کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

عقاب ازاد

يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۰۷ ق.ظ

او موهایش را خوب با شامپو میشورد . حسابی چنگ میزند . میخواهد یک پاکیزه تمام عیار باشد . 


این پنجمین ملاقاتش است . باید در آن خوب بنظر برسد . چون میخواهد پیشنهادش را طی آن مطرح کند . همه چیز باید طبق نقشه باشد . همانطور که از دو هفته پیش طرحش را ریخته . باید درباره ب بگوید . بگوید که دیگر دوستش ندارد . بگوید حس میکند با او به او خوش نمیگذرد . درد و دلی نمیتواند پیشش بکند . برایش ب آن فردی که سابقا با او دوست بوده نیست . حتی فکر اینکه چقدر با ب تفاوت دارد آزارش میداد . 


باید همه چیز را در ملاقات امروز بهش بگوید . بگوید که نگران ب نباشد. همین امروز ب را ترک میکند شب را در اپارتمان دوست جدیدش خواهد گذراند . البته همه چیز به دوستش بستگی دارد که ایا با او موافقت میکند یا خیر . هرچند بعید است مخالفت کند . هیچ کس نمیتواند پیشنهاد رابطه با او را رد کند . دقیقا به همان اندازه که کسی نمیتواند وادارش کند تا ابد با کسی باشد . او یک پرنده ازاد است . یک عقاب بزرگ ، با بال های فراخ ، چمان تیز بین . 


از حمام بیرون می‌آید . ب در حال مطالعه است . او را میبیند که از حمام در آمده ، نیم نگاهی به او می اندازد . هنوز بابت مساله دیشب کمی از او دلخور است . 

با اینحال میداند که نمیتواند دلخوری اش را تا ابد ادامه دهد ، ان کسی که باید کوتاه می‌امد ، ب بود . 


ب میگوید : امشب مسابقه استعداد یابی داره، ببینیم ؟ ... 


- نه عزیزم ! واقعا نمیشه . خودت تکی ببین . الان باید برم جایی . 


-باشه ! 

و به مطالعه اش ادامه میدهد . 


عقاب بعد از پوشیدن لباس هایش کمی خودش را در آیینه بر انداز میکند و بعد خدافظ میگوید . ب اما نمیشنود چون به سختی غرق در مطالعه است . 


- من رفتم ! بای بای 


و در را میبندد. 

چند روز بعد ساعت ۹ صبح ، وقتی ب در خانه نبود یک نفر وارد با کلیدی که قبلا بهش داده شده وارد خانه میشود و وسایل عقاب را جمع میکند . فقط چیز های ضروری . مثل لباس های مهمانی چند حلقه فیلم و موسیقی و آبمیوه گیری ! 


ب به هیچ یک از آنها دست نزده بود . 

او هیچ وقت به آنجا باز نگشت . 


او یک عقاب آزاد بود . 


.... 




  • sina S.M

لانوزی

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

عنوان : La Nausée 


نام اصلی اثر سارتر ، تهوع ! خیلی خوشم میاد از اسمش . خب دیگه وقتشه که بخونمش. ( یه چیز جالبی در باره کتاب خونی وجود داره اینه که یادت میره تو الان برای خوندن متن های سنگین بزرگ شدی ! و دیگه خوابت نمیبره وسطش. )


مثلا یادمه چند سال پیش سعی کردم رمان ابله رو بخونم ولی توی صفحه ۳۰ سرم داشت گیج میرفت انقدر اسما قاطی پاتی شد. الان ولی اگه برم سراغش سر بلند بیرون خواهم آمد !



-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


یه داستان دارم مینویسم. ( یکی که سهله تو این هفته ۴ تا داستان بلند مشتی رو به سر انجام رسوندم ) ولی خب این داستانم هنوز سر انجامی نداره هرچی مینویسم تموم نمیشه. تا الان شده ۲۲ صفحه و فکر میکنم میتونم ۲۰ صفحه دیگه هم بهش اضافه کنم ولی باید یه جوری قیچیش کنم. 


بعدم بهش یه ته مایه پست مدرنیستی میدم تا پایان قیچی شدش خیلی رو مخ نباشه . البته نظریه دومی هم وجود داره اونم اینکه تهش بنویسم : ادامه دارد . 


بعد کلا اینو تبدیلش کنم به یه مجموعه بلند مثل سرزمین اشباح که ۱۲ جلده ! ولی خب باید همین ۲۰ صفحه رو یه جوری منتشر کنم ببینم واقعا خواننده داره یا نه ... البته اینجا که نمیشه منتشرش کرد ولی اگه منتشر شد حواسم به دوستان صاحب نظر هست بهرحال. 



-------------------------------------------------------------------------



این پست احتمالا ادامه دارد . در موضوع همین داستان ۲۲ صفحه ای. 






----------------------------------


قبول دارم وبم بی سر و ته شده . زندگیم هم بی سر و ته شده . الان چند وقتیه اسامی جدیدی بین کامنت دهنده ها میبینم . ولی هیچ ایده ای ندارم که اینا کی اند و از کجا آمده اند . یه زمانی یه خواننده که اضافه میشد کلی پی گیرش میشدم الان بیشتر یکی اضافه شده گویا ولی من عین خیالم نیست!


فکر میکنم به بخشی از زندگی کوفتی رسیدم که مجبورم از یه چیزایی رد بشم با وجود اینکه بهشون علاقه دارم. قبلا هیچ وقت اینجوری نبودم . تا یه چیز جالب میومد تو هوا میقاپیدمش. .. . .. . .. . الان ولی نه . اونقدر کتاب و فیلم و علاقه دارم که نمیدونم به کدومش برسم. .. . . و خیلی هاشونو قربانی خیلی های دیگه میکنم .... چند تا آدم مجازی رم خیلی بیرحمانه از زندگیم شوت کردم بیرون. ... . . .. . . .. ... .... .. .. واقعا وقتی میبینیم صحبت با یه نفر بهمون چیزی اضافه نمیکنه و دیگه لذت بخش نیست چرا باید باش بحرفیم :/   


اینم جمله ای از استاد سارتر از کتاب اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر که البته نمیدونم چقدر این کارم درسته که یک جمله از یک کتاب صد صفحه ای رو نقل میکنم بدون مقدمه چینی های قبلش و نتیجه گیری های بعدش : 


صفحه ۵۶ : آنچه در مورد آدمیان تفاوت نمیپذیرد ضرورت در جهان بودن، در جهان کار کردن ، در جهان میان دیگران زیستن و در آن فانی شدن است . 



صفحه ۴۴ : من در دایره امکان ها قرار دارم اما تا جایی میتوانم به امکان ها امید وار باشم که به طور دقیق این امکان ها در حیطه عمل من قرار گیرند ولی از لحظه ای که مسلم شود که امکان هایی که در برابر من قرار دارند در حیطه عمل من نیستند ، باید از آنها قطع امید کنم 

  • sina S.M
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۷
  • sina S.M

داستان جدید

جمعه, ۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۶ ب.ظ

داستانی که میخوام بذارم در پست رمز دار میاد . 

علت های متعددی داره اینکار ولی اصلیش اینه که میخوام داستانو در محافل عمومی هم بخونم و خب نمیخوام کسی با سرچ جملات داستان به این وبلاگ برسه . 


از طرفی هم نمیخوام افراد ناشناس و کپر به داستانم دست رسی داشته باشند.


داستان درباره بحران گرمای خوزستانه .

و اینکه محتوای خون آلود و چندش نداره ^_^ برای همه سنین و همه جنسیت ها مجاز و حلاله :) شاید از موضوعش و بومی بودنش فکر کنید داستان کسالت اوریه ولی شرط میبندم اینطور نیست. البته هر داستانی ضعف هایی داره .


امیدوارم بخونید و نظر بدین . 


برو بچزی که میخوان داستانو بخونن لطفا برای این پست کامنت بذارند . 


کامنت های این پست عمومی نمیشوند . 



  • sina S.M
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۸
  • sina S.M

داستانی که در یک پست رمز دار است .

دوشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ق.ظ

میخوام داستان بنویسم . اما برای اینکه بتوانم در محافل عمومی هم بخوانم و کسی نتواند با سرچ نام داستان به این وبلاگ برسد مجبورم آنرا در یک یا چند پست رمز دار بگذارم . 


هرکه رمز میخواد همینجا اعلام کند که براش بفرستم رمزو هر وقت داستان آماده شد . 


:) با تشکر 


  • sina S.M

امشب برای تحویل کلاه می آیند. :: داستان کوتاه

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ق.ظ

تارا کلاه بیس بال را در دست داشت . دکمه آسانسور را زد . با خودش گفت کاش هیچ وقت آنجا را ترک نمیکردم .. دکمه طبقه  سوم را زد . "چایخانه".. 


نگه داشتن کلاه در دستان عرق کرده اش سخت و سخت تر میشد . 

بوی گوشت توی آسانسور از ماه آوریل تا الان هیچ تغییری نکرده بود . اعضا هیچ نظری نداشتند که بو از کجا می آمد . هرچند کارل قول داده بود یک ماده ضد عفونی کننده به آن بزند اما هربار پشت گوش انداخته بود . قضیه این بود که در باشگاه بسکتبال همیشه مسائل مهمتری بودند که وکلا باید به آن ها میپرداختند و بوی گوشت در داخل اتاقک آسانسور چیزی نبود که حتی بشود به عنوان یک مشکل در نظرش گرفت. 


اما هرچه  آسانسور به طبقه سوم نزدیکتر میشد . تارا متوجه میشد که بوی گوشت ، تغییر میکند. کم کم رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد . بوی خون ... 


سر آخر وقتی آسانسور به طبقه سوم رسید . کلاه از دستانش لغزید و به کف آسانسور افتاد . تارا از شدت بوی خون نمی توانست روی پاهایش بایستد . 


در باز شد ... 

دیگر برای اوردن کلاه دیر شده بود.

* * * 

  • sina S.M

جاوا قسمت دوم

شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۲۰ ب.ظ

 

- باید یه جوری جمعش کنیم . .

- چه جوری ؟ زنگ بزنیم آتشنشانی ؟

- نه ٬ اونا همه واحداشونو فرستادن برای ساختمان پلاسکو ٬ بهشون زنگ زدم. گفتن تا دو ساعت دیگه یه نفرو میفرستن. اما خب خیلی دیره.

 

پاتریشا با آب و تاب حرف میزد. پنجول های لاک زده اش را توی هوا میچرخواند. شبیه استاد فلسفه ای شده بود که حقوق زیادی میگرفت و میخواست به یک دانش آموز کودن فلسفه یاد بدهد. تلاشی ترحم برانگیز .

 

الکس فکر کرد شاید پاتریشا از این سبک حرف زدن منظوری دارد.

الکس با خودش گفت : « خب اگر منظورت اینه که از من میخوای این گند کاریو جمع کنم ٬ راستش باید بگم سخت در اشتباهی»

 

پاتریشا که انگار ذهنش را خوانده بود گفت

- اگر جو برگرده و این وضعو ببینه ٬ ممکنه سکته کنه .

 

الکس از تعجب دهانش باز ماند.

- درباره چی داری حرف میزنی ؟

- ... اونا یک ساله که دنبالشن .

- کیا ...

- اونا .

 

  • sina S.M

لطفا جاوا رو بخوانید

پنجشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۲۹ ق.ظ

با توجه به اینکه نمیخوام دوستان رو بیشتر از این معطل بذارم لطفا اگر قصد دارید جاوا رو بخوانید انرا به اخر هفته موکول نکنید و همین حالا بخوانید چون به زودی قسمت دوم را قرار میدهم ‌... 

