کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معلم ادبیات» ثبت شده است

مای فِیوِریت شعرز !

پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۳۵ ب.ظ

(اینا بخش کوچکی از شعر هاییست که طی سالهای دبیرستان پیدا کردم.

نام شعرا رو ندارم بعضی هاشو . هرکدوم رو کنجکاو بودین در نت سرچ کنید

البته اکثر شعر ها تکه هایی پخش و پلا و بدون ترتیب از قصیده ایوان مدائنِ خاقانی هست که هر بیت اش رو که میشنوم کل بدنم میره روی ویبره . بماند ) 


ای آنکه به ملک خویش پاینده تویی 

در ظلمت شب صبح پراکنده تویی 


در های امید بر رخم بسته شده 

بگشای خدایا که گشاینده تویی 


***


بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا 

صد پند نو است اکنون در مغز سرش پنهان 


(اشاره داره به تاج انوشیروان که روش پندنامه حکاکی شده بود)


***


ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد 

خوبی قمر بهتر یا آنکه قمر سازد 


(مشاورمون وقتی اینو میخوند چشماش از اشک برق میزد)


*** 


آن قصر که جمشید در او جام گرفت 

آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت 


بهرام که گور میگرفتی همه عمر 

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت 


***


هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان 

ایوان مدائن را آیینه عبرت دان 

...


خود دجله چنان گرید صد دجله خون گویی 

کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان


...


از آتش حسرت بین بریان جگر دجله 

خود آب شنیدستی کاتش کندش مژگان 


...


یک ره ز لب دجله منزل به مداین کن


وز دیده دوم دجله بر خاک مداین ران


*** 

از ماه

لکه ای بر پنجره مانده است

از تمام آب های جهان

قطره ای بر گونه ی تو

و مرزها آنقدر نقاشیِ خدا را خط خطی کردند

که خونِ خشک شده، دیگر

نام یک رنگ است


از فیل ها

گردنبندی بر گردن هایمان

و از نهنگ

شامی مفصل بر میز...

فردا صبح

انسان به کوچه می آید

و درختان از ترس

پشتِ گنجشک ها پنهان می شوند


از مجموعه شعر «سطرها در تاریکی جا عوض می کنند» / {گروس عبدالملکیان}


  • sina S.M

ناتور دشت ( کتچر این د ری ) یک شاهکار ادبی رکیک

دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۳۷ ب.ظ

همیشه دارم به یکی میگم از ملاقاتت خوشحال شدم در صورتی که هیچم از ملاقاتش خوشحال نشدم. گرچه فکر میکنم اگه آدم میخواد زنده بمونه باید از این حرفام بزنه 


" ناتور دشت "



نمیفهمم این بشر چطور به خودش جرئت داده همچین شاهکاری رو خلق کنه !  چنان بی پروایی و آزاد منشی در تک تک جملات این کتاب دیده میشه که حظ میبری از اینکه هنوز هم آدمایی هستن که حرفاشونو نمیخورن . 

کتاب ناتور دشتو میگم ، از جی دی سلینجر . قبلن بارها دربارش شنیده بودم . اولین بار توی مجله ی دانستنیها توی بخش معرفی کتابش این کتاب معرفی شده بود ! معرفی که چه عرض کنم . . . فرض کن خوکو یه جوری معرفی کنن که تو ذهنت کرکودیل رسم بشه .

دفعات بعدی هم اسمش رو زیاد شنیدم ، از همون معلم روشنفکر زبان فارسی . بعد ها وقتی برای اولین بار اسمشو به زبون اوردم دیدم واقعن کتابیه که نباید از وجودش خبر داشته باشم . . . هر ابلهی میدونه که ناتور دشت خوراک یه نوجوونه . شاید خیلی مستهجن یا پر از فحش باشه یا شاید پر از تحقیر آدمای خوب باشه اما هرچی باشه ، حرف دل یه آدم مظلومه . آدمی که دائمن توسط بزرگترا سرکوفت میخوره و به خاطر رفتار هاش سرزنش و نصیحت میشه در حالی که وانمود میکنه به اون نصیحت ها گوش مید ه ولی فکرش جای دیگست .



اصلن بذارین همین الان قضیه رو براتون روشن کنم . ناتور دشت روایات یک پسر نوجوون بد دهن و درس نخونه که از مدرسه اخراج شده ولی زود تر از موعد مقرری که برای خروجش از مدرسه تنظیم شده ، فرار میکنه و میره تا چند شب رو توی نیویورک آزاد بگذرونه .

کتاب پر از فلش بک های خواندنیه ... البته قبل از اینکه اقدام به خوندن کتاب کنید بدونید که این کتاب پر از فحش های رکیک و یه سری چیز های دیگست . 

کتابی که به فارسی ترجمه شده و پس از بازبینی و سانسور به این شکل در آمده حتمن به زبان اصلی دنیایی بوده برای خودش ... به هر حال چیزی که ناتور دشت رو از نظر من زیبا و خوندنی کرده متن روان و آمیانه ، فحش های به جا (!) که باعث میشه بعضی جاها واقعن خندتون بگیره در حالی که میدونید از اون خنده هایی که از هزار تا اشک غم انگیز تره ... چیز دیگه ای رو توی ناتور دشت ندیدم . نویسنده عین واقعیت رو بیان کرده ، به همون هرزگی و به همون متعادلی . 


پ ن : کتاب رو همین امروز شروع کردم و تا نصفش خوندم . دلم نیومد این پستو بعدن که کتابو تموم کردم بنویسم . 

در آخر اونکه جلوی آدمای فضول و بادمجون دور قابچین ( که معمولن خانواده در ابتدای لیست چنین افرادی قرار میگیرند )  اسم این کتابو نیارین .


در ضمن شنیده بودم که سلینجر با کسی مصاحبه نمیکنه ،

 یعنی یه جوری که هاینریش بل که نویسنده ی استخونداریه میگفت " ملاقات با سلینجر کار حضرت فیله " ، با خوندن این کتاب فهمیدم که عجب آدم خفنیه ! یعنی با مصاحبه نکردنش یه جوری ارزش تک تک کلمه های کتابشو دو برابر کرده ... یه آدم مرموز که مصاحبه نمیکنه از حقایقی خبر میده که اکثر مردم دوست دارن از روشون سر سری رد بشن . کلن باید کتابو بخونین مگر نه نصف عمرتون بر فناست :) 



  • sina S.M

بیگانه اثر آلبر کامو

يكشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۳۲ ق.ظ

این کتابو امروز از دوستم گرفتم ، همین امروزم تا آخر خوندمش. یادمه اولین باری که اسمشو شنیدم ، اول راهنمایی بودم ، معلم ادبیاتمون یک بار اسمشو گفت و منم فکر کردم باید خیلی کتاب سنگینی باشه . دومین بار که با اون مواجه شدم توی نمایشگاه کتاب همون سال بود و وقتی دیدم چه کتاب نحیفی یه فهمیدم حتمن یه چیز خاصی داره ! اهمیت ندادم چون معلوم بود کتاب برای بزرگساله و منم محلی بهش نذاشتم . 

جالبه که پارسال برای سومین بار اسم بیگانه رو شنیدم ، از زبون آقای جمالی ، یکی از معلم های کم و بیش پوچ گرا ! ( این پوچ گرایی لامصب تو زندگی من میلوله و میدونم تا منو کافر نکنه دست از سرم برنمیداره ) آقای جمالی داشت یک مبحث زبان فارسی یا ادبیات داستانی رو توضیح میداد که به عنوان مثال گفت : " بیگانه " روایات یک مرد اهل الجزایره از روزی که میفهمه مادرش در خانه سالمندان مرده تا روزی که متهم به قتل میشه و توی یک سلول، منتظر اعدام با گیوتینه. 

اون موقع کمی بیگانه نظرم رو جلب کرد ، تا اینکه نمایشگاه کتاب امسال به معنای واقعی باهاش مواجه شدم ، خواستم بخرمش که دوستم پیشنهاد احمقانه ای داد اون هم اینکه اون پول کتابو بده ولی بعدن برام بیارش . 

امروز بیگانه به دستم رسید . خارق العاده بود ! مترجم توصیف جالبی از "بیگانه " که همان شخصیت اصلی داستان و نماد انسان اگزیستانسیالیسم از نوع آلبر کامویی است میگوید » بیگانه کسی است که با هستی بیهوده کنار می آید، ریا نمیکند ، ب خود و دیگران دروغ نمیگوید و هر چیز را آنگونه که هست میپذیرد. او بر ویرانه های جهانی عاری از معنا، رو در رو با مرگ ، قد بر می افرازد تا عشق به زندگی را فریاد کند . 



اوایل کتاب تا حدی خشک پیش میرود ولی کتاب جدا از مفهوم کلی اش ، دارای نکات و نوشته های ریز جالبی است که نمیتوان از دوبار خواندنشان صرف نظر کرد . به جز قسمت های آخر بقیه قسمت ها روان و ساده نوشته شده و هر کسی از خوندنش بر میاد با اینحال بیگانه شاید زبان ساده ای داشته باشه ولی باید تحلیل هایی هم کرد و صرفن نمیشه با دید یک " قصه " یا ماجرا بهش نگاه کرد ، در اون صورت باید بگم بیگانه "قصه ی " مرد بی بند و باری است که مرتکب قتل شده و سرانجام در یک دادگاه عادلانه محکوم به اعدام میشود . 


  • sina S.M

گرما می و ...

يكشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۳، ۰۵:۴۴ ب.ظ

بیاموزمت کیمیای سعادت 

              ز هم صحبت بد جدایی جدایی


کلن خیلی اهل شعر و شاعری نیستم ولی این رو هنگام مطالعه ادبیات برای امتحان خوندم و خوشم اومد. 

درس شانزدهم ادبیات دوم دبیرستان شروع جالبی دارد ، نویسنده از یکی از همکلاسی های دوران ابتدایی اش میگوید که هرگز کتاب و مداد با خودش نمی آورده چون میتوانست تمام مطالب را حفظ کند و استعداد های فراوانی داشت مثل خواندن انشای ارتجالی ( از روی ورق سفید و بدون فکر ، یک جورهایی فی البداهه ) یا مثلن نقاشی خیلی خوب ، یا آواز خوانی و مهارت در کشتی . 

اما افسوس که این هم کلاسی در ریاضی دچار مشکلات عدیده بود (!) و شاید همین درک کمرنگ او از منطق باعث سیاه بختی اش در آینده شد.

از آنجایی که خیلی آواز را خوب میخواند معلم قرآن همیشه به او میگفته سر زنگ قرائت قرآن برای کلاس آواز بخواند ، یک بار که مدیر از آن حوالی رد میشده می آید و به میرزا عباس ، همان معلم قرآن ، میگوید » این تلاوت قرآن نیست آواز خوانی است 

خسرو ، که نام همان پسر با استعداد بود شعری را خطاب به مدیر میگوید که معنی اش میشود : " شتر هم از شعر عرب لذت میبره تو دیگر چه حیوانی هستی که از آواز لذت نمیبری "

لابد کنجکاوید بدانید خود شعر چی بوده که معنی اش دو جمله فحش و بد و بیراه است ، شعر اصلی این بود » 

اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب

                            گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری


خسرو به علت ضعف شدید ریاضی نتوانست از کلاس ششم دبستان بیشتر درس بخواند .

عاقبت این میشه که آقا خسروی قصه بعد ها تریاکی میشه و همین آقای نویسنده یه روز اونو تو حالت خماری در حالی که مثل گدا ها بوده میبینه ، خسرو که هنوز طبع شاعریشو حفظ کرده بوده میگه : 

کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید

                         قضا همی بردش تا به سوی دانه و دام 


به نظرم عاقبت به خیری خیلی مهمه ، یعنی به جز پول زیاد ، شغل خوب و اینا باید از خدا عاقبت به خیری رو هم بخوایم ، هیچ کسی دوست نداره جای اون تاجر ابریشمی باشید که اعضای بدنش رو تکه تکه توی یک ساک پیدا کردن ! یا جای خسروی با استعداد که در آخر در پلاسی مندرس دار فانی را وداع گفت . 

تقدیر همون چیزیه که با خیلی از رفتار های نامربوط رقم میخوره ، شاید اگه خسرو اون روز توی کلاس قرائت قرآن شعر " اشتر به شعر عرب ... " نمیخوند و میگفت چشم و از اون به بعد قرآن قرائت میکرد ، نمیگم حتمن ولی به احتمال نزدیک به یقین عاقبتش به می و معشوقه و تریاک نمیکشید ، چون از همون بدو تولد میفهمید که وقتی بحث از قرآن و حرف خدا میشه دیگه نمیشه در اون موقع باز هم چهچهه بزنی . اگه میفهمید که یک مرزی میان عمل صالح و مطربی و به به گفتن بقیه وجود داره دیگه تریاکی نمیشد و میفهمید که مرزی میان لذت و سلامتی وجود داره و نمیشه همه چیزو با هم جمع بست ...


به هر حال نمیفهمم چرا آموزش و پرورش ناظرانی رو جهت اصلاح برخی متون درسی قرار نمیده ، اگر هم قرار میده فقط حواسشون هست یه وقت شخصیت دختر با شخصیت پسر یه جوری حرف نزنن که خودمونی باشه .

حواسشون نیست که نباید فضای مدارس شاهنشاهی رو اینقدر گل و بلبل و دارای کلاس قرائت قرآن نشون بدن . نمیفهمم چطور ممکنه یک مدرسه در اون سال ها کلاس قرآن داشته باشه در حالی که وقتی پدر من درباره ی روایت اصحاب کهف از معلمشون سوال میکنه اون بهش میگه خفه شو یا اجازه نمیدن دخترا با روسری وارد کلاس بشن .   

البته که مکاتبی برای قرائت قرآن بوده ولی مدرسه زمان شاهنشاهی و قرآن ؟ خیال نکنم .


  • sina S.M

اشتباه

شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۰۷ ق.ظ
سبیل های درشتی داشت ، آقای جمالی را میگویم ، خیلی تو فاز ادبیات و شعر و اینا بود . 
ولی با تمام احترامی که نسبت بهش قائل بودم ، باید میگفتم هیچی از داستان نویسی حالیش نبود.
معلم زبان فارسی آدم روشن فکر از نوع منفی باف و یک جور هایی پوچ گرا بود . همیشه پس از زنگ بچه ها دورش حلقه میزدند تا افکار ممنوع و خطرناکش را بشنوند . 
اول فکر میکردی بچه ها خیلی مشتاق حرف هایش اند ، این برایم ترسناک بود. یک مشت بچه با تفکر صادق هدایت ! میتوانست چند برابر یک بمب اتمی خطرناک باشد .
اما واکنش ها بعد از رفتن آقای جمالی تازه شروع میشد .
» اه ، این چقدر با همه چی مخالفه !
» همه دنیا بگن ماست سفیده این میگه سیاهه !
» کمونیسته 
» پوچگرا 
» لائیک 

خوشم می آمد که دیگر صدای امثال آقای جمالی به گوش نمیرسد. آنها دیگر در چشم ما رنگ باخته اند.
یکبار متنی را بهش دادم ، گفتم نظرش را بگوید . نظرش این بود : " عالی بود ! فقط نمیشه شخصیت اول شخص بمیره و همچنان در حال روایت ماجرا باشه " 
بهش حق دادم ، نمیخواستم بگویم دنیای داستان نویسی به آن محدودی هم که فکر میکند نیست ، ولی خب فهمیدم وقتی اینرا گفته یعنی نظر بهتری نداشته.
حرفش را تایید کردم و رفتم ... 
یک سال گذشت ، او همچنان معلممان بود ، با آنکه گفته بود دیگر پایش را در هیچ دبیرستانی نمیگذارد . آن موقع دیگر فهمیدم حرف هایش فقط حرف است ، در دنیای واقعی انعکاس ندارند . درستش همین است ، شما تا وقتی چند بار تا مرز خفگی نروی نمیتوانی شنا یاد بگیری حال بیا هی تز بده که بله شنا کردن باید با اعتماد به نفس همراه باشد . 
آدم را یاد اینهایی می اندازد که توی کت و شلوار جیر ، پشت یک میز نشسته اند که رویش چند لیوان آب پرتقال است و دارند درباره ی تاکتیک های خوب فوتبال حرف میزنند ، در حالی که اگر زبانشان را بلد نباشی فکر میکنی دارند تبلیغ یک حزب را میکنند یا شاید نقشه ی طرح برداشتن تحریم ! 
این آدم ها خونشان با سیاست آمیخته شده ، باید سیاسی حرف بزنند باید شق و رق و از دید عالم کل حرف بزنند در حالی که در عمل طور دیگری میشود .... اینها نمیدانم چه میخواهند ، شاید عقده ی حرف زدن در جمع را دارند . 
وقتی یکسال گذشت من رفتم و گفتم میخواهم یکی از متن هایم را برایش ایمیل کنم تا نظرش را بگوید . ایمیلش را داد . دو هفته طول کشید . وقتی دیدمش گفتم پس چی شد ؟ 
محکم زد به پیشانی اش که " ای وای یادم رفت " 
شماره موبایلش را داد حفظ کنم تا پیغام بدهم تا یادش بیاورم که برود ایمیلش را چک کند .
مکافاتی بود ها . . . 
چند وقت که گذشت دیدم باز هم خبری نشد . دیگر بیخیال ماجرا شدم ، تا اینکه یکبار در راهرو مرا صدا زد . نفهمیدم کیست ، از کنارش رد شدم ، بعد دیدم همه دارند مرا صدا میکنند . عجب آبرویش را ریخته بودم . گفت : کلن هرکی صدات زد اینجوری در میری ؟

گفت : چرا پیغام ندادی ؟ 
گفتم یکبار دیگه شمارتون رو بدید ، شاید اشتباه حفظ کردم 
که دیدم گفت : نع !
خیلی تیز در رفت ... دیگر کاری به هم نداشتیم . عجب استعداد میسوزاند این که دائم گله میکرد از وضع مطالعه @
  • sina S.M

ج _ تازه ترین و آخرین حرف !!

دوشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۱۵ ب.ظ

پیاده روی ، گلف ، ماهیگیری ، انگار چیزی باید باشد تا خودمان را در قالبش بریزیم ، قدم زدن چه فرقی با نشستن دارد ؟ یکی از مسائلی که هرگز درک نمیکنم لذت بردن از ماهیگیری است ، معلوم نیست هدف واقعن چیست ، لذت بردن از نشستن در طبیعت ؟ خب میتوانیم یک مبل وسط یک دشت را انتخاب کنیم ! میگویند خیلی حس خوبیه ، به آدم آرامش میده، اصلن درک نمیکنم ، بر هم زدن آرامش کائنات به خاطر اینکه حس خوب داشته باشی ؟ شاید هم بعضی ها خوی وحشی خودشون رو با این کار آروم میکنن ! البته در اینجا منظورم از ماهیگیری صنعت ماهیگیری که خیلی هم به نفع اقتصاد و مردمه نیست بلکه همون کار مسخره ایه که چوب های گرون قیمت میگیرن و میرن آرامش طبیعت رو به هم میزنن ، من که خودم به شخصه نمیتونم تحمل کنم یک ماهی بیرون آب شدید تکون بخوره ، یه جور داره التماس میکنه که نجاتش بدیم !  

به هر حال باید یه چیزی باشه که شخصیت خودمون رو نمایش بدیم. یا شاید از پوچ گرایی فرار کنیم ، نمیدونم آدم چطور میتونه از گلف لذت ببره !!! اصلن چی میشه که اینهمه پول خرج میکنند واسش ؟ به نظر هدف از این کار هم به جز پز دادن نمیتونه چیز دیگه ای باشه .

چرا بعضی ها میرن بیرون و بستنی میخورند در حالی که شاید در خانه و در محیط خصوصی و صمیمانه تری میتوانستند بستنی بخورند !  

اصلن هنوز درک نمیکنم چرا یک سری خودشونو هلاک میکنن ، توی طبیعت داد و فریاد میزنن ، اخم میکنن و همه این مسخره بازیا به خاطر اینه که با منقل جوجه کباب درست کنن. خب من نمیگم درست کردن کباب ، اون هم به دست خودت و در طبیعت لذت بخش نیست . ولی آخه به قیمت کثیف کردن خون ؟ 

انسان باید خودشو با دنیا وفق بده ، خودشو سرگرم کنه ، خودشو در گیر ابزار آلات کنه . نمیدونم چرا ولی به نظر اینها همش برای فرار از پوچیه ! با این حال پوچی آنقدر پوچه که به راحتی از بین میره و تنها راه فرار از اون درگیری با ابزار آلات نیست ...


چقدر چرت و پرت گفتم :::


-درخت ها را دوست ندارم ...

چشمان افغانی مانندش را کمی بازکرد. چون قرار بود حرفی بزند ...

- درخت از آفریده های زیبا و پر فایده ی خداونده . چطور میگی اونها رو دوست نداری ؟ 

- خب باشن ... من که کاری باهاشون ندارم فقط دوستشون ...

سخنم را ترسناک قطع کرد ، همچون قطع کردن دست یک نجار ، یا دستی که باهاش کاغذی را امضا میکنم .

- مگه اونا با تو کاری دارن ؟ 

- نه ولی ... ام م م !

ساعتش را نگاه کرد . تعجبم بود با آن چشمان تنگ شده که همانند چنگیز خان بود چطور توانست عقربه های ساعت را ببیند ! صدای شلوغی پس از تعطیلی مدرسه خوابیده بود ، حواسم به دوربین بود . شاید دربان مدرسه در حال پسته خوردن داشت ما را تماشا میکرد. چون مطمئنا کار دیگری نداشت که انجام بدهد .   

به آقای ج نگاه کردم ، همانطور که چشمش به ساعت بود زیر لبی چیزی گفت . بعد سرش را بالا آورد و گفت : ها ؟ 

فهمیدم وقتی زیرلب چیزی گفته مخاطبش من بودم گفتم : ببخشید دیرتون نشده ؟   

...

پلک هایش را جمع کرد در نتیجه گردباد کوچکی از خاک به هوا خواست (و اندر طلب طعمه پر و بال بیاراست!). روی سکویی نشسته بودیم که مشرف به باغچه ی طویل حیاط بود . کلاغی از میان باغچه ی تاریک بیرون آمد و به محدوده ی دانشکده ی کناری رفت . اشتباه نکنید اینجا مدرسه ای است در مجاورت یک دانشکده .

- چی میگفتی با ج ؟ 

- در مورد مساله ی درخت و این چرت و پرتا . 

- ول کن این چیزا رو . 

با کله به مجله ی جدولی که در دست داشت اشاره کرد . کاغذی زرد رنگ داشت ...

گفت : اگه تونستی جواب اینو بدی ...

اون چیه که اگه حرف اولش رو برداری اسم یه پسر میشه ، اگه حرف بعدی رو هم برداری ...

- ول کن حال داریا !

خسته بودم . بی حال . مثل آشغال چیپسی که آرام از جلویمان رد شد و به سمت ناحیه ی آبسرد کن رفت. "م" غرق در جدول شده بود . 

- چرا انقد جدول حل میکنی ؟ یعنی کار جذاب تری پیدا نکردی ؟ 

جواب سوال اولم را خودش قبلا بهم گفته بود . " برای افزایش هوش " هوش را خیلی پرطمتراق و غلیظ ادا میکرد . چون برایش چیزی دست نیافتی و ایده آل است. احمقانه بود ، مگر هوش به دانستن اسم آدم ها و مترادف واژگان بی کاربرد است ؟ 

- ولش کن ! 

ولش کن را به همان پررنگی "هوش " ادا کرد. آهنگ حرف زدنش دلقک وار و تا حد قابل قبولی پر معنی بود. یعنی اگر زبان فارسی بلد نبودید تقریبا میتوانستید حدس بزنید او دارد در باره ی چه میگوید ، البته اگر قبلش موارد زیر را بدانید : 

آرام حرف زدن و خیره شدن : صحبت درباره ی موسیقی 

آرام حرف زدن و نگاه به زمین و در و دیوار : صحبت درباره ی فلسفه ، کتاب و چیز های فکر کردنی  

بلند حرف زدن با لحن اعتراضی همراه با اخم : صحبت درباره درس

بلند حرف زدن با لحن مرموز همراه با پوزخند : غیبت معلم ها یا فحش دادن به یهودی ها و ...

و مورد آخر که از همه پر معنی تر و خلاصه تر (به قول عرب ها وجیز تر) است در دو کلمه خلاصه میشود و همراه با ادای غلیظ کلمه اول و ادای کمرنگ کلمه دوم است چون کلمه اول را پررنگ تر کند :  " ولش کن ! " که معنای روشنی دارد : خیلی معذرت میخوام ولی دربارش حرف نزن آدم احمق !

که در آن واحد هم دوستی و هم دشمنی اش را به طرف مقابل عرضه میکند ! البته این کلمه را در مواقعی میگوید که به بن بست عقلی رسیده و دیگر چیزی برای گفتن ندارد . 

همچنان جدول حل میکرد . کیفم را برداشتم و با یک خداحافظی سرد ،   "م" را همراه با جدولش در دورترین نقطه حیاط مدرسه تنها گذاشتم . 

......


  • sina S.M

مدرسه_1

شنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۸:۱۴ ب.ظ

از در مدرسه وارد شدم مثل همه کسانی که باید وارد مدرسه شوند ، چه معلم باشد چه فراش (!) ، چه دانش آموز باشد چه مدیر چه بد حجاب ، چه چادری ، هرکسی زندگی زمان حال او با مدرسه گره خورده باید از در مدرسه وارد شود ، البته به جز دزد که این طرف ها کم است.


وارد اتاقک نگهبانی شدم ، سلام و علیکی کردم ، امضا و پیش به سوی اتاق خودم . 


در راهرو ، معاون جدید را دیدم ، کوچک و عضلانی ، مثل مرغ پر کنده بود . نمیدانست من کی ام ولی تعجب میکرد چون سلامش دادم و اسمش را هم گفتم . اسمم را نپرسید ، خب ، با خودش میگوید یکی از هزاران معلمی بود که صبح می آیند و ظهر میروند . خب راست تر از این حرفی وجود نداشت. 


برای رسیدن به اتاقم جواب سلام دویست نفر را دادم ، دیگر وقتی با آبدارچی دست میدهی خب بقیه شرمشان میشود بیخ وایستند یه جا انگار وجود نداری. 


با هرکی چاق سلامتی کنم با این دانش آموزا خیلی خوب تا نمیکنم یعنی از نظر خودم اینطوره مگر نه بقیه همکارا میگن تو چرا اینقدر تحویلشون میگیری . روزگاری من بودم که مثل سگ گله دنبال معلما بودم حالا من شدم چوپونو ...


آخر سر به اتاقم رسیدم ، وسایل و کتاب ها رو چیدم ، دفترچه چرک و قدیمی رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم :


 زنگ اول : سوم الف ، درس پنجم 


همین که نشستم تا خستگی راهو از تنم در کنم ، زنگ خورد ، ده دقیقه ای مانده بود ، تا بیان زور چپون بشن تو نیمکت هاشون وقت دارم .

خودم را توی آینه ی قدی مخفی توی گنجه مرتب کردم ، همیشه بچه های مردم دنبال بهونه ای برای اینند که کفر معلمو در بیارن . 

در راه کلاس باید از جلو سه تا دفتر مهم رد میشدم ، معاون ، مشاور جدید و یه دفتر عمومی برای کار های مختلف ، معاون اصلی نبود و معاون جدید جدید را دوباره دیدم ، سخت گرم کاغذ بازی بود. 

وقتی وارد سالن کلاس ها شدم چند تا از بچه های پایه که همیشه در کمینم بودند ریختند سرم ، سلام و احوال پرسی کردند و من هم حسابی گوشمالی شان دادم ، از به صدا در آوردن استخوان گوش بلد بودم تا فندقی پس کله و لگد مال کردن . همه اینها محض خنده و شوخی بود ، اما از آنهایی که امروز آمده بودند یکی شان خیلی اهل خنده نبود ، برای همین اون رو گوشمالی ندادم ، وقتی بقیه را محض خنده کتک میزدم ، او بر و بر مرا نگاه میکرد ، خواستم او را هم با یک فندقی غافلگیر کنم که دیدم نه این برج زهر مار زیادی غٌده ، اصلا اگه بزنمش خودم دیگه روم نمیشه بیام مدرسه ، سن و سالش مث اینا بود ولی وقارش نه . 

وقتی بقیه را دک کردم او هنوز مانده بود ، گفتم چیه ؟ مگه معلم نداری ؟ 

بعد دیدم یه حرفی زد که کلمه اولش " صادق هدایت " بود . 

یکهو سرم گیج رفت ، نفهمیدم روی هوا چی بلغور کرد ، بعد دید من جوابشو ندادم رفت . رفتم سر کلاس ، کلاس را به بدترین شکل دادم ، چند تا از بچه ها داد و قال کردند که یه خاطره ای بگم یه شوخی کنم یا یکیو له و لورده کنم ، اما ...

کلمه صادق هدایت هنوز در ذهنم بود ، خب چیزی که وجود داشت خیلی غیر قابل باور بود. آن نکته را پیش خودم نگه داشتم ، فقط میدانستم باید یک بار دیگر آن پسر را ببینم. 

زنگ که خورد بچه ها رفتند و خیلی ها ماندند که گرم بگیرند ، بهشان مشخصات پسر را گفتم ، آوردندش . بعد گفتم : راجع به اون نویسنده که گفتی متوجه نشدم ، بیا بریم اتاق من. 

دیدم نون پنیر در دستش را هی غیغاژ میدهد جلوی چشمم که یعنی میخواهم برم زنگ تفریح ، ولی خوب فهمیدم ، اینرا که خوب فهمیده بود که من کارم باهاش جدی است ، میخواست ببیند چقدر جدی است و اجازه میدم بره زنگ تفریح یا نه .

گفتم : فکر کنم یکم جدی باشه پسر جون 

این را که گفتم منگ شد و راه افتاد دنبالم . به اتاقم که رسیدیم به نظر خوشش آمد ، نورش زیاد بود و خنک ، خیلی سعی میکرد فضولی نکند ، خوشم آمد 

ساعتش را نگاه کرد ، دو دقیقه مانده بود که زنگ بخورد ، گفتم : این زنگ چی دارین ؟ گفت : خودتون !

گفتم : پس میتونم دیر برم ، حالا بگو ببینم چی گفتی سر صبحی ؟ 

پسرک گفت : میخواستم نظرتون رو راجع به کتابای صادق هدایت بپرسم . 

گفتم : دقیقن جمله ای رو که صبح گفتیو بگو

یک لحظه از جا پرید ، انگار با دیوانه طرف شده بود ، گفتم : تو بگو ، بعد بهت میگم چرا

گفت : راستش گفتم : صادق هدایت رو بیشتر میپسندین یا جلال رو

یکهو بدنم رعشه گرفت ... این جمله را در خواب دیده بودم ، شاید سه چهار ساعت قبل.

گفت : حالتون خوبه ؟ 

گفتم : آره ، تو برو منم میام 

گفت : آقا بالاخره جوابمو ندادین

گفتم : نمیشه مقایسه کرد بستگی به عقاید داره 

سرش را پایین انداخت ، فهمید که فهمیدم میخواهد زیر زبانی عقایدم را بفهمد. 

      

  • sina S.M