کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مصدق» ثبت شده است

گرگان و بازنشر یک مطلب قدیمی

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۴۸ ب.ظ

الان گرگانیم ..


این اسکرین شات رو وقتی انداختم که داشتیم کم کم وارد اون یه مثقال بخش سبز رنگ ایران میشدیم.. بعد رفتیم sorry و این ها . اگر در عکس دقت کنید طرفای قائم شهر سبز پر رنگ به سبز کمرنگ گراییده میشه و این یعنی ملت جنگل رو صاف کردن و شهر و داهات ساختن .. اون سبز های پررنگ رو هم اگر کوهستانی نبود مطمئنم صافش میکردن .. اصلن سرویسش میکردن اساسی و این حرفا .. 


.. 

مطلبی داشتم تحت عنوان "چرا بلاگفا از بیان بهتر است" تا چندی پیش تصور میکردم این مطلب باعث شده در لیست سیاه بلاگ قرار بگیرم و مطالبم فاقد محتوای تولیدی اعلام شود .. لذا آن پست را از حالت نشر بیرون آوردم .. الان با رفع این مشکل و اینکه لیست سیاهی در کار نبود و فقط یک مشکل سخت افزاری بود ، تصمیم گرفتم آن مطلب جنجالی را دوباره نشر دهم . 


نگاهی به آن انداختم و دیدم چقدر با خشونت و اسهولیسم جواب کامنت مهتاج را داده ام .. اولن که معذرت میخوام مهتاج (هرچند دیروز گفتی که مردی و نمیدونم تو دنیای مردگان چطور به جیمیلت دسترسی داری) ولی باز هم معذرت میخوام بیشتر برای اینکه هرگز نمیخوام اون کامنت هارو پاک کنم .. بهرحال نمیشه منکرش شد که هنوزم با خوندن آن لحن رادیکالی ام خودم را تحسین نکنم .. لحنی که بر اثر فشار های همه جانبه کنکور بود .. بر اثر نگاه های پوکر فیسی دوستان مدرسه ام . وقتی بهشان میگفتم چرا اینطوری شده اند . میگفتند فشار کنکور است ... کنکور را که دادم تک تکشان را بلاک کردم و فقط با یوبس ترینشان رابطه ام را حفظ کردم .. 

مصدق در آخرین ایمیل رسمی اش بهم گفت : فکر میکنی چون کوری و چارتا کتاب دیگه رو خوندی حق داری اینقدر به همه از بالا به پایین نگاه کنی .. اگر میخوای حرف بزنیم زنگ بزن .. و اینقدر از طریق ایمیل حرف نزن .. 


هیچ وقت بهش زنگ نزدم :) گورباباش  

بزرگترین ضعف این است که در برابر ضعف دیگران در برقراری رابطه با تو ، ضعف نشان دهی ... 


... 

بزرگترین اهانت و بزرگترین از خودگذشتگی ، این است که دربرابر نظر دیگران درباره خودت تبصره بیرون ندهی و بذاری طرف هر طور دلش میخواهد نقدت کند و فکر کند حرفش درست است .. این هم اراده آهنین میخواهد و هم کمال بی احترامی است .. 

:::

"بلک اند بلو" از سیا رو گوش کنید .. از تهران تا گرگان یه سره گوشش دادم (با وقفه های بینش البته)

Black and blue - Sia

دریافت

  • sina S.M

ولع نوشتن نمیدانم چیست. هرچه هست... با مذاج افراد خوش نمی آید. چون افراد دوست دارند نوشتن رو یه کار لوکس بدونن. 

ولع و لوکس با هم جور در نمیان ... مثلن نمیشه یه غذای لوکس رو با ولع خورد. چون غذا های لوکس تو جاهای لوکس سرو میشه و تو جاهای لوکس آدم های لوکس تری وجود دارند و تو نمیتوانی یک تیکه استیک را با ولع جلوی یه مشت آدم لوکس بخوری چون از لب و لوچه ات آب سرازیر میشود و آدم های لوکس اگر تو را در آن وضعیت ببینند طوری نگاهت میکنند که معده ات دیگر مجوز ورود استیک را به درونش صادر نکند. آن وقت ولعت تبدیل میشود به تهوع و باید بروی سارتر بخوانی تا بفهمی تهوع چیست بعد به خودت اجازه دهی آن را داشته باشی . 



مثلن تو ممالک خارجه بخوان بگن طرف خیلی آدمه و مثلن کاره ای چیزی هست . میگن طرف کلومره ... (کلومن یا هر کوفت دیگه ای به انگلیسی یعنی ستون) کلومر (یا نمیدونم کلومتریست یا یه چیز دیگه ) به کسی میگن که ستون داره. نه اینکه ستون فقرات (اونو همه دارن٬ به جز مرد ژله ای که تو شیراز دستگیر شد و اهم )‌ ستون دار یعنی کسی که توی یه روزنامه کوفتی مثل تایمز یا گاردین یا مثل گه دین (gohdian) یک ستون بهش میدن برای یه سال ...


بعد این ستون دادن توی روزنامه های معروف ممالک خارجه برای نویسنده حکم همون تیتاپ به خر دادن داره. یعنی من موندم اینایی که تو روزنامه های لندن ستون دارن چرا از خوشی نمیرن خودکشی کنن و اینا (: 


اخیرن یه فیلمی دیدم به اسم burnt . توش مثلن یارو منتقد یه مجله هست .. همینکه میاد توی رستوران صاحب رستوران کم مونده خودشو خیس کنه از ترس. مثلن خیر سرش میگه : این زنه میتونه با نقد هایی که توی مجله اش مینویسه ٬ رستوران مارو داغون کنه . (موش سرآشپزو که همه دیدین) 


یه جوری میگه داغون .. انگار قراره با بولدوزر بیاد رستورانو با خاک یکسان کنه. اگر قرار باشه با یه نقد توی یه مجله طرف رستوران یکی دیگه رو به لجن بکشه ... چه معنی ای میتونه داشته باشه ؟ به جز اینکه اونجا نوشتن یه چیز لوکسه ... چیزیه که براش اهمیت قائل میشن . چیزیه که خونده میشه .. و تعداد خواننده ها اونقدر زیاده که میتونه یه رستوران رو به ورشکستگی برسونه.


یعنی در این حد کثافت بازاره اونور آب. آدم اوقش میگیره وقتی این همه ولع رو برای خوب بودن میبینه (لاقل تو فیلماشون که اینطور نشون میده. مثلن یارو به خودش فحش خواهر مادر میده که چرا مثلن فلان کارو در سطح پرفکت انجام نداد.)


بعد با خودم میگم اصلن میخوای بین اینهمه رقابت وحشیانه برای خوب بودن. بری و اونجا چیکار کنی ؟ طی بکشی ؟ یه دستی هم بکشن سرت و بگن : یادت نره که ما تو رو به این کشور راه دادیم ... 


نمخوام. خخخخخخخخ


توی کلاس زبان گرامی دوستان بی لطفی خودشون رو اظهار کردندی و مجبور کردن منو تا درباره ی طولانی ترین قهری که تابحال داشتم حرف بزنم. عقلانی تر بود تا به جای گفتن قضیه مصدق ٬ یه دروغ سر هم کنم. ولی خب معلممون خوشگل تر از اون بود که آدم دلش بیاد بهش دروغ بگه :دی 


بعد در ادامه کلاس بحث خارجی هایی شد که میومدن ایران .. و یه نکته تاسف آور رو فهمیدم : دختر های ایرانی به خوشگل بودنشون معروفند بین خارجی ها ...


یعنی بیا اینهمه زور بزن تا بری خارج .. بعد تو کلاس زبان بهت بگن : راستی میدونستی ما بهترین دختر های دنیا رو داریم ؟! ( یاد اون قسمت از رمان کیمیاگر افتادم که یارو میگفت: ما تو دهاتمون زن های زیبا داریم و اینا ) 


قیافه ها اینجوری صورتا کج دماغا اونجوری ... (; 

  • sina S.M

شاملو معتاد

سه شنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۳، ۰۹:۰۵ ب.ظ

" هر کسی یه پنچری ای داره " 

این جمله رو مصدق میگه ! (مصدق آدمیه که اسمش زیاد تو این وبلاگ هست و این حرفا ، هر بار که نمیتونم توضیح بدم کیه ، از آوردن اسم کوچیکش خودداری میکنم ولی همین بس که این مصدق مورد نظر من اون مصدق نخست وزیر معروف نیست . به قول خودش "مصدق نفت کش !" :دی ) 


جملش وجد آوره . . . داشت شاملو رو تحسین میکرد و منم گفتم " شاملو معتاد بوده ها " ... اونم این جمله رو تحویلم داد . 

نمیدونم این جملات حکیمانشو از کجا در میاره ولی من واقعن برای دادن چنین جوابی باید یه ده دقیقه ای فکر کنم . 

بدی بحث کردن در اینه که آدما فرصت زیادی برای فکر کردن راجع به چیزی که میگن ندارن . باید کلمات مناسب رو در اسرع وقت به کار ببری و یادت باشه چیزی رو از جا نندازی ... چه بسیار مواقعی بودن که متوجه شدم میتونستم جواب دندون شکنی بدهم که طرف مورد بحث کاملن به من تسلیم شه . 


راستی یه آهنگ لامصب پیدا کردم و این حرفا ... خیلی باحاله و این حرفا ... کلن این حرفا . وستش یارو از قصد صداشو شبیه صدای خروس میکنه ( مثل وقتی که حنجرتون میگیره و صدای خروس میده ) بعد اینجاش خیلی فازه و این حرفا ... (:)


یکی از افرادی که نظر داده به این وبلاگ نظر جالبی داد " آهنگای خارجی گوش نمیدنم چون با فرهنگ ما جور نیست "

 ( عینن این نبود . کلیتش این جمله بود . میتونید اصل نظرو از پست قبلی بخونید ) 

خب پاسخ من به ایشون واضحه : "حق با شماست ." خودم هم قبول دارم آهنگای خارجی امروزی درصدی از مستهجنات (!) توی خودشون دارن . مثل I will never let you down ... (: 

ولی راستش ما اینجوری حال میکنیم (this is how we do) و نوجوان ها و افرادی عام این جور موسیقی رو بیشتر میپسندن تا موسیقی سنتی ایران یا خواننده های پاپ ایرانی ... درسته که موسیقی سنتی گاهن مست کننده است (!) و موسیقی پاپ ایرانی هم شاید به مذاق خوش بیاد ولی ما یه چیز شاد (Happy) میخوایم ! پدر و مادرای بخت برگشتمون که با موسیقی جنگ و انقلاب که به معنای واقعی " غم انگیز " هستن بزرگ شدن و الان هم فقط موسیقی رو برای گریه کردن و احساساتی شدن گوش میدن .!!! حقیقت همینه (نیست ؟ مثال نقض ارائه دهید.) 


کاشکی یه روز یه بمب اتمی بیفته روی رشت ... لاقل اینجوری بلاگ یکم خلوت میشه ... والا تو این سه چار ماهی که بلاگ رو میشناسم وبلاگی نبوده که یه جورایی با رشتی ها هماهنگ نباشه . :دی 


  • sina S.M

مصدّق

شنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۳، ۰۲:۳۱ ق.ظ


مصدق جالب است ! حرف هایش ، رفتارش ، عقایدش ...  عقایدش را نمیتوان نادیده گرفت . 


کتاب زیاد میخواند ، خیلی به آگاتا کریستی علاقه مند است ، اخیرن لیستی را از معلم ادبیات گرفته بود که شامل

  • sina S.M

بیگانه اثر آلبر کامو

يكشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۳۲ ق.ظ

این کتابو امروز از دوستم گرفتم ، همین امروزم تا آخر خوندمش. یادمه اولین باری که اسمشو شنیدم ، اول راهنمایی بودم ، معلم ادبیاتمون یک بار اسمشو گفت و منم فکر کردم باید خیلی کتاب سنگینی باشه . دومین بار که با اون مواجه شدم توی نمایشگاه کتاب همون سال بود و وقتی دیدم چه کتاب نحیفی یه فهمیدم حتمن یه چیز خاصی داره ! اهمیت ندادم چون معلوم بود کتاب برای بزرگساله و منم محلی بهش نذاشتم . 

جالبه که پارسال برای سومین بار اسم بیگانه رو شنیدم ، از زبون آقای جمالی ، یکی از معلم های کم و بیش پوچ گرا ! ( این پوچ گرایی لامصب تو زندگی من میلوله و میدونم تا منو کافر نکنه دست از سرم برنمیداره ) آقای جمالی داشت یک مبحث زبان فارسی یا ادبیات داستانی رو توضیح میداد که به عنوان مثال گفت : " بیگانه " روایات یک مرد اهل الجزایره از روزی که میفهمه مادرش در خانه سالمندان مرده تا روزی که متهم به قتل میشه و توی یک سلول، منتظر اعدام با گیوتینه. 

اون موقع کمی بیگانه نظرم رو جلب کرد ، تا اینکه نمایشگاه کتاب امسال به معنای واقعی باهاش مواجه شدم ، خواستم بخرمش که دوستم پیشنهاد احمقانه ای داد اون هم اینکه اون پول کتابو بده ولی بعدن برام بیارش . 

امروز بیگانه به دستم رسید . خارق العاده بود ! مترجم توصیف جالبی از "بیگانه " که همان شخصیت اصلی داستان و نماد انسان اگزیستانسیالیسم از نوع آلبر کامویی است میگوید » بیگانه کسی است که با هستی بیهوده کنار می آید، ریا نمیکند ، ب خود و دیگران دروغ نمیگوید و هر چیز را آنگونه که هست میپذیرد. او بر ویرانه های جهانی عاری از معنا، رو در رو با مرگ ، قد بر می افرازد تا عشق به زندگی را فریاد کند . 



اوایل کتاب تا حدی خشک پیش میرود ولی کتاب جدا از مفهوم کلی اش ، دارای نکات و نوشته های ریز جالبی است که نمیتوان از دوبار خواندنشان صرف نظر کرد . به جز قسمت های آخر بقیه قسمت ها روان و ساده نوشته شده و هر کسی از خوندنش بر میاد با اینحال بیگانه شاید زبان ساده ای داشته باشه ولی باید تحلیل هایی هم کرد و صرفن نمیشه با دید یک " قصه " یا ماجرا بهش نگاه کرد ، در اون صورت باید بگم بیگانه "قصه ی " مرد بی بند و باری است که مرتکب قتل شده و سرانجام در یک دادگاه عادلانه محکوم به اعدام میشود . 


  • sina S.M