(کلیسای نوتردام پاریس)

پس منتظر نظرات بیشتری زیر پست قسمت اول جاوا هستم ! اوووف از انجا که تاحالا تو این وبلاگ قانونی نداشتیم. پس این پست روغیر منطقی محسوب نمیکنم چون اصولا منطق ها را باید کنار گذاشت در این وبلاگ ! (چرا ؟ چون وبلاگ خودمه) 

در ادامه چند صحنه دلخراش از امروزم رو براتون توصیف میکنم (البته شاید از نگاه خیلی ها این چیز ها بچه بازی باشد) : 




رفتم خندوانه امروز .. با دوستی که منو بلاک کرده اند . پوریا ! 


لعنت به این ادم .


داشت حرف میزد . از نامردی و نارفیقی و این چرت و پرت ها که اگر یک درصد میدانستم قرار است باهاشان مواجه شوم عمرا به این دعوت نمی امدم. گوش هامو گرفتم و با انگشتانم روی سرم ضرب گرفتم . که حتی یک کلمه اش را هم نشنوم و همینطور هم شد... 


آنقدر اعصابش خورد شده بود که داشت میخندید . گفت کاش یک موبایل در می اوردم و از این لحظه فیلم میگرفتم .. از لحظه ای که سینا نمیخواهد حقیقت را بشنود . 


به علیرضا گفتم : بخدا اگر میدونستم میخواد این بحث هارو پیش بکشه عمرا قبول میکردم بیام خندوانه ... 


علیرضا ابله بود . فکر میکرد دشمنی من و پوریا به راحتی با یک خندوانه امدن درست میشود . برگشت و گفت : همین الان بشینید و مشکلاتتون رو حل کنید . 


و پوریا خطاب به من افزود : بیا خودت نمیخوای مشکلات حل بشه .. 


گفتم : الان نمیشه چون تو عصبی ای . همین الانه که کلاشینکف در بیاری و پتپتمتمتپ ...

(من عصبانیت را بو میکشم . به دلایل متعدد که یکی اش دعوا های لفظی زیاد است ) 

گفت : من اصلا عصبانی نیستم ... 

گفتم : به خدا هستی .. 


خودش نمیفهمید حالت صورت ادم ها هرچقدر مهربان تر باشد ، نشان از عصبانیت بیشترشان دارد . ان موقع هم پوریا ابرو هایش را متعجابه بالا داده بود و صدایش را اورده بود پایین . باهوش ها اینجوری عصبانی میشوند ... 


گفت : یه بار مرد باش .. 


از موقعیت استفاده کردم و گفتم : اصلا من مرد نیستم . زنم . 


گفت : خوب شد خودت قبول کردی ... 


یک بک فلش‌بک میزنم به ریشه دعوایمان . پوریا ادعا میکرد من تبعیض جنسیتی قائل ام و دختر ها را با نگاهی نادرست و متفاوت مینگرم .  


این حقیقت را همان موقع متذکر شدم : بعد به من میگه تبعیض جنسیتی قائل میشه . مگه اصلن زن بودن فحشه ؟  


اون موقع دیدم حرفی نزد . درواقع شاید داشتم کاه رو به کوه ربط میدادم . ولی اینکه توانستم وادارش کنم که بحث را با سکوت رها کند بهم حس خوبی میداد ! 



توی استدیو خندوانه رامبد و پژمان بازغی اون وسط داشتند ریسه میرفتند که زدم روی زانوی علیرضا ، برگشت و نگاهم کرد . ما هر سه عینکی بودیم . 


- دفعه بعدی یا من میام و پوریا نمیاد    یا    پوریا میاد و من نمیام . 


جوابی نداد و برگشت . امیدوارم پوریا این حرفم را شنیده باشد . توی مدتی که با هم صمیمی بودیم متوجه شدم او یک رادار بسیار قوی دارد . هرچه بیشتر تظاهر کند که هیچی نمیشنود ، بیشتر میشنود . 


بعد از تمام شدن ضبط دوباره خنده های مشترکمان شروع شد. حس عجیبی دارد ، اینکه با کسی که با او دشمنی نسبتن جدی ای داری، بخندی ... بهش پول قرض دهی . دست بدهی و این چیز ها . 

وقتی پوریا رفت .. من دو تا ساندویچ خوردم . نوشابه دهنی علیرضا را هم با یک دونات فرستادم بالا ... علیرضا گفت : من فکر کردم موضوع اینجا حل میشه. ولی مشکل شما عمیق تر از این حرفاست .. 


حرفش را تایید کردم . اما باز هم از دست او عصبی بودم . که با وجود هماهنگی های قبلی مان ، پوریا را در لحظه اخر دعوت کرد . چیزی که در مورد علیرضا وجود دارد اینست که هیچ چیزی درباره اش وجود ندارد . !) 


از کل ماجرا احساس خوبی داشتم ، یکی  اینکه علیرضا رفیق من است نه پوریا . دو اینکه این پوریاست که با من مشکل دارد، نه من با او . 


اگر بتوانم از این دو ضرب شست استفاده کنم و برنامه دفعه بعدی خندوانه را بدون پوریا بچینم انوقت ضربه مهلک را زده ام ... ضربه نهایی !


منتظر قسمت دوم جاوا باشید ؛) 

  • sina S.M

داستان جاوا (قسمت ۱)

چهارشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۱۵ ق.ظ

 

کماکان عذر میخوام اگر داستان در موعد مقرر تحویل داده نشد. 

توضیحات مختصر درباره ی داستان و محتوای احیانن نامناسبش رو در پست دوشنبه ۱۱ بهمن آوردم . باشد که با توجه به آن این داستان را میخوانید. 

 

خب این هم قسمت اول از داستان دو قسمتی من 

جاوا

...

خون غلیظ ٬ به آرامی شیار های سرامیک را همانند یک الگوی از پیش تعیین شده پر کرد. دهان پاتریشا پر شده بود از مدفوع . در آن موقع خون با فشاری زیاد از دماغش زد بیرون. ناخن هایش به همراه ۶ عدد از دنده ها شکسته بودند ... و استخوان کاسه زانویش ٬ که متلاشیی شده بود.

چشمانش با اینکه کاملا باز بودند ٬ دیگر جایی را نمیدید.

پاتریشا رین ٬ مرده بود. در نتیجه سقوط از طبقه سوم.

 

 ...

سعی میکرد جاوا یاد بگیرد.

 

از سایتی که دوستش به او معرفی کرده بود.

 

اوایلش سخت نبود. اسلاید هایی که راه حل هایی بدیهی داشتند را یکی پس از دیگری حل میکرد . و حس کرد دارد پیشرفت میکند. اما اگر سرعت کندش را در نظر میگرفت حتی داشت پسرفت میکرد.

یک موسیقی ملایم از سمت آشپزخانه پخش میشد.

 

همزمان به این فکر میکرد امشب برای شوهرش ٬ چه شامی تدارک ببیند.

 

گوشی را برداشت . . .

 

- هی الکس . میتونی بیای ؟‌

- آره همین الان خودمو میرسونم.

 

- حالا نمیخواد خیلی هم عجله کنی . .

به ساعتش نگاه کرد.

شوهرش ۵ ساعت دیگر سوار هواپیما میشد. یک پرواز ۳ ساعته به سمت پایتخت . بعد اگر در یکی از آن رستوران های دلفریب فرودگاه معطل نمیکرد٬ حداقل ۱ ساعت طول میکشید تا با قطار ٬ به حومه شهر برسد. جایی که زنش داشت در طبقه سوم آپارتمان نقلی شان ٬ جاوا  یاد میگرفت.

 (ادامه مطلب)

  • sina S.M