کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۲ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

دوست پسر یا کیس ازدواج ؟ ۶ سال انتظار !!!

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۵۹ ب.ظ


متن زیر برگرفته از وبلاگ فرانچسکا است.  لینک مطلب   برام جالب بود که چنین افرادی که اینقدر خوب نویسندگی میکنند چرا در کلاس های داستان نویسی نمیبینمشان ؟ احتمالن فکر میکنند داستان نویسی فرق دارد با نوشتن روزانه ها. متاسفانه کلاس داستان نویسی گلچینی از آدم هاییست که میخواهند یک روایت را صرفن بیان کنند. بدون اینکه قالبی در نویسندگی داشته باشند. فکر میکنند قصه پردازی شان باید خوب باشد. در حالی که قصه یک چیز در حاشیه است. باید اول بتوان نوشت. 




ساعت 7:40 دقیقه است و من هنوز سوار BRT نشده ام. به لطف وسواس های فکری خانم های عزیز که فقط دوست دارند روی چند تا صندلی خاص بنشینند، صف خانم ها یک قرن طول میکشد تا یک متر حرکت کند. بالاخره سوار می شوم و می نشینم. حدود چهار تا صندلی خالی است، با دست به کسانی که بیرون ایستاده اند اشاره می کنم که صندلی ها خالی است، چرا نمی نشینید؟ همگی سرشان را کمی به سمت راست و با زاویه به سمت آسمان می چرخانند که یعنی وای وای ما گیلاسیم. حالا فرض کنید در این شرایط یک نفر بدون صف سوار شود و روی یکی از همان چهار صندلی خالی بنشیند، موجی از فحش و ناسزا سمتش روانه می شود. در اصل این دوستان دل انگیز نه خودشان مینشینند نه دوست دارند شخص دیگری هم رو صندلی های خالی بنشیند.

نفر بغل دستی ام وقتی تلاش بیهوده مرا دید به همین موضوع اشاره کرد. دختری بود تقریبا هم سن و سال خودم، صورت  دلنشینی داشت و ابتدا از عجیب بودن رفتار برخی از خانم ها گلایه کرد و بعد اشاره کرد که زن ها قابل اعتماد نیستند و اما مردها همیشه پشت همدیگرندو بعد از محل کارش گفت که قبلن یک کارمند خانم داشته که مدام غر میزده و کار نمی کرده و پس از مدتی جای او را با دو پسر کم سن و سال عوض کردند که خیلی نسبت به آن خانم بهتراند و خوب کار می کنند و خوش اخلاقند و حتی کلی بامزه بازی در می آورند و او را می خندانند.

به ماشین های در حال حرکت نگاه می کنم. ماشین هایی که در ترافیک مانده اند و ما با سرعت از کنارشان رد می شویم. بهش می گویم: نمی توانی آدم ها را مرز بندی کنی. در محل کار من مردهایی وجود دارند که کار کردن با آن ها بسیار سخت است، چون دهن بین، زیر آب زن و فوق العاده حراف اند و زمانی که بهشان نیاز داری نه تنها پشت همکار مونث شان بلکه پشت رفقای شفیق مذکرشان را هم خالی می کنند. 

در جوابم گفت: باورت میشه یه بار یه دختر رو با دوست صمیمیت بیرون میبری دیگه اون دوست صمیمی رو نداری، باور میکنی؟ به همین سادگی دورت میزنن. 

اتوبوس تو ایستگاه رسالت توقف می کند و سیل جمعیت وارد می شود. یک خانم عملن کیفش را گذاشته روی سرم و من برای اینکه هم خودم و هم او را راحت کنم کیف را ازش می گیرم و روی پایم می گذارم. زن با نگاه سرد و دهان بسته اش من را نظاره کرده و حتی یک تشکر هم نمی کند، انگار که دارم وظیفه ام را انجام می دهم. 

دختر ادامه می دهد: مثلن من شش ساله با یه پسره دوستم، نمی دونم کی می خواد خودشو جمع کنه و موقعیتش را پیدا کنه که بیاد خواستگاریم. فکر کنم آخرش خودم باید ازش خواستگاری کنم. اما مامانم میگه خاک برسرت اگه اینکار رو بکنی همش میزنه تو سرت که تو خودت خواستی، خودت اومدی جلو.

با خودم فکر می کنم مادرش چه دل خوشی دارد، تا ته قضیه رفته و جواب مثبت را هم از پسره گرفته. بهش گفتم خوب بهتر نیست به یک مشاور مراجعه کنی؟

انگار که حرف من را نشنیده باشد گفت: الان دو هفته است که ندیدمش همش میگه کار دارم و سرم شلوغ است. گفتم خوب یه سر پاشو بیا خونمون پیشم، آخه میدانی خانه هایمان به هم نزدیک است. گفت اینجوری دوست ندارم هول هولی  بیام،  دلم می خواد سه چهار ساعت پیش هم باشیم.

از پنجره اتوبوس به بیرون نگاه میکنم، به ماشین هایی که بعد از گذشت این همه سال هنوز نفهمیده اند که حتی اگر خود را ریز ریز هم بکنند، مامور راهنمایی و رانندگی درب آهنی را فقط برای عبور اتوبوس باز می کند و نه آن ها. تقریبا 10 دقیقه است که به خاطر یک راننده خودخواه در ترافیک مانده ایم. در برایش باز نمی شود و رانندگان دیگر هم بهش راه نمی دهند تا از مسیر اتوبوس خارج شود.

دختر ادامه می دهد میدونی از مخ های شریفه، دوسال برای کنکور ارشد خواند و پارسال قبول نشد. از اون موقع افسرده شده، میگه زندگی برام بی معنیه. با خودم فکر می کنم که مخ شریف اولن اینجا نمی ماند، دومن دو سال پشت کنکور نمی ماند. ادامه میدهد که البته سنش بالا رفته الان 33 سالشه فکر نکنم دیگر بخواهد دوباره کنکور بدهد. همش بهم میگه مجبورم کار کنم دیگه بالاخره یکی باید نون در بیاره. به اینجا که رسید نیشش باز شد انگار قند تو دلش آب شده باشد ادامه داد: آخه بهش میگم حالا میخوای نون کی رو بدی تو که زن نداری. لبخند رو لبش می ماند و با همان حال به روبرو خیره می شود. خیلی تلاش میکنم هیچی نگویم چون می دانم بی فایده است، او فقط می خواهد درد و دل کند، ولی برخلاف فرمان های مصادره شده از سمت مغزم، دوباره میگویم: بهتره پیش یک مشاور بری. گفت: دوست نداره میگه مشاورا همشون دیوونن. 

بالاخره مجیدیه رو رد کردیم، دیگه دارم میرسم به ایستگاه مقصد یعنی سید خندان. ادامه میدهد: راست میگه مشاورا همشون دیوونن خودم یه بار رفتم پیش یکیشون بهم گفت خانوم ولش کن خودت رو اینقدر اذیت نکن. بهش گفتم چی چی رو ول کنم؟ شش سال زندگیمو؟ من دوستش دارم اونم عاشقمه و گرنه شش سال کنار هم دووم نمی آوردیم. حتما تفاهیم داریم که تونستیم. ولش کنم که یکی از این دخترای دهه هفتادی قاپش رو بدزده؟

دیگه طاقت نیاوردم و گفتم: مطمئنی این شش سال به خاطر تفاهمتون بوده که کنار هم موندین؟ احیانن تو همش فداکاری نکردی و نازش رو نکشیدی و دنبالش نرفتی؟

تو چشمام نگاه میکنه و میگه چرا همش من دنبالشم. میدونی یک ساله بیرون نرفتیم باهم، وقتی بهش زنگ میزنم و گلایه میکنم فقط سکوت میکنه و بعدش گوشی رو قطع میکنه. میخنده و میگه دختر خواهرم میگه: خاله عاشقته بلد نیست بگه، آخه از این بچه درس خوناست همش کلش تو کتاب بوده و گرنه عاشقته، خوب منم دوستش دارم.

تو دلم میگویم وااای خدای من چرا فکر میکنی بچه خرخونا احمقند؟ چرا فکر میکنی بدون اون زندگیت به آخر میرسه که اینقدر خودت را تحقیر می کنی؟ رسیدم به ایستگاه و باید پیاده بشم. بهش رو میکنم و میگم ببین یک نصیحت بهت میکنم من اگر جای تو بودم اینکار رو میکردم، ازش خواستگاری کن، یکی از دوست های من همین جوری از دوست پسرش که خیلی بچه خرخون بود خواستگاری کرد و الان دو تا بچه دارند. چشماش برق میزنه و میگه واقعا؟ راست میگی؟ مرسی عزیزم.

گفتم: آره و به زور خودم رو از لابه لای جمعیت بیرون کشیدم و این دیالوگ معروف تو ذهنم نقش بست که یک پایان تلخ بهتر از یک تلخیه بی پایانه. 


پ.ن1: چرا اینقدر از رفتن پیش مشاور واهمه داریم؟ چرا فکر میکنیم دانای کل هستیم و جواب همه معما ها را میدانیم؟

پ.ن 2: جریان خواستگاری دوستم واقعی است. ولی  رابطه او با شوهرش کاملن متفاوت از رابطه این خانم با دوست پسرش (البته اگر بشه اسمش را گذاشت دوست پسر، به نظر من که این عبارت فقط برای این خانم رسمیت داشت و نه طرف مقابلش)  بود، آن ها  واقعا با هم خوب بودند و شوهرش به خاطر درونگرا بودن کمی در این موارد با تعلل جلو میرفت به خاطر همین دوست من در خواستگاری پیشقدم شد و الان دو تا دختر دوقلو دارند.

  • sina S.M

آلما توکل چرا میخواست منو دادگاهی کنه ؟

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۵۶ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۸:۵۶
  • sina S.M

  • sina S.M

تولد بت من

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۵۳ ب.ظ

  • sina S.M

یونی ، اخبار دپرس کننده

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۵۳ ب.ظ

جدیدن گروه کوچک و مرموزی به رهبری ح تشکیل دادیم ‌... اصلن خوشم نمیاد ازین کارا و متاسفانه اخبار بدی در باره روابط توی کلاس به دستم رسید.


گروه حاج و دار و دسته اش تعداد اعضایش را برده بالا .. با وجود اینکه با حاج خیلی دوستم ولی خب  آویزانش نبودم و بچه های آن اکیپ هرکاری میکنند به جز درس خواندن و این باعث شد ازشان کناره گیری کنم هرچند من جزو معدود افرادی هستم که با وجود اینکه عضوشان نیستم ، به تک تکشان دست میدهم.. آن هم به خاطر خرده رفاقتم با حاج است ..


اما این خبر بد نبود که حاج دار و دسته اش را به ۷۰ درصد کلاس گسترش داده .. خبر بد آن است که تمام نیم مثقال دختر توی کلاس را هم عضو خودشان کرده اند و این یک فاجعه تمام عیار است. این پدیده که یک جبهه بندی بر اساس لات و لوت بازی که قوانین خاص خودش را در عضوگیری دارد ، برای دختر ها قوانینش را کنار بگذارد و همه شان را عین گاو راه بدهند توی گروهشان ...


آنچیز که شنیده ام از اول ترم تا الان با هم سینما پارک و جاهای دیگر هم رفته اند :/ شت .. امروز هم داشتند مافیا بازی میکردند !


ح از همه بیشتر میسوخت ، از ۳۰ درصد باقی مانده ی کلاس توانسته عده معدودی را دور خودش جمع کند و علیه آنها اقدام کند ... از بد ماجرا من هم در آن گروه ناخواسته به عضویت در آمدم ... این چیزی فراتر از یک فاجعه است ..


سابقه نداشته تا این حد در یک جنگ داخلی کثافت بار درگیر بشوم 


 مساله آنجاست که هر کس در گروه ح نیست یک آدم غیرعادی محسوب میشود 

یک نفر خیلی خرخوان است ، دیگری سایلنت ، دیگری بدنام ، دیگری مشنگ است و تو باغ نیست .. اما از زاویه خوشبینانه اش بخوایم نگاه کنیم ، ما افراد مستقلی هستیم :/


اخلاف طبقاتی به طرز ترسناکی حکم فرمایی میکند . اعضای حاج هستند که با طرز نگاهشان طرز راه رفتنشان و طرز حرف زدنشان، معیار های خوب و بد را در کلاس تعیین میکنند.


کافی است با یکی از آنها دشمن شوی تا مثل شراره آتش در انباه کاه نفرت از تو تدیل به یک جور مد یونی شود.. بعنوان کسی که اصلن عضوشان نبوده ام با کوری تمام ، از تک تک مد هایشان پیروی کردم . در این حد جذاب اند ! 


حال که دختر ها را هم صاحب شده اند دیگر رسمن نمیشود با هیچ دختری حرف زد... این جزیره سازی فجیع به گفته ی بندر ، به زودی با لرزه هایی شدید و بنیان کن همراه خواهد بود...


هنوز هیچ میانترمی مشخص نشده .. آنجا شاید اختلاف طبقاتی رنگ و بوی دیگری به خود بگیرد. آنجاست که امید میرود جمعیت ۷۰ درصدی حاج ، دوشقه شود ، درس بلد و درس نابلد ... (مثل آمریکا که الان احتمال میرود دو شقه شود) شاید به زودی با پس لرزه هایی مثل ریزش ترم اولی ها همراه خواهیم بود ..شاید به زودی موقع آن میرسد که به افراد تاپ کلاس روی اورده شود کسانی که مسلمن جزو ۳۰ درصد مستقل کلاس هستند ...

شاید لرزه ها بر اندامی بیفتد که تعریفش از دوستی کاملن متمایز است...


اما همه اینها شاید است ..

و در آنطرف قضیه یک شاید کلی تر وجود دارد ، آن هم اینکه این روال به همین منوال پیش برود و با لرزه های بنیانکن مواجه نشویم ..  گروه حاج به همین قوت ادامه دهد ، و هیچ نیازی نداشته باشد تا برای بچه های دیگر دعوت نامه بفرستد !! و تمام دختر ها را هم تصاحب کند ... در آن صورت ، همانطور که گرگان پیشبینی میکند ،آینده ی ورودی های امسال ، چیزی فراتر از یک دیزاَستر تمام عیار است ... یک فرا دیز اَستر ... 

چیزی که گرگان بهش میگفت : گه شدن کلاس ...




ارتباط خاصی بین وضعیت کلاسمان و وضعیت کنونی آمریکا میبینم ... :/

لسان الغیب میگه : 

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند 


                                                          جوانان سعادتمند، پند پیر دانا را 


اولن که نه من جوان سعادتمندم نه شما پیر دانایی ! 

دومن امیدوارم گرفتین چی گفتم 


+(نقاشی از خودم)

یادگاری روزهای پر استرس کنکور و پناه بردن به نقاشی 

با تمام بد بودن ان روز ها .. تنها پناهم نقاشی بود ... حتی داستان نویسی  هم نه .. فقط نقاشی .. این روز ها پناهم شده سه تا شبکه اجتماعی که این وبلاگ هم جزوشان است ... پروسه ی غمناکیه  

  • sina S.M

(اینجا در زازوست)

نظرات تاییدی نیستند تو این پست

وبلاگ برایم مرده 

بعد از آنکه آنچه را که باید آپ میکردم .. نکردم 


روزی که عجیبترین روز بود و عجیب تر آنکه درباره اش در وبلاگ نگفتم. هر روزی بود .. سریع که میرسیدم خانه درباره اش مینوشتم اما خاب، آنروز روز عجیبی بود 


البته علت ننوشتنم بیشتر به خاطر قضیه ای بود که گفتم میخوام ازین فضا دور باشم. اه دوباره یاد اون قضیه افتادم...


اما آنروز عجیب چه بود ؟ و اصلن کی بود ؟ سه شنبه بود . همین سه شنبه .. کلاس زبان داشتیم . الان جمعه ایم و سه شنبه چقدر برایم دور است .. هفته طولانی ای بود. چون پست نگذاشتم .. منظورم پست عکس دار است . از آن هایی که یک طومار است .. 

 همه اش به خاطر این بود که زندگی ام در بخش غیر وبلاگی و واقعی دچار یک سری اتفاقات فان شده که اگر بخواهم درباره شان بنویسم از دنیای واقعی فاصله میگیرم و آن اتفاق های فان دوزشان کم میشود 

جلسه آخر این ترم داستان نویسی را رفتم . بعد از کلی غیبت که از اول مهر داشتم(هفته ای یک جلسه) استقبال بی نظیری ازم شد. به داستان ها گوش دادم.. یکی از یکی خمیازه آور تر .. و سکوت کشدار .. و بحث های متفرقه درباره فیلم هایی که هرگز ندیده ام و نخواهم دید. چون من اگر قرار بود آنقدر که دیگران فیلم میبینند فیلم ببینم دیگر نویسنده نمیشدم. نویسنده باید ذهنش آزاد باشد . باید یک دعوای ساده در ایستگاه صادقیه آنقدر برایش تازه و عجیب باشد که بتواند از تویش ایده و شخصیت بکشد بیرون .. باید به جای آنکه در مترو به مناظر نگاه کند .. به ادم ها نگاه کند. باید قضاوتشان کند . مسخره شان کند. عکسشان را یواشکی بگیرد و بذارد اینستا . باید انگ فضولی و بی شخصیتی بخورد. باید جاسوس دوجانبه باشد . باید دختر ها را تهدید کند که لوشان میدهد. باید همه افراد کلاس را بشناسد و باید الکی برود زیر پست ترامپ و دختر سینه بزرگش و زر زر های مردم کشور خودش را بخواند و به جای خنده ببیند که ایده ای میشود با این جملات ساخت یا نه ؟ برود بحث کند برود با یک دختر که توی یکی ازین بحث ها تور کرده چت کند آن هم تا ساعت ۴ صبح و بهش شماره بدهد .. 


برود به یکی دیگر فحش جنسی بدهد و تحلیل کند که چرا وقتی به یک نفر در اینستاگرام فحش جنسی میدهی او خوشش می آید و به نشانه دوستی برایت فحش های جنسی میفرستد. 


یک نویسنده باید قاطی انسان ها باشد .. باید به طرز چندش آوری راه خود را میان این لجن باز کند و در حالی که وانمود میکند یک لجن به تمام معناست. زیر زیرکی لبخند بزند و دکمه ضبط گوشی اش را فشار دهد و همه صداها را ضبط کند. باید سر کلاس برود در جای مناسبی بنشیند و صدای فحش ها و تیکه های بچه ها را ضبط کند. 


همه اینکار ها را باید انجام دهد.. اگر میخواهد .. بنویسد

..

میدانید همه اینکار ها را در این هفته انجام دادم ؟ آن روز عجیب فقط بخش کوچکی از این هفته بود و اهمیت ویژه ای دارد چون در آن روز با دختری ملاقات کردم که ابتدا حرف هایم را در فضای مجازی شنید و بعد مرا دید !

خب این اولین بار بود که یک نفر از اینستاگرام من میپرد توی دنیای واقعی ام ، اغلب برعکس است !

دختر هم رشته خودم که ۶ ترم از من بالاتر است و خیلی اتفاقی در اینستاگرام پیدایش کردم و از عکس دار و درخت دانشگاه فهمیده بود که در یک دانشگاهیم ..

بعد کلی چت کردیم و بهم یک سری راز گفت .. مثل اینکه فلانی خاطر خواهش بوده و فلانی معلم حل تمرینمان از اب در آمد. دو تا خوره اینستاگرام که اتفاقی در یک دانشگاه و یک رشته اند و خیلی اتفاقی تر خواطر خواه سابق یکیشان معلم حل تمرین آن یکی است 


بعد از سه هفته چت .. سرنوشت مارو کنار هم گذاشت .. سه شنبه در فاصله استراحت بین دو بخش کلاس، ملاقات کردیم !

و برای اولین بار حس کردم یه فوضول تمام عیارم و با یه دختر بزرگتر از خودم دارم درباره نامزد سابقش حرف میزنم ! اونم تو فضای دانشگاه سراسری که همه اللخصوص ترم یکی ها باید سرشان توی کتاب باشد نه اینکه بیایند درباره روابط عاشقانه افرادی که هیچ دخلی به آنها ندارند زر بزنند.. 

یک دیالوگ من :

- ببخشید که داریم درباره این حرف میزنیم چون موضوع دیگه ای به ذهنم نرسید :/



بخش جذابش این بود که هیچ عکسی از هم ندیده بودیم !




دریافت

(آیا تونستید با این موسیقی ارتباط برقرار کنید؟)


  • sina S.M

ترامپ رئیس جمهور شد

چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۱۴ ب.ظ

ترامپ شد

یکی از عجیب ترین رویداد های جهان. یه چیزی شبیه حمله موجودات فضایی بود برام 

به قول سیامک انصاری : امروز صبح هرکی از خواب پاشد به دوربین زل زد ...


عایا جهان فردا جایی جالب خواهد بود ؟؟؟ 

کلینتون تبریک گفته بهش... و ترامپ گفته بود اونو میندازه به زندان ! 


وات د فاز باو 

  • sina S.M

شرم + مرگ کمند

شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۴۱ ب.ظ

هشدار : این پست میتواند زندگی شما را به هم بریزد. اگر سن کمی دارید. اگر کنکوری هستید. اگر از آن دسته افراد حساس هستید (مثل من) لطفن سراغ این پست نروید.


اما اگر حس میکنید با افزایش اطلاعات خودتان میتوانید در یک جنبش همگانی تنفر از red room شریک شوید بسم ا... 


.... 


شرم دارم ... وقتی از این فضا استفاده میکنم. 

حتی گاهی از انسان بودنم خجالت میکشم. نمیدانم باید از که خجالت بکشم. الان که دارم اینها را تایپ میکنم بغض ترسناکی گلویم را گرفته و وقتی به بسته تردیلای مقابلم نگاه میکنم میخواهم بالا بیاورم. 


تغذیه ام دچار اختلال شده. وقتی به لپ تاپم نگاه میکنم سر درد میگیرم. و حالم خوب نیست. وقتی میبینم دارم به وای فای وصل میشوم. 


حالم از آن بدتر میشود وقتی میبینم دارم در رشته کامپیوتر تحصیل میکنم. 


و بغض میخواهد گلویم را پاره کند. وقتی خودم را در این عصر می یابم. قرن ۲۱ ... بشر به تمام آرزو های خود رسیده ... حال باید رویاهای گم شده اش را از لابلای پوست و استخوان یک نفر دیگر بیرون بکشد. و به تن زشت و اهریمنی خود بمالد تا لذت برد. 


اگر باهوش باشید و اهل مطالعه باید بدانید میخواهم درباره چه چیز حرف بزنم. 

چیزی که به خاطرش میخواهم چند وقت را از نت دور بمانم. ترسیده ام. عمل تایپ کردن دیگر برایم آنقدر اغواگر نیست. دیگر نمیخواهم به این ابزار دیجیتالی نزدیک شوم. اما خب ... امیدوارم این تب فروکش کند و باز گردم به این فضا... احساس میکنم معصومیت بر باد رفته ام دارد نقشه میچیند تا از من یک هیولا بسازد. چطور میتوانم بروم زازو ... وقتی ... 


امروز در کلاس ریاضی استاد ابله شروع کرد از خاطراتش گفتن . اینکه دیشب چکار میکرده. کاش لال میشد و نمیگفت که دیشب در اینترنت دنبال سوال بوده ... 


خب این طرز حرف زدن درباره استاد صحیح نیست. ولی آنقدر متنفرم از این جریان که دلم میخواهد هر باعث و بانی ای را که امروز مرا به این وضع انداخته با خاک یکسان کنم.


آرامشم را گرفته این موضوع .. اما به صورت درونی ... انگار ضربان قلبم دیگر نمیزند. خیلی خشک و بهت زده ام. هی میخواهم چک کنم ببینم درست است یا نه. و وقتی میبینم درست است. بغض میخواهد گلویم را از چهار جهت جغرافیایی جر بدهد و بیاید بیرون . اشک هایم هنوز سرازیر نشده اند ولی در دروازه های شیشه ای را میکوبند ٬ به امید اینکه جاری شوند. 

و من میدانم شب زیر پتو ٬ آن موقع است که معمولن اشک هایم جاری میشن . امشب دریای اشک سرازیر خواهد شد. البته اگر نوشتن نتواند از بار غم سنگینی که روی دوشم است کم کند. 


نوشتن. چه کار حقیرانه ای دربرابر آن ظلم ترسناک ... آن ظلم انسانی ... نه حیوانی .. نه حیوان ها پاک تر از آنند که نام انسان بگیرند. این کثافت و گه ای که اسمش شده انسان ... این موجود ٬ حتی سنگ های کف رودخانه ها هم از اینکه نام او را یدک بکشند ابا دارند ... 


نمیتوانم باور کنم جهان به کار خود ادامه میدهد ... حس میکنم من تنها کسی هستم که این ظلم را میبیند و به خاطرش بغض میکند ... من تنها کسی هستم که در این کره خاکی نمیتواند زندگی کند. با دانستن این حجم سرسام آور از پلیدی ٬ زشتی ٬ ستم ٬ رنج دادن و سادیسم. 


داشتم قضیه استاد ریاضی را میگفتم .. چون نوشتن بیشتر فقط روانی ترم میکند و باعث میشود بیشتر در بحر قضیه ننگ آور امروز فرو روم. 


امیدوارم خیلی صبورانه متن را بخوانید همانگونه که صبورانه داستان هایم را خواندید ٬ و اگر اهل خواندن متن های طولانی نیستید لطفن انتظار نداشته باشید با شما همدردی کنم. این قضیه به شدت افسرده ام کرده و ممکن است هرکسی که نزدیکم شود را با نانچیکو بزنم ناکار کنم. 


استاد ریاضی گفت : دیشب دنبال یک سوال بودم در اینترنت 


این جمله برای اذهان منحرف بهانه ی خوبی است. بغل دستی ام ... علی حرفی زد که نشنیدم ولی اشاره داشت به اینکه اصولن شب ها در اینترنت چه کاری متداول است و آن را ربط داد به استاد و خواست مثلن مزه ای بپراند . 


وقتی حرفش را کامل نشنیدم. سینای فضول درونم به جای آنکه بپرسد : چی ؟ 

پرسید : تو شبا چیکار میکنی تو اینترنت ؟ 


جواب گنگی داد ... من گفتم : عاره دیگه همه میرن سایتای زیست شناسی ... 


و پوزخندی رو ضمیمه کارم کردم. اصولن اگر علی یک فرد عادی بود. همانجا میخندید و به ادامه درس گوش میدادیم. اما متاسفانه. علی یک فرد عادی نبود. و جواب شوخی مرا با لحن جدی ای داد ... 


گفت : نه ٬ من دنبال محتوای پ.نو گرافیک نمیرم. 


شاخ درآوردم از این رسمی حرف زدنش و گفتم : چه اسم علمیشم به کار بردی ! 

و دوباره مرا با اموجی خنده و اشک تصور کنید  :/ 

و پرسیدم : پس چیکار میکنی ؟‌


گفت : rr (مخفف چیزی مخوف که در ابتدای پست نامش آورده شده)


گفتم : حالا چی هست این rr 

خیال کردم یک گهی هست مثل سیمپسون ها یا مثلن دانلود سریال یا مثلن یک سایت کد نویسی و کسب اطلاعات. چون علی تیریپ جویای تکنولوژی داشت. زهی خیال باطل. علی ای که امروز صبح من شناختم ... کاملن با این توضیحات فرق داشت. 


گفت : rr تا بحال نشنیدی ؟

من توی کنکور از دنیای مجازی دور بودم به خاطر کنکور و مسلم بود ندانم . 

گفتم : نه راستش نشنیدم. حالا که چی .. عوضش مناظره ترامپ و کلینتون رو از برم ! 


بعد ازش خواستم توضیح بدهد که RR چیست. 


و توضیح داد ... 


هول برم داشت. هنگ کردم. زمان ایستاد . زمان شخصیت درونم. یک لحظه خودم را پاز نمودم و با شخصیت اوتوپایلوتم به مکالمه با علی ادامه دادم. شخصیتی که میخندید. اما خنده اش معنای جهل و بهت زدگی داشت. خنده برای ادامه بحث و کسب اطلاعات بیشتر . . . 


نمیخوام با ذکر جزئیات فضای وبلاگم رو گه آلود کنم ... (حاضرم هزار بار کلمه گه توی وبلاگ به کار بره ولی درباره جزئیات rr بهتون چیزی نگم) 


یه سری مطلبم هست که باید بگم تا از اعتراضات احتمالی جلوگیری کنم : 


۱. وبلاگ رسانه شخصی است . قرار نیست اخبار با تمام کم و کاست در آن نقل شوند. همانطور که یک نفر درباره ی عشق حرف میزند ولی به جزئیاتش اشاره نمیکند و مثلن نمیگوید که طرف چند سالش بوده و اینها .


۲. شاید بخواهید از طریق پیام خصوصی و اینها بخواهید بدانید که قضیه این پست چیست. از همین الان بگویم که خودتان آستین بالا بزنید کمتر حرص میخورید. چون این مطلب خط قرمز شخصی خودم است و دلم نمیخواد هی به زبون بیارمش ...


۳. چند لینک قرار میدهم که به زبان فارسی است. اگر به زبان انگلیسی مسلط هستید بسم الله .. آن قدر مطلب درباره ی rr به زبان انگلیسی هست که حد ندارد . . . 


لینک ۱ از یک وبلاگ 

لینک ۲ از ویکی پدیا 

لینک ۳ از آپارات (۴:۴۰ مربوط به rr است)


۴. شاید یک خدافظی موقت وسط این پست کردم. که بهتر است جدی نگیرید. ولی اتفاقن اگر بروم گم شوم به نفعتان است تا اینکه اینجا بمانم و جواب کامنت هایی که به مزاجم خوش نمیاد رو با بی احترامی و عدم رعایت سن و جنس شخص کامنت گذارنده بدم. ببخشید. سعی میکنم اینطور نباشه. 


۵ . راستی گفته بودم کامنتا تاییدی شدن ؟! این ویژگی یادگاری از کمند بود. (اولین خواننده ی ثابت این وبلاگ) حالا کمند مرده (: یادگار هایش هم بروند بمیرند

  • sina S.M


مخاطب عنوان : پشتکوهی


  • sina S.M

به دنبال مشیری - قسمت یک _ فلافل فروشی

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۳۴ ب.ظ


مردی با کت و شلوار کرمی در آفتاب سوزان ایستاده و دست هایش را از پشت بهم قلاب کرده ..
_من دنبال آقای رئیس میگردم.
با گوشه چشم اشاره ای کردم به ساختمان اداری پشت سر مرد .. 
_چشمانش در آفتاب تیز .. کاملن عادی باز بود .. و لحن صدایش قبراق و شمرده.
_ باید با آقای مشیری هماهنگ کنی.
_ اما من با کسی هماهنگ نکردم .. من فقط با آقای رئیس کار واجبی دارم.
_ اجازه این کار دست آقای مشیریه .. رئیس بدون اجازه منشیش حتی نمیتونه آب بخوره .. این روال اداری در این استان هست. اگر بتونی به مشیری بگی .. اونوقت حتمن رئیس رو میبینی .
_ مشیری رو چطور میتونم پیدا کنم ؟
_ دو ساعته که گم شده ..
_ شما ؟
جواب مبهمی داد ؛که یادم نیست چه بود.


  • sina S.M