یک وبلاگ آزاد ! هر انتقادی به جاست.

خاتمه زندگی ...

این پست طولانی را در ادامه مطلب ببینید : 


 یک نفر که تقریبا یک سال پیش میشناختمش و همدیگر را بلاک کرده بودیم توی لیست بلاک شده های اینستاگرام دیدم . 


روی اسمش کلیک کردم . یک لینک ناشناس توی پروفایلش بود. 


زدم روی لینک . 


بیدار بود ! 


حرف زدیم . با او حرف زدن سخت بود طبق معمول عادت به خندیدن های الکی داشت . ولی باز هم یک جور هایی از جنس خودم بود . این روز ها یک نفر را میخواستم که باهاش حرف بزنم . یک کتابخوان . یک نفر که دغدغه اش چیزی باشد که روزگاری دغدغه من بوده . 


نه کسی که نمیتواند یک گوشه بنشیند و کتاب دستش بگیرد . متاسفانه اکثر دور و بری هایم همچین افرادی اند . 


سه تا نقاشی کشیدم . یکی از یکی پر جزئیات تر و سخت تر . اینکه نتیجه نهایی چیست برایم مهم نیست . مهم این است که پیش برود . در حین نقاشی . در حین نوشتن . ما در حال زندگی هستیم . یعنی در حین آن هستیم . آنچه سرانجام وجود دارد لاقل برای من بی ارزش است . من نقاشی نمیکنم تا در نهایت تبدیل به فلان چیز شود . یا داستان نمی ویسم تا در نهایت بشود چیزی که باید شود ‌ چون وقتی داستانی تمام شود تمام لذت آن از بین میرود . 


نمیدانم از کی شروع کردم به اینکه محدودیت بسازم برای خودم . 

الان در جایی هستم که کار ها و نتایجشان برایم مهم اند . نمیتوانم مثل قبل عمل کنم . مگرنه باز همان شخصیت لجوج و طلبکار میشم . 


میگذارم همه چیز ارام عبور کند . 


چند روزی هم هست که کتابی نخوانده ام . 


فردا دوچرخه میخرم و کمی چرخ میزنم . نگاه کردن به دانمارکی ها زجرم میدهد . چرا کسی باید در آنجا متولد شود و کسی در جایی که من متولد شدم ؟ 


گاهی دلخوشی ام میشود اینکه از کودک توی کالسکه بیشتر حالی ام است . هرچند او خوش شانس تر از من بوده که در اینجا متولد شده ... 


زندگی سختی داشته ام . لذت های کوتاهی برده ام . ولی همه اش ادامه دادن بوده . مهد کودک که میرفتم از خواب ظهر وحشت داشتم و کسی با من دوست نمیشد . دبستان که رفتم دوستانی داشتم ولی با من فرق داشتند . همه شان درباره فوتبال جر و بحث میکردند و من فقط به اتفاقات نگاه میکردم . هنوز یادم است پسری را که اسمش خلخالی بود و اسباب بازی دوستم را از پنجره سرویس مدرسه به بیرون پرت کرد. یا چند تا از قلدر ها یکی از بچه ها را مجبور کردند کف کفش یک نفر دیگر را لیس بزند . دنیای عادی در اطراف من در جریان بود ، اما من آن را از پشت عینک ترس و لرز میدیدم . 


نه خمپاره دیدم نه خون و دست و پای قطع شده ، تمام انچه که دیدم شیفت بعد از ظهر مهد کودک بود ، دیر آمدن های مامان ، داشتن پدری که به جز ماشین ساخت پول کار دیگری نمیکرد و اگر نصفه شب وارد اتاقش میشدی با صدای بلند داد میزد ، 

خجالت کشیدن از مهمان ها ، دیدن بچه هایی که توی کوچه بازی میکنند و دیدن ترس خودت از اینکه بروی به انها نزدیک شوی چه رسد بخواهی بازی هم بکنی و یا یک گل به ثمر برسانی .


تعویض مدارس باعث شد نتوانم دوست ثابتی پیدا کنم . هر مدرسه ای میرفتم به من اشاره میکردند : این همون پسر جدیدست . 


زنگ تفریح ها در سوم دبستان خوش و خرم و به بازی میگذشت . اما چهارم و پنجم دبستان مدرسه ام تغییر کرد . رفتم جایی که فقط یک کلاس ۱۵ نفره داشت . هر وقت زنگ تفریح میشد کابوسم شروع میشد . نه میتوانستم با بچه ها باشم نه میتوانستم بروم یک گوشه تنها بنشینم . گاهی اوقات ترس از اینکه مردم مرا غیر اجتماعی تصور کنند ، از ترس وارد جمع شدن پیشی میگرفت . برای همین الکی به این و آن میچسبیدم که بهم نگویند تنها . 


اما همصحبتی های الکی ، هیچ لذتی برایم نداشت . نه درباره فوتبال چیزی حالیم میشد نه درباره شخصیت های کشتی کج ، نه خوره بازی کامپیوتری بودم نه درباره ماشین ها اطلاعات داشتم و نه میخواستم داشته باشم . این بود که هیچ وقت مصاحبت لذت بخشی در تصورم نمیگنجید . 


پنجم دبستان یکی از کثافت ترین معلم های جهان به تورم خورد . خیلی خوب متوجه یبس بودن من شده بود و میخواست این خصلت ذاتی من را از بین ببرد . همیشه من را سر گروه و سر کلاس و سر صف و ... انتخاب میکرد ، روزی نبود که سر کلاس نگوید : سینا چرا ساکتی ، سینا چرا سوال نمیکنی ، سینا بخند دیگه مگه نمیبینی همه میخندن ! 


این معلم حسابی شکنجه ام کرد و دفعات زیادی مرا به فحش کشید . چون درسم از همه بهتر بود کمی هم حرصش در آمده بود که چطور یک بچه یبس و غیر اجتماعی انقدر نمراتش خوب است و اینها . 


 زندگی برای من دارک و تیره بود . تا اخرین لحظات . تا سوم دبیرستان که بخاطر المپیادی بودنم از بقیه بچه ها جدا بودم . توی کلاس خاک گرفته زیر زمین مدرسه ۵ ساعت در اتاق میماندم و سوال حل میکردم . زندگی تا اخرین توانش برایم دارک باقی ماند . تا اینکه اواخر سال کنکور توانستم خودم را جمع و جور کنم و از زجری که در این سالها کشیده ام ، اعتباری کسب کنم و خودم را به بیخیالی مطلق بزنم ، با افکار تازه ای اشنا شدم ، کتاب های سنگین تری خواندم . موسیقی گوش دادم . بعد از کنکور گوشی گرفتم و از طریق اینستاگرام افرادی را پیدا کردم که همفکرم بودند  ...  افرادی که در ایران یافت نمیشدند و جایی آن سوی اقیانوس اطلس زندگی میکردند . 


کمی که گذشت ، وارد دانشگاه شدم . دیگر زندگی ام دارک نبود و نیست . هنوز هم در فعالیت های گروهی شرکت نمیکنم و فوبیای انها رو دارم ولی توانسته ام ترسم را کنترل کنم . دیگر فشاری را روی تنم حس نمیکنم . 


اما زندگی همیشه برایم دارک بوده . بهترین بخش آن ، کودکی . اگر کسی جزئیات زندگی مرا نداند با خواندن اینها ممکن است فکر کند من در کودکی بلایی سرم امده !  ولی نه ! همه چیز ، همه این متفاوت بودن ها ، غیر اجتماعی بودن های کودکی ام ریشه در ژنتیکم داشت .

مرا پیش روانشناس بردند و گفت مشکلی ندارد . 



حس میکنم من فقط بدنیا آمدم که نویسنده شوم . بعد از آن هم باید به زندگی ام خاتمه دهم . مثل کاری که بقیه نویسنده ها میکنند . 


فعلا فقط هنر و نوشتن و دختر ها هستند که مایه زندگی را در من میدمند 😕 


فکر میکنم روزی که از ۳ تایشان خسته شدم ، روز مرگ من است ...‌  ! 


 ۱ و نیم بامداد

 ۲۱ نوامبر ۲۰۱۷

دانمارک 


این پست ویرایش نشده است تا اصالت و خشکی و زمخت بودن آن حفظ شود . 


بخش نظرات هم غیر فعال است . 

sina S.M
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان