یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

داستان جدید . - شرط بندی پوکر-

مرد پنگوئنی نگاهی به جعبه دستمال کاغذی انداخت . 

یک لکه خون . تمام چیزی که میدانست این بود که کسی را کشته . 

تلفن زنگ زد ، قاضی بود . دیشب بازی پوکر را از مرد پنگوئنی برده بود و میخواست شرطی را که برده بود پیگیری کند. چون مرد پنگوئنی انقدر مست بود که بعد از بازی نمیشد با او حرف زد . 

مرد پنگوئنی گوشی را برداشت . پرسید کی هستی . 

صدا امد . - قاضی . 

فهمید که فهمیده اند که یک نفر را کشته . حتما اعدام خواهد شد . نه نه . حبس ابد . اصلا قوانین این کشور چه بود ؟ 

sina S.M
۶ نظر

داستان

دیشب نوشتم . (دیصبح بگیم بهتره) میخواستم ویرایشش نکنم از قصد .

 لطفا نظر بدین !



سردبیر در اتاقش بود ، مسئول بخش فنی گفت برای ناهار هم بیرون نیامده . آقای کاظمی ریش سفید اداره که خواست ناهارش را ببرد دفترش با داد و بیداد مواجه شد ، پیر مرد نزدیک بود سکته کند . اما خوشبختانه سینی غذا ولو نشد.

 

sina S.M
۴ نظر

عقاب ازاد

او موهایش را خوب با شامپو میشورد . حسابی چنگ میزند . میخواهد یک پاکیزه تمام عیار باشد . 


این پنجمین ملاقاتش است . باید در آن خوب بنظر برسد . چون میخواهد پیشنهادش را طی آن مطرح کند . همه چیز باید طبق نقشه باشد . همانطور که از دو هفته پیش طرحش را ریخته . باید درباره ب بگوید . بگوید که دیگر دوستش ندارد . بگوید حس میکند با او به او خوش نمیگذرد . درد و دلی نمیتواند پیشش بکند . برایش ب آن فردی که سابقا با او دوست بوده نیست . حتی فکر اینکه چقدر با ب تفاوت دارد آزارش میداد . 


باید همه چیز را در ملاقات امروز بهش بگوید . بگوید که نگران ب نباشد. همین امروز ب را ترک میکند شب را در اپارتمان دوست جدیدش خواهد گذراند . البته همه چیز به دوستش بستگی دارد که ایا با او موافقت میکند یا خیر . هرچند بعید است مخالفت کند . هیچ کس نمیتواند پیشنهاد رابطه با او را رد کند . دقیقا به همان اندازه که کسی نمیتواند وادارش کند تا ابد با کسی باشد . او یک پرنده ازاد است . یک عقاب بزرگ ، با بال های فراخ ، چمان تیز بین . 


از حمام بیرون می‌آید . ب در حال مطالعه است . او را میبیند که از حمام در آمده ، نیم نگاهی به او می اندازد . هنوز بابت مساله دیشب کمی از او دلخور است . 

با اینحال میداند که نمیتواند دلخوری اش را تا ابد ادامه دهد ، ان کسی که باید کوتاه می‌امد ، ب بود . 


ب میگوید : امشب مسابقه استعداد یابی داره، ببینیم ؟ ... 


- نه عزیزم ! واقعا نمیشه . خودت تکی ببین . الان باید برم جایی . 


-باشه ! 

و به مطالعه اش ادامه میدهد . 


عقاب بعد از پوشیدن لباس هایش کمی خودش را در آیینه بر انداز میکند و بعد خدافظ میگوید . ب اما نمیشنود چون به سختی غرق در مطالعه است . 


- من رفتم ! بای بای 


و در را میبندد. 

چند روز بعد ساعت ۹ صبح ، وقتی ب در خانه نبود یک نفر وارد با کلیدی که قبلا بهش داده شده وارد خانه میشود و وسایل عقاب را جمع میکند . فقط چیز های ضروری . مثل لباس های مهمانی چند حلقه فیلم و موسیقی و آبمیوه گیری ! 


ب به هیچ یک از آنها دست نزده بود . 

او هیچ وقت به آنجا باز نگشت . 


او یک عقاب آزاد بود . 


.... 




sina S.M
۸ نظر

لانوزی

عنوان : La Nausée 


نام اصلی اثر سارتر ، تهوع ! خیلی خوشم میاد از اسمش . خب دیگه وقتشه که بخونمش. ( یه چیز جالبی در باره کتاب خونی وجود داره اینه که یادت میره تو الان برای خوندن متن های سنگین بزرگ شدی ! و دیگه خوابت نمیبره وسطش. )


مثلا یادمه چند سال پیش سعی کردم رمان ابله رو بخونم ولی توی صفحه ۳۰ سرم داشت گیج میرفت انقدر اسما قاطی پاتی شد. الان ولی اگه برم سراغش سر بلند بیرون خواهم آمد !



-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


یه داستان دارم مینویسم. ( یکی که سهله تو این هفته ۴ تا داستان بلند مشتی رو به سر انجام رسوندم ) ولی خب این داستانم هنوز سر انجامی نداره هرچی مینویسم تموم نمیشه. تا الان شده ۲۲ صفحه و فکر میکنم میتونم ۲۰ صفحه دیگه هم بهش اضافه کنم ولی باید یه جوری قیچیش کنم. 


بعدم بهش یه ته مایه پست مدرنیستی میدم تا پایان قیچی شدش خیلی رو مخ نباشه . البته نظریه دومی هم وجود داره اونم اینکه تهش بنویسم : ادامه دارد . 


بعد کلا اینو تبدیلش کنم به یه مجموعه بلند مثل سرزمین اشباح که ۱۲ جلده ! ولی خب باید همین ۲۰ صفحه رو یه جوری منتشر کنم ببینم واقعا خواننده داره یا نه ... البته اینجا که نمیشه منتشرش کرد ولی اگه منتشر شد حواسم به دوستان صاحب نظر هست بهرحال. 



-------------------------------------------------------------------------



این پست احتمالا ادامه دارد . در موضوع همین داستان ۲۲ صفحه ای. 






----------------------------------


قبول دارم وبم بی سر و ته شده . زندگیم هم بی سر و ته شده . الان چند وقتیه اسامی جدیدی بین کامنت دهنده ها میبینم . ولی هیچ ایده ای ندارم که اینا کی اند و از کجا آمده اند . یه زمانی یه خواننده که اضافه میشد کلی پی گیرش میشدم الان بیشتر یکی اضافه شده گویا ولی من عین خیالم نیست!


فکر میکنم به بخشی از زندگی کوفتی رسیدم که مجبورم از یه چیزایی رد بشم با وجود اینکه بهشون علاقه دارم. قبلا هیچ وقت اینجوری نبودم . تا یه چیز جالب میومد تو هوا میقاپیدمش. .. . .. . .. . الان ولی نه . اونقدر کتاب و فیلم و علاقه دارم که نمیدونم به کدومش برسم. .. . . و خیلی هاشونو قربانی خیلی های دیگه میکنم .... چند تا آدم مجازی رم خیلی بیرحمانه از زندگیم شوت کردم بیرون. ... . . .. . . .. ... .... .. .. واقعا وقتی میبینیم صحبت با یه نفر بهمون چیزی اضافه نمیکنه و دیگه لذت بخش نیست چرا باید باش بحرفیم :/   


اینم جمله ای از استاد سارتر از کتاب اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر که البته نمیدونم چقدر این کارم درسته که یک جمله از یک کتاب صد صفحه ای رو نقل میکنم بدون مقدمه چینی های قبلش و نتیجه گیری های بعدش : 


صفحه ۵۶ : آنچه در مورد آدمیان تفاوت نمیپذیرد ضرورت در جهان بودن، در جهان کار کردن ، در جهان میان دیگران زیستن و در آن فانی شدن است . 



صفحه ۴۴ : من در دایره امکان ها قرار دارم اما تا جایی میتوانم به امکان ها امید وار باشم که به طور دقیق این امکان ها در حیطه عمل من قرار گیرند ولی از لحظه ای که مسلم شود که امکان هایی که در برابر من قرار دارند در حیطه عمل من نیستند ، باید از آنها قطع امید کنم 

sina S.M
۱۶ نظر

پست صوتی (داستان کوتاه مدرن) + " دوستان " ای که رمز میخوان بگن

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
sina S.M

داستان جدید

داستانی که میخوام بذارم در پست رمز دار میاد . 

علت های متعددی داره اینکار ولی اصلیش اینه که میخوام داستانو در محافل عمومی هم بخونم و خب نمیخوام کسی با سرچ جملات داستان به این وبلاگ برسه . 


از طرفی هم نمیخوام افراد ناشناس و کپر به داستانم دست رسی داشته باشند.


داستان درباره بحران گرمای خوزستانه .

و اینکه محتوای خون آلود و چندش نداره ^_^ برای همه سنین و همه جنسیت ها مجاز و حلاله :) شاید از موضوعش و بومی بودنش فکر کنید داستان کسالت اوریه ولی شرط میبندم اینطور نیست. البته هر داستانی ضعف هایی داره .


امیدوارم بخونید و نظر بدین . 


برو بچزی که میخوان داستانو بخونن لطفا برای این پست کامنت بذارند . 


کامنت های این پست عمومی نمیشوند . 



sina S.M
۱ نظر

داستان کوتاه (رمز به دوستانی که درخواست دادن ارسال میشه -بخش هرزنامه رو چک کنید !!!!)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
sina S.M

داستانی که در یک پست رمز دار است .

میخوام داستان بنویسم . اما برای اینکه بتوانم در محافل عمومی هم بخوانم و کسی نتواند با سرچ نام داستان به این وبلاگ برسد مجبورم آنرا در یک یا چند پست رمز دار بگذارم . 


هرکه رمز میخواد همینجا اعلام کند که براش بفرستم رمزو هر وقت داستان آماده شد . 


:) با تشکر 


sina S.M
۱۶ نظر

امشب برای تحویل کلاه می آیند. :: داستان کوتاه

تارا کلاه بیس بال را در دست داشت . دکمه آسانسور را زد . با خودش گفت کاش هیچ وقت آنجا را ترک نمیکردم .. دکمه طبقه  سوم را زد . "چایخانه".. 


نگه داشتن کلاه در دستان عرق کرده اش سخت و سخت تر میشد . 

بوی گوشت توی آسانسور از ماه آوریل تا الان هیچ تغییری نکرده بود . اعضا هیچ نظری نداشتند که بو از کجا می آمد . هرچند کارل قول داده بود یک ماده ضد عفونی کننده به آن بزند اما هربار پشت گوش انداخته بود . قضیه این بود که در باشگاه بسکتبال همیشه مسائل مهمتری بودند که وکلا باید به آن ها میپرداختند و بوی گوشت در داخل اتاقک آسانسور چیزی نبود که حتی بشود به عنوان یک مشکل در نظرش گرفت. 


اما هرچه  آسانسور به طبقه سوم نزدیکتر میشد . تارا متوجه میشد که بوی گوشت ، تغییر میکند. کم کم رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد . بوی خون ... 


سر آخر وقتی آسانسور به طبقه سوم رسید . کلاه از دستانش لغزید و به کف آسانسور افتاد . تارا از شدت بوی خون نمی توانست روی پاهایش بایستد . 


در باز شد ... 

دیگر برای اوردن کلاه دیر شده بود.

* * * 

sina S.M
۲ نظر

جاوا قسمت دوم

 

- باید یه جوری جمعش کنیم . .

- چه جوری ؟ زنگ بزنیم آتشنشانی ؟

- نه ٬ اونا همه واحداشونو فرستادن برای ساختمان پلاسکو ٬ بهشون زنگ زدم. گفتن تا دو ساعت دیگه یه نفرو میفرستن. اما خب خیلی دیره.

 

پاتریشا با آب و تاب حرف میزد. پنجول های لاک زده اش را توی هوا میچرخواند. شبیه استاد فلسفه ای شده بود که حقوق زیادی میگرفت و میخواست به یک دانش آموز کودن فلسفه یاد بدهد. تلاشی ترحم برانگیز .

 

الکس فکر کرد شاید پاتریشا از این سبک حرف زدن منظوری دارد.

الکس با خودش گفت : « خب اگر منظورت اینه که از من میخوای این گند کاریو جمع کنم ٬ راستش باید بگم سخت در اشتباهی»

 

پاتریشا که انگار ذهنش را خوانده بود گفت

- اگر جو برگرده و این وضعو ببینه ٬ ممکنه سکته کنه .

 

الکس از تعجب دهانش باز ماند.

- درباره چی داری حرف میزنی ؟

- ... اونا یک ساله که دنبالشن .

- کیا ...

- اونا .

 

sina S.M
۱۲ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان