب این داستانم هنوز سر انجامی نداره هرچی مینویسم تموم نمیشه. تا الان شده ۲۲ صفحه و فکر میکنم میتونم ۲۰ صفحه دیگه هم بهش اضافه کنم ولی باید یه جوری قیچیش کنم. 


بعدم بهش یه ته مایه پست مدرنیستی میدم تا پایان قیچی شدش خیلی رو مخ نباشه . البته نظریه دومی هم وجود داره اونم اینکه تهش بنویسم : ادامه دارد . 


بعد کلا اینو تبدیلش کنم به یه مجموعه بلند مثل سرزمین اشباح که ۱۲ جلده ! ولی خب باید همین ۲۰ صفحه رو یه جوری منتشر کنم ببینم واقعا خواننده داره یا نه ... البته اینجا که نمیشه منتشرش کرد ولی اگه منتشر شد حواسم به دوستان صاحب نظر هست بهرحال. 



-------------------------------------------------------------------------



این پست احتمالا ادامه دارد . در موضوع همین داستان ۲۲ صفحه ای. 






----------------------------------


قبول دارم وبم بی سر و ته شده . زندگیم هم بی سر و ته شده . الان چند وقتیه اسامی جدیدی بین کامنت دهنده ها میبینم . ولی هیچ ایده ای ندارم که اینا کی اند و از کجا آمده اند . یه زمانی یه خواننده که اضافه میشد کلی پی گیرش میشدم الان بیشتر یکی اضافه شده گویا ولی من عین خیالم نیست!


فکر میکنم به بخشی از زندگی کوفتی رسیدم که مجبورم از یه چیزایی رد بشم با وجود اینکه بهشون علاقه دارم. قبلا هیچ وقت اینجوری نبودم . تا یه چیز جالب میومد تو هوا میقاپیدمش. .. . .. . .. . الان ولی نه . اونقدر کتاب و فیلم و علاقه دارم که نمیدونم به کدومش برسم. .. . . و خیلی هاشونو قربانی خیلی های دیگه میکنم .... چند تا آدم مجازی رم خیلی بیرحمانه از زندگیم شوت کردم بیرون. ... . . .. . . .. ... .... .. .. واقعا وقتی میبینیم صحبت با یه نفر بهمون چیزی اضافه نمیکنه و دیگه لذت بخش نیست چرا باید باش بحرفیم :/   


اینم جمله ای از استاد سارتر از کتاب اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر که البته نمیدونم چقدر این کارم درسته که یک جمله از یک کتاب صد صفحه ای رو نقل میکنم بدون مقدمه چینی های قبلش و نتیجه گیری های بعدش : 


صفحه ۵۶ : آنچه در مورد آدمیان تفاوت نمیپذیرد ضرورت در جهان بودن، در جهان کار کردن ، در جهان میان دیگران زیستن و در آن فانی شدن است . 



صفحه ۴۴ : من در دایره امکان ها قرار دارم اما تا جایی میتوانم به امکان ها امید وار باشم که به طور دقیق این امکان ها در حیطه عمل من قرار گیرند ولی از لحظه ای که مسلم شود که امکان هایی که در برابر من قرار دارند در حیطه عمل من نیستند ، باید از آنها قطع امید کنم 

sina S.M
۱۶ نظر

پست صوتی (داستان کوتاه مدرن) + " دوستان " ای که رمز میخوان بگن

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
sina S.M

داستان کوتاه (رمز به دوستانی که درخواست دادن ارسال میشه -بخش هرزنامه رو چک کنید !!!!)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
sina S.M

داستانی که در یک پست رمز دار است .

میخوام داستان بنویسم . اما برای اینکه بتوانم در محافل عمومی هم بخوانم و کسی نتواند با سرچ نام داستان به این وبلاگ برسد مجبورم آنرا در یک یا چند پست رمز دار بگذارم . 


هرکه رمز میخواد همینجا اعلام کند که براش بفرستم رمزو هر وقت داستان آماده شد . 


:) با تشکر 


sina S.M
۱۶ نظر

داستانی در راه است !

دیشب متنش رو نوشتم .. امروز بازبینی میکنم و اگر ایراد جدی ای نداشت شاید همین امروز ، منتشرش کنم. 


نکته ای که درباره داستان های وبلاگم وجود داره اینه که این داستانا فقط در محیط وب و اصولا مخصوص وب نوشته میشوند ! 


به هیچ وجه بیانگر سبک من نیست . من برای هر جایی به فراخور خواننده هایم داستان ها با حجم های متفاوت مینویسم !


خب این از حجم . اما درباره خود داستان ...


متاسفانه باید بگویم با یک داستان چندش طرفید ! تا حدی تحت تاثیر فیلم ایتالیایی " سالو یا ۱۲۰ روز در سودوم " نوشته شده و خب ، میدانید کارگردان این فیلم قبل از اکران عمومی اش به قتل رسید . لطفا بنویسید جزو فیلم هایی که هرگز نباید در عمرتان ببینید . البته من هم ندیدم . تنها بریده هایی از آنرا توانستم تحمل کنم و الباقی را متوصل شدم به نقد هایی که در باب این فیلم نوشته شده .


داستان امشب (یا شاید روزی دیگر) رگه هایی از تعفن موجود در این فیلم را داراست . طوری که شاید توانست تغذیه تان را تحت تاثیر قرار دهد. لذا فکر نکنید اینها از تخیل خودم در امده ! نکته بعدی و مهمتر اینکه اگر فکر میکنید جنبه اش را ندارید ، داستان را نخوانید . چون میدانم بازه سنی خواننده ها ممکن است به زیر ۱۵ هم برسد حتا (!) ، و درباره جنسیت اغلب دوستان هم خب همه میدانیم که خانم اند. (فکر کنم چون خانم ها در ایران وقت بیشتری برای فکر کردن دارند و به اندازه آقایون مجذوب و درگیر جامعه نمیشوند .. البته میتوانند بشوند ولی خب باید ازین خانم های ماجرا جو باشن و خب منم ادعا نکردم اینجا همه انواع خانم ها هستند !!! از طرفی آقایونی که اینجایند غالبا درونگرایند ولی خب به قشر خانم های بیان که نگاه میکنیم تنوع بیشتری را شاهدیم ،به دلایلی که عرض کردم )


...  لذا خواهشمندیم که نکات ایمنی رعایت شود . :) 

+ الان توی مترو دو تا از همکلاسی هامو دیدم . میگن پروژه (برنامه نویسی) را زده اند شده ۳۰۰ خط . وقتی بهشان میگویم من هزار خط زده ام ، دهانشان باز میماند . البته من انقدر بدشانسم که مطمئنم آنی که گند زده منم نه اونا :/ 

sina S.M
۱۲ نظر

وحید خزایی بلاکم کرد+چت نباشیم

از وقتی فرجه های امتحانات ترم شروع شده دیگر شب ها خابم نمیبره.
دیشب برای اولین بار رفتم ببینم وحید خزایی کیه . دیدم داره میرقصه و یکم گوشت چرخکرده رو تفت میده . منم ۴۰ بار به اون پست کامنت دادم : ریده تو ماهیتابه #_# 
نتیجش این شد که ایشون منو بلاک کرد . 
وحید خزایی علیرضا رو هم به دلیل مشابه بلاک کرده بود. علیرضا زیر همه پستاش هشتگ #اسکل‌ها‌را‌معروف‌نکنیم  زده بود 😂😂 
تازه از افتخارات علیرضا اینه که صفحه رسمی پادشاه عربستان هم بلاکش کرده :/ 
دیشب تا ۶ بیدار بودم و بعد از اینکه وحید خز منو بلاک کرد رفتم توی پیج افشین . سگ مصب چیزای خنده داری میسازه . 
کلاس داستان نویسی امروز رو نمیرم چون واقعن ریده میشه به فرجه ی امتحانات . تا الانم اعصابم از دست یک رتبه ی بیست هزاری خورده و نمیدونم تا کی قراره اینطور باشه . شیطونه میگه ببندمش به رگبار :/ 
ولی خب حس بدی به ادم دست میده وقتی یک نفر که منو شما خطاب میکنه ببندم به رگبار ... البته تعابیر مختلفی از رگبار هست. مثلا تعبیر بادمجون دور قابچینیش اینه که من همین الانم طرفو بستم به رگبار. بستگی به جنبه ی طرف هم داره . مثلا کسی که یه بار بهش کفتم اف برتو باد و زد زیر گریه مسلمن ادم نرمالی نیست و لزومن اسم رگبار براش رگبار تلقی میشه . 
یاد یه خاطر اینستایی افتادم ... یه زنی که خیلی وقت بود پست های همو لایک میکردیم سر یه شوخی مسخره توی کامنت دونی ها منو بلاک کرد. یعنی من گفتم با این جلف بازی ها بتون شوهر نمیدن ها . اونم خندید و بلاک . منتها نمیدونست من رو قضیه بلاک حساسم 😂 من رفتم با پیج محرمانه اینستام توی پی وی طرف و چند تا فحش ابدار بهش دادم و گفتم حالا دلم خنک شد منو بلاک کن . 
بعد طرف برگشت و حرفای عجیبی زد [تم فیلم ترسناک] : من فکر میکردم شما آدم مودب تری باشید. واقعن دیدن این فحش ها که توسط شما گفته میشه برام عجیبه . من حساب کردم شما هنرمندید و اینها .

جالبه که این ادم با این وجود منو بلاک کرده بود . منم بهش گفتم که اگر من با شعورم چرا بلاک کردی و اینها. 

بعد برگشت گفت هیچ وقت این فحش حرامزاده رو به کسی نگو چون ممکنه طرف مادرش رو از دست داده باشه . و بعد اون اکانت محرمانه رو هم بلاک کرد. 

من گفتم که همه فحشام از روی شوخی بود ولی خب فایده ای نداشت . وقتی یکیو به رگبار ببندی هیچ راه بازگشتی نیست. 
صبح دیروز پاشدم و دیدم یک خانوم چت ، سه تا کامنتی که زیر پست بلند و بالاش دادمو پاک کرده بعد هم بهم خصوصی گفت : نپرس چرا .. دلم خواست .

واقعن به کجا داریم میریم . اه . اون از سولانژ گاو که من یه کامنت طنز براش فرستادم و یه حمله انتحاری کرد به وبلاگم اینم از این که معلوم نیست سنتی رو با صنعتی زده که من بعد از ماه ها تعقیب کردن وبلاگش و خوندن پست هاش و کامنت گذاشتن اینجوری باید ازش ری‌اکشن ببینم . 
شاید تغصیر منه که تلاش میکنم با رتبه بیست هزار کنکور دمخور بشم . این ادم اگر جنس تفکراتش به من نزدیک بود رتبه کنکورش لاقل در تعداد ارقام با من یکی بود . #دوهزار 

__یکی میشه #مرسی‌اه رو توضیح بده ؟ به جز مرکبات لطفا :دییی
___نقاشی از خودم jeremybrett هم بازیگر مورد علاقمه و ربطی به عکس اون دختر اسکل نداره
___عکس اول یه مدل روسی عه که دراینجا سعی داره خودشو شبیه sia کنه . و این شخص تنها کسی بود که بعد از اینکه نقاشیشو کشیدم ، به جای به‌به و چه‌چه بهش انتقاد کرد :/ 
sina S.M
۱۶ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان