کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

کتاب (مناسب) بخوانیم !

من فکر نمی کنم ما کور شدیم ,
فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

حرفهای مفت

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

این مطلب پیش نویس بود ... حالا ازش پرده برداری میشه



ما به کشتنو شکستنو دریدنو بریدن خوشیم ... میکشیمو میکشیمو میکشیم 

آره بحث اینه که "ما" (بشر) در حال کشتنیم نه "اونها" . 

خب یادمه یه آقایی به اسم آقای پاشایی زاده میگفت : کسی که تغییر نکند انسان نیست و مثل مترسک میمونه ( البته اینو یه 4 سال پیش گفت و من یادم نیست دقیقن چی بود ولی یادمه همچین چیزی بود ) 


خب من اونموقع خیلی توی فاز هپی تری فرندز بودم . یه وبلاگی داشتم به اسم " در نوشابه " و توش علاوه بر داستان هام ، مدام این هپی تری فدندز رو تحسین میکردم و عکس هاشو قرار میدادم . و فکر اینکه اون کارتون ها رو فراموش کنم منو به وحشت می انداخت . تا اینکه آقای پاشایی اومد و گفت : تو تغییر میکنی چون انسانی . 

و مدتی بعد از اون من دیگه از هپی تری فرندز خوشم نیومد و این حرفا . البته هنوز با شنیدن آهنگ اولش خیلی میرم توی اون حس و حال . آهنگی که به درد مهد کودک میخوره و کوچکترین اثری از اون خشونت حال به هم زن نهفته در کارتون رو درش نمیبینید ( نمیشنوید )

  • sina S.M

مرگ و خیلی چیز های دیگر

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۶ ب.ظ

این مطلب حدود یک سال پیش نوشته شده ولی به عنوان پیش نویس ... حالا ازش پرده برداری میشه



این روزا یه کتاب گرفتم دستم تحت عنوان " بهترین کاسب قرن ، خاطرات حاج مرشد چلویی " (!) خب کتاب رو نوه ی این مرحوم نوشته . نویسنده ی کتاب در جای جای کتاب وقتی خواسته از کلمه ی " من " استفاده کنه به جاش نوشته " حقیر " (!) 


مثلن بخشی از کتاب که در ذهنم مونده اینه : آن مرحوم زندگی ساده و بی آلایشی داشتند و اگر او را نمیشناختید هرگز فکر نمیکردید یک فرد استثنایی است . بی آلایشی و سادگی در زندگی ایشان موج میزد . سه بار ازدواج کرده بود (سادگی از این بیشتر نوبره والا !) ایشان فلان تا پسر از همسر اول شان داشتند و دو دختر که یکی از آنها ( عمه حقیر) در قید حیات است . 

خب آقای به قول خودت " حقیر " هیچ میدونی با نوشتن این کتاب میخوای چیو ثابت کنی ؟ اینکه پدر بزرگت عارف بزرگی بوده و از این عارفیت اون به تو هم بماسه . والا ملت از چه راه هایی نون در میارن . 

خب چیزی که راجع به این مرحوم وجود داره سیگاری بودن ایشونه . همینطور زن زلیل بودنشون ( زن دومش از خونه انداختش بیرون ! ) 
نمیخوام غیبت بشه ولی به نظرم ایشون با کمک شیشه و تریاک به این درجه از عرفان رسیدن ( من شنیدم که تا چند وقت پیش استفاده از مواد مخدر یکی از روش های ارتباط با خدا حساب میشد ) خب بهتره بیشتر از این غیبت نکنم ! 

  • sina S.M

حذف وبلاگ

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۶ ب.ظ

حذف وبلاگ حتی از خودکشی هم بدتر است ...

مخصوصن وقتی وبلاگی باشد که تویش دست نوشته های دوران نوجوانی و خامی ات باشد ...


خودکشی راحت تر است ... چون میدانی بعدش به خواب عمیقی فرو میروی ... خوابی که در آن از درد گردن خبری نیست ... خوابی که در آن اگر دستشویی داشته باشی احساس ناراحتی نمیکنی . خوابی که درست انگار در وسط نیمه شب زمان ایستاده و تو آرامش ابدی ات را حفظ خواهی کرد ... دیگر برایت مهم نخواهد بود که مردم چه درباره ی کارت میگویند ... چون دیگر نیستی و لازم نیست به آنها جواب پس بدهی /// یک خداحافظی به تمام معنا ...


اما اگر حذف وبلاگ یکی از این خوبی هایی که خودکشی داشت را داشت ... واقعن بهتر بود . آدم وقتی با خاطراتش قهر میکند و پاکشان میکند باید با خودش هم قهر کند و خودش را پاک کند ...


خاطرات غیر قابل حذفند ... مخصوصن اگر چیز های معمولی ای باشند و ذره ای بدی در آنها نباشد .

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۶
  • sina S.M

اینستاگرام

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۱ ب.ظ

هیج جوره نمیشود با این وبلاگ ادامه داد ...

  • sina S.M

نوشته خودم : ماجرای دکتر هال و ترس از پناجر

دوشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۳۲ ب.ظ

دکتر هال از پنجره ها بدش می آمد ... 

یه ترس علت دار بود . نه از آن ترس های بی ریشه و کنترل نشده ای مثلن طرف تا به دنیا می آید از دکمه ها میترسد . 


این ها اسمش فوبیاست .. دکتر هال فوبیا نداشت .. یا لاقل نباید میداشت . آخر او یک روانشناس بود خیر سرش ... 


از پنجره ها بدش نمی آمد .. فکر میکرد اگر دکترای روانشناسی از دانشگاه کیوتو را نداشت ، آنوقت احتمالن پنجره ساز میشد ... 

بله . نه تنها از پناجر بدش نمی آمد بلکه عاشقشان بود .. ولی خب ، ۱۲ سالی میشد که از پنجره ها میترسید . قضیه وقتی سخت شد که عشقش به پنجره ها جای خود را به ترس از آنها نداد .. بلکه کمی جمع و جور تر نشست تا جا برای ترس هم باز شود ! 


ایندو با هم تناقض داشتند ... تناقضی غیر قابل تحمل ... چنین بخشی در روانشناسی نبود ، اما دکتر هال یقین داشت این تناقض زیر شاخه یکی از درسهایش بود که در کیوتو گذرانده بود ...


پیچیدگی قضیه در آن بود که دکتر هال به هیچ وجه نمیتواند قبول کند که برای حل این مشکل روحی پایش را داخل مطب یک روانشناس بگذارد .


میخواست خودش این پروژه را به اتمام برساند . 

گفتم این ترس از۱۲ سال پیش شروع شد و کاملن علت و ریشه دارد ... 


دوازده سال پیش ... دکتر هال مرد واقعن جوانی بود ... از هر نظر ، او نه تنها درسش را در دانشگاه کیوتوی ژاپن تمام نکرده بود ، بلکه حتی همان درس هایی را هم که گذرانده بود به خوبی از پسشان بر نمی آمد .


این نکته ای بود که از چند هفته قبل ذهن دکتر را مشغول کرده بود . فکر اینکه به درد روانشناسی نمیخورد . تازه بعد از آنکه بورس تحصیلی کیوتو را گرفته بود و به ژاپن مهاجرت کرده بود .. خیلی بد است که آدم در چنین مرحله ای بفهمد به درد شغلی که برایش درس میخواند نمیخورد.


صبح زود با صدای آلارم ملایم هم اتاقی اش بیدار شد ... ۳۰ دقیقه وقت داشت . حالش را نداشت بدنش را بالا بیاورد ، تداعی ادامه روز برایش ترسناک بود .. اینکه باید به زودی سراغ آن درب کشویی ژاپنی برود تا با کلی انگولک کردنش بتواند بازش کند. بعد سراغ روشویی برود و آب را باز کند .. در بهترین شرایط آب جوش می آمد بیرون و پوستش گز گز های متداوم میکرد .. و در شرایط بدتر آب یخ میآمد بیرون و تا روده هایش شام دیشب را به معده پس نزنند از شوک آب سرد بیرون نمی آمد ...



اما آنروز را خوابید . به یاد چیزی افتاد که از کودکی به خودش الصاق کرده بود ... پنجره سازی .

.

.

.

همین فکر او را گرم نگاهداشت ... بیدار شد .. وقتی گرم بود . شانس با او یار بود درب کشویی از قبل باز بود ... و در روشویی برای اولین بار آب ولرم آمد‌ .. گزگز کردن بهتر از پس زدن غذاست .


دکتر هال در آن بازه زمانی هر هفته در یکی از ۱۰ مرکز مشاوره ، زیز نظر دانشگاه دوره های کار آموزی را میگذراند .. یک اتاق شخصی بعنوان اتاق ویزیت حدود ۳ ساعت در اختیار او بود و مریض های از پیش تعیین شده ای به او مراجعه میکردند ... بعضی از آنها واقعن مریض بودند و برای هزینه های کمتر به دانشگاه رو آورده بودند ... و بقیه مریض ها در واقع بازیگران آماتوری بودند که باید کارآموز های روانشناسی را محک میزدند . احتمالن همراه خود میکروفن داشتند تا صدای ضبط شده را به هیئت مدیره دانشگاه تحویل دهند .. دکتر هال نمیدانست این افراد برای این کار پول دریافت میکنند. استاد دانشگاه به آنها گفته بود این مراجعین داوطلبانی خوشقلب هستند .. پس سعی نکنید آنها را شناسایی کنید و مچشان را بگیرید ...


آنروز دوره کارآموزی در یکی از مناطق نسبتا مرفه کیوتو را داشت. تصمیم گرفت زودتر از موعد به آنجا برود و کمی با پنجره اتاقش ابراز دوستی کند .


.

.

 پا را که درون اتاقش گذاشت اول به پنجره نگریست . چیز بزرگی بود. و در عین حال بدترکیب ... انگار وقتی معمار این اتاق را ساخته ، موقع نصب پنجره از خانه به او تلفن میشود و از پشت خط گفته میشود که 


-زن و بچه هایت هدیه هایی از طرف امپراطور ژاپن بوده اند و حال که امپراطور مرده آنها را دستگیر کرده و تحویل انبارداری امپراطوری میدهیم . در ضمن پنجره را یادت نرود بزرگ بسازی مگر نه خودت هم پیشکش امپراطور میشوی .



دکترهال میدانست اگر پنجره را باز کند ممکن است با دیدن ارتفاع آنجا هول شود و پرت شود پایین .. بدون باز کردن پنجره به سمت آن رفت. 

ارتفاع برخلاف انتظارش اصلن زیاد نبود ... چیزی حدود ۱۰ متر بود اما فقط فیزیولوژیست ها و کماندو های سی آی ای میدانند که این ارتفاع بدترین ارتفاع ممکن است .. اگر از درد ناشی از شکسته شدن استخوان های ۵ قسمت بدن نمیری و شانس بیاری . آنوقت چنان تا آخر عمر به پرستار و ویلچر احتیاج پیدا میکنی که احتمالن آرزو میکردی موقع سقوط سرت را پایین نگه داری تا بر اثر ضربه منفجر شود و به چنین روزی نمی افتادی .

دکتر هال هیچکدام از اینها را نمیدانست. برای همین پنجره را باز کرد و پشت میزش نشست.

نمی دانست تا پنج دقیقه دیگر اولین مراجعش از آنجا پرت خواهد شد 




  • sina S.M

معرفی کتاب نامناسب برای بچه ها

چهارشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۲۹ ب.ظ

کتاب ! یکی از دوستان گفتن کتاب ایرانی معرفی کنم .. 

اولن من خودم کتابیو نمیخونم که یکی دیگه بهم معرفی کرده باشه .. دومن اینکه کلن کتاب ایرانی نمیخونم ... چون تا میرم کتابفروشی توی بخش آثار ایرانی به جزرمان های دوزاری عاشقانه و آثارکمرشکنی که اساتید دانشگاه نوشتن و برای خوندنشون باید ابولقاسم فردوسی رو از گور بکشی بیرون 

چیز دیگه ای پیدا نمیکنم ... البته قبلن که بچه بودم چند تا از داستانای نوجوان ایرانی نشر افق رو خوندم .. اسم یکیش بود بعد از جنگ بیدارم کن ... میگن گابریل گارسیا بعد از خوندن این کتاب تصمیمگرفت صد سال تنهایی رو نگارش کنه ( البته که فهمیدین منظورم چیه .*)


یادمه ۳ سال پیش یه معلم خیلی محبوب کتاب هاکلبری فین رو معرفی کرد ... ولی راستش فکر نکنم تا زمانی که اکسیژن به شش هام میرسه .. فکر خوندن این کتاب به کلم برسه ... 


سرتونو درد نمیارم ...

از وقتی کنکورو دادم ۲ تا کتابو تموم کردم . 

اولیش کتابی از موراکامی بود . تعقیب گوسفند وحشی

 یا همون a wild sheep chase ... که البته نشر ثالث نمیدونم چه مرضی داشته با اسم شکار گوسفند وحشی چاپ کرده .

این کتاب برای کودکان مناسب نیس .. کلن هیچ کدوم از کتابای موراکامی اخلاقی نیستن @ ... موراکامی در تمام کتاب هاش و داستان های کوتاهش زن ها رو موجوداتی دست نیافتنی اغوا کننده بدجنس و غیر قابل پیش بینی نشون میده ... تاجایی که یادمه در یک مصاحبه هم این رو تایید کرده بود 

یکی از جملات تکان دهنده همین کتاب به زن ها اشاره داشت :

 زن های برهن_ه به طرز ترسناکی شبیه همند


البته تعقیب گوسفند وحشی بخش های خوب دیگری هم داره ... اما کتاب کمی غیر قابل فهم است و احتمالن به خاطر افسانه های متفاوت ژاپنی است .. مثل حلول گوسفند در یک انسان که فقط در افسانه های خاور دور وجود داره 



کتاب دیگر شیاد racketeer اثر جان گریشام .. این کتاب پرفروش ترین کتاب به نظر نیویورک تایمز در ۲۰۱۲ بوده . 

داستانش کمی حال به هم زنه ... همیشه از قصه هایی که توش پلیس ها بدن و دزد ها و خلافکار ها قهرمانند بدم می اومد.. این کتاب دقیقن همون مدلیه .. ولی اونقدر بی نظیر روایت شده که به خوندنش می ارزه ... 


ترکیبی از زوایای دید دانای کل و اول شخص ... تقریبن هر ۴ صفحه این روند عوض میشد .. به این ترتیب هم میشه از همه چی سر در اورد و هم از احساسات قهرمان داستان با خبر شد ... نکته اعصاب خورد کن و البته حیرت انگیز اینه که در اواخر داستان میفهمید تقریبن از هیچی خبر نداشتید و تمام احساسات قهرمان داستان هم کشک بوده و قضیه کلن متفاوته ... یک شبیه شاهکار راجر اکروید از آگاتا کریستی ...


خب دیگه من برم شام !! 




  • sina S.M

کارولینای جنوبی

سه شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۶ ب.ظ

سلام ... اخیرن اینستاگرامی شدم .. یه دوست آمریکایی هم پیدا کردم ! 

خسته شدم ازدست ایرانی ها . تا یه هشتگ فارسی زیر پست ها میذارم هرچی سگ و گرگه میریزه تو پیج .. 

به خدا این جماعت حال به هم زنن .. فقط بلدن برینن به سرو صورت هم . 

چه میخواد طراح لباس المپیک باشه چه بازیکن فوتبال فرانسوی .. 

همون کشورایی که این شبکه ها رو درست کردن مردمش اونقدر شعور دارن که از این شبکه ها برای حمله به داعش و بوکوحرام استفاده کنن ... نه اینکه فحش خواهر مادر بدن به مردم بیگناه ... اینایی که بوکوحرام رو ول کردن رفتن تو پیج قلقلی فحش میدن که چرا تاحالا لال بودی .. خودشون خواهر مادر ندارن .

  • sina S.M