کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اینستاگرام» ثبت شده است

در تمام عمرم از هیچ چیزی به اندازه مناسبت های اینجوری متنفر نبودم ... 

چون حس میکنم اینجوری تقویمه که برای احساسات من در اون روز تصمیم میگیره . کلا بدم میاد یکی دیگه برام تصمیم بگیره ... تازه فرض کن اون چیز بخواد تقویم باشه !!! 😒 ینی عنتر تر از تقویم نداشتیم ؟ لاقل کاسه توالت که به یه دردی میخوره میبود . یا استخوان لگن یک گاو ! که زمانی نقشی حیاتی در حیات یک حیوان بدرد بخور ایفا میکرده ... نه تقویم مادر مرده !!! 😒


همیشه از چک کردن تقویم بیزار بودم چون فقط وقتی در شرایط استرس زا قرار  داشتم مجبور به اینکار میبودم . باورتون میشه تا دو هفته قبل کنکور اصلا نمیدونستم روز کنکور کجای تقویم قرار گرفته ؟ 

بهترین روز های زندگیم اون روز هایی بود که فرق شنبه و سه شنبه و جمعه رو نمیدونستم و فقط میدونستم امروز توی یکی از روزای خدام . حتی گاهی اوقات از دستم در میرفت که تو کدوم ماهیم . اگه تاحالا ازین لحطات نداشتین دعا میکنم یکیش نصیبتون بشه ! اونوقت میبینید شادی واقعی اینه . نه اینکه از خواب پاشی و بگی : آآآه خدای من امروز روز قلمه . باید یه چیزی بنویسم ! آه مای گاد امروز ایز د دی آف کیس ! باید برم والدین خود را ببوسم ) :/

بله اینه که من از مناسب کلا بدم میاد . و اگر ناراحت نمیشین تقریبا به همون اندازه از کسایی که این مناسبت ها براشون مهمه هم بدم میاد 🙂🔪🙂😐

مثلا واقعا تولد به چه دردی میخوره ؟؟ 🔪🙂


چرا به یه درد میخوره 


اونم اینکه دشمن فرضی رو در روز تولدش بکشیم تا همانا دردش بیشتر باشه 😳😅😅😅😅😘🤣😑😁🔪😈😖


چیه خب . سنش هم اینجوری رند از آب در میاد . 


.. پست قبلی رو از دست ندین .. من و عشقم توی کلاس زبان 😍😌▶🔪


کامنت های تشکر و لایک و اینها را تایید نمیکنم . قربونتون برم ولی دوست دارم وقتی چراغ کامنت روشن میشه و هیجان زده میشم یه چیز پرمحتوا ببینم نه :لایک و این خزئبلات . ^_^ 


لایک شما را همینجا دریافت نمودیم دیگر نیازی به ذکر دوباره نیست دوستان . 

پست قبلی فراموش نشه . 


+ نقاشی خودم هست . دوستانی که اینستا مو دارند شاید یکم متعجب شن . این نسخه ی به گند نکشیده شدشه🙂🔪😂

  • sina S.M

I look old !!

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۳۱ ق.ظ


در راستای تقویت زبان و نیز عاشنایی با فرهنگ اروپایی با این خانم چت کردیم. اول قیافشو ببین و سنشو حدس بزن ... 


بهش نمیاد سی باشه ؟؟؟ بعد این ادم ۳ سال از من بزرگتره ... ناموسن این ۲۲ نمیاد باشه ! حالا بگذریم قضیه اینه که نباید به خانم های خارجی درباره ی سنشون تصورات واقعیتونو بگین چون توهین تلقی میکنند ! :/




الباقی در ادامه :/ ببینید این خانم یک بار بهش گفتم به نظر سی ساله میای ، بعد قشنگ دهن مارو سرویس کرد از بس به این موضوع اشاره کرد. بخش های اشاره شده قرمز شدن :/ 


  • sina S.M

موج آنفالو برای فالو شوندگان فیک :)

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۳۲ ب.ظ

این استراتژی جدید من است. تابحال راضی بودم به اینکه تعداد کامنت ها بیشتر از ده تاست ولی الان متوجه شدم هر نظر دهنده دو الی سه کامنت میدهد و با یک حساب سر انگشتی تعداد کامنت ها در واقع همان کمتر از ده تا از آب در می آید ... منو بگو نشستم ۵۶ تا وبو دنبال کردم ! به قول شاهین نجفی زهی خیال خام (اگر گفتی کدوم عاهنگش بود؟؟:)) ) حالا باید بشینم ۲۰ الی ۳۰ تا وب رو آنفالو کنم ببینم بازم همین وضع هست یا نه 

عکس : ظاهرش هم کودکانه نیست چه بگویم از باطنش ، فرض کنید ۱۱ شب است و آنقدر هوا سرد است که انگشت هایتان داغ شده اند و انگار توی آب جوش دارند قل قل میجوشند ... 


بعد بخواهید از این وسیله ترسناک بروید بالا ! میدانم برای بچه ها طراحی شده ولی بعلت سردی هوا نمیشد طناب هایش را محکم بچسبم . تازه یه کاپشن دست و پاگیر هم پوشیده بودم و تازه تازه باید حواسم میبود که گوشیم به همراه هدفونی که در گوشمه به اون طنابا گیر نکنه و تو اون تاریکی نیفته و گم و گور بشه . 


لذا با همه این استرس ها و از اونجایی که نمیتونم همزمان رو چند تا چیز تمرکز کنم و مثلا حواسم باشد در عین اینکه خودم سقوط نمیکنم ، گوشی ام هم سقوط نکند ، فقط تونستم تا طبقه اول برم . اون میله هه رو محکم گرفته بودم و سرم داشت گیج میرفت . هنوز یه طبقه مونده بود . اول چند تا عکس گرفتم و یه تلگرام چک کردم بعد عزمم را برای رفتن به طبقه بعد جزم کردم دیدم نه باید برگردم :دی ناموسن ترسناک بود . اون موقع فهمیدم ترس از ارتفاع دارم. نمیدونم چرا اینقدر دیر باید اینو میفهمیدم . 

اون شبکه شبکه های دورش هم ظاهرن جهت سقوط کردن بچه ها طراحی شدن ولی اونقدر فضای خالی تور هاش عظیمه که فیل با صاحابش ازش رد میشه نمیدونم اینا رو برای چه سن و سالی ساختن :/ 


حالا به بحث اصلی میپردازیم : 

حکایت اینستاگراممه که ۴۰۰ نفرو فالو کردم و ۲۵۰ تا هم فالور دارم بعد ۶۰ تا لایک در رویایی ترین حالته ! یعنی وقتی نقاشی خیلی خیلی قشنگ میذارم با کلی هشتگ تازه ۶۰ تا لایک میخوره تازه ۴۵ تا از اون لایکا متعلق به افرادیه که اصن منو فالو نکردن و به خاطر دو کیلو هشتگی که زیر نقاشی درج کردم میان و لایک میکنن . ینی تو حالت عادیش من یه عکس بدون هشتگ بذارم شاید ۱۲ تا لایک بخوره. اونم از جانب ۲۵۰ تا فالور ... حالا دختره لب و لوچه شو عین عنتر در میاره ۲۰۰ تا لایک میخوره (همون نقاشی ای که تو پست وحید خزایی بلاکم کرد ... گذاشتم رو از رو این کشیدم  ) 


اکثر کسایی هم که نقاشیامو خوششون میاد و لایک میکنند خارچی ها هستند . ایرانی جماعت اصلن تو این فازا نیست . همشون پلاسن تو پیج دنیا جهان بخت و اون یارو اسگله کیه ؟ اره ندا یاسی ..‌ 

چند وقت پیش رفتم تو پیج ایوانکا ترامپ دیدم دیگه کامنت ایرانی جماعت به چشم نمیخوره ... راسته که میگن باد اورده رو باد میبره ها .

  • sina S.M

بالاخره نوشتم این پست رو

شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۲۵ ق.ظ

نوشتن از من انرژی زیادی میگیرد. ولی خب به مریم قول داده ام بنویسم این پست را درباره خندوانه . (نه آن مریم ٬ این مریم !) 


راستی بگذارید در باره ی مریم هایی که من باهاشان سروکار داشتم یکم تایپ کنم :دی 


مریم اول و آخر مامان خودمه ! 

مریم بعدی که نسبتن نزدیک تره . همون همکلاسیمه که یه مدت میرفتم پی ویش و باهاش درباره فلسفه و اینا حرف زدم. متاسفانه بحثمون کشید به قضیه مرد و زن و من که ذاتن ضد فمنیست هستم ایشون رو از خودم تاروندم. حماقتش در این مبحث بی حد و حصر بود. مثلا من میگفتم : چرا تو دنیا یه فیلسوف زن نداریم . 

بعد اون گفت : پس میگی من عقل ندارم ؟ 


خب این حرکتش نشون میداد واقعن عقل نداره ! چون ۱۰ بار بهش گفتم بابا من دارم کلی حرف میزنم اشاره ای به تو و خودم ندارم. 

بهرحال این مریم کله شق چند وقتی هست که دیگه باش حرفی ندارم. 


مریم بعدی در زندگی من یه آدمی هست که من مدت ها فکر میکردم اسمش همرازه . توی اینستاگرام با هشتگ نقاشی پیداش کردم. اولش خیلی خوب بودیم . بعد ماجرا پیش آمد. این ادم جزو افراد باستانی محسوب میشه. افراد باستانی کسانی اند که من همان روز های اولیه ی بعد از خریدن گوشی (روز کنکور) و نصب اینستاگرام باهاشان آشنا شدم. 


یک بار منو بلاک کرد. فکر کنم اولین کسی بود که منو بلاک کرد. :) اون زمان دقیقن نمیدونستم فرهنگ بلاک چه طوریه و برای همین حس کردم توهین بزرگی بهم شده. صبح تا شب درگیر گوشی بودم. و هی روی دکمه فالو کلیک میکردم بعد میدیدم نمیشه فالو کرد. بعد آه حسرت واری میکشیدم و میگفتم : یعنی اون آدم برای من تموم شد ؟‌


سر اون قضیه رفتم اکانت مخفی اینستا ساختم و باهاش به مریم پیام دادم. حتی از دو سه نفر خواهش کردم که وساطت کنن و به مریم بگن که منو آنبلاک کنه. 

آخه خیلی حس بدیه وسط چت و شوخی ٬ یه چیزی از دهنت در بیاد و طرف همچنان اموجی خنده بذاره بعد پنج دقیقه بعدش بلاک کنه و تو بفهمی اون خنده فقط یه تظاهر بود. 

بهرحال میدونم منم حماقت کردم و بیش از لیاقت یه انسان بهش توجه کردم .  



به همین سادگی از وقتی گوشی خریدم گه خورد به مطالعه ام. کتاب های موراکامی جایشان را دادند به لایک کردن عکس های مزخرفی که یک زنیکه یا دختریکه گذاشته توی نت ... 


مطالعه ام افت شدیدی کرد. خوشبتخانه این وبلاگ منو مجبور کرد که همچنان بنویسم. اولین بار است که در زندگی ام عمل نوشتن را بیشتر از خواندن انجام میدهم... هفته ای دو سه تا داستان مینویسم. (لاقل برای کلاس داستان نویسی)  این وبلاگ را هم بهش اضافه کنید.


(همین الان برق رفت. و من امیدوارم بتوانم با هات اسپات این متن را آپلود کنم ) 

مریم بعدی که در زندگی من آمد در این وبلاگ باهاش آشنا شدم. متاسفانه درباره مسائل درون وبلاگی نمیتوانم پست بنویسم. اگر هم تابحال نوشته ام رمز دار بوده . 


یک مریم دیگر هم وجود دارد که آن هم در بیان است :)


کلا با مریم ها بهتر تا میکنم چون همه شان حس مامان را بهم میدهند٬ شاید این روی رفتارم با آنها تاثیر میگذارد :) مامان کسی است که من تمام ایده هایم را از او میگیرم. و او نیز همه ایده هایش را از من ))) مثلا خودش گفته از وقتی تو شروع کردی زبون در آوردن من اون آدم سابق وطن پرست نیستم :)


....


و اما خندوانه : 


- کاپشنت رو در بیار ببینم .


ماهی کاپشنش رو در اورد. یک بلوز پارچه ای آبی با نوشته های زرد انگلیسی ...

- اوضات خرابه .. برو خونه .


سنگ شدم. همینطور علیرضا. که میزبانمان بود و ما بعنوان همراه هایش آمده بودیم. 

- تو دربیار ببینم.

...

- تو هم برو خونه ...

بعد من کاپشنم را در آوردم . 

تنها کسی که لباسش قابل قبوله این دوستمونه :)‌ ( ذوق الکی ! خبر نداشتم قرار است آنجا ۷ ساعت یه بست بنشینیم. بهرحال تجربه اولین بار دعوت به چنین جایی ٬ چشم آدم را روی واقعیت میبندد)


دم در کسی وایساده بود که هرکسی قدش بلند بود را خوب واررسی میکرد که ببیند آیا توانایی انداختن توپ در سبد را دارد ؟! خب منم قدم بلند است. ولی خب گفت : ورزش که نمیکنی ...

- نه ...

- حله برو تو :) 


احتمالن اگر من صد میلیون را میبردم ٬ ایرانسل بهشان میگفت : چرا اینو راه دادین بیاد تو ؟؟؟


رفتیم داخل ... زنی به من گفت بیا و اینجا بشین. دوستانم رفتن آن ته نشستند. من دیدم به صحنه خیلی عالی بود ولی خب متوجه شدم دوربین آنجا را نشان نمیداد. غصه ای نبود. عوضش اون برنامه رو عین تئاتر از نزدیک دیدم. اونجایی که دوستم نشسته بود خیلی دور بود از محل اصلی وقایا :/ ( دل خوش نمودن الکی !!!)‌


بعد رامبد وارد میشود !!! از تعجب نکردنم تعجب کردم ! این آدم را از نزدیک ببینی و جالب نباشد برایت ؟ یک ایول به خودم گفتم که تا این حد بزرگ شده ام و مثل قبل جوگیر نیستم ... قبل تر ها یک بار بهمن (مجری معروف مسابقه های تلفنی) از توی ماشین بهم یک چشمک زده بود و من کلی ذوق کرده بودم !! بعد الان رامبد را از ۲ متری میدیدم و به هیچ جااام نبود :)))

 تازه وقتی که نیما (کیا) گفت : تلویزیون از وقتی اختراع شده تو توش بودی ... 

فهمیدم بابا این مردک آدم کمی نیست !!


بغل دستمی ام مرد باحالی بود. گفت من اصلا تلویزیون ندارم !! همش ماهواره میبینم ... اینجا هم دوستم صبح زنگ زد گفت بیا . منم گفتم : بابا مغازه مهم تره !! بیام خندوانه چه گوهی بخورم :دیییییییییییی 


طرف ۴۱ سالش بود. وقتی پرویز پورحسینی دارتش نخورد به صفحه ٬ و رفت هندونه بخوره ٬ این دوستمون گفت : زود پرید سمت هندونه ها !

بعد من دقت کردم دیدم راست میگه . پرویز یه سره کلش توی هندونه ها بود. توی آنترکت های بینش هم هی هندونه میخورد. 


راستی جزئیات جالب : 

پرویز درباره شجریان حرف زد ولی سانسور کردن ٬ گفت : نوه هاش خیلی آهنگ های شجریان رو دوست دارن و اینا ...  

پرویز درباره ی فیلم باشو (ساخته بهرام بیضایی) هم حرف زد و رامبد گفت : کیا باشو رو ندیدن ؟ 

و حتمن توصیه کرد ببینیم. این بخش هم سانسور شده بود. که شاید به خاطر ضیق وقت بود . 



بعد از اینکه اون آقاهه توپ بسکتبال رو انداخت . یه دختره هم گفت منم میخوام بندازم. رامبد هم بی تعارف گفت : بیا بنداز ولی ۱۰۰ میلیون بهت نمیدیم اگر افتاد !

دختره توپ رو انداخت هوا بعد عین والیبال بهش دو دستی ضربه زد. یعنی اینقد ضایه که تعجب کردیم چرا توپه رو کله خودش فرود نیومد. بعد بغل دستیم (اون ۴۱ ساله هه نه ..) اونقدر بد و مسخره وار خندید که فکر کنم به خاطر اون اصلا پخش نکردن بخش دختره رو خخخخخ


دیگه چه جزئیاتی میخواید بدونید ؟؟؟؟ آهان .. میدونستید صدای خنده حضار رو جدا میگیرن ؟ و بعد به قسمت هایی که میخوان اضافه میکنن ؟


آهان داشت یادم میرفت. رامبد یه جا به نیما (کیا) گفت که : اگر حرف بد میزدی که مینداختمت بیرون !!!


اونجا در اصل رامبد اینو گفت : اگر حرف بد میزدی که با تیپا پرتت میکردم بیرون.

بعد نیما گفت : بیا خودتم که داری حرف زشت میزنی 

بعد رامبد خندید و گفت : خب این بخششو کات میکنیم ..

و دوباره گفت :‌ اگه حرف بد میزدی که مینداختمت بیرون ...

.....



بخدا خیلی دلم نمیخواست اینا رو بنویسم ولی خب بحث قولم به مریم است (مریم است دیگر !!! )‌ 

  • sina S.M

یونی ، اخبار دپرس کننده

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۵۳ ب.ظ

جدیدن گروه کوچک و مرموزی به رهبری ح تشکیل دادیم ‌... اصلن خوشم نمیاد ازین کارا و متاسفانه اخبار بدی در باره روابط توی کلاس به دستم رسید.


گروه حاج و دار و دسته اش تعداد اعضایش را برده بالا .. با وجود اینکه با حاج خیلی دوستم ولی خب  آویزانش نبودم و بچه های آن اکیپ هرکاری میکنند به جز درس خواندن و این باعث شد ازشان کناره گیری کنم هرچند من جزو معدود افرادی هستم که با وجود اینکه عضوشان نیستم ، به تک تکشان دست میدهم.. آن هم به خاطر خرده رفاقتم با حاج است ..


اما این خبر بد نبود که حاج دار و دسته اش را به ۷۰ درصد کلاس گسترش داده .. خبر بد آن است که تمام نیم مثقال دختر توی کلاس را هم عضو خودشان کرده اند و این یک فاجعه تمام عیار است. این پدیده که یک جبهه بندی بر اساس لات و لوت بازی که قوانین خاص خودش را در عضوگیری دارد ، برای دختر ها قوانینش را کنار بگذارد و همه شان را عین گاو راه بدهند توی گروهشان ...


آنچیز که شنیده ام از اول ترم تا الان با هم سینما پارک و جاهای دیگر هم رفته اند :/ شت .. امروز هم داشتند مافیا بازی میکردند !


ح از همه بیشتر میسوخت ، از ۳۰ درصد باقی مانده ی کلاس توانسته عده معدودی را دور خودش جمع کند و علیه آنها اقدام کند ... از بد ماجرا من هم در آن گروه ناخواسته به عضویت در آمدم ... این چیزی فراتر از یک فاجعه است ..


سابقه نداشته تا این حد در یک جنگ داخلی کثافت بار درگیر بشوم 


 مساله آنجاست که هر کس در گروه ح نیست یک آدم غیرعادی محسوب میشود 

یک نفر خیلی خرخوان است ، دیگری سایلنت ، دیگری بدنام ، دیگری مشنگ است و تو باغ نیست .. اما از زاویه خوشبینانه اش بخوایم نگاه کنیم ، ما افراد مستقلی هستیم :/


اخلاف طبقاتی به طرز ترسناکی حکم فرمایی میکند . اعضای حاج هستند که با طرز نگاهشان طرز راه رفتنشان و طرز حرف زدنشان، معیار های خوب و بد را در کلاس تعیین میکنند.


کافی است با یکی از آنها دشمن شوی تا مثل شراره آتش در انباه کاه نفرت از تو تدیل به یک جور مد یونی شود.. بعنوان کسی که اصلن عضوشان نبوده ام با کوری تمام ، از تک تک مد هایشان پیروی کردم . در این حد جذاب اند ! 


حال که دختر ها را هم صاحب شده اند دیگر رسمن نمیشود با هیچ دختری حرف زد... این جزیره سازی فجیع به گفته ی بندر ، به زودی با لرزه هایی شدید و بنیان کن همراه خواهد بود...


هنوز هیچ میانترمی مشخص نشده .. آنجا شاید اختلاف طبقاتی رنگ و بوی دیگری به خود بگیرد. آنجاست که امید میرود جمعیت ۷۰ درصدی حاج ، دوشقه شود ، درس بلد و درس نابلد ... (مثل آمریکا که الان احتمال میرود دو شقه شود) شاید به زودی با پس لرزه هایی مثل ریزش ترم اولی ها همراه خواهیم بود ..شاید به زودی موقع آن میرسد که به افراد تاپ کلاس روی اورده شود کسانی که مسلمن جزو ۳۰ درصد مستقل کلاس هستند ...

شاید لرزه ها بر اندامی بیفتد که تعریفش از دوستی کاملن متمایز است...


اما همه اینها شاید است ..

و در آنطرف قضیه یک شاید کلی تر وجود دارد ، آن هم اینکه این روال به همین منوال پیش برود و با لرزه های بنیانکن مواجه نشویم ..  گروه حاج به همین قوت ادامه دهد ، و هیچ نیازی نداشته باشد تا برای بچه های دیگر دعوت نامه بفرستد !! و تمام دختر ها را هم تصاحب کند ... در آن صورت ، همانطور که گرگان پیشبینی میکند ،آینده ی ورودی های امسال ، چیزی فراتر از یک دیزاَستر تمام عیار است ... یک فرا دیز اَستر ... 

چیزی که گرگان بهش میگفت : گه شدن کلاس ...




ارتباط خاصی بین وضعیت کلاسمان و وضعیت کنونی آمریکا میبینم ... :/

لسان الغیب میگه : 

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند 


                                                          جوانان سعادتمند، پند پیر دانا را 


اولن که نه من جوان سعادتمندم نه شما پیر دانایی ! 

دومن امیدوارم گرفتین چی گفتم 


+(نقاشی از خودم)

یادگاری روزهای پر استرس کنکور و پناه بردن به نقاشی 

با تمام بد بودن ان روز ها .. تنها پناهم نقاشی بود ... حتی داستان نویسی  هم نه .. فقط نقاشی .. این روز ها پناهم شده سه تا شبکه اجتماعی که این وبلاگ هم جزوشان است ... پروسه ی غمناکیه  

  • sina S.M

بخش ترسناک جهان و دختر های اینستاگرامیپ

چهارشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ

یک فرقی بین توئیتر و اینستاگرام هست .. لاقل بین کاربران ایرانی اش.. 

توئیتر بیشتر فضای تبادل نظر داره این ویژگی دیوونه کنندشه از نظر من ..

اما خب .. چندی پیش در حال بازدید از آن متوجه شدم که در این فضا تقریبن هیچ هنجاری وجود ندارد .. پیرمرد ۶۰ ساله خیلی راحت شبیه یک بچه دبیرستانی کمر به پایین حرف میزند .. دختر ها به طرز افراطی ای فحاشی میکنند. من در اینستاگرام عضو ام و کمتر دیده ام کاربران آنجا جوش بیاورند .. اگر هم جوش اورده اند خیلی تحت کنترل جوش می اورند.

ولی فقط یک شب در توئیتر جست و جو میکردم و با حجم انبوهی از فحاشی و تابوشکنی مواجه شدم .. 

دلایل عمده ای دارد .. که من نمیخواهم به آنها بپردازم . فقط میخواستم بگویم اگر تابحال توئیتر نداشته اید و خواستید روزی یکی باز کنید .. مراقب گرگ های آنجا باشید :دی 

در اینستاگرام زدم به سیم آخر و یک نفر را بیخودی بلاک کردم .. 

باید روی این حساس بودن دخترانه ام بیشتر از اینها کار کنم.. باید آنقدر بشکنم تا قابلیت نشکن بودن را بدست اورم.

میخواستم بهش بگم شوخی بود .. ولی او زود تر مرا بلاک کرده بود .. 

مشخصاتش اینها بود : یابنده یک عدد یابو یابو هدیه میگیرد ..

دختر _ بلک اند وایت _ افسرده ی شاد _ پوکر فیس_ رشته تجربی _ اردبیل _ خواننده کتاب های جهان های موازی میچیو کاکو کتاب جهان هولوگرافیک مقالات استیون هاوکینگ و اینا _ علاقه شدید به رشته ی ..ولوژی_

اگر اینستاگرام دارید بگویید تا آی دی اش را برایتان بفرستم..(البته در ان صورت یابو به شما تعلق نمیگیرد)


"""" 

اتفاق های عجیب اینستاگرامی : 

یک نفر عرب که از نقاشی هایش میزد دختر باشد .. را پیدا کردم که توی یکی از نقاشی هایش یک عبارت بد بود. 

جهت شوخی بهش گفتم : اهل کدوم کشور عربی هستی ؟ نکنه اهل عربستانی ؟؟ اگه اینطوره مواظب باش .. چون اونا سرت رو قطع میکنن اگر چنین پست هایی رو ببین !


بعد اون شخص خندید و گفت : مثل اینکه خیلی از عربستان خوشت نمیاد ولی نه .. اونا با من کاری ندارند .. چون من منظور بدی ازین پست نداشتم. 


من با تعجب گفتم : خب بله کمی اخبار رو مطالعه کن تا ببینی عربستان و ایران با هم دشمنی دارند.. 


بعد پرسیدم .. نکنه واقعن حدسم درست بوده و تو اهل عربستانی ؟ 

در جواب گفت : یس ! عای ام فرام جده jeddah 


با خودم تصور کردم کسی که با او حرف میزنم چه شکلی ممکن است باشد .. یک روبنده انداز نقاب دار که حق رانندگی را ندارد و در آن آب و هوای ترسناک نفس میکشد .. 


یک مورد عجیب دیگر که در اینستا پیش آمد باز هم درباره یک عرب زبان بود .. اینبار در شهری عجیب تر ! دمشق 


وقتی پرسیدم عایا امنیت در شهر برقرار است یا نه جواب ترسناکی داد .. 

گفت ما در بخش های امن شهر هستیم .. ولی خب ، صدای بمب ها اذیتمان میکند. گفتم از تهران برایش آرزوی سلامتی میکنم و اینها .. اما خب هیچ گهی دیگری نمیشد خورد .. جهان ترسناک بوده و ترسناک میماند .. نمیدانم شاید یک روز من هم افتادم توی بخش ترسناکش .. و تنها همدردی که باهام میشود این است که یک نفر از پیج اینستایش برایم شکلک ناراحت بفرستد و درواقع هیچ گهی نخورد.

  • sina S.M

زلزله بیاید ولی عروسی نرویم ...

شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۲۹ ق.ظ

من خودم کسی هستم که دچار تنبلی مجازی هستم و مثلن فلانی توی تلگرام میگه : برو آپارات فیلمش رو ببین.

میگم : باشه خو بعدن میرم ... فعلن حالشو ندارم . دارم با تو چت میکنم ..


یعنی برای اینکه به طور مجازی از صفحه تلگرام خارج شم و وارد صفحه مرورگر شوم حس تنبلی در من ایجاد میشود. این میتواند یک ساین (علامت !) از این باشد که این دنیا دارد در چه جهتی و با چه شتابی به سمت سال های پیش رو میرود. 

یکی از سوال های لامصبی که از خودم میپرسم این است که آینده ی زمین چطور باشد . چاشنی این سوال ... پیشنهاد های خودم را برای آینده زمین مرور میکنم . یکی از یکی جذاب تر است. البته به جز یکی اش که اصلن برام جذاب نیست . اون هم اینکه آینده زمین فرقی با الان نداشته باشد.

اما پیشنهاد های جذابم این است که الان مرور میکنم : 

۱- تروریسم در جهان گسترش بیابد و یک جور هایی لاقل نصف کره زمین را به نابودی بکشاند.
۲- قحطی و اینها بشود. بمب جمعیتی منفجر شود و کشور ها دیگر منابع و ذخایر کافی برای مردمشان نداشته باشند. نفت و اینها هم که از قبل حسابش معلوم است. 

۳- گاز دی اکسید کربن به شکل بدی زیاد شود و گرمای جهانی کمرشکنی بر ما حاکم شود (نگاهم لاقل تا ۵۰ سال دیگر است)

۴- اینرا نمیشود گفت... :دی

۵- تکنولوژی مبارزه با مرگ بیاید و گند بزند به این قانون طبیعت : بمیر تا بچه ات زنده بماند.

۶- یک باکتری تکامل یافته بیاید و همه شیش هفت میلیارد جمعیتمان را پخ کند ... (مثل بازی plague inc)

من کلن از آشوب و اینا خوشم میاد. نمیدونم چرا ... شاید چون آدم درونگرا و اینا هستم و توی آشوب ... مردم خودشون نیستند. من میمیرم برای اینکه مردم رفتار همیشگی رو از خودشون بروز ندهند. علت دیگرش هم اینه که مردم توی آشوب حواسشون به یک سوژه خاص پرته و کسی نمیاد بزنه روی شونت و بهت بگه : هی قوز نکن برات بده. 

به خاطر همینه که اگر بگن : فردا تهران زلزله است . 

ممکنه از شادی توی پوست خودم نگنجم و اگر بگن : فردا باید بریم عروسی خواهرزاده شوهر خاله ات ... ممکنه برم و خودمو حلق آویز کنم :دی  (این خواهر زاده شوهر خاله حقیقت دارد. عکسشان را که گذاشتند توی تلگرام بدنم لرز گرفت گفتم یه عروسی افتادیم امسال. توی عروسی اگر بخواهم خیلی فعال باشم . باید بروم با ممد اینا و دست به جیب بشینم. که ممد اینا هم خودشون دست به جیبن)

شاید نباید اینها را میگفتم. اما لزومی ندارد خودم را از کسی پنهان کنم. مردم یک دروغ شیرین رو به حقیقت تلخ ترجیح میدن. اما خب. حقیقت تلخ این خوبی رو داره که برای مخاطب خودش شعور قائل شده و نمیخواد وقتشو با یه دروغ بگیره. 

وقتی فهمیدم این موزیک ویدئو محصول سال ۲۰۰۳ هست اصلن افسرده شدم. چون یعنی همه آدمایی که توش هستن و پر از حس جوونی اند و اینا٬ الان درب و داغون شدن. چون بیش از ۱۰ سال گذشته ازون موقع. /// :(


دیروز توی اینستاگرام یه نفر کامنتم رو درباره ی فیلم پی کی خوانده بود و منشن کرده بود که : 

درسته که هند پر از مذاهب گوناگون و فرقه های عجیب و مختلفه . ولی نباید فراموش کرد که هند بسیار بزرگه . و ما با هم به خوبی و خوشی زندگی میکنیم.


منم گفتم : درسته که هند به لحاظ مساحت بزرگه. ولی جمعیتش دیوانه کنندست و همین مشکل اصلیه.

اونم گفت : چین چی پس ؟‌

منم گفتم‌: چین خیلی از هند بزرگتره و شما بعد از چین بیشترین جمعیت رو دارین.

بعد بهش برخورد و اینا . چون خودش هندی بود و من داشتم کشورش رو براش بد جلوه میدادم. با خودم گفتم این مشکل منه که از کشورم بدم میاد و فکر میکنم این یه حس عادیه و اشکالی نداره بقیه مردم جهان هم از وطنشون بدشون بیاد. درحالی که گویا همچین عادی هم نبود. لذا معذرت خواهی کردم و گفتم من خیلی مشتاق اینم که یه روز برم هند و اینا ... بعضی وقتا یه دروغ خیلی با ارزش تر از حقیقته :دی


درادامه مطلب یه داستان هست. داستان که چه عرض کنم ... یه پله از حقیقت بالاتره .. در واقع گزارش داستان گونه ایه از یه آخر هفته عادی بین من و مامانم. اگر اهل فضولی تو زندگی دیگران نیستید نخوانید. (شوخی :دی )


  • sina S.M